روزنامه كارگزاران، شماره 653 ، دوشنبه،11 آذر ، 1387 ، صفحه 11
استرالیا (Australia)

ساسان گلفر: دومین مورد همكاری باز لورمان كارگردان با نیكول كیدمن بعد از تجربه موفق «مولن روژ» این وسترن حماسی پرماجراست كه وقایع آن در شمال استرالیا و در جریان جنگجهانی دوم اتفاق میافتد. سارا اشلی (كیدمن) اشرافزاده انگلیسی وارث زمین بزرگی در استرالیا میشود كه بسیاری برای تصاحب آن نقشه كشیدهاند و 2000 رأس گاو را با همكاری یك گلهدار (هیوجكمن) در عرض قاره به حركت درمیآورد و ماجرایی عاشقانه میان این دو در گرما گرم حمله ژاپنیها و بمباران داروین اتفاق میافتد. فیلمنامه را لورمان با همكاری رولاند هاروود نوشته و فیلم با بودجه 130 میلیون دلار در لوكیشنهای كوئینزلند و نیوساوث ویلز تولید شده است. این فیلم 165 دقیقهای از چهارشنبه شش آذر در استرالیا و آمریكا روی پرده رفته است و در دو ماه آینده در سایر كشورها اكران میشود.
--------------------------------------------------------------------------------------------------------
سایر فیلمهای اكران این هفته
چهار كریسمس (Four Christmasses)
كمدی رمانتیك «چهار كریسمس» كه هفته گذشته و از روز عید شكرگزاری اكران شده، فیلمی است به كارگردانی ستگوردن با بازی ریس ویترسپون، وینس وان، سیسی اسپیسك، كریستین چنووث، جان وویت و رابرت دووال محصول مشترك آمریكا و آلمان. زوج خوشبخت این فیلم در شهر سنفرانسیسكو قصد دارند طبق رسم كریسمس به دیدار پدر و مادر خود بروند. مشكل این است كه پدر و مادر هر دوی آنها طلاق گرفتهاند و آنها باید به چهار خانه سربزنند كه ساكنان عجیب و غریب آن خانهها رفتارهایی دیوانهوار دارند و از همه بدتر اینکه یک گروه گزارشگر تلویزیونی هم قصد دارند دیوانگی خانواده آنها را به اطلاع عموم برسانند. زمان نمایش این فیلم 82 دقیقه و درجهبندی آن PG-13 است.
میلك (Milk)
داستان زندگی هاروی میلك فعال سیاسی آمریكایی در دهه 1970 كه برای برگزیده شدن بهعنوان فرماندار كالیفرنیا در شهر سنفرانسیسكو وارد رقابت شد و در كنار شهردار سن فرانسیسكو به قتل رسید نیز از چهارشنبه در ایالات متحد اكران شده است. گاسون سنت این فیلم را كارگردانی كرده و فیلمنامهاش را داستین لنس بلیك نوشته است.
نقش هاروی میلك را شانپن بازی كرده است و امیل هیرش، جیمز فرانكو، جاش برولین، ویكتور گاربر و دیهگو لونا در كنار هزاران سیاهی لشكر سایر نقشها را بر عهده دارند. فیلم «میلك» با بودجه 15 میلیون دلار ساخته شده، زمان آن 128 دقیقه و درجهبندیاش R است.
ترنسپورتر 3 (Transporter 3)
فرانك مارتین (جیسن استاتهام) «ترنسپورتر» (حمل و نقلكننده) حرفهای كه او را بهعنوان بهترین راننده دنیا میشناسند در ادامه ماجراهای دو فیلم قبلی به پاریس بازمیگردد و اینبار «بستهای» كه باید بدون چون و چرا به مقصد برساند والنتینا (ناتالیا روداكوا) دختر ربوده شده یك سرمایهدار اوكراینی است كه باید از مارسی، اشتوتگارت و بوداپست بگذرد و به ادسا در كنار دریای سیاه منتقل شود. فرانسوا برلئان، رابرت كنپر، جرئون كراب و یك اتومبیل آئودی A8 دوازده سیلندر از بازیگران دیگر این اكشن پرهیجان هستند كه لوك بسون نویسنده و تهیهكننده آن است و الیویه مگاتون آن را كارگردانی كرده است.
www.cinemaglobe.blogfa.com
----------------------------------------------------------------------------------------------------
نگاهی به فیلم «استرالیا»
دو قطره اشك

مانولا دارگیس/ ترجمه پریا لطیفیخواه:
«استرالیا»، درام حماسی بازلورمان با گسترهای به پهنای یك قاره، بزرگترین داستانی نیست كه تاكنون گفته شده بلكه مجموعهای است از بزرگترین داستانهایی كه تاكنون گفته شدهاند، از جمله «قایق آفریكن كویین»، «بر باد رفته» و «روزی روزگاری در غرب». این داستان آفرینش استرالیای مدرن كه ژانرها و ارجاعهای سینمایی گوناگونی را سرمشق قرار داده و در دل خود جا داده است و لحظات یورتمه اسبها، رم كردن گله گاوها، حركات وسیع و طویل دوربین، موسیقی سیلآسا و تصاویر احساس برانگیز پرده عریض دیوانهوار و سرگرمكننده بارها و بارها از متن آن بیرون میزند گواهی است بر عشق و علاقه بیحد و حصر به سینما، نمایشگری سینمایی در افراطیترین حد ممكن و تاكید بر زرق و برق هنری به مثابه یك آیین جمعی زیبایی شناختی.
استفاده آقای لورمان از فرمهای فرهنگی منسوخ و نخنما شده چه در این فیلم و چه در فیلمهایی مثل «مولن روژ» كه پیش از این ساخته را نباید بهعنوان یك استراتژی مفهومی یا یك ترفند تجاری رندانه از نوع كارهای هنری متظاهرانه افرادی نظیر جف كونز و تاكاشی موراكامی كه از زرق و برق هنری به مثابه یك استراتژی (كمابیش) مشروع پست مدرن بهره میگیرند، تلقی كرد. بیشتر اینطور بهنظر میرسد كه این تمهید ناشی از اشتیاقی صادقانه و پرشور برای چنگ زدن به احساسات و خودبیانگری راستین آقای لورمان است، امری كه در همه آثار او احساس میشود و با در نظر گرفتن اینكه آقای لورمان پسر صاحب یك سالن سینما و تئاتر است كه دوران كودكیاش را در حال پرستش در معبد هالیوود سپری كرده میتوان درك كرد كه چرا شخصیت او و آثار پرزرق و برق او از خردهها و تكههای به هم چسبیده فرهنگ پاپ تشكیل شده و چرا در عین حال تا این حد صمیمانه، صادقانه و بیغل و غش است.
البته استفاده از واژه «صمیمانه و صادقانه» گاهی اوقات گمراهكننده است و فیلمی عریض و طویل و بلندپروازانه مثل «استرالیا» كه عمدتا در لوكیشنهای عظیم و پهناور فیلمبرداری شده را مشكل بتوان بهعنوان معیار و مقیاس مناسبی برای اندازهگیری نیات شخصی یا میزان خودآگاهی آقای لورمان در نظر گرفت. فیلم با متنی آغاز میشود كه روی تصویر نوشته شده است و با جملات (جدی؟) بیسر و ته و مزخرفی در باب استرالیا به مثابه سرزمین «ماجرا و رمانس» بلافاصله لحن غیرقاطع فیلم را پایه میریزد. پیش از آنكه فرصت آن را بیابید كه با عصبانیت درباره قلع و قمع شدن ساكنان بومی این قاره فكر كنید (یا به یاد جمعیتی از قاتلان و جانیان كه در ابتدای كشف این قاره به آن صادر شد، بیفتید) نوشته روی تصویر حركت میكند و به سرفصل «نسلهای ربوده شده» میرسد كه منظور از آن كودكان اقوام بومی است كه از قرن نوزدهم تا خود قرن بیستم توسط استرالیاییهای سفیدپوست به زور و با سوءاستفاده از كلماتی همچون «خدا» و «تمدن» از قوم و فرهنگ خود جدا شدند.
اما نگران نباشید! با آنكه «استرالیا» را پسركی دونژادی به نام «نولاه» (بازیگر تازه واردی به نام براندون والترز) روایت میكند كه فرزند نامشروع یك مادر بومی و پدری سفیدپوست است كه سعی میكند از دست مقامات بگریزد و زمان شروع فیلم نیز سال 1939 و اندكی پیش از هجوم جنگ جهانی دوم به سواحل استرالیا است، فیلم قرار نیست مزخرف بگوید. مثل همه لحظات سنگین یا بالقوه سنگین كه از جلوی لنز دارای فیلتر نرمكننده آقای لورمان میگذرد- لحظاتی مانند له شدن یك مرد زیرپای گله گاو یا نابود شدن شهر توسط بمبهای فرو افتاده از جنگندههای ژاپنی- رنج و مصیبتهای تاریخ صرفاً خوراك رنگینی است برای علاقه اصلی فیلمساز- ماجرای عاشقانه میان یك اشرافزاده انگلیسی به نام سارا اشلی (نیكول كیدمن) و گلهدار خانه به دوش استرالیایی كه دراور (هیوجكمن) نام دارد. بانو و ولگرد بلافاصله بعد از رسیدن كشتی سارا به استرالیا با یكدیگر ملاقات میكنند. سارا برای رسیدگی به وضعیت املاك شوهر مزرعهدارش كه به قتل رسیده به استرالیا آمده است. او در ابتدا تصمیم دارد اموالش از جمله 1500 رأس گاو را به فروش برساند اما لبخند نولاه و چشمانداز جادویی درهها باعث میشود تغییر عقیده بدهد و زمین و دراور را یكجا بخواهد. اگرچه خانم كیدمن و آقای جكمن در آغاز زوج ناجور كاترین هپبرن و همفری بوگارت «قایق آفریكن كویین» را به یاد تماشاگر میآورند اما بعدا ارتباط گرمتری از نوع اسكارلت و رت «برباد رفته» پویایی بیشتری به آن دو میبخشد. در این میان خانم كیدمن جنبههای طنزآمیز و بالقوه ناگوار نقش خود را بیشتر مورد توجه قرار داده و به آقای لورمان و دوربین گاه بیرحم او اعتماد كرده است كه قصد دارد از جلوهفروشی بیدلیل ستارگانش پرهیز كند. خانم كیدمن در سالهای اخیر بارها سعی كرده است از نشان دادن بیعیب و نقص بودن فیزیكی تخطی كند، اگر چه این كار در مواردی به بازی او هم لطمه زده و این روزها بدظاهر بودن (یا دستكم چندان بیعیب نبود) در مقابل دوربین هم به نوعی جلوهفروشی مبتذل تبدیل شده است. اما خانم كیدمن در این فیلم به شكلی شگفتآمیز بسیار بیانگر است، از همان حركت كوتاه و دیدنی ابتدای فیلم تا پایان تاثربرانگیز فیلم كه او چین و شكنی بر بینی خود میاندازد و با تظاهر به انزجار بر سر یك مزرعه غبارگرفته چنان دستش را مانند تلمبه چاه تكان میدهد كه تماشاگر انتظار دارد آبچاه از دهانش فوران كند. البته طولی نمیكشد كه این بیوه سترون به الهه باران تبدیل میشود. نقش عجیب و مضحكی بر دوش خانم كیدمن افتاده ولی او اوج و فرودهای شخصیت سارا و كل داستان را به سادگی طی میكند و نقش خود را روان بازی میكند. آقای جكمن در این فیلم وظیفه به نمایش گذاشتن جذابیت و سرزندگی را برعهده دارد و بازی برعهده خانم كیدمن است. خانم كیدمن بیش از هر عنصر دیگری در فیلم، از جمله نولاه، «استرالیا» را به دنیای احساسات انسانی پیوند میزند و پروازهای جسورانه تخیل آقای لورمان را با خاك آشتی میدهد. شاید این زمین خاكی جایی نباشد كه آقای لورمان برای ساختن فیلمهایش ترجیح میدهد اما این جایی است كه حتی هنرمند فانتزیگرایی مانند او باید نگاهی به آن داشته باشد. بسیاری از وسترنسازان معاصر چنین تشخیص دادهاند كه بهتر است اثرشان در واقعگرایی آمیخته با خاك و گل ریشه داشته باشد اما آقای لورمان تعهدی بیچون و چرا به توهمسازی سینمایی احساس میكند. این ویژگی در آثار سهگانه موسوم به «پرده سرخ» او یعنی سه فیلم، «مجلس بالماسكه»، «رومئو+ژولیت ویلیام شكسپیر» و «مولن روژ» بهخوبی احساس میشود وجه شاخص آن آثار است. آقای لورمان یك هنرمند ماكسیمالیست است كه صرفا به خنداندن یا به اشك آوردن تماشاگر قانع نمیشود و میخواهد تماشاگرش را با انباشت حسی و ضربههای احساسی و تصاویر خارقالعاده برانگیزد. شاید این امر باعث شود او از پیروان برشت به نظر برسد اما او فقط سینماگری است كه به سبك سینماگران دوران قدیم فكر میكند، از آنگونه فیلمسازانی كه هرگز حاضر نیستند ذوق و سلیقه خود را فدای یك سرگرمی ساده سازند. جمله مشهوری از میلان كوندرا نقل شده كه زرق و برق هنری را بهعنوان یك دشنام، تنزلدهنده فرهنگ و یك خطر معرفی میكند. «زرق و برق هنری باعث میشود دو قطره اشك پیاپی بر زمین بچكد. قطره اشك اول میگوید: چقدر زیباست كه میبینیم كودكان در چمنزار میدوند! دومین اشك میگوید: چقدر زیباست به حركت در آمدن، همراه با همه نوع بشر، در كنار كودكانی كه در چمنزار میدوند! همین قطره اشك دوم است كه از زرق و برق، زرق و برق میسازد.» حرف آقای كوندرا درست اما این دلیل نمیشود كه قطره اشك دوم كمتر از قطره اول خیستان كند!
منبع: نیویورك تایمز
شماره 653 ، دوشنبه،11 آذر ، 1387
گفتوگو با باز لورمان كارگردان فیلم «استرالیا»
وظیفه جهانی ما، بلیت فروختن است
پل فیشر/ ترجمه: یحیی نطنزی:چهارمین فیلم بلند باز لورمان كارگردان، فیلمنامهنویس و تهیهكننده، مانند سه فیلم قبلی- مشهور به سهگانه «پرده سرخ»- اثری است عظیم و چشمنواز با بافت غنی صوتی و تصویری. در این گفتوگو با باز لورمان فیلم «استرالیا» از جنبههای تولیدی، ویژگیهای فرهنگی و جغرافیایی و جایگاه سیاسی آن بررسی شده است.
بعد از تماشای این فیلم حدس زدم روزی روزگاری، شاید مثلا چند سال پیش دوباره به تماشای فیلمی مانند «بر باد رفته» نشستهای و بعد با خودت فكر كردهای «استرالیا تا به حال هرگز فیلمی مانند این فیلم نداشته است؛ درباره دورانی كه ما هم در آن كارهایی مشابه شخصیتهای «برباد رفته» انجام دادهایم». حدسم درست است؟
این دقیقا همان چیزی بود كه به نظرم رسید! البته علاوه «بر باد رفته» فیلمهای بزرگ دیگری مانند «از اینجا تا ابدیت» را هم نگاه كردم و با خودم فكر كردم این فیلمها با اینكه از داستانهایی احساسی برخوردار هستند اما بر تابلویی از تغییر و تحولات سیاسی ترسیم شدهاند. به خودم گفتم ما همچنین بسترهای احساسی را در اختیار داریم و ما همچنین وقایع بزرگ تاریخی را از سر گذراندهایم. به همین دلیل تصمیم گرفتم همراه با گروه خلاقم بهترین كاری كه از دستم برمیآید انجام دهم و ببینم ما هم میتوانیم داستانی با آن عمق و وسعت و با درام و رمانس فزاینده تولید كنیم یا نه.
برای تفكیك قائل شدن میان شخصیتها و قلمرو بصری فیلم با چه چالشی روبهرو بودی؟
سوال جذابی است چراكه در این نوع فیلمها میتوان هر بار به سراغ داستان مشابهی رفت و آن را در جایی مثل منهتن تعریف كرد اما ممكن است توازن میان اجزای فیلم به هم بخورد. مثلا در «بر باد رفته» علاوه بر اینكه كمدی حضور قابل توجهی دارد، رمانس و اكشن مهیج و یك درام اپرایی بر كل فیلم سایه انداخته است. من هم نمیخواستم در «استرالیا» صرفا به یكی از این وجوه بپردازم. در این فیلم به دنبال تعادل در بازی و كلا همه اجزای فیلم بودم اما فارغ از همه این مسائل دغدغه اصلیام تسلیم نشدن در برابر مشكلات و به پایان رساندن فیلم بود.
اما ظاهرا این طور به نظر میآید كه نیروهای خارجی فشار بیشتری نسبت به خود فیلم بر تو وارد كردهاند. منظورم رجزخوانیهایی است مبنی بر اینكه فیلمت قرار است منجی صنعت سینمای استرالیا بشود یا مثلا گزارشهایی كه تأكید میكنند این فیلم قرار است صنعت توریسم در استرالیا را احیا كند.
اصل موضوع همین است چرا كه بدیهی است این فیلم نمیتواند به تنهایی همه آن وزنی كه آنها انتظار دارند را به دوش بكشد. اصلا هیچ فیلمی به تنهایی نمیتواند آن كارها را انجام دهد. این فیلم تنها شاید بتواند نشان دهد در استرالیا میتوانیم علاوه بر پروژههای كوچك روی پروژههای بزرگ هم دست بگذاریم. جالب است كه از اپرا وینفری گرفته تا برنامه «صبح بخیر آمریكا» و كلا هر خبرنگار و همه آدمهایی كه اینجا ملاقات میكنم میگویند: «عجب! باید سری هم به استرالیا بزنم. چه سرزمین جادوییای در آن دوردستها وجود دارد». البته شكی نیست كه استرالیا مناظری تماشایی دارد اما این همه ماجرا نیست.
فكر میكنی تماشاگران آمریكایی با عناصر فرهنگی نامأنوس فیلم ارتباط برقرار میكنند؟
به نظرم آنها تا حد زیادی با این عناصر كنار میآیند چرا كه هنگام تولید فیلم اساس كار خودم را بر همین اصل بنا كردم. البته دغدغه ما فارغ از اینكه «استرالیا» در بازارهای بینهایت شلوغ آمریكا پرفروش بشود یا شكست بخورد اثبات این دغدغه است كه این فیلم یك سرگرمی بزرگ و فوقالعاده است كه در بطن خود با مسائل اجتماعی دست و پنجه نرم میكند. همینجا باید بگویم كه آمریكاییها دیوانه فرهنگ بومی دیگر كشورها هستند.
جالب است كه فیلم را با عذرخواهی نخستوزیر استرالیا درباره «نسلهای ربوده شده» به پایان بردهای. چقدر برایت مهم بود كه فیلمت حسن ختامی سینمایی برای آن وقایع باشد؟
ابتدای گفتوگو پرسیدی به دنبال تولید فیلمی شبیه «بر باد رفته» بودهام و من هم پاسخ مثبت دادم. در «بر باد رفته» علاوه بر بحث جنگ به بردهداری در جنوب آمریكا هم اشاره میشود. در «استرالیا» هم به همین راه رفتهام اما نمیخواستم وجهی تعلیمی برای فیلمم بتراشم و كسی را مقصر آن وقایع بدانم. میدانی پل! فكر میكنم باید تأكید كنم هیچ گروهی در این فیلم به قلمرو انسانهای كاملا بد یا كاملا خوب تعلق ندارد. حتی بومیها هم آدمهای مطلقا خوبی نیستند. در واقع این بار میخواستم به شیوهای شكسپیری بگویم چنین چیزهایی اتفاق افتاده است و صرفا جای كارت را در روایت داستان مشخص كنم تا تماشاگران غیر استرالیایی هم به واقعی بودن این وقایع پی ببرند.
نیكول (كیدمن) در این فیلم یك سیر خودشناسی را از سر میگذراند. برایم جالب است بدانم تولید «استرالیا» برای خودت چقدر با سیر و سلوك خودشناسی همراه بود؟
سیر و سلوكی كاملا واقعی و ناب! در ابتدا فكر میكردم تولید فیلم به آسانی پیش برود اما كمی كه گذشت متوجه شدم: «آه! این یك پروژه خیلیخیلی دشوار است» اما نباید از بخش بومی فیلم هم غافل شد؛ دست و پنجه نرم كردن با این نكته كه استرالیا با همه خوبی و بدی و زشتی و زیباییاش در واقع چگونه كشوری است. وقتی پیش از این كارمان را در پاریس شروع كردیم بچههایمان اصلا نمیدانستند خانهشان چه شكلی است اما با این فیلم نه تنها آنها كشور خود را میشناسند بلكه خود ما به درك جدیدی از آن میرسیم و ارتباط عمیقی با «استرالیا» برقرار میكنیم. با این حال چه «استرالیا» در گیشه سود بادآورده یا متوسطی نصیبمان كند و یا حتی اگر كمتر از هزینه تولیدش بفروشد باید خوشحال باشیم چرا كه پاداشمان سفری است كه در خلال آن توانستهایم به ارتباط نزدیكتری با كشورمان دست یابیم.
یادت میآید اولین بار تو را در پشت صحنه فیلم «مجلس بالماسكه» دیدم.
خوب به خاطر دارم.
هیچ احدالناسی در صنعت سینما نمیدانست فیلم آن قرار است چه شكلی بشود و اصلا در زمان فیلمبرداری هیچكس از آن فیلم انتظاری نداشت. با نگاهی به گذشته و شروع كارت به عنوان یك فیلمساز مسیر پیشرفت خود از آن نقطه تا بدینجا را چگونه ارزیابی میكنی؟
میدانی پل! من هرگز به این جور چیزها فكر نمیكنم. من و همه كسانی كه به چنین كاری مشغول هستیم به جای اینكه عمرمان را با تعداد سالها بسنجیم آن را كنار فیلمها قرار میدهیم و مثلا به جای اینكه بگوییم در فلان سال، میگوییم در دوران «مجلس بالماسكه» یا زمانی كه مشغول تولید «رومئو + ژولیت» بودیم. هر كدام از این فیلمها در نوع خود یك مخاطره خلاقانه بوده است و به همین دلیل هرگز از آنها فاصله نمیگیرید و خود را در میانشان احساس میكنید. منظورم این است كه ما فیلمسازان یك وظیفه جهانی داریم كه بر اساس آن سعی میكنیم تماشاگران را وادار كنیم خطر كنند، یك بلیت بخرند و به تماشای فیلممان بنشینند. در حال حاضر هم همین كار را میكنیم. به همین دلیل هرگز فكر نمیكنم «آه! مدت زیادی است كه در این حوالی پرسه میزنم». آدمها پیر میشوند؛ از مستخدمین گرفته تا دیگر مردم همه یك روز جوان بودهاند و الان پیر هستند اما من به عنوان یك فیلمساز مسیر پشت سرم را چندان دور از دسترس نمیبینم.
در حال حاضر نسبت به زمانی كه كارت را شروع كردی انقلاب DVD فروكش كرده است. آیا الان وقتی مشغول تولید فیلمی هستی علاوه بر وظایفی كه به عنوان فیلمساز باید به آنها توجه كنی به مصالح پیش رویت به چشم ماده خام یك دیسك بلو-ری هم نگاه میكنی؟ آیا استودیوی فاكس فشاری به تو وارد كرد تا مطمئن شود چیزهایی كه برای دیسك بلو-ری لازم است هنگام فیلمبرداری فراموش نمیشود؟
آنها اصلا من را تحت فشار قرار ندادند اما یادم میآید كه زمان «مولن روژ» هیاهوی زیادی برای DVD به راه انداختم چرا كه واقعا عاشق این فرمت بودم. اینبار هم دیسكهای بلو-ری اولیه رضایتم را جلب كردهاند و برنامه ویژهای برایشان دارم. البته هنوز هم خودم را هوادار و دیوانه DVDها میدانم و عاشق این هستم كه آنها را در دستگاه پخش قرار دهم و شاهد همه آن چیزهای جانبیشان باشم.
فكر میكنی برای پروژه بعدی به سراغ چه سوژهای بروی؟ منظور این است كه بعد از تكمیل سهگانه «پرده سرخ» و سر و سامان دادن به حماسهات چه برنامهای داری؟
واقعا دلم میخواهد سر به بیابان بگذارم (میخندد) و شاید هرگز برنگردم. اما فارغ از شوخی روی یك فیلم حماسی دیگر كار میكنم و در كنار آن به فكر چند غافلگیری هم هستم و میخواهم روی پروژههای سهلالوصول هم دست بگذارم. میخواهم به سراغ فیلمهایی بروم كه مجبور نباشم چیزی حدود هفت سال وقت برایشان صرف كنم!
مطبوعات استرالیا چه برخوردی با «استرالیا» داشتهاند؟
فقط این را بگویم كه در استرالیا معمولا برخلاف آمریكا با برخورد چندان سردی مواجه نمیشوید. در آمریكا اگر از فیلم خوششان نیاید آن را نابود میكنند اما در استرالیا چنین رسمی وجود ندارد.
منبع: Dark Horizons
-----------------------------
«استرالیا» از نگاه بازیگران 
ادای دین به سرزمین مادری
نیكول كیدمن:
تجربه بازی در فیلم «استرالیا» مانند دست و پنجه نرم كردم با یك حماسه یگانه و منحصر به فرد بود. این تجربه از زمان پیشتولید شروع شد و تا آخرین روز فیلمبرداری ادامه داشت. شیوه كار باز (لورمان) به این صورت است كه پیشتولیدی طولانی برای فیلمهایش طراحی میكند و در خلال همین پیش تولید به فیلمنامه و شخصیتها شكل میدهد. درست مانند «مولن روژ» كه اتفاقا تعدادی از نماهایی كه صرفا برای تمرین و آمادگی فیلمبرداری كرده بودیم از نسخه نهایی سردرآوردند. در واقع فیلمبرداری باز از همان زمانی شروع میشود كه فیلمنامه را به دستتان میدهد و روبهرویتان مینشیند تا برایش تست بدهید. البته فكر میكنم «استرالیا» به لحاظ ریتم فیلمی غیرعادی باشد چرا كه فیلمهای باز معمولا ریتمی غیرعادی دارند و همین كار را برای بازیگر سخت میكند. باز با احساسش فیلم را كارگردانی میكند و همیشه به دنبال بهترین است. مهمترین ویژگی در كارگردانی وی این است كه میتواند هنگام فیلمبرداری احساسش را به بازیگر منتقل كند و از همین طریق به صحنههای دلخواهش میرسد. و هر وقت بخواهد میتواند بازیگرانش را غمگین یا شاد كند و از این نظر كنترل كاملی بر همكارانش دارد. البته وی انرژی فوقالعادهای صرف این فیلم كرد تا بتواند آنطور كه دوست دارد زیبایی و تاریخ كشور خود را به مردم جهان بشناساند. به همین دلیل هنگام فیلمبرداری از هیچ صحنهای غافل نشد و همه جزئیات را با دقت تمام به تصویر كشید. شخصا چون مانند باز به لوكیشن استرالیا تعلق خاطر داشتم انرژی مضاعفی برای فیلم گذاشتم و بیتوجه به مشكلات پیش رویم از صمیم قبل خودم را در اختیار پروژه قرار دادم تا به سرزمین مادریام ادای دین كنم.
هرگز پشیمان نشدم
هیو جكمن: من هم مانند بسیاری از اهالی استرالیا در سالهای گذشته از كشورم غافل شده بودم و با بازی در این فیلم میخواستم به خاستگاه خود برگردم و با كشور فراموش شدهام دوباره آشنا شوم. فكر نمیكنم در تاریخ سینمای استرالیا چنین فیلم باشكوهی وجود داشته باشد كه تا این حد به تاریخ، مردم و افت و خیزهای فرهنگی استرالیا توجه كرده باشد. مهمتر اینكه همه جوانب و ریزهكاریهای روایی تاریخی در فیلم حضور دارند و چون اكثر عوامل تولید دلبستگی و آشنایی خاصی به داستان و لوكیشن داشتهاند نتیجه كار به یك فیلم كاملا باورپذیر تبدیل شده است كه حتی تماشاگران غیراسترالیایی را هم جذب خود میكند. روابط گروه تولید هم با یكدیگر كاملا دوستانه و همدلانه بود و همه با عشق و علاقه در صحنه فیلمبرداری حاضر میشدند. یادم میآید اولینبار و قبل از اینكه باز لورمان پیشنهاد بازی در فیلم را با من در میان بگذارد نیكول به خانهام آمد و گفت حتما باید در این فیلم بازی كنی و به او گفتم فیلمنامه را خواندهای؟ نیكول هم خندید و گفت: كارگردان این فیلم باز لورمان است. وقتی پای او در میان باشد نخوانده فیلمنامه را قبول دارم. كدام بازیگر درجه یكی را میشناسید كه بدون خواندن فیلمنامه پای قرارداد را امضا كند؟ كدام بازیگر درجه یكی را میشناسید كه مشتاقانه به استقبال سختیهای تولید یك فیلم در استرالیا برود. نیكول را از سالها پیش میشناسم و به انتخابش اعتماد دارم و میدانم وقتی او پاسخ مثبت بدهد بدون معطلی باید پای قرارداد را امضا كنید وگرنه بزرگترین اشتباه زندگیتان را مرتكب شدهاید. من هم بدون خواندن فیلمنامه پاسخ مثبت دادم و با اطمینان میگویم كه هرگز پشیمان نشدم.