تبليغاتX
تازه های جهان سینما - تاريخچه خشونت / A History of Violence
معرفی فیلم های روز سینمای جهان
روزنامه شرق
يكشنبه ۲۵ دى ۱۳۸۴ - - ۱۵ ژانويه ۲۰۰۶
 
گفت وگو با «ديويد كراننبرگ» درباره «تاريخچه خشونت»
خشونت كسب و كار من است
جف اندرو
ترجمه: ساسان گلفر
164985.jpg
ريچارد فالكون: ظاهراً تاريخچه خشونت واجد بيشترين قرابت به جريان اصلى سينماى آمريكا و ژانرى ترين و آمريكايى  شده ترين اثر ديويد كراننبرگ از زمان ساخته شدن منطقه مرده (۱۹۸۳) تا به امروز است. با اين حال، دستاورد درخشان كارگردان در اين فيلم دقيقاً در شيوه در كنار هم گذاشتن عناصر روايى كهن الگويى است. تاريخچه خشونت فيلمى است كه پا در جاى محكمى نهاده و در عين آنكه ريشه در اشتياق قدرتمند تماشاگران براى جذب خشونت فيلم هاى دلهره آور هاليوودى دارد، كاملاً نسبت به اين منشاء خودآگاه است. در صحنه تكان دهنده آغاز فيلم دو جنايتكار كه گاه گاه دست به خشونت مى زنند، در محوطه بيرونى يك متل مشغول مشاجره هستند. افشاى اينكه آنها خانواده اى را داخل متل قتل عام كرده اند به تاخير مى افتد و در اين مرحله متوجه مى شويم كه آن دو مرد از شغلى كه انجام دادنش برايشان بسيار آسان است حوصله شان سر رفته و علت بداخلاقى شان همين است. يكى از آنها وارد ساختمان مى شود و در نهايت خونسردى به دختربچه اى كه جلوى چشمش مى آيد، شليك مى كند. با آنكه اين صحنه يادآور چند صحنه مشهور ديگر است كه آدمكش هاى بى رحم كودكان را با تير مى زنند (هجوم به كلانترى حوزه ،۱۳ روزى روزگارى در غرب) در اينجا از شيطنت هاى غيراخلاقى به سبك تارانتينو يا اين حس كه كراننبرگ صرفاً چنين رويدادهايى را براى تكان دهنده بودن سر هم كرده، خبرى نيست. برعكس، فوران ناگهانى خشونت در دنياى عادى و روزمره، فضاى سنگين و مهيبى را پى ريزى مى كند كه بر سراسر فيلم حاكم است از اين به بعد هر فوران خشونت كه به تفصيل نشان داده مى شود به دو شخصيتى مربوط است كه ما در مقام تماشاگر به همذات پندارى با آنها دعوت مى شويم: ويگو مورتنسن در نقش مرد آرام قهرمان داستان، تام و پسر او جك. هنگامى كه دو تبهكار اقدام به سرقت مسلحانه از رستوران تام مى كنند، كراننبرگ صحنه اى از قهرمانى هاى خشونت بار يك قهرمان حق به جانب را نشان مى دهد از آن نوع كه پيش از اين در فيلم هاى هاليوودى بى شمار به صورت يك آيين درآمده است. اد هريس در نقش فوگارتى، گنگستر شرور فيلم، جمله با معنايى درباره قهرمان داستان بر زبان مى آورد: «او براى ما يادآور هرى خبيث است.» اما برخورد كراننبرگ با خشونت با چنان پرداخت جزئيات حاد واقعى همراه است. مثلاً نمايى درشت از گلوله اى كه سرى را متلاشى مى كند، كه در يك لحظه تحمل خود را از دست مى دهيم و با آميزه پيچيده اى از تسكين، هيجان، تحريك، شوك، احساس گناه و سرخوشى واكنش نشان مى دهيم. در چنين لحظاتى صحنه مرزهاى زيبايى شناسى، ژانر و قواعد اخلاقى را درمى نوردد. كراننبرگ كه فيلمنامه اى اقتباس شده از يك رمان گرافيك (نوشته جان واگنر خالق قاضى درد) را براى كارگردانى در دست گرفته بود، مى توانست از شيوه قاب بندى منجمد و مبتنى بر شىءپرستى كتاب هاى كميك در لحظات پراكنده كنش خشونت آميز بهره بگيرد. اما بخشى از قدرت تاثير فيلم از اين واقعيت ناشى مى شود كه كراننبرگ پيش از اين هيچ گونه علاقه اى به بهره بردارى از استعاره هاى ژانرى خشونت روى پرده نشان نداده و نيز به اين حس كه چنين فوران هاى ناگهانى بيشتر با واقعيت هاى غيرمنطقى و هراس آور جايگزين واقعيت روزمره و جراحت هاى نمايشگر «نهاد» روان در فيلم هاى قبلى او نسبت بيشترى دارد تا با گرايشى ناگهانى به سوى اخلاق ويجيلانتيسم.۲ هنگامى كه كارگردان هاى اروپايى داراى داعيه هنرى از قبيل مايكل هانكه (با فيلم Funny Games) ادعا مى كند كه مشغول «ساختارشكنى» اخلاقى خشونت سينماى هاليوود هستند، به خاطر تمايل به مجازات كردن تماشاگر از طريق براندازى يا بى اثرسازى تعليق هيچكاكى خود را به شكست محكوم مى كنند. كراننبرگ برخلاف آنها راه نوآر را در پيش مى گيرد و بدون هيچ گونه كوششى فهرستى بلندبالا از فيلم هاى دلهره آور را تداعى مى كند از جمله سگ هاى پوشالى، درست به هدف و تنگه وحشت. او نيز هر رودررويى خشونت بار ژانرى را با اغراق  تند و تيز و مطايبه آميزى به اوج مى رساند و قابليت هاى ابرمردگونه قهرمان خود را در عرصه خشونت به رخ مى كشد با وجود همه پيوندهايى كه فيلم به عنوان يك اثر دلهره آور با ژانر برقرار مى كند، كراننبرگ حق دارد اگر ادعا مى كند كه فيلمش نه موعظه است و نه كنايه، بلكه «خنده دار» است. اما خنده اى كه فيلم برمى انگيزد شايد ماهرانه ترين و قدرتمندترين انتقادى باشد كه فيلمى بتواند نسبت به دلبستگى عميق و ماندگار تماشاگران به آيين هاى خشونت صحنه اى ابراز كند. به عنوان نمونه توجه كنيد به صحنه اى كه جك دو نفر را كه در مدرسه او را آزار مى دهند، ادب مى كند. اين مى تواند از همان صحنه هاى مسرت بخش و خانواده پسند و آشنا باشد كه مظلومى سر برمى دارد و ستمكارى را سر جايش مى نشاند، يا ابرقهرمانى سرانجام پرده از هويت پنهانى خود برمى دارد. اما آنچه در كتك كارى متعاقب آن ديده مى شود حاكى از لذت روان پريشانه اى است كه از عمل خود مى برد و بدين ترتيب تماشاگر اجازه نمى يابد در جايگاه خود آسوده بنشيند. بعد هم كه تام به پسرش مى گويد كه نبايد مشكلاتش را با كتك زدن مردم حل كند،  نطق خودش را با نواختن ضربه اى به او به پايان مى برد. فيلم فاصله خود را با حس اسطوره اى آمريكايى «تازه شدن» و «از نو شروع كردن» نيز حفظ مى كند. گيراترين صحنه دراماتيك فيلم در بيمارستان رخ مى دهد و هنگامى است كه ادى همسر تام شاهد تبديل شدن تام به يك بيگانه در مقابل چشمانش است. بازى زيرپوستى مورتنسن موقعى كه پرسونايش از مرد خانواده به يك قاتل همه فن حريف تبديل مى شود، بسيار درخشان از كار درآمده و واكنش سرشار از هراس ماريا بلو در زمانى كه با دقت به واژگانى گوش مى دهد كه تام در توصيف چگونگى رفتن به صحرا و «به قتل رساندن» نفس قديمى خود به كار مى برد نيز به همان اندازه چشمگير است.
164988.jpg
• خلاصه داستان فيلم تاريخچه خشونت
تام استال (ويگو مورتنسن) رستورانى را در شهر ميلبروك، اينديانا، اداره مى كند و در كنار همسرش ادى (ماريا بلو) كه وكيل است، پسر نوجوانش جك (اشتون هلمز) و دختر شش ساله اش سارا (هايدى هيز) زندگى را در آرامش مى گذراند. دو خلافكار كه گاه و بيگاه آدم مى كشند و به تازگى خانواده اى را قتل عام كرده اند، به رستوران دستبرد مى زنند و پيشخدمت تام را تهديد مى كنند. تام در واكنش، آنها را خلع سلاح مى كند و مى كشد و با اين اقدام برخلاف ميل خود در كانون توجه رسانه ها قرار مى گيرد. كارل فوگارتى (اد هريس) گنگسترى كه زخمى به جاى يك چشم دارد پا به رستوران مى گذارد و ادعا مى كند كه تام را مى شناسد و تام در واقع جنايتكارى به نام جويى كيوزاك است؛ كسى كه چشم او را درآورده است و برادرى به نام ريچى (ويليام هارت) دارد كه گنگستر قدرتمندى در فيلادلفيا است و تام براى برادرش كار مى كند. تام اين ادعاها را انكار مى كند اما بعد از ترس آنكه فوگارتى خانواده اش را به خطر انداخته باشد، با عجله به خانه مى رود.
هنگامى كه جك دو نفر را كتك مى زند كه مدت ها او را اذيت مى كردند، تام او را توبيخ مى كند. فوگارتى و نوچه اش بر سر راه تام سبز مى شوند و از او مى خواهند كه همراه با آنها به ديدن ريچى بيايد. در جريان خشونت هايى كه پس از آن رخ مى دهد، تام نوچه فوگارتى را مى كشد و پيش از آنكه فوگارتى بتواند تام را كه مجروح شده بكشد، با گلوله اى از طرف جك از پا درمى آيد.
تام هنگام معالجه در بيمارستان به ادى اعتراف مى كند كه جويى كيوزاك است و بعد از وقوع يك تجلى در بيابان از خشونت دست كشيده و هويت تازه اى برگزيده است. زمانى كه از بيمارستان بيرون مى آيند، تام به ادى مى گويد كه مجبور است با برادرش تماس بگيرد و در غير اين صورت هيچ يك از افراد خانواده در امان نيستند. پيش از آنكه تام به فيلادلفيا برود مشاجره اى ميان او و همسرش درمى گيرد كه سرانجام ختم به خير مى شود. تام در فيلادلفيا به خانه برادرش مى رود و در آنجا معلوم مى شود كه ريچى تصميم داشته تام را به قتل برساند تا موقعيت خودش را حفظ كند. تام، ريچى و گردن كلفت هاى او را مى كشد و به نزد خانواده اش برمى گردد.
•••
آيا ديويد كراننبرگ عاقل شده است؟ عمراً! سى سال از موفقيت هاى بين المللى او با فيلم هاى كلاسيك ترسناك نوآرى همچون لرزه ها و هار مى گذرد اما اين فيلمساز كانادايى (كه در ميان فيلمسازان عجيب و غريب بسيار اين كشور جنجالى ترين است) به هيچ وجه سر به راه نشده است. فيلمى كه در سال ۱۹۹۶ براساس رمان تصادف جى.جى. بالارد ساخت، در واقع بسيار بيشتر از فيلم هاى به وضوح ژانرى تر او همچون ويدئو درام و مگس در تمايلات انسانى عميق شد و به كندوكاو پرداخت. «تصادف» نشان از بلوغى تازه در آثار او داشت و پيچيدگى روايت و حديث نفس شوخ طبعانه فيلم بعدى او eXistenZ، مويد اين بلوغ بود. در «اسپايدر»، كه داستانى اديپ وار از اغتشاش ذهنى متمايل به جنايت بود، چنان دقت و باريك بينى از همه جهات نشان داد كه بسيارى از منتقدان، از جمله اين نگارنده، آن را شاهكار خواندند.
اكنون كراننبرگ بار ديگر فيلمى به همان خوبى ساخته است. كسانى كه گفته اند «تاريخچه خشونت» صرفاً يك فيلم دلهره آور، خشن و باب روز و وابسته به جريان اصلى سينما است، بايد آن را دوباره ببينند. كراننبرگ با به تصوير كشيدن آنچه بر سر يك خانواده آمريكايى ايده آل و خوشبخت و تقريباً غرق در ناز و نعمت مى آيد و پس از آنكه سر و كله دو گنگستر آدمكش در رستوران پدرخانواده پيدا مى شود، علاوه بر آنكه يك فيلم كاملاً سرگرم كننده و وابسته به ژانر ساخته، اسطوره سازى آمريكايى را نيز بسيار بجا و درست مورد انتقاد قرار داده و موذيانه هجو كرده است.
كار درستى نيست كه بخواهيم داستان را بيش از حد افشا كنيم. اين داستان چندين نقطه عطف دارد كه هر كدام بسيار دلپذير و به لحاظ تماتيك مهم است.
فقط در همين حد بگوييم كه خانواده سفيدپوستى مركب از تام استال (ويگو مورتنسن)، همسرش ادى (ماريا بلو) و دو بچه آنها تا به حال درون حصارهايى كه به دور خود كشيده اند، زندگى بى دغدغه اى را مى گذراندند و اكنون با تهديدى كه از جانب زندگى هاى پست و فقيرانه اطراف متوجه آنها مى شوند، بايد در روابط ميان خود و در گذشته خود تجديدنظر كنند.
در ابتدا به نظر مى رسد كه فيلم قرار است به فيلمى از نوع «خانواده در معرض هجوم» به سبك و سياق ساعات نااميدى و اتاق وحشت بدل شود اما به زودى درمى يابيم كه موقعيت تام استال پيچيده تر از آن است كه صرفاً «نااميد» باشد و هرگونه «وحشت» در اينجا از نوع وجودى است.
با آنكه منشاء فيلم رمان گرافيك جان واگنر و وينس لاك است، كراننبرگ اصرار دارد كه از كتاب اقتباس نكرده است. «كارگزارم پروژه را براى من فرستاد كه در آن موقع فيلمنامه اى نوشته جاش اولسون بود. با جاش روى فيلمنامه كار كردم و او زيرنظارت من بازنويسى كرد. بعد من هم بازنويسى هاى خودم را انجام دادم و در اين مرحله يكى از مسئولان اجرايى نيولاين به رمان گرافيك اشاره كرد. گفتم: «كدام رمان گرافيك؟» گفت: «هيچ كس به تو نگفته بود؟ بايد آن را مى خواندى!» بنابراين خواندمش اما ديگر آن قدر از آن دور شده بوديم كه اصلاً ربطى به ما نداشت. رمان بيشتر درباره گنگسترها بود و كمتر به خانواده مى پرداخت و به هيچ وجه صحنه روابط خصوصى آن زوج را نداشت.»
بله، آن صحنه ها. در ابتدا زوج تام و ادى روابط بسيار خوبى دارند و مانند نوجوان ها با هم رفتار مى كنند و روابط سال هاى پيش از آشنايى شان را به فانتزى تبديل مى كنند. بعداً وقتى خشونت وارد زندگى آنها مى شود شكل روابط خصوصى آنها تغيير مى يابد و به خاطر برداشته شدن نقاب ها حالتى پرشورتر و اصيل تر و در عين حال بيشتر جسمانى و آميخته با نگرانى پيدا مى كند. اولين صحنه، خيالپردازى است اما در صحنه دوم آنها با واقعيت روبه رو شده اند. فيلم به آرامى چنين سيرى را در پيش مى گيرد و به بررسى همه جانبه روياى آمريكايى تبديل مى شود.
كراننبرگ خود در اين مورد توضيح مى دهد: «اولين صحنه روابط خصوصى آنها به تيپ ها و افرادى مربوط مى شود كه آنها دلشان مى خواست باشند؛ هر يك به سراغ تيپ خاصى مى رود كه با نشانه هاى خود به يك اسطوره تبديل شده است: يكى تشويق كننده تيم هاى ورزشى مى شود و ديگرى ورزشكارى با عضلات پيچ درپيچ. آمريكا دائماً در دوره نوجوانى به سر مى برد. اما مورد دوم بيشتر با واقعيت سروكار دارد. ادى چيزى ترسناك و در عين حال جذاب در تام مى يابد و با واكنشى كه نسبت به او نشان مى دهد، پس زده مى شود. فيلم به طور كلى درباره آن است كه خانواده فقط وقتى «واقعى» مى شود كه خشونت وارد زندگى افرادش شود. آنها در جايى زندگى مى كنند كه شبيه به يك شهر كوچك بى عيب ونقص آمريكايى از نوع راد سرلينگ [خالق منطقه گرگ و ميش] است، آن قدر بى عيب ونقص كه هراس آور مى شود و چيزى كه آن را هراس آور مى سازد تا اندازه اى كوشش براى برقرار نگه داشتن ظاهر بى عيب و نقص آن است. از اين نظر شبيه به روستايى در ديزنى ورلد است و بيانگر احساسى كه من درباره فانتزى آمريكا نسبت به گذشته خودش دارم.»
عنوان فيلم علاوه بر آنكه اشاره داستانى درباره رويدادهاى خشن است، به اين عقيده اشاره دارد كه شخصى تاريخچه اى از خشونت در زندگى خود دارد و نيز به قرائتى تمثيلى از فيلم، تمثيلى از چگونگى پيدايش، رشد و تكثير خشونت.
كراننبرگ مى گويد: «اين همان چيزى است كه به ويگو مى گفتم- كه از نظر سياسى بسيار هوشمند و فعال است- زمانى كه مى خواستم او را به بازى در فيلم ترغيب كنم فيلم با آنكه آشكارا سياسى نيست، اين سئوال را با توجه به وضعيت بشر به ميان مى آورد كه: آيا زندگى به اين شيوه اجتناب ناپذير است؟ آيا راهى براى خروج از چرخه خشونت وجود ندارد؟ اما در سطحى ديگر، ملتى هم با تاريخى از خشونت داريم. اين موضوع مخصوصاً در همين روزها كه كيسه هاى مخصوص حمل جسد [از عراق-م] بازمى گردد، جلب نظر مى كند: چقدر خشونت؟ چقدر سرباز لازم است تا آن شهر كوچك و حصارهايش سرجاى خود بماند؟»
برخورد فيلم با موضوع شهرت رسانه اى به وجود آمده بعد از آنكه تام به شكل غيرمنتظره و بدون توجه به تابلو «خوش آمديد» سردر رستورانش با دو مهاجم مى جنگد و آنها را مى كشد نيز كاملاً بجا است. فيلم تلويحاً قهرمان گرايى را يك برساخته رسانه اى مى داند.
«كاملاً همين طور است. مانند همان است كه در «قدرت كابوس»۱ مى بينيم؛ نومحافظه كارانى كه دستورالعمل صريحى براى تقويت يك اسطوره سازى قهرمانگرايانه ملى دارند- خيلى ترسناك است! سوءاستفاده از دين را هم بايد به آن افزود؛ آنهايى كه اينجا در راس قدرت قرار دارند و چه به خدا اعتقاد داشته باشند و چه نداشته باشند، فكر مى كنند مردم به آن احتياج دارند تا در آرامش بمانند و تمركز بيشترى داشته باشند. بدين ترتيب مذهب نيز با اسطوره شناسى ملت مرتبط است. و البته هنگامى كه اين دو يكديگر را تشديد مى كنند، شكلى فاشيستى به خود مى گيرند؛ مسئله اى كه نمى توان از آن چشم پوشيد، مردم اين روزها مى گويند كه ما به قهرمان احتياج داريم اما به نظر مى رسد كه هيچ كس نمى خواهد بپرسد چرا. آخر براى چه؟ مسلماً در آمريكا اشتياقى براى قهرمانان وجود دارد و اشتياقى براى آنكه هرگاه چنين قهرمانى ظهور كند، نابودش كنند. نااميدى از يافتن ايده آلى براى آنكه خود را به آن بياويزند و در عين حال جنون و خشمى كه آنها را وادار مى كند مشاهير خود را تكه تكه كنند.»
نفرت، بى اعتمادى، ويرانگرى، همنوع كشى و غيره و غيره: كراننبرگ البته براى هر زيرمتن مهمى، متنى نيز دارد. اكنون كه فيلم درباره خشونت است، پس خشونت را نيز به تصوير مى كشد. درست از همان مقدمه فيلم كه گروه دونفره درنده خويى در سر راه خود به سوى شهر محل سكونت استال اشتياق بى حدواندازه خود را براى خونريزى غيرضرورى نشان مى دهند، به خوبى متوجه مى شويم كه با فيلم خشن و سختى سروكار داريم. اما كراننبرگ هرگز خشونت را بى دليل كش نمى دهد؛ درست است كه خشونت به شكل هراس آورى فيزيكى است، اما سريع اتفاق مى افتد و كاملاً به موقع است. فيلم برخلاف اجداد كميك استريپ دوردست خود صحنه هاى تماشايى كارتونى مرسوم را به خوردمان نمى دهد، بلكه واقعيتى را مطرح مى كند: اينكه آدم ها تمايل دارند يا نياز دارند به صدمه زدن و كشتن.
او توضيح مى دهد: «رفتن به سراغ انفجار و تصادف كار راحتى است اما چنين خشونتى، خشونتى نيست كه مردم را برآشوبد. آشفته كننده ترين نوع آن، همين خشونت «صميمانه» است كه با نابود كردن جسم انسان سروكار دارد. من براى ساختن اين فيلم به دى وى دى هايى نگاه كردم كه در مغازه ها فروخته مى شود و به شما ياد مى دهد كه چگونه كسانى را بكشيد كه در خيابان به شما حمله مى كنند، بدون آنكه نيازى به استادى در هنرهاى رزمى داشته باشيد.» «راستش را بخواهيد در يك نبرد خيابانى استادى در هنرهاى رزمى به كارتان نمى آيد؛ چون در اين مواقع همه قراردادهاى اجتماعى ناگهان فسخ مى شوند و وقتى كه مسئله بقا در ميان باشد، هيچ قاعده و قانونى وجود ندارد. و اين DVDها شما را وامى دارند كه آن قرارداد اجتماعى را به سرعت زيرپا بگذاريد و با شخصى كه قصد داريد بكشيد، «صميمى» شويد؛ به جاى آنكه از او فاصله بگيريد، به او نزديك شويد.» «تخريب جسمى كار كثيفى است. و اين مسئله چيزهاى خاصى را با خود به همراه دارد: نمى توانيد از حركت آهسته استفاده كنيد، يا از برش زدن هاى بيش از اندازه و يا نشان دادن وقايع به صورت مكرر از پنج زاويه مختلف اين بيل روبكش يا سن سيتى نيست. خشونت از درون فيلم مى آيد و از شخصيت ها بيرون كشيده مى شود.»
پى نوشت:
۱- The power of Nightmares. مستندى كه اوايل سال ۲۰۰۵ در سه قسمت از تلويزيون بى بى سى پخش شد و ريشه هاى بنيادگرايى در خاورميانه و نومحافظه كارى در آمريكا و انگلستان و توازى ميان آنها را نشان داد.م
---
روزنامه شرق
سه شنبه ۹ اسفند ۱۳۸۴ - - ۲۸ فوريه ۲۰۰۶
 
نگاهى به فيلم «تاريخچه خشونت»
آنها سرگرم مى كنند پس ما هستيم
منولا دارجيس
ترجمه: پريا لطيفى خواه
بخش اول
175587.jpg

«تاريخچه خشونت» آخرين ساخته حيرت انگيز ديويد كراننبرگ داستان زندگى يك خانواده متوسط آمريكايى است كه به خاطر خشونتى جنون آميز تقريباً به خاك سياه مى نشينند. داستان فيلم در سرزمينى سوررئال و پر از بى رحمى  مى گذرد، شهرى كه مى تواند هر كجا در ايالات متحده آمريكا باشد، شهرى كه دائماً حمام خونى در آن به راه مى افتد تنها به اين دليل كه دائم پاكسازى شود. بيشترين جذابيت _ يا شايد هم جسارت- فيلم در اين است كه كراننبرگ نمى خواهد ما به عنوان تماشاگر فيلم، بى آنكه بهايى بپردازيم از فيلم لذت ببريم. ظاهراً او دلش مى خواهد ما رنج ببريم.
البته آقاى كراننبرگ مى خواهد كه در عين حال هنگام ديدن فيلم اوقات خوشى هم داشته باشيم. و همين كشمكش بين رنج و لذت است كه كمك مى كند فيلم «تاريخچه خشونت» به يكى از تجربه هاى مهيج سينماروها تبديل شود. اين فيلم بر محور زندگى تام استال (با بازى درخشان ويگو مورتنسون) استوار است، شهروندى محترم كه دوست ندارد هويت واقعى اش كشف شود. مسئله فيلم به نوعى، ايمانى است كه ما به عنوان كسانى كه به رفتن به سينماهاى چندساله معتاد شده ايم، در اثر دلهره هاى سرگيجه آور و ترسناك فيلم هاى اكشن، مدت ها است آن را از دست داده ايم. چندين دهه است كه فيلم هاى اكشن گيشه ها را تسخير كرده و همين امر موجب شده تا چشممان به ديدن تصاوير اجساد با گلوله لت و پار شده و تق تق شليك فشنگ هاى مشقى خو بگيرد. براى سينماروهاى حرفه اى ديگر ديدن صحنه هاى مرگ امرى پيش پاافتاده و ديرآشنا است. چيزى كه آقاى كراننبرگ نيز با آغوش باز از آن استقبال مى كند!
فيلمنامه اين فيلم برداشت آزاد جاش السون از رمان گرافيك جان واگنر و وينس لاك است كه در سال ۱۹۹۷ نوشته شده. مرد جوان تر (گرگ بريك) تى شرت و شلوار جين پوشيده است و مرد مسن تر (استفان مك هاتى) كت و شلوار مشكى مامورين كفن و دفن را به تن دارد. روز است و تقريباً اول صبح، اما از چهره اخم آلود و عبوس دو مرد چنين برمى آيد كه ساعات طولانى كار سخت را پشت سر گذاشته اند. اما آنها به سر كار خود بازمى گردند: مرد مسن براى تسويه حساب به دفتر متل مى رود، در همين موقع مرد جوان ماشين كروكى آخرين مدلشان را چندين يارد در جاده خاكى مى راند. هنگامى كه مرد مسن تر برمى گردد، جوان را مى فرستد تا آب بياورد. آنها تقريباً آماده رفتن هستند اما اول بايد چند نفر را به قتل برسانند.
در فيلم «تاريخچه خشونت» كشت و كشتار فراوان است اما هيچ كدام به اندازه اولين قتلى كه در دفتر متل اتفاق مى افتد و آنجا را به دخمه اى از اجساد مردگان تبديل مى كند، خونين و انزجارآور نيست. اين فصل افتتاحيه سنگدلانه و هراس آور براى دعوت به تماشاى مرگ - و تفريح  كردن با آن- نشان مى دهد كه فيلم آقاى كراننبرگ يك سرگرمى  سينمايى خونين معمولى نيست. خيلى زود دستگيرمان مى شود كه قرار نيست در «تاريخچه خشونت» _ كه در ابتدا بيشتر شبيه فيلم هاى ژانرى پيش  پاافتاده (يا سر هم كردن راش هاى دور ريخته شده از «پالپ فيكشن») به نظر مى رسد- هيچ چيز متعارف و معمولى وجود داشته باشد؛ هرچه بيشتر از زمان فيلم مى گذرد بر وحشتمان افزوده مى شود و با وقايع ناخوشايند بيشترى روبه رو مى شويم كه مو بر تنمان راست مى شود. آقاى كراننبرگ كه استاد خلق فضاهاى پر از كشمكش و تضاد است، خود تاريخچه اى از تجربيات مربوط به تغيير و تبديل ژانرهاى گوناگون دارد، مخصوصاً ژانر وحشت كه مى توان گفت آن را زير و رو كرده است. او چنان از هوش سرشار و مهارت تحسين برانگيز خود در ساختن فيلم هاى اكشن استفاده مى كند كه گويى يكى از كارگردانان ساختارشكن فرانسوى است كه سعى دارد دزدانه از آثار جان وو تقليد كند.
قاتلين در نهايت محكوم به نابودى هستند- سرنوشتى كه تقريباً هميشه در انتظار هيولاهاى سينماى هاليوودى است- و مردى آنها را به سزاى اعمالشان مى رساند كه ظاهرى بسيار منزه و موجه و مهربان دارد: تام استال. تام زندگى آرامى  در كنار همسر خوبش ادى (ماريا بلو) و دو فرزند زيباى خود - پسرى به نام جك (اشتون هولمز) كه در سنين نوجوانى است و دختر كوچولوى نازنينى به نام سارا (هايدى هيز) - مى گذراند. او صاحب رستورانى است كه در كنار دفتر يكى از مطبوعات جنجالى به نام «ساتردى ايونينگ پست» واقع شده است، شهرى كه او و خانواده اش در آن زندگى مى كنند به خواب آلودگى و دنجى يكى از شهرهايى است كه در حياط پشتى يك استوديوى قديمى  ساخته شده.