تبليغاتX
تازه های جهان سینما - بابی / Bobby
معرفی فیلم های روز سینمای جهان

نگاهي به فيلم «بابي»

 

بهترين رئيس جمهوري که امريکا نداشت

 

ساسان گلفر

sasangolfar@yahoo.com

 

پا در جاي پاي بزرگان نهادن به همين سادگي هم نيست که بعضي ها فکر مي کنند. اميليو استوز تازه از گرد راه رسيده مي خواهد با همان اولين فيلم کاري کارستان انجام دهد که در قد و قواره رابرت آلتمن باشد، غافل از اينکه آن مرحوم، پدر معنوي سينماي مستقل امريکا، به اندازه يک عمر 81ساله زحمت کشيد و عرق ريخت و 39 فيلم بلند ساخت تا سبک خود را تثبيت کرد. امان از دست اين جوان ها، البته خودمانيم، اميليو استوز خيلي هم جوان نيست؛ 45 سال را شيرين دارد و اگر کمي جوان تر به نظر مي رسد به يمن فوت و فن هاي بازيگري است که در طول بيست و چند سال گذشته آموخته و احياناً به مدد چهره پردازي. با اين حال جسارتي به خرج داد و نشان داد که دست کمي از جوان ترها ندارد؛ هر چه تابلوي نقاشي و آثار هنري در خانه داشت، فروخت تا 5 ميليون دلار (که بعد به 10 ميليون رسيد) جور کند و پروژه يي را که هفت سال روي آن کار کرده بود و به تشويق برادرش - چارلي شين- از ادامه دادنش منصرف نشده بود، جلوي دوربين بياورد. بعد دست به دامن دو دوجين بازيگر گردن کلفت هاليوودي شد تا همان کاري را که اگر رابرت آلتمن مي گفت با ميل و رغبت مي پذيرفتند - يعني بازي مجاني يا به قيمت ارزان در يک نقش کوتاه- براي او نيز انجام دهند. در اين ميان از پشتوانه اعتبار پدر هم استفاده کرد و کمي هم چاشني شانس به آن افزود و آنتوني هاپکينز را علاوه بر بازي به عنوان مدير توليد وارد پروژه کرد و يک روز قبل از شروع فيلمبرداري، فيلمنامه را به دست هلن هانت رساند و پيش از آنکه هتل «آمباسادور» کاملاً تخريب شود، مهلت گرفت تا در گوشه يي از آن هتل قديمي که هنوز برجا بود، فيلمبرداري کند.

 

بيست و چهار شخصيت و يک عالم سياهي لشگر، روز 6 ژوئن 1968 در هتل آمباسادور جمع شده اند و شخصيت محوري که محور اين جماعت، رابرت اف کندي است که به او بابي مي گويند و او نيز مانند برادرش به ضرب گلوله به قتل مي رسد. بخت رابرت کندي براي پيروز شدن در انتخابات رياست جمهوري بسيار زياد است و عده يي با توجه به خصوصيات شخصيتي او معتقدند که مي تواند بهترين رئيس جمهوري بشود که امريکا هرگز نمي تواند داشته باشد. البته اميليو استوز در اين فيلم قصد ندارد به شيوه اليور استون نظريه توطئه ببافد و به انگيزه هاي ضاربان بپردازد. او راه و رسم آلتمن را در پيش گرفته است و بافتي موزاييکي از شخصيت هاي مختلف ساخته است که نقش هر کدام را يک بازيگر اسم و رسم دار بر عهده دارد و با دوربين سيال و در نماهاي بلند از اين شاخه به آن شاخه مي پرد، گرچه به نظر نمي رسد توانايي بازي بداهه گرفتن از انبوه بازيگرانش را داشته باشد.

 

اکثر اين شخصيت ها کاملاً تخيلي هستند و فقط بعضي از آنها بر مبناي شخصيت هاي واقعي پرورده شده اند؛ لارنس فيشبرن، فردي رودريگز و جيکوب وارگاس سه آشپز رنگين پوست هستند که با يک سرپرست نژادپرست (کريستين اسليتر) مشکل دارند، آنتوني هاپکينز دربان بازنشسته هتل است که خاطرات دوران طلايي هتل را با خود همه جا مي برد؛ مارتين شين و هلن هانت زوج فعال سياسي از طبقات بالاي جامعه هستند، ليندسي لوهان که از مشاهده جنازه هاي در کيسه برگشته سربازان جنگ ويتنام اعصابش خرد شده، فقط براي منصرف کردن اليجا وود از رفتن به خط مقدم جبهه قصد دارد با او ازدواج کند؛ دمي مور (بر اساس شخصيت رزماري کلوني، عمه جورج کلوني) و اميليو استوز زوج هنرمندي هستند که طلاق گرفته اند، شارون استون آرايشگاه دارد و با مدير هتل (ويليام اچ. ميسي) ازدواج کرده است (استون در صحنه يي که مثلاً موي سر شوهرش را کوتاه مي کند، سعي کرده اداي اين کار را دربياورد اما يک لحظه قيچي او واقعاً به موي ميسي مي گيرد که مي توانيد واکنش واقعي او را ببينيد)، اشتون کاچر معامله گر مواد مخدر است، هيثر گراهام و جوي برايانت متصدي تلفن هتل هستند... و در کنار تصاوير آرشيوي و صداي ضبط شده بابي کندي، ديو فرونسز لحظاتي در نقش او ظاهر مي شود.

 

استوز بسيار تلاش کرده تا به ياري طراحي صحنه و لباس اصالت تاريخي به اثرش بدهد اما در مواردي مثل ديالوگ گفتن جويده و سريع که در اين سال ها رواج پيدا کرده، دقت لازم را به خرج نداده است. فيلم «بابي» توانست خود را تا حد نامزدي بهترين فيلم گلدن گلاب بالا ببرد، اما در مراسم اسکار امسال حتي به اندازه روح رابرت آلتمن خدابيامرز که در بخش درگذشتگان از او ياد مي شود، حضور ندارد.

 

 

«بابي» از نگاه کارگردان

آن روز فقط شش سالم بود

 

اميليو استوز

ترجمه؛ پريا لطيفي خواه

 

خانواده کندي

 

کري کندي تنها عضو خانواده کندي است که من با او آشنا هستم. مقداري از راش ها را به او نشان دادم که خيلي تحت تاثير قرار گرفت. البته امکان اينکه پايان فيلم را ببيند، وجود نداشت و همه فيلم را هم نتوانست ببيند. اتل و کري بيانيه يي در حمايت از فيلم صادر کردند. آنها از اين ايده که نسل جديد کلمات بابي را بشنوند، آن هم در شرايط زماني کشور ما که لازم است صداي او شنيده شود، حمايت کردند؛ گرچه بعيد مي دانم خودشان فيلم را تماشا کنند.

 

سومين شليک

 

به اعتقاد من، مرگ بابي کندي مرگ اصول اخلاقي امريکا، مرگ آداب، مرگ شاعرانگي و مرگ رويا بود. تيراندازي به بابي سومين ضربه يي بود که امريکا بعد از کشته شدن جک (جان اف کندي) در سال 1963 و مارتين لوترکينگ در سال 1968 خورد. به دلايل بسيار مي توانم بگويم با سومين شليک به بابي، آخرين ريسمان گسسته شد و در آن زمان تار و پود فرهنگ ما از هم پاشيد. ما فيلم را براي نمايش آزمايشي به اروپا برديم و تماشاگران اروپايي به شدت تحت تاثير قرار گرفتند. من خيلي تعجب کردم چون فکر مي کردم فيلمي که ساخته ايم فيلمي کاملاً امريکايي و درباره يک شمايل امريکايي است. اين فرد متعلق به ما بود. تماشاگران اروپايي گفتند؛ «اين فيلم، امريکايي را که دلمان برايش تنگ شده است به يادمان مي آورد.» من هم چنين نظري دارم. دلم برايش تنگ شده است.

 

چالش به نمايش کشيدن دهه 1960

 

هميشه اين دغدغه را داشتيم که ظاهر فيلم از نظر تاريخي درست به نظر برسد، چون در غير اين صورت اهميت موضوع از بين مي رفت. اگر نگاهي به سال 1968 بيندازيد، متوجه مي شويد که اين واقعاً دنيا را تکان داده است. فکرش را بکنيد که چه شروعي با عيد «تت» در ويتنام داشت. والتر کرانکيت گزارشگر از ويتنام برگشت و در يک برنامه زنده اعلام کرد؛ «به عقيده اين روزنامه نگار، جنگ ويتنام برنده يي ندارد.» و ليندون جانسون گفت؛ «اگر من نتوانم کرانکيت را داشته باشم، مردم امريکا را از دست مي دهم.» کشتار «مي لاي»، قتل مارتين لوترکينگ، شرکت نکردن جانسون در انتخابات براي انتخاب مجدد، قتل بابي، شورش هاي پاريس، بهار پراگ. دنيا واقعاً زير و رو شد. براي ما ضروري بود که بتوانيم تصوير درستي ارائه بدهيم. من به همه متکي بودم. به طراح توليدم متکي بودم، به جولي وايس که طراح لباسمان بود، به مدير فيلمبرداري مان. کار همه اين افراد فوق العاده بود. آنها با بودجه بسيار بسيار محدود به بهترين نحو ممکن عمل کردند. در شروع کار بودجه 5/5 غميليون دلارف داشتيم که کار را براي ما غيرممکن مي کرد چون قصد داشتيم فيلمي عظيم بسازيم. با چنين بازيگران بزرگ و چنين داستان عريض و طويل و چنين بوم بزرگي که مي خواستم روي آن نقاشي کنم، لازم بود کاري کنم که فيلم عظيم به نظر برسد. مجبور بوديم تخيل را جايگزين بودجه يي کنيم که کم داشتيم.

 

خاطره مرگ بابي

 

زماني که رابرت کندي به قتل رسيد، شش سال داشتم. يادم مي آيد که در طول يک روز و نيم بعد از آن، پدرم (مارتين شين) تمام مدت پاي تلفن بود تا از دوستش که با عده زيادي از مردم جلوي در بيمارستان ايستاده بود، آخرين اخبار را در مورد شرايط جسماني بابي بشنود. مي دانيد که آن زمان مکالمه راه دور چقدر گران بود. پدرم نمي توانست به اخباري که از تلويزيون پخش مي شد، قانع باشد. دو روز بعد از آن را مدام گريه مي کرد و نمي توانست جلوي گريه اش را بگيرد. وقتي بچه هستيد، از پدر و مادرتان انتظار داريد شما را راهنمايي کنند و به شما اطمينان خاطر بدهند. در آن روزها پدر و مادرم نمي توانستند چنين آرامشي را براي من فراهم کنند و اين مهمترين خاطره يي است که از آن دوران دارم.

 

آدم هاي عادي

 

رابرت کندي اولين رهبر و اولين سياستمداري بود که حاضر بود در آشپزخانه بايستد و با آدم هاي عادي در آنجا صحبت کند. وقتي از من در مورد خصوصيات پسنديده بابي کندي مي پرسند، مي گويم اول از همه سرسختي او بود، دوم راستگويي و سوم اينکه حوصله صرف وقت براي آدم هاي عادي را داشت. شايد صحنه آشپزخانه، جايي که لارنس (فيشبرن) با جيکوب (وارگاس) و فردي (رودريگز) درباره جهت دادن به مسير زندگي سفيدپوستان صحبت مي کنند، سياسي ترين صحنه فيلم باشد. اين صحنه بسيار پرانرژي است و بابي کندي در آن حضور دارد چون او صداي آدم هاي داخل آشپزخانه بود، صداي رنگين پوستان.

 

فيلم فاجعه

 

من تحت تأثير فيلم هايي نظير «گراند هتل»، «ماجراي پوزيدون»، «آسمانخراش جهنمي»، «شهاب سنگ» و «گذرگاه کاساندرا» - فيلم هايي عظيم که هر سال يکي از آنها ساخته مي شد- اين فيلم را ساختم. به ياد دارم که يک روز به سالن سينمايي در «وست وود» کاليفرنيا رفتم و «ماجراي پوزيدون» را سه بار ديدم بدون آنکه از سالن سينما خارج شوم. من به اين فيلم به عنوان فيلمي از ايروين آلن بدون حضور ايروين آلن نگاه مي کنم، فيلمي که فاجعه - يک فاجعه احساسي- را در قلب خود دارد. ما اين هتل را به عنوان کل کشور در نظر گرفتيم و مثل کشتي «ماجراي پوزيدون» زير و رو کرديم.

 

از زبان بازيگران «بابي»

روحي که برمي خيزد

ترجمه؛ پانته آ گلفر

 

ويليام اچ. ميسي

يک گروه چندنفره از تهيه کنندگان را هميشه سر صحنه داشتيم. از آن نوع فيلم هايي بود که در شروع کوچک هستند و به تدريج بزرگتر و بزرگتر مي شوند. وقتي افرادي مثل آنتوني هاپکينز گفتند که در اين فيلم بازي مي کنند، بازيگران بيشتر و بيشتري حاضر شدند قرارداد بازي را امضا کنند. اين تنها فيلم مستقل من بود که ديدم بعد از مدتي بزرگتر شد. در نيمه راه ساختن فيلم، پول بيشتري رسيد، حتي در پايان هم به بودجه فيلم افزوده شد. چندين تهيه کننده پشت سر اميليو بودند و او هم با وقار و اعتماد به نفس کارها را اداره مي کرد و آرامش و شوخ طبعي را با خود به سر صحنه مي آورد.

 

دمي مور

 هرگز دلم نخواسته است در مورد من بگويند که «ضد جنگ» هستم چون با رودررو شدن با آن و گفتن اينکه ما «ضد» چيزي هستيم، مقاومت در ما به وجود مي آيد و با مقاومت نشان دادن، بحران را تا ابد برقرار نگه مي داريم. مادر ترزا مي گفت که هرگز در تظاهرات ضدجنگ شرکت نمي کند اما هر وقت او را به تظاهرات صلح دعوت مي کردند با طيب خاطر مي پذيرفت. به همين خاطر فکر مي کنم بهتر است به جاي آنکه فيلم «بابي» را فيلمي «ضدجنگ» بناميم، آن را بيشتر در مورد برداشتن تمايزها و ايجاد اتحاد در ميان انسان ها بدانيم تا هر چيز ديگري که به طور خاص سياسي باشد.

 

در مورد روابط شخصيت هاي ما در اين فيلم، فکر مي کنم همه اين روابط در ادامه به نقطه تاريکي منتهي مي شوند. اما پشت همه شخصيت هاي ما يک روح قرار گرفته است، روحي که تلاش مي کند برخيزد و بالا برود. فکر مي کنم عده يي از اين شخصيت ها آگاه هستند و بعضي از آنها از روي ناخودآگاهي عمل مي کنند اما هيچ کدام از آنها بهتر از ديگري نيست.

 

لارنس فيشبرن

 

آنچه در اين فيلم بسيار مي پسندم، نشان دادن اوضاع نژادي واقعي در اين کشور است، اوضاعي که همچنان برقرار است، اگرچه فکر مي کنم به دلايل بسيار سعي مي کنيم آن را ناديده بگيريم. اگر نگاهي به آنچه در شبکه هاي تلويزيوني مي گذرد و به روي جلد بيشتر مجلات بيندازيم شايد به اين نتيجه برسيم که در يک کشور کاملاً سفيدپوست زندگي مي کنيم، در حالي که اينطور نيست. ما در کشوري چندفرهنگي زندگي مي کنيم که تنوع بسياري در آن وجود دارد. اما واقعيت اين است که در کشورمان از 100درصد مردم با آغوش باز استقبال نمي کنيم و در اين مورد اصلاً روراست نيستيم. نکته جالب در مورد رابرت کندي، وقوف کامل او به اين نکته بود.

 

شارون استون

 

هنگامي که اميليو به من تلفن زد تا درباره اين فيلم صحبت کند، به شدت تحت تاثير فيلمنامه و همچنين تعهد اميليو نسبت به ساختن اين فيلم قرار گرفتم. خيلي خوشحالم از اينکه نقشي که به من پيشنهاد شد، نقش خانمي است که يک آرايشگاه را مي گرداند و به خاطر شغلش با همه اين شخصيت هاي متفاوت مرتبط است و بسيار انسان دوست است. در وجود بابي کندي نيز چنين انسانيتي وجود داشت که باعث مي شد به مردم کشور و مردم جهان علاقه مند باشد. او در جريان مبارزات انتخاباتي خود به آفريقاي جنوبي سفر کرد. او به ملاقات مردم مي رفت. واقعاً درک مي کرد که شهروند جهان است. در مورد شخصيت خودم، فکر مي کنم به بابي افتخار مي کند و شيفته اوست چون انسانيت او را مي بيند. افرادي از همه جاي دنيا به سالن او مي آيند و محل کسب او را به يک مکان بين المللي تبديل مي کنند. مشتري هايش مشکلات خود را با او در ميان مي گذارند و درد دل مي کنند. او کسي است که با تمام دنيا صحبت مي کند. به همين خاطر وقتي بابي را مي بيند، او را کسي مي داند که مثل او با مردم در تماس است و نگران آنهاست. به همين خاطر ملاقات آنها اينقدر تاثيرگذار است و لحظه يي که مي بيند او گلوله خورده چنان غم انگيز به نظر مي رسد.

 

هلن هانت

 

به نظر من هر چقدر بيشتر به نويسندگان بال و پر داده شود، فيلم هاي بهتري ساخته مي شود. اگر به نويسنده اهميت بيشتري داده شود و نويسنده بيشتر در متن کار باشد، شانس اينکه همه بتوانند کار بهتري انجام دهند، بيشتر مي شود. هر چقدر فيلمسازان بيشتري مثل اميليو پيدا شوند که بينش خاصي دارند و تفکر آنها را نمي توان در يک جمله خلاصه کرد، همه فيلم هاي بهتري خواهيم داشت.

 

------------------------------

روزنامه اعتماد    دوشنبه، 1 مرداد 1386 - شماره 1449  صفحه 10

 

نقدي بر فيلم «بابي»

 

عاشقانه سياسي

 

افشين ابراهيمي

اميليو استه وز در اواخر دهه 80 و اوايل دهه 90، بازيگر نسبتاً مطرحي بود. هرچند که او اولين بار در سال 1986 روي صندلي کارگردان نشست، اما ساخته هايش کم تعداد و بيشتر تلويزيوني بودند. تا يک سال قبل، شهرت او بيشتر به عنوان بازيگر افول کرده يي بود که معمولاً زير سايه پدرش، مارتين شين، و برادرش، چارلي شين قرار مي گرفت. با اين حال او در«بابي» به سراغ پروژه بسيار بلندپروازانه يي رفته که به دليل سوژه جنجالي، روايت غريب و نامتعارف و پرستاره بودنش، حتي کارگردان هاي مطرح و باسابقه را هم وحشت زده مي کند.

استه وز در فيلمي که درباره ترور رابرت کندي در هتل آمباسادور لس آنجلس ساخته، هيچ اشاره مستقيمي به او نمي کند و فقط زندگي افراد مختلفي را که در اين هتل حضور دارند، از صبح آن روز تا زمان وقوع ترور روايت مي کند. فيلم به هيچ عنوان متکي به شخصيت هايش نيست. هيچ کس نقش محوري ندارد و به نظر مي آيد که هر يک از اين شخصيت هاي پرشمار را به راحتي مي شده از فيلم حذف کرد... اما فقط به نظر مي آيد،

هر چند به ظاهر هيچ ارتباطي به جز حضور در هتل آمباسادور نمي توان بين شخصيت ها پيدا کرد، اما در واقع هر يک نماد بخشي از فساد فرهنگي يا سياسي هستند که کندي مي خواست با آنها مبارزه کند؛ جنگ ويتنام، تبعيض نژادي، تبعيض جنسي، اختلاف طبقاتي، مواد مخدر و... شايد با توجه به روايت موازي ماجراي شخصيت هاي - به ظاهر - بي ربط، بتوان ساختار «بابي» را وامدار فيلم هاي آلتمن دانست، اما عشقي که در تک تک فريم هاي فيلم استه وز به چشم مي خورد، در فيلم هاي آلتمن وجود نداشت.

در واقع «بابي» را مي توان با تعريفي جديد، يک فيلم عاشقانه دانست. اما اين بار داستان عشق دو شخصيت فيلم را نمي بينيم، بلکه عشق کارگردان به موضوع فيلمش است که روايت مي شود. استه وز در زمان ترور رابرت کندي 6 ساله بوده و فقط خاطراتي گنگ از آن دارد. اما نمي توان فراموش کرد که او پسر مارتين شين است و توسط پدري تربيت شده که سال ها است به عنوان يکي از شورشي هاي ضد سيستم در هاليوود شهرت دارد. به اين ترتيب اين پروژه شخصي - که نويسنده/کارگردانش آن را با زحمت زياد و با هزينه قابل توجهي از جيب خودش ساخته - در وهله اول يک مرثيه يا اداي دين به شخصيتي است که از نظر استه وز جاي خالي اش هنوز حس مي شود.

رابرت کندي به جز چند نماي کوتاه از پشت سر، تماماً با استفاده از تصاوير آرشيوي و واقعي نشان داده شده است. فيلم بدون فراموش کردن روايت و بدون غلتيدن در ورطه شعار، در هر فرصتي سخنراني هاي او را پخش مي کند. بعد هم براي تکميل کردن اين تاثيرگذاري ها، در عنوان بندي پاياني عکس هاي کندي و صداي سخنراني بسيار مشهور او مي آيد که تعبيري واضح و آشکارا عليه جرج بوش و سياست هاي او دارد.

به رغم تمام اين موضع گيري ها، «بابي» بيشتر اداي دين به يک شخصيت سياسي است تا يک فيلم سياسي. اليور استون در جي اف کي بيشتر به ترور جان کندي و توطئه عليه او مي پرداخت اما استه وز در«بابي» ترور رابرت کندي را تنها بهانه يي قرار داده تا زندگي و ديدگاه او را بررسي کند و حسرتش را از بازماندن او از رياست جمهوري نشان بدهد. به همين دليل است که تنها نشانه از قاتل او در فيلم، شنيدن جمله يي است که قبل از شليک گلوله ها مي گويد. فيلم تا پيش از ترور، هيچ اشاره يي به نقشه و مقدمات ترور و انگيزه و برنامه ريزي تروريست نمي کند و به ظاهر بيننده را در بي خبري نگه مي دارد اما وقتي فيلمي در مورد يک واقعه تاريخي معروف ساخته مي شود، قاعدتاً بيننده از ابتدا مي داند که چه خواهد شد و در نتيجه نوعي سنگيني ناملموس بر فضاي فيلم حاکم است.

شايد همين فضاي سنگين و اطلاع بيننده از آنچه که اتفاق خواهد افتاد است که باعث مي شود بخش هاي به ظاهر بي ربط اوايل فيلم هم جذاب به نظر بيايد. تنها مشکل اينجا است که وقايع فرعي به قدري زياد و ورود کندي به هتل به قدري ديرهنگام است که ربع سوم فيلم دچار افت ريتم مي شود و چند سکانسً قبل از جشن پيروزي را به زحمت بايد تحمل کرد. اما براي فيلمي تا اين حد پرشخصيت و پرروايت، همين حد هم يک موفقيت است. بخش عمده يي از اين موفقيت هم مديون تدوين درخشان فيلم است که کار دشواري انجام داده و فيلم را با ريتمي مناسب پيش مي برد. اوج اين درخشش در سکانس هاي پاياني به چشم مي آيد که تصاوير فيلم و تصاوير آرشيوي ترور کندي به نحوي غيرقابل تفکيک در ميان يکديگر قرار گرفته اند.

استه وز در فيلم عاشقانه بزرگش، هم به عنوان فيلمنامه نويس و هم به عنوان کارگردان، به موفقيت بزرگي رسيده و تحسين فيلم در جشنواره ونيز و جوايز گلدن گلوب هم تاييدي بر اين موضوع است. شايد او به عنوان هنرپيشه افول کرده يي که هيچ وقت هم ستاره نبود، در پايان راه باشد اما اگر بخواهد مسير کارگرداني را ادامه بدهد، اميد زيادي به درخشش او مي رود.

بابي (
Bobby)، نويسنده و کارگردان؛ اميليو استه وز - بازيگران؛ آنتوني هاپکينز، لارنس فيشبرن، دمي مور، ويليام اچ ميسي، شارون استون، مارتين شين، هلن هانت، ليندسي لوهان، الايجا وود، هدر گراهام، اشتون کوچر، اميليو استه وز، کريستين اسليتر.

 ========================

 

روزنامه اعتماد       شنبه، 26 آبان 1386 - شماره 1541   صفحه 10

نگاهي به فيلم «بابي» به بهانه اکران آن در تهران

 

وقايع نگاري قتل از پيش اعلام نشده

 

مهدي فاتحي

irmehdi@yahoo.com

نام فيلم؛ بابي، نويسنده و کارگردان؛ اميليو استوز، تهيه کننده؛ بولد فيلمز، بازيگران آنتوني هاپکينز، شارون استون، دمي مور، هري بلافونته، جوي برايانت، نيک کانن، لارنس فيشبرن، هلن هانت، کريستين اسليتر، اشتون کاچر، ليندسي لوهان، مارتين شين، اميليو استوز

مدير فيلمبرداري؛ مايکل بارت، تدوين؛ ريچارد چه، آهنگساز؛ مارک ايشام. محصول سال 2006 امريکا

اميليو استوز کارگردان زياد مشهوري نيست. اين پسر مارتين شين را بيشتر به خاطر بازي در سري فيلم هاي «برت پک» و «باشگاه صبحانه» و «آتش سنت المو» و البته سه گانه «اردک هاي قوي» کمپاني والت ديزني مي شناسند که همگي در تلويزيون امريکا پخش شده است. «بابي» آخرين کار و به نوعي جدي ترين کار او به حساب مي آيد، البته بيشتر براي امريکايي ها تا سينمادوستان و آن هم بيشتر به خاطر شهرت خانواده کندي، که فيلم روايتگر ترور يکي از اعضاي آن يعني رابرت اف کندي است.

فيلم با بودجه يي کمتر از 10 ميليون دلار ساخته شده است و با وجود بازيگران حرفه يي زيادي که در آن نقش آفريني مي کنند فيلمي نيمه مستند به حساب مي آيد. «بابي» تحت تاثير فيلم هاي مستند اخير است که با استفاده از حوادث تاريخي، سياسي و داستاني به نقد شرايط امروز امريکا مي پردازند؛ فيلم هايي مثل «فارنهايت 11/9» مايکل مور، «شب به خير و موفق باشيد» جرج کلوني و «مرگ يک رئيس جمهور». داستان «بابي» که در آن واقعيت و تخيل درهم آميخته درباره چند شخصيت خيالي است که به طور اتفاقي در همان غروب سرنوشت ساز سال 1968 که رابرت اف کندي اميد اول انتخابات رياست جمهوري امريکا با شليک دو گلوله ترور شد در هتل امبسدور که محل وقوع حادثه بود حاضر بودند.رابرت فرانسيس «بابي» کندي برادر کوچک تر جان اف کندي بود که در دولت او به عنوان دادستان کل ايالات متحده فعاليت کرد. پس از ترور کندي بزرگ در 22 نوامبر 1963، بابي يک سال بعد به عنوان سناتور نيويورک انتخاب و در پنجم ژوئن 1968 در جريان مبارزات انتخاباتي رياست جمهوري به عنوان نامزد حزب دموکرات توسط يک يهودي تندرو که هنوز هم در زندان است ترور شد. مقوله «کندي» در امريکا (و در ادامه آن سراسر جهان،) به خودي خود بحث برانگيز است. در واقع کندي را مي توان از محبوب ترين رئيس جمهوري هاي تاريخ امريکا دانست. او جوان و کاريزماتيک بود، ولي محبوبيتش بيشتر به اين دليل بود که بسياري از برنامه هايي که نهايتاً به نفع مردم امريکا تمام شد در زمان او آغاز شدند. به قول استوز، «مرگ بابي کندي مرگ نزاکت در امريکا بود، مرگ تشريفات و ادب، مرگ روياها و اميد ها...»

فيلم از يک فرم قديمي براي روايت داستانش استفاده مي کند. در ابتداي فيلم ما با سخنراني مستند کندي و شورش هاي مردمي و شرايط بد اجتماعي در امريکا روبه رو مي شويم، و بعد يک سري از شخصيت هايي که هر کدام بنا بر همين شرايط داراي مشکلاتي هستند معرفي مي شوند که اتفاقاً همه اين اشخاص در هتلي حاضرند (احتمالاً نمادي براي کل امريکا) که رابرت اف کندي در آن حضور مي يابد؛ يک پيشخدمت قديمي همراه با خاطراتي که از رفت و آمد شخصيت هاي مهم و سياسي به اين هتل دارد و دوست آوازه خوان همراهش، آرايشگر افسرده يي که به همسرش مشکوک است، دو آشپز مکزيکي هتل که بليت مسابقه يي در دست دارند و اجازه تماشاي آن را ندارند، دو پسر جوان و دوستي که از آنها با مواد مخدر پذيرايي مي کند، خبرنگار کمونيست اهل چکسلواکي که خواهان مصاحبه با کندي است و شخصيت هاي حاشيه يي ديگري که زياد به آنها پرداخته نشده است.

هر کدام از اين شخصيت ها شايد نماد يک نسل يا يک تيپ از افراد جامعه آن دوران امريکا باشند که بحران هاي سياسي و اجتماعي جامعه باعث بحران در زندگي فردي و خصوصي هر يک از آنها شده است. فيلم روند بحراني تر شدن شرايط را تا ترور بابي در هتل، موازي با به هم ريختگي بيشتر شخصيت ها ادامه مي دهد تا جايي که در پايان با حل شدن مساله شخصيت ها به شکلي تراژيک و کشته شدن قهرماني که براي آزادي تلاش مي کند، به پايان مي رسد.

خبرنگار با آگاهي از نبود آزادي در کشور خودش، آرايشگر با آگاه شدن از مشکلش، آشپزها با رها کردن روياي تماشاي مستقيم مسابقه و بسنده کردن به گوش کردن آن از راديو، پيشخدمت با از دست رفتن روياهاي شيرينش در هتل، رابرت اف کندي با مرگ و امريکا با از دست دادن روياهايش و موسيقي جازش، دهه شصت را به پايان مي برد. استوز در مورد فيلمش مي گويد؛ «اميدوارم اين فيلم به مسائلي نظير کليشه هاي نژادي، تفاوت هاي طبقاتي و نابرابري جنسيتي در متن خود بپردازد. من قصد ندارم با «بابي» يک فيلم سياسي بسازم. گرچه بسياري از شخصيت هاي برجسته ايالت کاليفرنيا در سال 1968 در فيلم من حضور دارند، اما فيلم درباره موقعيت هاي بحراني است؛ موقعيت بحراني در ارتباط بين نسل ها. هتل امبسدور و شخصيت هاي زير سقف آن، نمونه کوچکي بودند از آنچه آن زمان در کشور در حال وقوع بود. کل کشور يک موقعيت بحراني را تجربه مي کرد. از نظر فرهنگي همه ما پس از آن حادثه تراژيک شب پنجم ژوئن به خودمان آمديم. حالا و پس از 37 سال، امريکا يک بار ديگر به موقعيت بحراني رسيده است.»هر چند برخلاف نظر خودش منتقدان «بابي» را يک درام سياسي خوانده اند، اما فيلمساز در ايجاد موقعيت و کليشه زدايي از بازيگران صاحب نامش، و غرق نشدن در بازي هاي جناحي و سياسي در مقابل شومن هايي مثل مايکل مور، موفق عمل کرده است. ولي عدم جذابيت و انسجام روايي فيلم در مقابل فيلم هايي از اين قبيل مثل«مرگ يک رئيس جمهور» کمتر مورد توجه قرار گرفته است.فيلم هايي مثل «بابي» که به شرايط خاص سياسي و تاريخي امريکايي ها مي پردازند هيچ وقت مساله ما نبوده و نيستند. چنين فيلم هايي که جز مضاميني نوستالژيک و درس گونه براي مردم امريکا ندارند، در اينجا هم حرفي براي گفتن ندارند. بهتر است هزينه يي که صرف اکران فيلم هاي خارجي مي شود، فيلم هايي با مضامين فراگيرتر و جهاني تر را دربربگيرد.