|
|
|
|||||||||||||||
|
نگاهي به فيلم «بابي» بهترين رئيس جمهوري که امريکا نداشت ساسان گلفر sasangolfar@yahoo.com پا در جاي پاي بزرگان نهادن به همين سادگي هم نيست که بعضي ها فکر مي کنند. اميليو استوز تازه از گرد راه رسيده مي خواهد با همان اولين فيلم کاري کارستان انجام دهد که در قد و قواره رابرت آلتمن باشد، غافل از اينکه آن مرحوم، پدر معنوي سينماي مستقل امريکا، به اندازه يک عمر 81ساله زحمت کشيد و عرق ريخت و 39 فيلم بلند ساخت تا سبک خود را تثبيت کرد. امان از دست اين جوان ها، البته خودمانيم، اميليو استوز خيلي هم جوان نيست؛ 45 سال را شيرين دارد و اگر کمي جوان تر به نظر مي رسد به يمن فوت و فن هاي بازيگري است که در طول بيست و چند سال گذشته آموخته و احياناً به مدد چهره پردازي. با اين حال جسارتي به خرج داد و نشان داد که دست کمي از جوان ترها ندارد؛ هر چه تابلوي نقاشي و آثار هنري در خانه داشت، فروخت تا 5 ميليون دلار (که بعد به 10 ميليون رسيد) جور کند و پروژه يي را که هفت سال روي آن کار کرده بود و به تشويق برادرش - چارلي شين- از ادامه دادنش منصرف نشده بود، جلوي دوربين بياورد. بعد دست به دامن دو دوجين بازيگر گردن کلفت هاليوودي شد تا همان کاري را که اگر رابرت آلتمن مي گفت با ميل و رغبت مي پذيرفتند - يعني بازي مجاني يا به قيمت ارزان در يک نقش کوتاه- براي او نيز انجام دهند. در اين ميان از پشتوانه اعتبار پدر هم استفاده کرد و کمي هم چاشني شانس به آن افزود و آنتوني هاپکينز را علاوه بر بازي به عنوان مدير توليد وارد پروژه کرد و يک روز قبل از شروع فيلمبرداري، فيلمنامه را به دست هلن هانت رساند و پيش از آنکه هتل «آمباسادور» کاملاً تخريب شود، مهلت گرفت تا در گوشه يي از آن هتل قديمي که هنوز برجا بود، فيلمبرداري کند. بيست و چهار شخصيت و يک عالم سياهي لشگر، روز 6 ژوئن 1968 در هتل آمباسادور جمع شده اند و شخصيت محوري که محور اين جماعت، رابرت اف کندي است که به او بابي مي گويند و او نيز مانند برادرش به ضرب گلوله به قتل مي رسد. بخت رابرت کندي براي پيروز شدن در انتخابات رياست جمهوري بسيار زياد است و عده يي با توجه به خصوصيات شخصيتي او معتقدند که مي تواند بهترين رئيس جمهوري بشود که امريکا هرگز نمي تواند داشته باشد. البته اميليو استوز در اين فيلم قصد ندارد به شيوه اليور استون نظريه توطئه ببافد و به انگيزه هاي ضاربان بپردازد. او راه و رسم آلتمن را در پيش گرفته است و بافتي موزاييکي از شخصيت هاي مختلف ساخته است که نقش هر کدام را يک بازيگر اسم و رسم دار بر عهده دارد و با دوربين سيال و در نماهاي بلند از اين شاخه به آن شاخه مي پرد، گرچه به نظر نمي رسد توانايي بازي بداهه گرفتن از انبوه بازيگرانش را داشته باشد. اکثر اين شخصيت ها کاملاً تخيلي هستند و فقط بعضي از آنها بر مبناي شخصيت هاي واقعي پرورده شده اند؛ لارنس فيشبرن، فردي رودريگز و جيکوب وارگاس سه آشپز رنگين پوست هستند که با يک سرپرست نژادپرست (کريستين اسليتر) مشکل دارند، آنتوني هاپکينز دربان بازنشسته هتل است که خاطرات دوران طلايي هتل را با خود همه جا مي برد؛ مارتين شين و هلن هانت زوج فعال سياسي از طبقات بالاي جامعه هستند، ليندسي لوهان که از مشاهده جنازه هاي در کيسه برگشته سربازان جنگ ويتنام اعصابش خرد شده، فقط براي منصرف کردن اليجا وود از رفتن به خط مقدم جبهه قصد دارد با او ازدواج کند؛ دمي مور (بر اساس شخصيت رزماري کلوني، عمه جورج کلوني) و اميليو استوز زوج هنرمندي هستند که طلاق گرفته اند، شارون استون آرايشگاه دارد و با مدير هتل (ويليام اچ. ميسي) ازدواج کرده است (استون در صحنه يي که مثلاً موي سر شوهرش را کوتاه مي کند، سعي کرده اداي اين کار را دربياورد اما يک لحظه قيچي او واقعاً به موي ميسي مي گيرد که مي توانيد واکنش واقعي او را ببينيد)، اشتون کاچر معامله گر مواد مخدر است، هيثر گراهام و جوي برايانت متصدي تلفن هتل هستند... و در کنار تصاوير آرشيوي و صداي ضبط شده بابي کندي، ديو فرونسز لحظاتي در نقش او ظاهر مي شود. استوز بسيار تلاش کرده تا به ياري طراحي صحنه و لباس اصالت تاريخي به اثرش بدهد اما در مواردي مثل ديالوگ گفتن جويده و سريع که در اين سال ها رواج پيدا کرده، دقت لازم را به خرج نداده است. فيلم «بابي» توانست خود را تا حد نامزدي بهترين فيلم گلدن گلاب بالا ببرد، اما در مراسم اسکار امسال حتي به اندازه روح رابرت آلتمن خدابيامرز که در بخش درگذشتگان از او ياد مي شود، حضور ندارد. «بابي» از نگاه کارگردان آن روز فقط شش سالم بود اميليو استوز ترجمه؛ پريا لطيفي خواه خانواده کندي کري کندي تنها عضو خانواده کندي است که من با او آشنا هستم. مقداري از راش ها را به او نشان دادم که خيلي تحت تاثير قرار گرفت. البته امکان اينکه پايان فيلم را ببيند، وجود نداشت و همه فيلم را هم نتوانست ببيند. اتل و کري بيانيه يي در حمايت از فيلم صادر کردند. آنها از اين ايده که نسل جديد کلمات بابي را بشنوند، آن هم در شرايط زماني کشور ما که لازم است صداي او شنيده شود، حمايت کردند؛ گرچه بعيد مي دانم خودشان فيلم را تماشا کنند. سومين شليک به اعتقاد من، مرگ بابي کندي مرگ اصول اخلاقي امريکا، مرگ آداب، مرگ شاعرانگي و مرگ رويا بود. تيراندازي به بابي سومين ضربه يي بود که امريکا بعد از کشته شدن جک (جان اف کندي) در سال 1963 و مارتين لوترکينگ در سال 1968 خورد. به دلايل بسيار مي توانم بگويم با سومين شليک به بابي، آخرين ريسمان گسسته شد و در آن زمان تار و پود فرهنگ ما از هم پاشيد. ما فيلم را براي نمايش آزمايشي به اروپا برديم و تماشاگران اروپايي به شدت تحت تاثير قرار گرفتند. من خيلي تعجب کردم چون فکر مي کردم فيلمي که ساخته ايم فيلمي کاملاً امريکايي و درباره يک شمايل امريکايي است. اين فرد متعلق به ما بود. تماشاگران اروپايي گفتند؛ «اين فيلم، امريکايي را که دلمان برايش تنگ شده است به يادمان مي آورد.» من هم چنين نظري دارم. دلم برايش تنگ شده است. چالش به نمايش کشيدن دهه 1960 هميشه اين دغدغه را داشتيم که ظاهر فيلم از نظر تاريخي درست به نظر برسد، چون در غير اين صورت اهميت موضوع از بين مي رفت. اگر نگاهي به سال 1968 بيندازيد، متوجه مي شويد که اين واقعاً دنيا را تکان داده است. فکرش را بکنيد که چه شروعي با عيد «تت» در ويتنام داشت. والتر کرانکيت گزارشگر از ويتنام برگشت و در يک برنامه زنده اعلام کرد؛ «به عقيده اين روزنامه نگار، جنگ ويتنام برنده يي ندارد.» و ليندون جانسون گفت؛ «اگر من نتوانم کرانکيت را داشته باشم، مردم امريکا را از دست مي دهم.» کشتار «مي لاي»، قتل مارتين لوترکينگ، شرکت نکردن جانسون در انتخابات براي انتخاب مجدد، قتل بابي، شورش هاي پاريس، بهار پراگ. دنيا واقعاً زير و رو شد. براي ما ضروري بود که بتوانيم تصوير درستي ارائه بدهيم. من به همه متکي بودم. به طراح توليدم متکي بودم، به جولي وايس که طراح لباسمان بود، به مدير فيلمبرداري مان. کار همه اين افراد فوق العاده بود. آنها با بودجه بسيار بسيار محدود به بهترين نحو ممکن عمل کردند. در شروع کار بودجه 5/5 غميليون دلارف داشتيم که کار را براي ما غيرممکن مي کرد چون قصد داشتيم فيلمي عظيم بسازيم. با چنين بازيگران بزرگ و چنين داستان عريض و طويل و چنين بوم بزرگي که مي خواستم روي آن نقاشي کنم، لازم بود کاري کنم که فيلم عظيم به نظر برسد. مجبور بوديم تخيل را جايگزين بودجه يي کنيم که کم داشتيم. خاطره مرگ بابي زماني که رابرت کندي به قتل رسيد، شش سال داشتم. يادم مي آيد که در طول يک روز و نيم بعد از آن، پدرم (مارتين شين) تمام مدت پاي تلفن بود تا از دوستش که با عده زيادي از مردم جلوي در بيمارستان ايستاده بود، آخرين اخبار را در مورد شرايط جسماني بابي بشنود. مي دانيد که آن زمان مکالمه راه دور چقدر گران بود. پدرم نمي توانست به اخباري که از تلويزيون پخش مي شد، قانع باشد. دو روز بعد از آن را مدام گريه مي کرد و نمي توانست جلوي گريه اش را بگيرد. وقتي بچه هستيد، از پدر و مادرتان انتظار داريد شما را راهنمايي کنند و به شما اطمينان خاطر بدهند. در آن روزها پدر و مادرم نمي توانستند چنين آرامشي را براي من فراهم کنند و اين مهمترين خاطره يي است که از آن دوران دارم. آدم هاي عادي رابرت کندي اولين رهبر و اولين سياستمداري بود که حاضر بود در آشپزخانه بايستد و با آدم هاي عادي در آنجا صحبت کند. وقتي از من در مورد خصوصيات پسنديده بابي کندي مي پرسند، مي گويم اول از همه سرسختي او بود، دوم راستگويي و سوم اينکه حوصله صرف وقت براي آدم هاي عادي را داشت. شايد صحنه آشپزخانه، جايي که لارنس (فيشبرن) با جيکوب (وارگاس) و فردي (رودريگز) درباره جهت دادن به مسير زندگي سفيدپوستان صحبت مي کنند، سياسي ترين صحنه فيلم باشد. اين صحنه بسيار پرانرژي است و بابي کندي در آن حضور دارد چون او صداي آدم هاي داخل آشپزخانه بود، صداي رنگين پوستان. فيلم فاجعه من تحت تأثير فيلم هايي نظير «گراند هتل»، «ماجراي پوزيدون»، «آسمانخراش جهنمي»، «شهاب سنگ» و «گذرگاه کاساندرا» - فيلم هايي عظيم که هر سال يکي از آنها ساخته مي شد- اين فيلم را ساختم. به ياد دارم که يک روز به سالن سينمايي در «وست وود» کاليفرنيا رفتم و «ماجراي پوزيدون» را سه بار ديدم بدون آنکه از سالن سينما خارج شوم. من به اين فيلم به عنوان فيلمي از ايروين آلن بدون حضور ايروين آلن نگاه مي کنم، فيلمي که فاجعه - يک فاجعه احساسي- را در قلب خود دارد. ما اين هتل را به عنوان کل کشور در نظر گرفتيم و مثل کشتي «ماجراي پوزيدون» زير و رو کرديم. از زبان بازيگران «بابي» روحي که برمي خيزد ترجمه؛ پانته آ گلفر ويليام اچ. ميسي يک گروه چندنفره از تهيه کنندگان را هميشه سر صحنه داشتيم. از آن نوع فيلم هايي بود که در شروع کوچک هستند و به تدريج بزرگتر و بزرگتر مي شوند. وقتي افرادي مثل آنتوني هاپکينز گفتند که در اين فيلم بازي مي کنند، بازيگران بيشتر و بيشتري حاضر شدند قرارداد بازي را امضا کنند. اين تنها فيلم مستقل من بود که ديدم بعد از مدتي بزرگتر شد. در نيمه راه ساختن فيلم، پول بيشتري رسيد، حتي در پايان هم به بودجه فيلم افزوده شد. چندين تهيه کننده پشت سر اميليو بودند و او هم با وقار و اعتماد به نفس کارها را اداره مي کرد و آرامش و شوخ طبعي را با خود به سر صحنه مي آورد. دمي مور هرگز دلم نخواسته است در مورد من بگويند که «ضد جنگ» هستم چون با رودررو شدن با آن و گفتن اينکه ما «ضد» چيزي هستيم، مقاومت در ما به وجود مي آيد و با مقاومت نشان دادن، بحران را تا ابد برقرار نگه مي داريم. مادر ترزا مي گفت که هرگز در تظاهرات ضدجنگ شرکت نمي کند اما هر وقت او را به تظاهرات صلح دعوت مي کردند با طيب خاطر مي پذيرفت. به همين خاطر فکر مي کنم بهتر است به جاي آنکه فيلم «بابي» را فيلمي «ضدجنگ» بناميم، آن را بيشتر در مورد برداشتن تمايزها و ايجاد اتحاد در ميان انسان ها بدانيم تا هر چيز ديگري که به طور خاص سياسي باشد. در مورد روابط شخصيت هاي ما در اين فيلم، فکر مي کنم همه اين روابط در ادامه به نقطه تاريکي منتهي مي شوند. اما پشت همه شخصيت هاي ما يک روح قرار گرفته است، روحي که تلاش مي کند برخيزد و بالا برود. فکر مي کنم عده يي از اين شخصيت ها آگاه هستند و بعضي از آنها از روي ناخودآگاهي عمل مي کنند اما هيچ کدام از آنها بهتر از ديگري نيست. لارنس فيشبرن آنچه در اين فيلم بسيار مي پسندم، نشان دادن اوضاع نژادي واقعي در اين کشور است، اوضاعي که همچنان برقرار است، اگرچه فکر مي کنم به دلايل بسيار سعي مي کنيم آن را ناديده بگيريم. اگر نگاهي به آنچه در شبکه هاي تلويزيوني مي گذرد و به روي جلد بيشتر مجلات بيندازيم شايد به اين نتيجه برسيم که در يک کشور کاملاً سفيدپوست زندگي مي کنيم، در حالي که اينطور نيست. ما در کشوري چندفرهنگي زندگي مي کنيم که تنوع بسياري در آن وجود دارد. اما واقعيت اين است که در کشورمان از 100درصد مردم با آغوش باز استقبال نمي کنيم و در اين مورد اصلاً روراست نيستيم. نکته جالب در مورد رابرت کندي، وقوف کامل او به اين نکته بود. شارون استون هنگامي که اميليو به من تلفن زد تا درباره اين فيلم صحبت کند، به شدت تحت تاثير فيلمنامه و همچنين تعهد اميليو نسبت به ساختن اين فيلم قرار گرفتم. خيلي خوشحالم از اينکه نقشي که به من پيشنهاد شد، نقش خانمي است که يک آرايشگاه را مي گرداند و به خاطر شغلش با همه اين شخصيت هاي متفاوت مرتبط است و بسيار انسان دوست است. در وجود بابي کندي نيز چنين انسانيتي وجود داشت که باعث مي شد به مردم کشور و مردم جهان علاقه مند باشد. او در جريان مبارزات انتخاباتي خود به آفريقاي جنوبي سفر کرد. او به ملاقات مردم مي رفت. واقعاً درک مي کرد که شهروند جهان است. در مورد شخصيت خودم، فکر مي کنم به بابي افتخار مي کند و شيفته اوست چون انسانيت او را مي بيند. افرادي از همه جاي دنيا به سالن او مي آيند و محل کسب او را به يک مکان بين المللي تبديل مي کنند. مشتري هايش مشکلات خود را با او در ميان مي گذارند و درد دل مي کنند. او کسي است که با تمام دنيا صحبت مي کند. به همين خاطر وقتي بابي را مي بيند، او را کسي مي داند که مثل او با مردم در تماس است و نگران آنهاست. به همين خاطر ملاقات آنها اينقدر تاثيرگذار است و لحظه يي که مي بيند او گلوله خورده چنان غم انگيز به نظر مي رسد. هلن هانت به نظر من هر چقدر بيشتر به نويسندگان بال و پر داده شود، فيلم هاي بهتري ساخته مي شود. اگر به نويسنده اهميت بيشتري داده شود و نويسنده بيشتر در متن کار باشد، شانس اينکه همه بتوانند کار بهتري انجام دهند، بيشتر مي شود. هر چقدر فيلمسازان بيشتري مثل اميليو پيدا شوند که بينش خاصي دارند و تفکر آنها را نمي توان در يک جمله خلاصه کرد، همه فيلم هاي بهتري خواهيم داشت.
------------------------------
|
||||||||||||||||