X
تبلیغات
تازه های جهان سینما - قطار سه و ده دقيقه به مقصد يوما / 3:10to Yuma
معرفی فیلم های روز سینمای جهان

 

 

 

روزنامه  اعتماد  شنبه، 17 شهريور 1386 - شماره 1485 صفحه 10

نازپرورد گان، شکم پرستان قاتلان و ماجراجويان

 

ساسان گلفر

sasangolfar@yahoo.com

اکثر آثاري که از ديروز يا چهارشنبه گذشته اکران شده اند، کمدي هستند اما اين هفته فيلم هاي پرماجرا و اکشن نيز در بورس هستند. به احتمال زياد پرفروش ترين فيلم اين هفته، وسترن پرستاره يي است که مدت ها نقل محافل سينمايي بوده و بسياري براي ديدنش انتظار مي کشيدند.

قطار سه و ده دقيقه به مقصد يوما

to Yuma    3:10

بازسازي فيلمي به همين نام که پنجاه سال پيش براساس داستاني از المور لئونارد توسط دلمر ديوز ساخته شده، وسترن خوش ساختي است به کارگرداني جيمز منگولد (کارگردان فيلم اسکاري «سر به راه باش») و بازي راسل کرو (در نقشي که تام کروز و اريک بانا جويايش بودند)، کريستين بيل، پيتر فاندا و گرچن مول. فيلمنامه فيلم تازه را مايکل براند و درک هاس نوشته اند. زمزمه هاي ساخته شدن اين فيلم توسط کلمبيا پيکچرز از 2003 بر سر زبان ها بود و توليد آن با بودجه 50 ميليون دلار عملاً از پاييز 2006 در نيومکزيکو آغاز شد. قرار بود اين فيلم يک ماه ديگر اکران شود که به خاطر رقابت با وسترن «قتل جسي جيمز به دست رابرت فورد بزدل» و همينطور «پيرمردان وطن ندارند» برادران کوئن، اکرانش جلو افتاد و به جمعه 16 شهريور موکول شد.

برادران سولومون

Brothers Solomon

اين کمدي به کارگرداني باب اودنکرک، داستان دو برادر (ويل آرنت و ويل فورته) است که سال ها پيش مادرشان را از دست داده اند و در پناه پدر نازپرورده شده اند و حالا که پدرشان در آستانه مرگ قرار گرفته و مي خواهند آخرين آرزوي او را که نوه داشتن است برآورده کنند، متوجه مي شوند که از ساده ترين مهارت هاي لازم براي زندگي اجتماعي بي بهره اند.

يک نفر را مي خواهم که با او پنير بخورم

I Want Someone to Eat Cheese With  

کمدي ديگري که سه روز پيش اکران شده، فيلمي است به کارگرداني جف گارلين که خود او نويسنده، تهيه کننده و بازيگر نقش اولش نيز هست. يک بازيگر شکست خورده و وامانده که با مادرش زندگي مي کند و با رعايت نکردن رژيم غذايي سر خودش کلاه مي گذارد، به خاطر عشق عجيبي که به خوردن بستني و هله هوله دارد به دردسر وحشتناکي دچار مي شود. باني هانت و سارا سيلورمن ديگر بازيگران اين فيلم هستند.

مهماني شکار

The Hunting Party

اين محصول مشترک امريکا، کرواسي و بوسني-هرزگوين يک اکشن دلهره آور و يک کمدي- درام ماجراجويانه است که ريچارد شپارد کارگرداني کرده و ريچارد گر، ترنس هاوارد، دايان کروگر، جس آيزنبرگ و ديلان بيکر در آن بازي مي کنند. قهرمانان داستان چند خبرنگارهستند که در کشاکش جنگ بوسني براي يافتن جنايتکار جنگي شماره يک صرب، رادوان کارازيچ عازم بوسني مي شوند و وقتي گروه ضربت سازمان سيا آنها را با دشمن اشتباه مي گيرد، در ورطه هولناکي مي افتند.

ميلارپا؛ جادوگر، قاتل، قديس

Milarepa:Magician,Murderer,Saint

اولين تجربه کارگرداني نتن چاکلين رينپوچ، محصول مشترک هندوستان و بوتان که سال 2006 ساخته شده، داستان شخصيت افسانه يي قرن يازدهم بودائيان تبتي که زندگي او در هاله يي از راز و رمز قرار گرفته است را بازگو مي کند. در اين فيلم، ميلارپا به قصد انتقام راهي سفري پرماجرا مي شود که در انتها او را به روشنايي و رستگاري مي رساند.

==============================================

 

روزنامه  اعتماد  شنبه، 17 شهريور 1386 - شماره 1485 صفحه 10

گفت وگو با جيمز منگولد کارگردان فيلم «قطار سه و ده دقيقه به مقصد يوما»

 

روياي بر باد رفته وسترن

 

ترجمه؛ يحيي نطنزي

«قطار سه و ده دقيقه به مقصد يوما» بازسازي فيلم سال 1957 دلمرديوز است که گلن فورد و ون هفلين نقش هاي اصلي آن را داشتند. در فيلم تازه به کارگرداني جيمز منگولد، راسل کرو و کريستين بيل بازي مي کنند. اين دو گفت وگوي پل فيشر با عوامل فيلم، نوعي مقايسه ميان دو فيلم و دو دوران است.

---

چند روز پيش با کارگرداني صحبت مي کردم که معتقد بود فيلم ساختن در هاليوود دشواري فزاينده يي دارد. تو به عنوان کسي که سابقه درخشاني در هاليوود داري و آخرين فيلمت نيز تحسين فراواني را برانگيخته است تا چه حد با چنين مشکلاتي در مسير پروژه هاي احساسي ات مواجه هستي؟

براي پاسخ به اين سوال تنها به ذکر حقايق بسنده مي کنم. همين فيلم قرار بود توسط کمپاني سوني ساخته شود و آنها در نهايت شانه خالي کردند. من از زمان ساخت فيلم «هويت» در سال 2002 با کتي کنراد (تهيه کننده فيلم) صحبت هايي کرده بودم اما بعد از «سر به راه باش» (Walk the Line) و وقتي زمان ساخت فيلم فرارسيد سوني به راحتي کنار کشيد و با اينکه به عنوان مالک حقوقي نسخه قديمي با دست و دل بازي اجازه داده بود فيلم را بسازيم اما باز هم تمام استوديو ها از انجام آن سر باز زدند.

به چه علت؟

بايد اين سوال را از آنها بپرسي چرا که اين کمپاني ها همان هايي هستند که زمان ساخت «سر به راه باش» نيز کنار کشيدند. قبول دارم که شرايط دلسرد کننده يي در هاليوود حاکم است اما معتقدم تا زماني که سينما به حيات خود ادامه مي دهد نبايد به طور کامل قطع اميد کرد و ماه هيچ گاه براي هميشه پشت ابر نمي ماند. شرکت هاي فيلمسازي در حال حاضر تنها فيلم هايي را توليد مي کنند که سال قبل فروش خوبي داشته اند و آن قدر اين الگو را تکرار مي کنند تا يکي از اين فيلم هاي پرهزينه در گيشه شکست بخورد و مجبور شوند سراغ الگوي ديگري بروند. تصور مي کنم تمامي استوديو هاي هاليوود از همين رويه پيروي مي کنند.

فکر مي کني استوديوها به چه دليل از فيلم آخر تو گريزانند؟

مشخصاً تنها به ژانر اين فيلم بازمي گردد چرا که آنها از ژانر وسترن وحشت دارند. فهم اين استوديو ها نسبت به اين ژانر ابتر است و مديران شان هم سطحي نگر و ساده انگاراند؛ «اه، بازم داستان کلاه سفيدها و کلاه سياه ها. داستان خير عليه شر». در حالي که واقعاً معدودي از فيلم هاي وسترن با چنين توصيفي سازگارند و عموم آنها از شخصيت هاي خاکستري برخوردارند نه سياه و سفيد مطلق. شخصيت مثبت و منفي فيلم هاي وسترن قاتلاني هستند محصول جهاني متضمن انسان هايي آسيب ديده؛ به «نابخشوده» و «جويندگان» نگاه کنيد. فيلم هاي بسيار ديگري را نيز مي توان ليست کرد. در واقع فيلم هاي وسترني که شخصيت هاي سياه و سفيد مطلق دارند نمونه هايي به شدت هاليووديزه شده هستند که تعداد شان هم در تاريخ سينما حقيقتاً محدود است.

در فيلم آخرت براي اصلي ترين و مهمترين شخصيت هاي امريکايي در يک فيلم وسترن دو بازيگر استراليايي و بريتانيايي را به کار گرفته يي. کمي درباره انتخاب بازيگرانت توضيح بده.

درست است. در رابطه با بازيگران مرد امريکايي فکر مي کنم؛ بازيگران کنوني به لحاظ وجوه جسماني مردانگي دچار فقدان هستند. البته بدون شک بازيگراني که من به کار گرفته ام دو تن از بهترين بازيگران زنده سينما هستند که در عين حال بازيگران بزرگي در تاريخ سينما نيز محسوب مي شوند و زماني که هر دو آنها مد نظر من بودند و البته کار خود را به نحو احسن انجام داده اند متفاوت بودن خاستگاه شان برايم بي معني است.

اصلاً چرا اين بار به سراغ ژانر وسترن رفتي؟

در رابطه با وسترن تصورم اين است که اين ژانر فارغ از وجوه اسطوره شناختي اش نوعي روياي امريکايي است. فيلم هاي اين ژانر بيانگر حسرت ها و ترس هاي توامان امريکاييان هستند؛ هراس و جست وجوي نهفته در چشم اندازي لم يزرع که محمل بيان مضاميني است که تنها در آن قالب معنا مي يابند. البته اين ژانر در بيست سال اخير به دلايلي مهجور واقع شده است که اصلي ترين دليل آن به نوع نگرش فيلمسازان جديد به ژانر وسترن بازمي گردد؛ نگرشي که وسترن را تا حد اثري حماسي - تاريخي تقليل مي دهد که در پي بيان صحيح و دقيق وقايع تاريخي است. در حالي که وسترن هاي پيشين در دوران اوج شان چه در امريکا و چه در ايتاليا هيچ گاه در بند چنين دقت هاي تاريخي يي نبوده اند و به همين خاطر زماني که به عنوان مثال «روزي روزگاري در غرب» را تماشا مي کني هيچ اهميتي ندارد که هنري فوندا کجا سر به نيست مي شود، چارلز برانسون به چه سمت و جهتي مي راند يا آن ايستگاه قطار در کجا واقع است. وسترن هاي اصيل از اين جهت با فيلم هاي علمي تخيلي قابل مقايسه اند و همين ويژگي شان براي من بسيار جذاب است. دليل ديگري که در فيلم اخير هم از آن گريزان بوده ام، گرايش به ساخت فيلمي پست مدرن و ارجاعي است که فيلمسازان بسياري با تبعيت از چنين گرايشي به انحراف کشيده شده اند. فيلمسازاني که تنها به دنبال بازآفريني صحنه هاي تير اندازي فيلم هاي وسترن بوده اند و در نهايت هم اثري خلق کرده اند که تقليدي ناشيانه از «جويندگان» يا «ماجراي نيمروز» است و به تنهايي حرفي براي گفتن ندارد.

تصور کن استوديويي در قبال هر مقدار پولي که بخواهي به تو پيشنهاد ساخت يکي از همين فيلم هاي مزخرف تابستاني را بدهد و بخواهد به عنوان کارگردان استخدامت کند. چنين پيشنهادي را قبول مي کني؟

در سوالت از تعبير مزخرف استفاده کردي و بايد بگويم که هيچ گاه عامدانه فيلم مزخرفي نمي سازم و به هيچ وجه فيلمنامه مزخرف و سطحي را قبول نمي کنم. ساخت هر فيلم کار شاقي است که حداقل دو سال از عمر شما را مي گيرد. آنگونه کاري که مد نظرت است براي من مانند کارگري است و هيچ ارزشي برايم ندارد. اينکه مجبور باشي براي انجام کاري مزخرف هر روز ساعت چهار صبح از خواب بيدار شوي و با اينکه کمبود خواب داري صدايت هم درنيايد. حداقل تا زماني که در زندگي فرصت و توان ساخت فيلمي دوست داشتني و به لحاظ اخلاقي معتبر را حتي با دستمزد کم داشته باشم، آن شيوه از کار کردن برايم بي معني است.

 

 

 

 

گفت وگو با «راسل کرو» و «کريستين بيل»

 

فقط به خاطر چند دلار کمتر

 



هر دو شما قبل از اين فيلم نيز بارها در نقش مردان امريکايي فرو رفته و به خوبي از عهده ايفاي آن نقش ها برآمده ايد. زماني که براي بازي در فيلمي وسترن فراخوانده شديد غافلگير نشديد؟

بيل؛ نه، حتي براي يک لحظه هم غافلگير نشدم (مي خندد).

کرو؛ من هم غافلگير نشدم. حدود شش سال پيش بود که مدت زماني را با جيمز منگولد گذراندم. درست زماني که مشغول ضبط آلبومي در استوديو بودم و نمي دانستم که جيمز هم مشغول پيش توليد «سر به راه باش» است. آن زمان ما گفت وگوي دوستانه يي با هم داشتيم تا اينکه جيمز فيلمنامه اين فيلم را برايم فرستاد و من هم در کل به دليل پويايي موجود ميان شخصيت هاي فيلم نقش را قبول کردم.

آيا جذابيت هاي زماني فيلم نيز در انتخاب اين نقش ها موثر بود؟

بيل؛ فکر مي کنم اين مساله به جذابيت هاي ژانر وسترن بازگردد. زندگي در آشفته بازاري که حقيقتاً انسان هاي خودکفايي بار مي آورد يکي از اين جذابيت هاست؛ تماشاي افرادي که براي زنده ماندن به اراده و عزم قوي نيازمندند و چاره يي ندارند جز اينکه هر روز زندگي شان شهامت و جرات خود را محک بزنند.

راسل، اصولاً تا چه حد نسبت به نقش هاي پيشنهادي گزينشي عمل مي کني؟

کرو؛ مانند هميشه سوالاتي از قبيل داستان فيلم چيست و شخصيت هايش چگونه پرورش يافته اند برايم مطرح است. زمان خواندن فيلمنامه هم موارد اينچنيني بيشتر توجهم را جلب مي کنند و فکر نمي کنم هيچ گاه بيش از اينها گزينشي عمل کرده باشم. من هميشه در فيلم هايي بازي مي کنم که برايم جذاب باشند اما خب طبيعي است ممکن است گاهي اين فيلم ها براي سران استوديو جذابيتي نداشته باشند.

آيا پيدا کردن شخصيت هاي خوب امر دشواري است؟

کرو؛ فکر مي کنم هميشه همين گونه بوده است و البته در زندگي سينمايي من هم اين مساله دشواري هاي بيشتري داشته است. شما ممکن است با بسياري فرصت هاي مناسب روبه رو شويد که به لحاظ دستمزد و اين قبيل موارد ويژگي هاي مطلوبي دارند اما خود کار شما را جذب نمي کند. ممکن است افراد بسياري هم مصمم باشند که آن کار بي شک مطلوب تان است اما باز هم موقعيت پيش رو موقعيتي نباشد که شما را به هيجان بياورد. فکر مي کنم در اينجور مسائل افراد بايد با خودشان صادق باشند.

در رابطه با شخصيت تو در فيلم آيا شخصيت منفي را هم شخصيتي باوجدان و به لحاظ روايي فعال مي داني و اصولاً جذابيت شخصيت منفي براي تو در چه چيزي است؟

کرو؛ شخصيت من در اين فيلم شخصيتي کنش مند است که در هر شرايطي مي خواهد زنده بماند و پايان فيلم هم البته در همين راستا معنا مي يابد.

شخصيت تو در فيلم از آن دست شخصيت هايي است که به راحتي تغيير موضع مي دهد و حتي درصدد قتل دوستانش برمي آيد. چه عاملي وي را اينگونه پرورش داده است؟

کرو؛ ويد تنها براي حفظ جانش نسبت به شرايط پيراموني اش عکس العمل نشان مي دهد. تعبير تو از اين شخصيت به شخصيت کودکي پهلو مي زند که به حال خود رها شده و تجربيات سختي را نيز از سر گذرانده است. اما به نظر من يکي از مهمترين مسائل درباره شخصيت وًيد اين است که ما هيچ تصوري نسبت به آينده وي نداريم. ما از سرنوشت وي چيزي نمي دانيم و نمي دانيم اگر دستگير شود چه بلايي بر سرش مي آيد. به همين خاطر من شخصيت ويد را همواره اينگونه براي خود تفسير مي کردم که وي در واقع در کار خود فرد موفقي بوده است و پس از کسب مهارت ها و موفقيت هاي معتنابه زمان آن فرا مي رسد که ورق برگردد و صحنه را خالي کند و حتي به فکر گروه جديدي براي خود باشد.

راسل، فکر نمي کني شخصيت ويد در فيلم شباهت هايي با يک ستاره راک دارد؟

کرو؛ اگر منظورت شهرت يک ستاره راک است چندان با آن موافق نيستم. چرا که همانطور که گفتم تو در اين فيلم هيچ تصوري نسبت به آينده ويد نداري. به نظر من ويد در کار خودش هم آدم خوبي است که حتماً در جايي ملک و املاکي نيز براي خودش دست و پا کرده است. ملک و املاکي که احتمالاً توصيفش را به گوش پيشخدمت کافه نيز رسانده است. در حالي که طبق اطلاعات موجود در فيلم به نظر مي آيد که ويد تنها در مدت زماني اندک و بدون اينکه مخارج چنداني داشته باشد مقدار زيادي پول جمع کرده است.

رابطه شما دو نفر در فيلم رابطه يي دوستانه است. رابطه يي دوستانه که اين بار اما بر مبناي نفرت شکل گرفته است. فارغ از صحنه هاي فيلم براي رسيدن به چنين رابطه يي چه تلاشي انجام داديد؟

بيل؛ ما اصلاً خارج از صحنه هاي فيلمبرداري در مورد چنين مسائلي صحبت نمي کرديم. اينگونه نبود که ما گوشه يي بنشينيم و تمامي مسائل را به دقت تشريح کنيم و همه چيز سر صحنه اتفاق مي افتاد. البته هر دو ما در صحنه هاي فيلمبرداري با ايده هاي قدرتمند و مشخصي درباره شخصيت هاي فيلم و نقش هايمان حضور پيدا مي کرديم.

کرو؛ از اين نکته هم نبايد غافل شد که لوکيشن فيلمبرداري در نيومکزيکو مکان بسيار سردي بود و شايد اگر اين فيلم را دوباره در شرايط جوي متعادلي بسازيم نتيجه جالب تري به دست بياوريم.

 

 

 

 

«قطار سه و ده دقيقه به مقصد يوما» از نگاه ورايتي

 

ماجراي بي ظرافت نيمروز

 

تاد مک کارتي

«قطار سه و ده دقيقه به مقصد يوما» بازسازي پرتنش اما فارغ از ظرافت فيلمي است که زمان اکرانش اثري درخشان بوده است. فيلمي که از ايده محوري قدرتمندي برخوردار بوده، اجراي ويژه يي داشته، با نگرشي واقع گرايانه به غرب قديم نگريسته است و مواجهه يي مطلوب و معقول با مفاهيم خير و شر داشته است. اثر منگولد در حفظ کيفيات مثبت نسخه قديمي تلاش قابل قبولي داشته و با هوشمندي و زيرکي آنها را به نفع خود مصادره کرده است. اما در شرايط حاضر يک فيلم وسترن براي گريز از مصائب تجاري و کسب سود به عواملي غير از انسجام و دوري از حشو و زوائد معمول نياز دارد و اثر کمپاني لايونزگيت نيز به همين خاطر براي کسب موفقيت به چنان بازگشتي محتاج است که حتي بتواند حس کنجکاوي مخاطبان اتفاقي فيلم را نيز ارضا کند.

مي توان در ميان عوامل فيلم راسل کرو را مهمترين و مشهور ترين فرد دانست اما توجه به اطلاعات فرعي پروژه ما را متوجه المور لئونارد مي کند که نويسنده داستان کوتاه اصلي در سال 1953 است و نسخه اوليه هم بر اساس داستان وي در سال 1957 ساخته شده است؛ داستاني که از زمان نگارشش تا به حال بارها مورد اقتباس قرار گرفته و فارغ از شباهت تماتيکش به «ماجراي نيمروز» داستان منسجم و دقيقي است که رضايت و تمايل قانونمردان و البته شهروندان عادي را در مواجهه با نيروي شر محک مي زند. اما در اين داستان، متفاوت با «ماجراي نيمروز» فردي که وارد گود مي شود به جاي کلانتر يا مارشال ايالتي، گله دار از کار افتاده و عليلي است که زندگي و خانواده اش در آستانه فروپاشي است. در يکي از صحنه هاي ابتدايي فيلم که مملو از خشونت يا تهديد ناشي از آن است انبار دن اًونز (کريستين بيل) به آتش کشيده مي شود و همين اتفاق باعث مي شود تا وي عهد و پيمان خود را شکسته و با عزمي جزم تصميم بگيرد به طريقي اعتماد و ايمان از دست رفته همسرش (گرچن مل) و پسرش ويل (لوگن لرمن) را نسبت به خود ترميم کند. در يکي از صحنه هاي دلنشين بعدي با دسته يي ياغي خشن به رهبري بن ويد (راسل کرو) مواجه مي شويم که به دليجان حمل پول حمله مي کنند و مرگ هاي بي شمار و خونيني را موجب مي شوند. در مقابل اما زماني که ويد توانسته سود سرشاري از اين سرقت ببرد، براي همنشيني با پيشخدمت کافه (ونسا شاو) از دوستانش عقب مي ماند و به همين دليل با کمک دن اونز دستگير مي شود.

دن وسوسه مي شود تا ويد را به عنوان يک ياغي بدنام در همان زمان دستگيري به قتل برساند اما ماموران دولتي وي را متقاعد مي کنند تا به اعدام رسمي او رضايت دهد و از همين جا است که مساله انتقال ويد به ايستگاه قطار جدي مي شود. چراکه در فاصله دو روز مي بايست وي را به قطار سه و ده دقيقه يوما برسانند. دن نيز براي اثبات خود و تبري از ديني بر گردن خود احساس مي کند داوطلب مي شود تا براي رساندن ويد به يوما ملازم و همراه او باشد و مانع فرارش شود و همين تصميم موجد جنگي رواني و البته جذاب مي شود ميان ويد و دن تا هر کدام ميزان ايستادگي و توان خويش را در پهنه چشم انداز و مناظري زيبا بسنجند. در اين ميان مساله جايي بغرنج مي شود که بن با دستان دستبند زده شده و در محاصره مردان مسلح هم درصدد قدرت نمايي است و دست از مبارزه برنمي دارد. بني که هر زمان که لازم بداند از کتاب مقدس نقل قول مي کند، از طريق سوالات به ظاهر بي خطر اطلاعات لازمش را کسب مي کند، نگهبانان را دست مي اندازد و با تأکيد بر پاي لنگ دن و ناتواني وي در حمايت از خانواده اش و خوشحال کردن زن زيبايش وي را مي آزارد. با تمام اين توصيفات استفاده از لوکيشن يوما در فيلم طبيعتاً زمينه اسب سواري مهيج و زيبايي را فراهم کرده و در کنار احترام و توجه به شيوه داستان گويي سنتي، واقع گرايي بصري و بسيطي را در فيلم موجب شده است. پدون پاپاميچيل در جايگاه فيلمبردار انتخابي منگولد، همواره دوربين را به کنش هاي موجود در صحنه نزديک کرده است و به دليل استفاده فراوان از دوربين روي دست و نماهايي با عمق ميدان زياد مجبور بوده، همواره همراه شخصيت ها، اسب ها و دليجان ها حرکت کرده و يک لحظه از آنان غافل نشود. تدوين مايکل مک کاسکر نيز بيش از حد در فيلم خودنمايي مي کند و مانند موسيقي مارکو بالترامي بر فيلم سوار است. در مقابل اما کرو حضور مناسبي در فيلم دارد چرا که مانند همه ستارگان بزرگ سينما در هر شرايطي بهترين بازي خود را ارائه مي دهد.

==========================================================

روزنامه اعتماد   شنبه، 1 دي 1386 - شماره 1571  صفحه 10

نقدي بر «قطار سه و ده دقيقه به يوما»

 

احياي وسترن کلاسيک

 

 

افشين ابراهيمي

چه بخواهيم، چه نخواهيم «قطار سه و ده دقيقه به يوما» يکي از آثار مطرح امسال است. «قطار سه و ده دقيقه به يوما» بازسازي وسترن کلاسيک سال 1957 دلمر ديوز که بعد از پنجاه سال و بر اساس داستاني از المور ليونارد ساخته شده و از حدود سه ماه پيش روي پرده رفته، از آن دست فيلم هايي است که مي توانيد آن را دوست داشته باشيد يا نداشته باشيد اما به عنوان يک علاقه مند به هنر سينما نمي توانيد ناديده اش بگيريد. اين دو نظر بر فيلم جيمز منگولد از دو ديدگاه کاملاً متفاوت ارائه شده است که اگر فيلم را ديده باشيد لابد با يکي از آنها موافق هستيد.



ژانر وسترن در دهه 80 مرده بود. نگاهي به فهرست بهترين وسترن هاي تاريخ در imdb.com نشان مي دهد که در بين 50 عنوان برتر، حتي يک فيلم هم در دهه 80 ساخته نشده است. دهه 90 زمان تجديد نظرطلبي در اکثر ژانرها بود و اين موضوع شامل ژانر وسترن هم شد. کوين کاستنر در سال 1990 «با گرگ ها مي رقصد» را ساخت و با فروش بالاي فيلم و جوايز متعددي که کسب کرد، جان تازه يي در کالبد بي جان وسترن دميد. هر چند که موج جديد وسترن سازي دهه 90 از لحاظ کميت زياد پربار نبود، اما «نابخشوده» (1992) و «ستاره تنها» (1996) نشان دادند که وسترن هاي اين دهه از لحاظ کيفيت فاصله زيادي از آثار دهه 50 و 60 ندارند.

نکته اين بود که اين وسترن هاي تجديدنظرطلبانه، داستان ها و قهرمان هايي کاملاً متفاوت از پيشينيان شان داشتند و زمانه جديد، نگاهي جديد و متفاوت به اين فيلم ها آورده بود. کاستنر و مواجهه اش با سرخپوست ها، هيچ شباهتي به آنچه که پيش تر نمايش داده مي شد نداشت و ايستوود که اتفاقاً چند دهه قبل خود يکي از شمايل هاي وسترن بود، در سن پيري گاوچراني شده بود که دنيا و نگاهش هيچ ارتباطي به شمايل هاي پيشين نداشت.

اما پس از يک دهه توفيق وسترن هاي تجديدنظرطلبانه دهه 90، حالا به نظر مي رسد که وسترن هاي قرن بيست و يکم در راه بازگشت به ريشه هاي شان هستند. «پيشنهاد» (2005) با بازي گاي پيرس، هر چند يک وسترن متعارف محسوب نمي شد (که اساساً چنين صفتي هرگز در مورد هيچ چيزي که به قلم نيک کًيو نوشته شده باشد به کار نمي رود،) اما فضا و داستان و شخصيت ها، همان چيزي بود که از سال ها قبل مي شناختيم. سال 2007 هم با دو وسترن تحسين شده، نشانه جدي بودن اين موج رجعت به ريشه هاست. «قتل جسي جيمز به دست رابرد فورد بزدل» بسيار مورد توجه قرار گرفت و «قطار سه و ده دقيقه به يوما» هم علاوه بر موفقيت در گيشه، آنقدر تحسين شده که بعيد نيست خاطره «با گرگ ها مي رقصد» و «نابخشوده» را در مراسم اسکار تکرار کند.

«قطار سه و ده دقيقه به يوما» به سه طريق متفاوت به وسترن هاي کلاسيک تاريخ سينما اداي دين مي کند. نخست اينکه اين فيلم بر اساس داستان کوتاهي به همين نام و به قلم المور ليونارد ساخته شده است.

ليونارد در سال هاي اول نويسندگي اش داستان هاي وسترن مي نوشت و بعدها به نوشتن آثار جنايي رو آورد که دستمايه فيلم هايي مثل «جکي براون»، «کوتوله را بگيريد» و «خارج از ديد» قرار گرفت. از طرف ديگر بر اساس اين داستان ليونارد، در سال 1957 فيلم تحسين شده يي به کارگرداني دلمر دًيوز ساخته شده بود و منگولد بدين ترتيب اداي ديني به دوران اوج سينماي وسترن کرده است. مساله ديگر اينکه فيلم در ساختار، فضاسازي، شخصيت پردازي، دکورها، گفت وگوها و حتي در موسيقي، چيزي جز وسترن خالص و کلاسيک نيست.

در قطار «سه و ده دقيقه به يوما» شخصيت هاي کلاسيک وسترن وجود دارند و تقريباً هيچ مردي در ذات خود خوب نيست. حتي اگر کسي دست به عملي شرافتمندانه مي زند، به راحتي ممکن است از تصميمش برگردد و حتي اگر بر سر آن بماند هم معلوم خواهد شد که انگيزه شرافتمندانه يي براي کارش ندارد. اساس رويارويي يک مرد با سردسته راهزنان خطرناک، مبنايي جز نياز او به پول ندارد و همين موضوع باعث شده که داستان و شخصيت ها باورپذيرتر بشوند. حتي در جايي که دن ايوانز پيشنهاد رشوه بن وًيد را رد مي کند، علتش شرافت نيست و فقط به اين خاطر است که مي داند همه اين موضوع را خواهند فهميد و او بدنام و بي آبرو خواهد شد.

با اين وجود دو شخصيت اصلي فيلم با طي کردن مسير مشترک شان به تحول هم مي رسند که اين هم يکي از مايه هاي محبوب در ژانر وسترن است. دن ايوانز که ابتدا تنها به فکر پرداخت بدهکاري مزرعه اش است، در نهايت بهبود ذهنيتي که پسر و همسرش از او دارند را در اولويت قرار مي دهد و حتي جانش را در اين راه مي دهد. بن وًيد هم که به عنوان يک جاني بي رحم معرفي شده، با زندانبانش همدردي مي کند و به خاطر حفظ آبروي او، همدستانش را مي کشد و وارد قطاري مي شود که در ساعت سه و ده دقيقه به سمت زندان يوما حرکت خواهد کرد. اما در اينجا هم توضيح مي دهد که از خودگذشتگي زيادي نمي کند و پيش از اين دو بار از زندان يوما فرار کرده و مطمئن است که مي تواند براي بار سوم هم اين کار را تکرار کند،

نقطه اوج فيلمنامه «قطار سه و ده دقيقه به يوما» پرداخت شخصيت بن وًيد است. شخصيت پردازي او با شرح قساوتش شروع مي شود، با زيرکي اش ادامه پيدا مي کند و در نهايت اين راهزن قاتل را با از خودگذشتگي پاياني اش تبرئه مي کند.

ويد طي فيلم دست به دو عمل مي زند که با عقل سليم مطابقت ندارد؛ ماندن در کافه که منتهي به دستگيري اش مي شود و کشتن افراد خودش و سوار شدن به قطار. اما مسير روايت و شخصيت پردازي به گونه يي است که اين بي منطقي ها لطمه يي به ماجرا نمي زند و باورپذير است. ضمن اينکه بهترين و درخشان ترين ديالوگ هاي فيلم هم از زبان او گفته مي شود.

اينکه اين نقش در نهايت به جاي تام کروز به راسل کرو واگذار شده، احتمالاً در نهايت به نفع فيلم شده است، چرا که کرو به خوبي بار فيلم را به دوش کشيده و نه تنها در هيچ کجا به کريستين بًيل اجازه نداده که به چشم بيايد، بلکه با بازي تودار و بي احساسش (يکي ديگر از خصيصه هاي قهرمان هاي وسترن کلاسيک) يکي از سمپاتيک ترين بدمن هاي فيلم هاي وسترن را خلق کرده است.

دو شخصيت فرعي بايرون مک الروي و چارلي پرينس هم نقش هاي بسيار مهمي در پيشبرد و باورپذيري داستان دارند که علاوه بر شخصيت پردازي خوب شان، به خاطر بازي هاي قابل توجه پيتر فاندا و بن فوستر موفق از آب درآمده اند. جيمز منگولد در مجموع توانسته داستان و شخصيت هاي خوبش را در قالبي مناسب به روي پرده انتقال بدهد و اداي دين موفقي به وسترن محبوبش بکند. آثار منگولد (از «سنگين» در سال 1995 تا «قطار سه و ده دقيقه به يوما» در سال 2007) به ندرت اشتراک ژانري و محتوايي داشته اند، اما از لحاظ کيفيت در سطحي مشابه و همگي تحسين برانگيز هستند.

او با آخرين ساخته اش از پس ژانر وسترن هم برآمده و توانايي خود را اثبات کرده است. «قطار سه و ده دقيقه به يوما» بدون ترديد يکي از بهترين وسترن هاي 30 سال اخير است و حتي شايد بتوان با رأي دهندگان imdb.com هم موافقت کرد که آن را جزء 50 وسترن برتر تاريخ سينما محسوب کرده اند.

==================================================

 

 

 

 

«قطار سه و ده دقيقه به يوما» از منظر ژانر

 

توقف در ايستگاه محافظه کاري

 

آرش خوشخو

«قطار سه و ده دقيقه به يوما» در بهترين ارزيابي ممکن، فيلمي استاندارد و خوش ساخت اما به غايت سازشکارانه است. سازشکار از آن جهت که توانايي عبور از ساختار يکي از محافظه کارترين و بومي ترين ژانرهاي سينماي امريکا را ندارد و راحت طلبانه در فضاي آشناي آن براي مخاطب حرکت مي کند. فيلمساز با تکيه بر قراردادهاي نانوشته اما ازلي - ابدي ژانر ميان فيلم و تماشاگر، در خط داستاني و شخصيت پردازي ميانبر مي زند و حتي احساسات تماشاگر را نسبت به کاراکترهاي فيلم با استفاده از کدها و المان هاي ساده تصويري مرسوم سينماي وسترن، تحت کنترل درمي آورد. اما در سال 2007، ساخت يک فيلم وسترن - هر چند به غايت خوش ساخت و جذاب - با اين نوع پايبندي سفت و سخت به ژانر (و البته به عنوان تمهيدي راحت طلبانه براي فيلمساز و فيلمنامه نويس) سقف پرواز فيلم را محدود مي کند. شايد معترض شويد که براي سازندگان اثر، ساختن يک فيلم سرگرم کننده و پرفروش هدف اصلي بوده، طبيعتاً آنها به اين هدف رسيده اند و حتي مي توانيم بگوييم صفت «خوش ساخت» را هم بايد ضميمه آن امتيازات کنند. اما «قطار سه و ده دقيقه به يوما» به خاطر نگاه محافظه کارانه و سازشکارانه اش توانايي تبديل به يک اثر ماندگار را ندارد و اين بهايي است که براي عدم جسارت فيلمساز و فيلمنامه نويس پرداخت مي شود.

اين گذر از ژانر همواره دغدغه فيلمسازان با استعدادتر از جيمز منگولد بوده است. ايستوود در سال 1992، با فيلم «نابخشوده»، وسترني خلق کرد که مرزهاي اين ژانر کلاسيک را درهم شکست و چنان حس و حالي از کثافت بر سر اين ژانر آرماني و ارزشي سينماي امريکا ريخت که هنوز هم در نگاه دوباره غافلگيرکننده است (ايستوود در تجربيات ديگرش مثل «رودخانه ميستيک» و دوگانه جنگي اش، استعدادش را در واژگوني قراردادهاي ژانري نشان داده است.)

دو سه سال بعد، جيم جارموش در فيلم کسالت بارش «مرد مرده» درک کرد که ساختن فيلمي متفاوت در ژانري چنين محافظه کار، به جز با شکستن خطوط و قراردادها امکان ديگري ندارد. به لحاظ سابقه تاريخي در دهه شصت ميلادي، وسترن، افول خود را آغاز کرده بود (و شايد حتي پايان برده بود،) گويي همه توافق داشتند که اين ژانر وظيفه تاريخي اش را در ايجاد دورنمايي افسانه يي از تاريخ امريکا و پيشگامانش به پايان رسانده و نقش حيرت انگيز و جذابش را در ترويج ارزش هاي ينگه دنيايي به شکل کامل انجام داده بود. در دوران تشديد جنگ سرد، بيتل ها، انقلاب جنسي و غائله ويتنام، همه به اين نتيجه رسيدند که مي توان مجلس ختم محترمانه يي براي اين ژانر و تمام مفاهيم بنيادين و البته ساده انگارانه اش ترتيب داد. مثل تشييع جنازه يي که در فصل انتهايي شاهکار جان فورد، «مردي که ليبرتي والانس را کشت»، براي تام دانيفن مرحوم برگزار مي شود و مي تواند حسن ختامي براي تمام آن قهرمانان افسانه يي غرب محسوب شود. همان زمان بزرگمردي مثل سام پکين پا، زودتر از هر کسي اين افول را دريافت. او در دو وسترن جاودان خود «بر سرزمين مرتفع بتاز» و «اين گروه خشن»، جسارت و ابداع خود را در عقب بردن حفاظ ها و حصارهاي ژانر به نمايش گذاشت. ضدقهرمان هاي دوست داشتني پکين پا در «اين گروه خشن»، پا روي شمايل هاي افسانه يي غرب وحشي مي گذارند و مي گذرند. اگر به سينماي معاصر برگرديم و در ژانرهاي ديگر، نمونه هايي مثل «شيکاگو»، «زودياک» يا «گنگستر امريکايي»، نشان مي دهند که چگونه فيلمسازان صاحب سبک در عين استفاده از مزاياي ژانر، از آن مي گذرند و مفاهيم جديدي را براي تماشاگر امروز فراهم مي کنند.

اما چرا تن دادن کامل به قواعد ژانر وسترن مي تواند يک امتياز منفي و حتي گناهي نابخشودني تلقي شود؟

شايد به اين دليل ساده که سينماي وسترن در قالب سنتي اش ارزش هايي را تبليغ مي کند که انگار از قانون اساسي امريکا براي مخاطبان سراسر جهان صادر شده است. هيچ ژانري اين چنين با مفهوم کلاسيک زندگي امريکايي عجين نشده است. مفهومي که بخشي از امريکايي ها در دهه شصت عليه آن شوريدند و امروز با تصوير اعوجاج يافته آن دست به گريبانيم. براي همين، مفهوم «سازشکار» براي يک فيلم وسترن، مفهومي وراي محدوده سينمايي دارد و حتي مي توان با کمي اغماض مفهومي سياسي براي عبارت «سازشکار» در مورد فيلم «قطار سه و ده دقيقه به يوما» قائل شد.

در «قطار سه و ده دقيقه به يوما» اما مي توان نشانه هايي از تلاش فيلمساز براي وارد کردن المان هايي متفاوت به ساحت سينماي وسترن مشاهده کرد. در اولين نما از راسل کرو (در نقش بن ويد ياغي) او را در حال طراحي از يک عقاب نشسته به روي درخت مي بينيم. در حالي که بر روي اسب خود براي فرا رسيدن لحظه حمله به يک دليجان بانکي انتظار مي کشد. تلاش فيلمساز براي بخشيدن چهره يي هنرمند وار و روشنفکر به اين ياغي در چند فصل بعد هم ادامه پيدا مي کند. به خصوص در صحنه مکالمه او و همسر کريستين بيل سر ميز شام که ياغي، گوشه يي از فرهيختگي غافلگيرکننده خود را به نمايش مي گذارد. به خصوص آنکه مغناطيس ستاره وار راسل کرو که ديگر بازيگران را کم رنگ و بي رنگ مي کند، دست فيلمساز را براي هر گونه بازيگوشي مفهومي باز گذاشته است. اما در نيمه دوم فيلم، در مسير پرشتاب حوادث، فيلمساز ترجيح مي دهد هر چه سريع تر او را به قالب هميشگي قهرمانان وسترن براند و ياغي متفاوت را در قالب همان مرد خشن، اما فهيم و بامعرفت مرسوم اين نوع سينما به تماشاگر غالب کند و آن تصوير ياغي هنرمند را به فراموشي بسپارد.

ديگر تلاش هاي جسته و گريخته فيلمساز، اما از موفقيت بيشتري برخوردار است. در بهترين فصل فيلم، جايي که «بن ويد» به بند کشيده شده، همراه محافظانش، شب را در بيابان به صبح مي رسانند، يکي از نگهبانانش در تلاشي ساديستيک، خواب او را با خواندن ترانه يي درباره به دار کشيدن يک محکوم به مرگ مختل مي کند. فيلمساز با تمهيدي درخشان، با نمايش نمايي دور از گرگ و ميش آسمان در بيابان، ذهن ما را از هر گونه واکنش احتمالي ياغي منحرف مي کند و سپس با کمک سروصداي صحنه و کلوزآپ هايي از چهره وحشت زده ديگر نگهبانان به نمايي از ياغي شوريده برمي گردد که با همان دستان بسته و با کمک يک چنگال نگهبان خود را به وحشيانه ترين شکل ممکن به قتل رسانده است. در طول اين فصل مي توان آوايي از سينماي نئونوآر و تريلر هاي هراس انگيز معاصر را رديابي کرد. فيلم در اين فصل به اوجي مي رسد که در ديگر لحظات فيلم حتي به نزديکي آن هم نائل نمي شود. واکنش قهرمان در اين فصل به کمک ميزانسن فيلمساز، برآشوبنده و غافلگيرکننده است؛ خصوصياتي که فيلم در ديگر دقايق خود به شدت نيازمند آن است. در ديگر دقايق فيلم مي توانيد با خيال راحت به صندلي خود تکيه کنيد و در تماشاي يک فيلم وسترن استاندارد خود را غرق کنيد و لحظه يي دچار آشوب و ترديد هم نشويد. اگر سقف انتظارتان از يک فيلم همين است، پس مي توانيد با آنها که «قطار سه و ده دقيقه به يوما» را شاهکار قلمداد مي کنند هم آوا شويد و چشم بر ساختار محافظه کارانه و کمبود آشکار خلاقيت و جسارت در اين فيلم ببنديد. نگارنده به شدت به شما غبطه خواهد خورد.

 --------------------------------------

شهروند امروز | موضوع: سينماي جهان

قطارِ سه و ده دقیقه به یوما؛ پنجاه‌سال بعد از فیلمِ‌ اوّل

افتخار؛ به چه قیمتی؟

قطارِ سه و ده دقیقه به یوما؛ پنجاه‌سال بعد از فیلمِ‌ اوّل

 

وقتی از «وسترن» حرف می‌زنیم، داریم از ‌نوعی تلقّی در سینما می‌گوییم که همه کیفیت‌هایِ انسانی و ویژگی‌هایِ اساسی سینما را دارد و طبیعی‌ست که وقتی پایِ این کیفیت‌ها پیش می‌آید، داریم درباره مهم‌ترین چیزهایی حرف می‌زنیم که در این سینما، به‌ساده‌ترین شکلِ مُمکن نمایش داده می‌شوند. در بینِ همه انواع سینما، وسترن ـ عملاً ـ یک‌چیزِ دیگر است و معنایِ درستِ این حرف را نمی‌شود به این سادگی‌ها توضیح داد. سینمایی از این دست، یک‌جور خاطره است از سال‌هایِ دوری که حالا به رنگِ قهوه‌ایِ دل‌چسبی [چیزی شبیهِ سِپیا] درآمده‌اند و گاهی باید به آن‌ها رجوع کرد. این رجوع، به هزار و یک دلیل لازم است و دلیلِ اوّلش این‌که تازه‌کردنِ ذهن ـ معمولاً ـ از طریقِ همین‌چیزها انجام می‌شود. وقتی یک حافظه سینمایی پُر باشد از وسترن‌هایی که سال‌ها قبل ساخته شده‌اند ـ لابد ـ به این هم فکر می‌کند که چُنین خاطره‌هایی را باید گسترش داد و امروزی کرد و ـ طبیعتاً ـ معنای ساده چُنین حرفی می‌تواند این باشد که هنوز هم باید وسترن ساخت و نمایش داد...

*

«قطارِ سه و ده دقیقه به یوما» پیش از آن‌که فیلمی باشد ساخته «جیمز منگولد»، یکی از آن وسترن‌هایِ سیاه‌‌وسفیدی بود که «دلمر دیوز» ساخت. پنجاه‌سال پیش، چهارسال پیش از آن‌که «جیمز منگولد» به دنیا آمده باشد. و روزی که «منگولد» تصمیم گرفت وسترنِ محبوبش را دوباره رویِ پرده سینما بفرستد، پیش از همه، به «تام کروز» فکر کرد که کم‌کم از هیأتِ «مردِ جذّابِ سینما» به‌در آمده و به یکی از بهترین‌هایِ سینما بدل شده است. «منگولد» می‌خواست فیلمش را با یک «ستاره» بسازد و در میانِ ستارگان، «کروز» از همه بهتر بود؛ هرچند «کروز» پیشنهادِ بازی در «قطارِ سه و ده دقیقه به یوما» را نپذیرفت. قرار این بود که نقشِ «بن ویدِ» یاغی را به «کروز» بسپارند و «دان ایوانزِ» علیل و مغموم را هم «اریک بانا» بازی کند. با این‌همه، وقتی «کروز» بازی در این وسترن را رد کرد، «اریک بانا» را هم کنار گذاشتند. انتخابِ بعدیِ «منگولد»، بهترین انتخاب بود؛ هیچ‌کس بهتر از «راسل کرو» از پسِ این نقش برنمی‌آمد. انتخاب «کریستیان بیل» هم برای بازی در نقش «دن ایوانز» ـ ظاهراً ـ مسأله‌ای بود که موردِ توافق کارگردان، تهیه‌کننده و راسل کرو قرار گرفت. و چُنین بود که قطارِ سه و ده دقیقه به یوما، پس از پنجاه‌سال، دوباره به‌ راه افتاد...

*

تجدیدِ خاطرات با وسترن‌هایِ کلاسیک و به‌یادآوردنِ آن شکوه و وقاری که رویِ پرده، عظیم‌تر از دنیایِ واقعی به‌چشم می‌‌آمد، هنوز هم مُمکن است و گاهی با دیدنِ فیلم‌هایی که ادایِ دینی هستند به آن‌ سال‌ها ـ خوش‌بختانه ـ تکرار می‌شود. در طولِ این سال‌ها، هر وسترنی، در حُکمِ همان تلنگری بوده است به حافظه خاک‌خورده و قدیمی، تا با دیدنِ هر نما، یادِ نمایی در فیلمی دیگر بیفتد؛ بی‌آن‌که آن نما ـ لزوماً ـ تکرارِ نمایی مشهور بوده باشد. شمایلِ «مردانِ قانون‌مدار» و «مردانِ قانون‌شکن»ی که قدم‌هایِ استوارشان را با ایمان برمی‌دارند، آشکارترین چیزی‌ست که در این فیلم‌ها می‌شود دید. این‌گونه است که با ساخته‌شدنِ هر فیلمِ خوبی در این ژانر، می‌شود امید بست که هنوز هم هستند کسانی که داستان‌گویی به‌شیوه وسترن را بلدند...

*

در «قطارِ سه و ده دقیقه به یوما» هم که ـ قطعاً ـ یکی از دیدنی‌ترین وسترن‌هایِ این سال‌هاست؛ این شمایلِ «مردانِ قانون‌مدار» و «مردانِ قانون‌شکن»ی که قدم‌هایِ استوارشان را با ایمان برمی‌دارند، به‌روشنی دیده می‌شود. با این‌همه، خوبیِ «قطارِ سه و ده دقیقه به یوما» در این است که یکی از «مردانِ قانون‌شکن»‌اش، بویی از انسانیت بُرده‌ است و «مردِ قانو‌ن‌مدار»ش، کاری به «قانون» ندارد و ـ اصلاً ـ به‌خاطر دویست دُلار می‌خواهد پُشتیبانِ قانون شود. [چه عُنوانِ خوبی داشت فیلمِ سرجو لئونه؛ به‌خاطرِ یک مُشت دُلار.] «قطارِ سه و ده دقیقه به یوما»، فیلمِ اخلاق‌مداری‌ست؛ نمونه خوبی برایِ همه آن‌ها که می‌پُرسند مگر می‌شود «اخلاقیات» را واردِ سینما کرد و به «شُعار» نرسید و ـ البته ـ می‌شود آن‌ها را به تماشایِ بهترین وسترن‌ها دعوت کرد که ـ به‌قولی ـ در شُمارِ اخلاقی‌ترین فیلم‌هایِ تاریخِ سینما هستند.

*

از همان اوّلی که قرار شد چیزی به‌نام «ژانر» تعریف شود و فیلم‌ها را از این طریق دسته‌بندی کنند، دسته‌ای از این ژانرها بختِ بلندتری داشتند، شاید به این دلیل که آن‌چه را «ذاتِ ژانر» بود، در خود داشتند. حرفِ اصلی این بود: باید دنبالِ چیزی گشت که آدم‌ها را رودررویِ هم قرار می‌دهد و این همان «تقابل»ی‌ست که می‌گویند. وسترن این ویژگی را داشت و همه داستان‌هایش درباره‌ «تقابل»ی بود که سعی در پنهان‌کردنش داریم. تعریف‌ها به ما می‌گویند که فیلم‌های ژانر قرار است [و اصلاً باید] دسته‌ای از قراردادها را ازنو بیافرینند تا در آن‌ها مُشکلاتی را بگویند که دارد آدم‌هایِ جامعه را مُتلاشی می‌کند و ـ درعین‌حال ـ قرار است این مسائل همان‌هایی باشند که سیاست‌هایِ رسمی، به هر دلیلی، در صددِ رفع‌ورجوع و ـ حتّی ـ تشخیصِ آن‌ها برنیامده‌اند...

*

در مُواجهه با «قطارِ سه و ده دقیقه به یوما»، آن‌چه بیش از همه به‌چشم می‌آید، پای‌بندی‌هایِ انسانی‌ست؛ هرچند که در میانِ آدم‌هایِ بی‌شُمارِ فیلم، فقط «بِن وید» [راسل کرو] و «دن ایوانز» [کریستیان بیل] هستند که معنایِ این پای‌بندی‌ها را می‌فهمند. پایِ علیلِ «دن ایوانز» در همه عُمر، نشانه «قهرمانیِ» او بوده است، نشانه جنگ‌جوبودنش؛ بی‌آن‌که این زخم، یادگاری از دشمن باشد. زخمی که پایِ «دن ایوانز» را از کار انداخته، زخمِ «خودی»ست، گلوله یکی مثلِ خودش و این حقیقتِ رُسواکننده را «دن ایوانز» زمانی به زبان می‌آورد، که «بِن وید» دارد خفه‌‌اش می‌کند. همه خواسته «دن ایوانز» در آن لحظه این است که پسرش [ویلیام] از حقیقت باخبر شود و بداند پدرش هیچ‌وقت قهرمان نبوده است. برایِ همین است که «بِن وید» فرصتی به او می‌دهد تا قهرمانی‌اش را ثابت کند، که نشان دهد با همان پایِ علیل و روحِ زخم‌خورده، از پسِ سخت‌ترین کارها [رساندنِ «بِن وید» به قطاری که راهیِ یوماست]  برمی‌آید. «دن ایوانز»ی که هیچ‌وقت پدرِ نمونه نبوده و خانواده‌اش را آن‌طور که دوست داشته، خوش‌بخت نکرده، دیگر از «دویست دُلار» چشم‌پوشی می‌کند؛ نه این‌که بگوید آن «دویست دُلار» را نمی‌خواهد، بلکه می‌خواهد به هر قیمتی، «قدرت»‌اش را به‌رُخ بکشد و این «افتخار» را نصیبِ خانواده‌اش کند، تا همه بدانند «دن ایوانز» یک گلّه‌دارِ علیل و بیچاره نیست. همه ماجرا برایِ او، یک‌جور «اثباتِ» خود است.

«بِن وید» هم یک خلاف‌کارِ معمولی نیست؛ آدمی‌ست پیچیده و مرموز که بیش از اخم، به لبخند علاقه دارد و در میانِ حرف‌هایش، از «کتابِ مُقدّس» شاهدِ مثال می‌آورد. عجیب است، ولی چُنین آدمی‌ست «بِن وید». یک‌چشمه دیگر از علاقه او را به «کتابِ مُقدّس»، می‌شود رویِ بدنه‌ هفت‌تیرش دید؛ شمایلِ حضرتِ مسیح (ع) که به صلیب کشیده شده است و ـ البته ـ خودِ «بِن وید» دلیلِ این‌همه علاقه به «کتابِ مُقدّس» را به «دن ایوانز» می‌گوید و توضیح می‌دهد که او، به‌خلافِ بسیاری دیگر، «کتابِ مُقدّس» را ـ واقعاً ـ خوانده است، آن‌هم زمانی که کودک بوده است و مادرش نُسخه‌ای از «کتابِ مُقدّس» را به‌دستش داده و دیگر پُشتِ‌سرش را هم نگاه نکرده است. برایِ یک کودک، خواندنِ «کتابِ مُقدّس» در سه‌روز، کارِ آسانی نیست؛ امّا همه سال‌هایِ زندگی‌اش را تحتِ تأثیر قرار می‌دهد. همین است که «بِن وید» در انتهایِ این مُسابقه بزرگ، وقتی می‌بیند که یارانِ وفادارش «دن ایوانز» را از پا درمی‌آورند، درنگ نمی‌کند و همه را می‌کُشد، بی‌آ‌ن‌که فکر کند آن‌ها، روزی روزگاری در شُمارِ یارانش بوده‌اند و ـ البته ـ سوارِ قطارِ سه و ده دقیقه به یوما می‌شود تا «دن ایوانز» را به آخرین آرزویِ زندگی‌اش برساند؛ هرچند «دن ایوانز» دقایقی پیش از آن، چشم‌هایش را برایِ همیشه بسته است.

آن‌چه در «قطارِ سه و ده دقیقه به یوما» شاهدش هستیم، روندِ روبه‌رشدِ «بن وید» و «دن ایوانز» است که کم‌کم و به‌مرور یکدیگر را می‌شناسند و دست‌آخر ـ انگار ـ دستِ تقدیرِ آن‌ها را روبه‌رویِ هم نشانده تا بخشی از وجود گُمشده خود را پیدا کنند. هردویِ آن‌ها در طولِ سفرِ هولناک ـ رسماً ـ به آدمِ دیگری بدل می‌شوند که معنایِ احساس و عاطفه را هم می‌فهمد و خُب، چه‌چیزی بهتر از این حرف‌ها...

*

در قاموسِ سینمایِ وسترن، چیزهایی هستند که اصل به‌حساب می‌آیند. شاید در همان اصولِ ناگفته و قانون‌هایِ نانوشته‌ای که از روزِ اوّل اجرا شده‌اند، حضورِ زن‌ها در این فیلم‌ها، یک اصل شده است. در فضایِ به‌شدّت خشن و مردانه وسترن، حضورِ یک زن ـ حتماً ـ ضروری‌ست، چراکه هم خشونتِ فضا را کم می‌کند و هم مجالی می‌شود تا قهرمانِ اصلیِ داستان، یک‌جا بند شود، یا ـ دست‌کم ـ امیدِ بازگشت داشته باشد. آن دیالوگِ فیلمِ «کلمنتاینِ محبوبم» [جان فورد] را که فراموش نکرده‌ایم؛ جایی‌که از کافه‌چی می‌پرسند هیچ‌وقت عاشق شده یا نه و کافه‌چی هم جواب می‌دهد نه، من همه عُمرم کافه‌چی بوده‌ام.

خوب که فکر کنیم، می‌بینیم این سیرِ تحوّلِ «بن وید» را می‌شود نتیجه همان اقامتِ کوتاهش در آن کافه دانست، جایی که هرچند دستگیرش کردند و مصائبِ زندگی‌اش آغاز شد، امّا لحظه‌هایِ خوشی را هم برایش به ارمغان آورد. او هم مثلِ باقیِ وسترنرها، مثلِ باقیِ مردانِ قانون‌شکن، دوست دارد یک‌جا بند شود، یا ـ دست‌کم ـ امیدِ بازگشت داشته باشد. بله، دو آدم، در لحظه دل به هم می‌بندند؛ بی‌آن‌که چیزی بگویند. آن زُل‌زدن‌ها، آن خیره‌شدن‌ها، از هر حرفی گویاتر هستند. سال‌ها باید بگذرد تا یک نگاه جرقّه بزند و چشمِ دیگری را روشن کند. دل‌بستگی، کارِ آسانی‌ست، اگر جُرأتش را داشته باشیم. «بن وید»، می‌توانست مُسافرِ قطارِ سه و ده دقیقه به یوما نباشد، می‌توانست فرار کند و برگردد و همان‌جایی که دوست دارد، بند شود. ولی سوار شد و در سوارشدن درنگ نکرد. که چی؟ که به پای‌بندی‌هایِ انسانی‌اش وفادار بماند. ایرادی که ندارد؛ دارد؟

*

... می‌شود امید بست که هرازگاهی، هنوز وسترن‌هایِ خوبی ساخته می‌شوند، حالا هرچند که کوچک باشند و کسی هم درست‌وحسابی تحویل‌شان نگیرد. فیلم‌هایِ وسترن را که برایِ مُنتقدجماعت نمی‌سازند، وسترن فیلمِ تماشاگرِ عام است و این برایِ هر فیلم‌سازی یک افتخارِ بزرگ به‌حساب می‌آید...

ـــــــــــــــ عُنوانِ این یادداشت، نامِ فیلمی‌ست از جان فورد