تبليغاتX
تازه های جهان سینما - چارلى و كارخانه شكلات سازى / Charlie and the Choco
معرفی فیلم های روز سینمای جهان
روزنامه شرق

يكشنبه ۱۳ آذر ۱۳۸۴ - - ۴ دسامبر ۲۰۰۵
 
چارلى و كارخانه شكلات سازى» به روايت شيكاگو ريدر
جادوگر شهر شكلات
جى. آر. جونز
ترجمه: ساسان گلفر
157407.jpg
خلاصه  نقد
تيم برتون،علاقه اى به فيلم سال ۱۹۷۱ نداشت و هنگامى كه قرارداد كارگردانى بازسازى آن فيلم را با بودجه اى عظيم بست، عهد كرد كه داستان را درست تعريف كند. او از فيلمنامه نويس _ جان آگوست- درخواست كرد كه مستقيماً به كتاب رجوع كند.اين برداشت بيشتر به داستان اصلى وفادار است و داستان هاى بامزه اى از قبيل ساختن يك كاخ شكلاتى گنبددار براى يك شاهزاده هندى را به تصوير كشيده است.

از سال ۱۹۶۴ كه «چارلى و كارخانه شكلات سازى» كتاب كودكان «رولد دال»، منتشر شد تا اين زمان در بريتانيا ۷/۱۳ ميليون نسخه از آن به فروش رفته است.
اولين چاپ آن فقط در چين دو ميليون نسخه فروش داشت. رقمش آن قدر عظيم است كه شنونده، بى اختيار، تسمه نقاله هايى را مجسم مى كند كه كتاب ها، مانند شكلات هاى «وونكا» با بسته بندى هاى خوشگل و براقشان روى آنها ريخته اند. زمانى كه هفت ساله بودم، مادرم اين كتاب را براى من و خواهر و برادرهايم مى خواند و ما مسحور داستان شيرينى ساز گوشه گير و مبتكرى مى شديم كه پنج بليت طلايى داخل بسته هاى معمولى شكلات مخفى مى كرد و بچه هايى را كه بليت ها را پيدا مى كردند، به گردشى در آن كارخانه اسرارآميز مى برد و خودش راهنماى تور مى شد و تا آخر عمر شكلات آنها را تامين مى كرد. وونكا شخصيتى مقاومت ناپذير است، شخصيت بريتانيايى عجيب و غريبى كه آميزه اى از رفتارهاى غيرمتعارف، بوالهوسى، تكبر و بى رحمى در نهايت خونسردى است. وقتى از دست يكى از والدين همراه بچه ها ناراحت مى شود، به او تكه مى پراند كه «ماهى پير عزيز من، بروكله ات رو آب پز كن.» اين شخصيت مى توانست از لابه لاى آثار «راولين وو» يا «اسكار وايلد» بيرون بيايد. دال نيز مانند آن نويسنده ها، كمدى هايى درباره آداب و رسوم اجتماعى مى نوشت، با اين تفاوت كه به طور خاص به كودكان مى پرداخت و دغدغه آنها را داشت.
اين اواخر كه كتاب را دوباره خواندم، شگفت زده شدم از اينكه ديدم تا چه اندازه در اطراف پول دور مى زند. چارلى، شخصيت اصلى، به شدت فقير است، با والدين و دو پدربزرگ و دو مادربزرگش در خانه اى زهوار در رفته در حاشيه شهر زندگى مى كند و با نان و سيب زمينى و كلم پيچ روزگار مى گذراند. اين اوضاع در نسخه سينمايى سال ۱۹۷۱ با نام «ويلى وونكا و كارخانه شكلات سازى» و همچنين در فيلم جديدى كه با كارگردانى «تيم برتون» روى پرده رفته، با دقت به تصوير كشيده شده است. اما هيچ كدام از اين فيلم ها نتوانسته اند تاثير گرسنگى را در آن كودك بى نوا، با آن رقت قلب و دلسوزى كه كتاب به خرج داده، نمايش دهد. بعد از آنكه پدر چارلى شغلش را از دست مى دهد، گرسنگى به خانواده فشار مى آورد و چارلى لاغر و استخوانى و بى رمق بزرگ مى شود. اين اندام لاغر او در تصوير عنكبوت مانندى كه جوزف شيندلمن در فيلم اول از او ارائه داده، مورد تاكيد قرار گرفته است. دال نوشته است: «[چارلى] با آن عقل شگفت انگيزى كه ظاهراً در ميان كودكان بزرگ شده در دوران سختى فراوان است، اينجا و آنجا در بعضى كارهايى كه بايد انجام مى داد، تغييراتى ايجاد كرد تا توان كمترى صرف كند. صبح ها ده دقيقه زودتر از خانه بيرون مى زد تا بتواند آهسته به سوى مدرسه قدم بردارد و هرگز مجبور نشود كه بدود.»
بخت آزمايى وونكا به دال امكان داده تا خط ضخيمى ميان دارا و ندار بكشد و چارلى را نشان دهد كه به همكلاسى هايى نگاه مى كند كه در جست وجوى بليت طلايى شكلات هاى وونكا را بسته بسته مى خرند و انبار مى كنند. وونكا همان طور كه پدربزرگ چارلى اشاره مى كند، در بازاريابى نابغه است: سراسر دنيا حريصانه به دنبال شكلات هاى وونكا مى گردند و رقم فروش شان سر به فلك مى زند. بچه هاى ثروتمند اولين كسانى هستند كه بليت ها را پيدا مى كنند- «اوگوستوس گلوپ» شكمباره كه بسته هاى شكلات را يكجا مى بلعد و «وروكاسالت» لوس و ننر كه پدرش بار كاميون هاى شكلات هاى وونكا را مى خرد و كارگران كارخانه خودش را به باز كردن آنها مى گمارد. هيجان انگيزترين لحظه كتاب زمانى است كه چارلى افتان و خيزان از مدرسه به خانه برمى گردد و در برف اسكناسى يك دلارى پيدا مى كند. از شدت گرسنگى به نزديك ترين مغازه مى رود و يك شكلات وونكا مى خرد و در نهايت شگفتى پنجمين و آخرين بليت طلايى به دست او مى افتد.
خوانندگان چاپ اول به ياد دارند كه هوش و ذكاوت تجارى وونكا در روش استعمارى او خود را نشان مى داد. بعد از اينكه به دليل حضور جاسوس هاى اقتصادى ناچار مى شد همه كارگرانش را اخراج كند، پيگمه هاى آفريقايى را استخدام مى كرد- «اومپا- لومپاها»- تا در اعماق كارخانه او زندگى و كار كنند. وونكا به چارلى مى گويد: «خودم كشفشان كردم، خودم از آفريقا آوردمشان همه قبيله آنها را، كلاً سه هزار نفر. آنها را در عميق ترين و تاريك ترين بخش جنگل هاى آفريقا پيدا كردم، جايى كه قبلاً هيچ سفيدپوستى در آن نبود.» پيكمه ها آن قدر تيره پوست هستند كه چارلى فكر مى كند بايد از شكلات ساخته شده باشند، يك مفهوم مشخصاً سامبو۱وار. چنين تصويرى از وونكا در آمريكا موجب تشويش اذهان عمومى شناخته شد و در فيلم هاليوودى سال ،۱۹۷۱ اومپا- لومپاها به ناچار به مردان كوچك نارنجى با موهاى سبزرنگ تبديل شدند. دال در نيمه دهه هفتاد به فكر بازنگرى در كتابش افتاد و اومپا- لومپاها را با پوست سفيد گلگون و موى بلند قهوه اى توصيف كرد.
در فيلمى كه به يك فيلم كالت پرطرفدار تبديل شد، «جين وايلدر» به اندازه خود وونكا محشر بود. او هم گرما و مهربانى اين شخصيت را در خود داشت و هم شوخ طبعى بى رحمانه و خشم ناگهانى او را. اما صرفنظر از او، فيلم افتضاح بود، بازى هاى بد، صحنه هاى قلابى و آوازهاى احمقانه («مرد آبنباتى»). دال كه پيش از آن فيلمنامه «چيتى چيتى بنگ بنگ» و شما فقط دو بار زندگى مى كنيد [هر دو براساس داستان هايى از يان فلمينگ] را نوشته بود، فيلمنامه اى بى رمق نوشت و با اضافه كردن يك طرح داستانى فرعى درباره شيرينى ساز رقيبى كه از پنج كودك مى خواست رازهاى شيرينى سازى را از وونكا بدزدند، لايه ديگرى به موضوع جاسوسى اقتصادى افزود. تيم برتون، استاد بى رقيب فيلم هاى غريب و فانتزى هاليوود، علاقه اى به فيلم سال ۱۹۷۱ نداشت و هنگامى كه قرارداد كارگردانى بازسازى آن فيلم را با بودجه اى عظيم بست، عهد كرد كه داستان را درست تعريف كند. او از فيلمنامه نويس _ جان آگوست- درخواست كرد كه مستقيماً به كتاب رجوع كند.
اين برداشت بيشتر به داستان اصلى وفادار است و داستان هاى بامزه اى از قبيل ساختن يك كاخ شكلاتى گنبددار براى يك شاهزاده هندى را به تصوير كشيده است. (در يك صحنه تماشايى، اين كاخ در يك روز گرم آب مى شود و فرومى ريزد.)
آنها سادگى داستان را حفظ كردند. چهارنفر از بچه هايى كه از كارخانه بازديد مى كنند قربانى عادات بد خود مى شوند و در يك رشته بدبيارى هاى شريرانه و در عين حال كميك، مجازات مى گردند. چارلى (كه نقش او را «فردى هايمور» بازى مى كند كه قبلاً در «يافتن ناكجا آباد» نيز ايفاى نقش كرده بود) ساده و معمولى و محروميت كشيده است؛ برتون در گفت وگو با مجله «پرومى ير» گفته است كه قصد داشته «پدربزرگ ها و مادربزرگ ها پير به نظر برسند، خانواده گرسنگى كشيده باشند و چارلى لاغر و مردنى به نظر بيايد و نه پسربچه بلوندى كه انگار تازه در بوفه استوديو ناهار مفصلى نوش جان كرده است.»
چارلى، مطابق با كتاب به يمن مهربانى بى غل و غش و نزاكتش صحيح و سالم مى ماند و وونكا هدف واقعى بليت هاى طلايى را فاش مى سازد و چارلى را دعوت مى كند تا وارث امپراتورى شيرينى سازى او باشد.
برتون [به خلاف فيلم اول-م.] نام چارلى را در عنوان فيلم حفظ مى كند اما معلوم است به وونكا، كه داستان مفصل پس زمينه او بزرگترين وجه افتراق فيلم با داستان دال است، بيشتر علاقه دارد. «ويلى» در كودكى از خوردن شيرينى منع شده بود و پدر دندانپزشك بى رحمش (با بازى «كريستوفر لى»، كه خداحفظش كناد) سيم ارتودنسى زشتى دور سرش پيچيده بود. هايمور مجال چندانى براى بازى در كنار «جانى دپ» ندارد، كه با چهره مات، خنده هاى زيرلبى، دورى گزيدن از اجتماع و ابهام جنسى ميان مرد و كودك، مايكل جكسونى است كه فقط بعد از ميهمانى، بچه ها در خانه اش شب را سپرى نمى كنند!۲
دپ نقش خود را زننده، پر از ادا و اطوار و غيرقابل قبول بازى مى كند و ترشرويى تندوتيزى كه شخصيت وونكا را در كتاب آن قدر سرگرم كننده ساخته، از او مى گيرد. شايد قصه كوچكى كه از ترميم رابطه وونكا و پدرش در فيلم آمده خوشايند پدر و مادرها باشد، اما با حس عدم اعتماد نسبت به بزرگسالان به طور كلى و نسبت به والدين به طور خاص كه در كتاب چنان آشكار است، همخوانى ندارد. فيلم كانون توجه خود را نيز از قهرمان واقعى دال دريغ مى كند، از پسرى كه آشنايى اش با كلم پيچ موجب مى شود حتى بيشتر از استادش قدر شكلات را بداند.
پى نوشت ها:
۱- «داستان سامبو كوچولوى سياه» نوشته خانمى اسكاتلندى به نام هلن بنرمن در سال ۱۸۸۹ منتشر شد. اين داستان درباره پسربچه اى كه در جنگل هاى هندوستان با چند ببر مواجه مى شود، به دليل اشارات نژادپرستانه اش بحث هاى زيادى برانگيخت-م.
۲- اشاره به پرونده اى كه مايكل جكسون ماه هاى گذشته در دادگاه داشت و سرانجام تبرئه شد.
------------------------------------
 
روزنامه شرق
سه شنبه ۷ شهریور ۱۳۸۵ - ۴ شعبان ۱۴۲۷ - ۲۹ اوت ۲۰۰۶
 
تیم برتن به روایت جانی دپ
 
یك جفت چشم غم زده

 
ترجمه: حامد صرافی زاده
217185.jpg
خلاصه مقاله
تیم برتن برادر، دوست، یار و پدرخوانده فرزند من است. او روحی متعالی، شكوهمند و منحصر به فرد است كسی كه تا پایان جهان با او خواهم ماند و با تمام وجود اطمینان دارم او نیز چنین خواهد كرد.
بیشتر اوقات بعد از تماشای بهترین فیلم های عمرمان، پس از كلی كلنجار با ایده های مختلف و برداشت های متفاوت، در ناخودآگاه ذهنمان دوست داریم از میان پرسش های متعدد، پاسخ یكی را زودتر پیدا كنیم: «اونجا دقیقا چه اتفاقی افتاده»
این شاید همان پرسش كلیدی است كه وادارمان می كند تا از جهان رویا، دنیای روی پرده و روابط بین شخصیت ها فاصله بگیریم و خود را به مجموعه پشت این پرده جادویی بخوانید واقعیت نزدیك كنیم. می خواهیم به عمق ذهن كارگردان و فیلمنامه نویس نفوذ كنیم و از زندگی خصوصی بازیگر ها سر دربیاوریم، پیش خودمان فكر می كنیم با پی بردن به مشكلات روحی، گذشته تلخ یا شیرین و روابط شخصی عوامل سازنده قطعا قدم بزرگی برای رمزگشایی از خیال ها، هوس ها، قصه ها و واقعیت های روی پرده برداشته ایم. این حجم فراوان نشریات زرد كه زندگی لحظه به لحظه بازیگران را برایمان گزارش و مصور می كنند و برنامه های متعدد تلویزیونی كه مدام چگونگی ساخته شدن فیلم ها را با آب و تاب جلوی چشممان می آورند، شاید سطحی ترین نوع پاسخ به همان پرسش ناخودآگاه ما است و خوب هم می دانیم كه این پرسش قطعا پاسخ روشنی ندارد. مثلا بارها از خودم پرسیده ام دقیقا بین اسكورسیزی و تدوینگرش خانم اسكوممیكر پشت درهای بسته اتاق تدوین یا بین برتن و آهنگسازش دنی الفمن یا... چه اتفاقی می افتد فكر می كنید هیچ برنامه، گزارش، مصاحبه، یا منتقدی بتواند به این پرسش پاسخ درستی بدهد
شاید به همین دلیل است كه وقتی می بینیم تعداد همكاری های دو نفر در دنیای سینما به رقمی بالاتر از چهار می رسد پیش خودمان می گوییم: «دیگر قطعا اتفاقی افتاده است.» و در میان تمام زوج های دو نفری، رابطه بازیگر فردی كه دیده می شود و كارگردان غایب همیشه حاضر، همان كسی كه دیده شدن یا نشدن بازیگر در دست او است بارزترین و بیرونی ترین وجه ارتباط های این طرف و آن طرف پرده است. همین می شود كه فهرستی بلند را از كسانی كه دوستشان داریم در خاطرمان حفظ كرده ایم: تروفو پی یر لئو،برگمان اولمان، فورد وین، هاكس وین، گدار كارینا، كوروساوا میفونه، اسكورسیزیدونیرو، برتن دپ می توانیم همچنان این فهرست را ادامه بدهیم و همین می شود كه هر وقت از آنها گفت وگویی خواندیم یا دیدیم مدام دنبال این می گردیم كه ببینیم هر كدام از آنها درباره دیگری چه گفته، چه رازی را افشا كرده یا چه چیزی را دیده كه ما ندیده ایم. كم كم هركدام را تنها با دیگری به یاد می آوریم و بعضی وقت ها از سر غفلت یا بی اختیار و ناخواسته تمامی فیلم های آنها و به خصوص بهترین شان را تنها محدود به همكاری دونفره شان می دانیم. حتی باور می كنیم هر چقدر كه این رابطه ادامه پیدا می كند چقدر چهره هر دو نفرشان شبیه همدیگر می شود. فقط یك لحظه چشم هایتان را ببندید و به كلمه تیم برتن فكر كنید. آیا اولین چیزی كه جلوی چشمتان می آید چهره بهت زده و موهای پریشان او در ادوارد دست قیچی نیست و حالا برعكس به جانی دپ فكر كنید آیا دنیای برتن با همه آن ماجرا ها و رنگ ها و طنز ها و سیاهی ها و قصه ها و كودكی ها و... در ذهنتان نقش نمی بندد۳۱ مارس سایت Guardian Unlimited بخشی از مقدمه چاپ جدید كتاب «برتن به روایت برتن» را منتشر كرد كه در آن جانی دپ به گوشه هایی از رابطه عمیق، ویژه و دوستانه اش با برتن پرداخته بود. این دو طی ۱۶ سال دوستی بسیار صمیمانه شان در پنج فیلم عروس مردگان ۲۰۰۵، چارلی و كارخانه شكلات سازی ۲۰۰۵، اسلیپی هالو ۱۹۹۹، ادوود ۱۹۹۴ و ادوارد دست قیچی ۱۹۹۰ همكاری كرده اند.
بعدالتحریر: جانی دپ زبان خاصی را برای این نوشته به كار گرفته بود. به قول یكی از دوستانم به فیلم های خود برتن یا مونولوگ های خود دپ در فیلم رویای آریزونا امیر كاستاریكا شباهت دارد. راستش خیلی سعی كردم تا به لحن او نزدیك شوم و در عمل احساس می كنم آن چیزی نشد كه خودم انتظار داشتم. به هرحال اگر توانستید حتما متن اصلی آن را پیدا كنید و از شوخ طبعی دپ لذت ببرید

مدت زمان زیادی از دوران كوتاه اوج و محبوبیت من یا هرچه كه جرات دارید آن را بنامید در جایگاه یك ستاره تلویزیونی گذشته بود. من از بیشتر آن سال ها با عنوان «این كار رو بكن یا برو بمیر» یاد می كنم: مرد آشفته و پریشانی را تصور كنید البته اگر علاقه دارید كه موفقیتی بسیار اتفاقی نصیبش شده و بسیار بعید است دیگر به آن جایگاه دست یابد، مردی كه با سرعت وحشتناكی یك دفعه به اوج رسیده و ناگهان به طرز خطرناكی و با همان سرعت سرسام آور در سراشیبی قرار گرفته است. یا اگر بخواهید مثبت تر به ماجرا نگاه كنید، می توانیم آن را شبیه تحصیلات اجباری و تحمیلی بدانیم كه در كوتاه مدت مزایای خوبی هم به همراه خودش دارد. در هر دو حال، آن سال ها برای بازیگری كه برچسب تلویزیون رویش خورده بود و دنیای بی وفا و بی ثبات آثار تماشاگرپسند هم به حضورش هیچ اشتیاقی نداشت، دوران وحشتناك و هول برانگیزی بود.
خوشبختانه، من شدیدا مصمم و حتی بی اندازه محتاج و بی تاب بودم تا خودم را از این فراز و فرود خلاص كنم. تمامی در ها به رویم بسته شده بود و دیگر بعید می دانستم شانسی داشته باشم، تا اینكه كسانی چون جان واترز و تیم برتن با بصیرت و شجاعت شان این شانس را برایم فراهم كردند تا خودم پایه گذار و معمار بنیان های فكری خودم باشم. بگذریم، از موضوع اصلی دور شدیم... من بارها و بارها این حرف ها را زده ام.
مدتی است با حالتی قوز كرده پشت كیبورد كامپیوترم نشسته ام و به سختی مشغول كلنجار رفتن با كامپیوتری قدیمی و قراضه هستم كه نه او مرا می فهمد و نه من او را. مخصوصا با وجود میلیون ها فكری كه در مورد مسئله ای تا این اندازه شخصی مثل رابطه من و رفیق قدیمی ام تیم در سرم می چرخد. برای من تیم همان آدمی است كه نزدیك به ۱۱ سال پیش هم درباره اش نوشته ام، اگرچه گذر این سال ها برای هر دو نفر ما تمام خوشی ها، موفقیت ها و چیز های جذاب و فوق العاده ای را به همراه داشته و باعث تغییراتی اساسی و ریشه ای در شخصیت ما شده است. ما به آدم های دیگری بدل شده ایم، حداقل دیگر آن دو نفر سابق نیستیم.بله، من و تیم، هر دویمان پدر هستیم. واقعا حیرت آور است، چه كسی حتی فكرش را می كرد كه ممكن باشد روزی بچه های هر دو ما با هم تاب بازی كنند یا ماشین های اسباب بازی و هیولاهای عروسكی شان را به هم بدهند و حتی احتمالا از هم آبله مرغان بگیرند. دیگر فكرش را هم نمی كردم من و تیم به اینجا ها برسیم.
تنها فكر كردن به اینكه تیم برای خانواده اش پدری سربلند است، مرا بی اختیار به گریه می اندازد. طوری كه واقعا نمی توانم جلوی اشك هایم را بگیریم آخر اینجا هم پای چشم های تیم وسط است. شكی نیست كه این یك جفت چشم غم زده، ناآرام و درمانده همواره درخشش خاصی داشته اند. اما این روزها چشمان این یار و رفیق قدیمی همچون باریكه های نورانی اشعه لیزر پرفروغ و درخشنده اند. در عمق نگاه نافذ، خندان و حاكی از رضایت امروز او تمامی آن ژرفا و متانت گذشته با روشنایی امید به آینده عجین شده است. پیش از این هیچ گاه چنین چیزی را در او ندیده بودم. آن روزها تیم به نظر خیلی ها مردی بود كه ظاهرا همه چیز داشت یا دست كم از بیرون همین طور به نظر می رسید. با این حال احساس می كردید در این میان یك چیز كم است. احساس می كردید یك چیز سر جایش نیست یا فضایی خالی بی استفاده مانده. جایگاه تیم، جایگاه غیرعادی و عجیبی بود. حرف مرا باور كنید... دقیقا می دانم دارم به چه چیزی اشاره می كنم.
تماشای تیم در كنار پسرش، بیلی، همیشه برای من خوشایند بوده. پیوندی است فراتر از كلمات. احساس من این است كه تیم در این رابطه، كودكی اش آن زمان كه تازه به راه افتاده بود را می بیند و آماده است تا همه اشتباهاتش را تصحیح و كارها و رفتار های درستش را از نو تكرار كند. من تیم را همچون مردی می بینم كه مدت ها است می خواهد از قالب مرد نیمه تمامی كه عاشقش بودیم و می شناختیمش، خارج شود و به بلوغی با طراوت و تكامل درخشان و پرشور امروزی اش برسد. من مفتخرم كه از نزدیك شاهد لحظه لحظه این فرآیند معجزه وار بوده ام. مردی كه دیگر این روزها او را جزء گروه سه تایی تیم، هلنا و بیلی می دانم، انسان جدیدی است به غایت كامل و والا. خب، تا همین اندازه كافی است. دیگه از جعبه دستمال كاغذی فاصله بگیرم و به سر چیزهای دیگر بروم. موافق هستید پس حركت...سال ۲۰۰۳، در مونترال مشغول بازی در فیلم «پنجره مخفی» بودم كه تیم به من تلفن كرد و از من خواست تا همان هفته در نیویورك سیتی همدیگر را ببینیم، با هم شامی بخوریم و در باره مسئله ای گفت وگو كنیم. نه اسمی، نه فیلمنامه ای، نه قصه ای. او به هیچ چیز خاصی اشاره نكرد. من هم مثل همیشه با خوشحالی گفتم: «باشه می بینمت» و خب همین كار را هم انجام دادم. وقتی وارد رستوران شدم، تیم آنجا بود. در گوشه نیمه تاریكی خودش را چپانده بود و داشت به آرامی نوشابه اش را مزه مزه می كرد. سر میزش نشستم و برای اولین بار با این جمله شروع كردیم: «خب خانواده ات چطورن» و بعد یك راست رفتیم سر اصل مطلب. ویلی ونكا.مبهوت شده بودم. ابتدا از نگاه غیرمعمول و به شدت غریب برتن به داستان كلاسیك چارلی و كارخانه شكلات سازی رولد دال بی اندازه حیرت كردم، اما موقعی كه با پیشنهاد بازی در فیلم روبه رو شدم، آن هم در نقش ویلی ونكا، دیگر حیرتم دوچندان شد. كاملا گیج شده بودم. این روزها برای هر كودكی كه در دهه ۷۰ یا ۸۰ بزرگ شده بود نسخه اصلی فیلم با بازی جین وایلدر كه در نقش ونكا درخشان ظاهر شده بود مثل یك حادثه ماندگار بود. در نتیجه در درون من، از یك طرف كودكی بود كه سرخوشانه و با بازیگوشی از این پیشنهاد استقبال می كرد و از طرف دیگر بازیگری بود كه خیلی خیلی خوب می دانست هر بازیگر، مادر او و ماهی طلایی سومین پسرعمه عموی برادر مادر آن بازیگر حاضرند بر سر رقابت در تصاحب این نقش آن هم در فیلم كارگردانی كه با تمام وجود تحسین اش می كنم همدیگر را تكه تكه كنند یا در بهترین حالت به شیوه ای كاملا متمدنانه و با رضایت خاطر همدیگر را بكشند. همچنین كاملا از تمام تلاش ها و درگیری هایی كه تیم در طول تمام این سال ها با استودیو های مختلف به خاطر حضور بی دردسر من در تمامی پروژه هایش انجام داده بود، خبر داشتم و خوب می دانستم شاید برای همین فیلم هم دوباره مجبور بشود آستین ها را بالا بزند و كلی دعوا و جر و بحث بكند. باور نمی كردم چنین اقبالی بازی در نقش ویلی ونكا به من رو كرده... و در خودم نمی دیدم بتوانم از پس اش بر بیایم.فكر می كنم، احتمالا قبل از اینكه از دهانم بپرد: «هستم» به تیم اجازه دادم تنها یك جمله و شاید نصف جمله را به زبان بیاورد. او پاسخ داد: «خوبه، دربارش فكر كن و نتیجه رو به من بگو» و من به او گفتم: «نه، نه... اگه تو بخوای من حتما حتما می آیم».ما شام مان را با رد و بدل كردن ایده هایی كوچك و جذاب و در عین حال سرگرم كننده درباره شخصیت ویلی ونكا و البته جریان معمول كهنه عوض كردن بچه كه احتمالا پدر های عاقل و بالغی مثل ما انجامش می دهند به پایان رساندیم. به خودمان جرات دادیم و موقع شب كمی با هم قدم زدیم، با هم دست دادیم و دست آخر همدیگر را در آغوش كشیدیم، كاری كه احتمالا دو رفیق عاقل و بالغ انجام می دهند. بعد من به تیم مجموعه ای از دی وی دی های Wiggles را دادم، كاری كه قاعدتا دو تا آدم عاقل و بالغ قاعدتا نباید انجام دهند، ولی این كار را می كنند و بعدا منكرش می شوند. از هم خداحافظی كردیم و من به سر فیلم «پنجره مخفی» برگشتم. چند ماه بعد، در لندن آماده فیلمبرداری فیلم بودیم.
217191.jpg
صحبت های اولیه درباره ویلی ونكا دیگر به پایان رسیده بود و همه آماده بودیم تا ساخت فیلم را شروع كنیم. ایده این مرد تنها و تك افتاده و انزوای شدیدی كه بر خودش تحمیل كرده یا تمامی تاثیرات احتمالی این مسئله در زندگی او عرصه گسترده ای را پیش پای ما قرار داده بود. من و تیم برای رسیدن به لایه های گوناگون شخصیت ویلی ونكا، سعی كردیم با جدیت فراوان به گذشته خودمان برگردیم و به جست وجو در آن و كندوكاوی عمیق در خودمان دست بزنیم: دو مرد عاقل و بالغ در یك مشاوره جدی با همدیگر، مدت ها در باره شایستگی ها و توانایی های «كاپیتان كانگورو» در مقایسه با «آقای راجر» به بحث پرداختند و برای چاشنی بحث شان پای شخصیت های معروف مسابقات تلویزیونی را هم وسط كشیدند. آرام آرام به حوزه ها و دورانی قدم گذاشتیم كه سرانجامش خنده های مكرر بود و قطرات اشكی كه صورتمان را خیس كرد. ما حتی به بازی ها، نمایش ها و مراسم مختلف دوران كودكی سفر كردیم، جایی كه با نمایش های بدون كلام و دلقك های فستیوال های مختلف طرف بودیم. با سری نترس خطر هر چیزی را به جان خریدیم و تمام مسائل غیرضروری را كنار گذاشتیم. من خاطرات روزهای شكل گیری این فیلم را همچون گنجینه ای گرانبها تا ابد با خود خواهم داشت. تجربه همكاری با تیم برتن در یك فیلم، یكی از بهترین اتفاق هایی است كه امكان دارد در زندگی با آن روبه رو شوید. هر بار كه در فیلمی از برتن حاضر شده ام، احساسم این بوده كه افكار و ذهن های ما با یك سیم داغ ملتهب به هم متصل است كه هر آن امكان دارد جرقه بزند. بارها و بارها پیش آمده كه در بعضی از صحنه های خاص، من و تیم به طرزی خطرناك خودمان را در حال بندبازی روی نخی باریك و در تلاش برای شكستن هر چه بیشتر مرزها یافته ایم كه دست آخر خیال ها، هوس ها، تصورات و سرخوشی های به مراتب ابزوردتر را با خود به همراه داشته است.
در كمال تعجب، هنگام فیلمبرداری «چارلی و كارخانه شكلات سازی» تیم از من خواست تا برای ساخت «عروس مردگان»، پروژه ای كه همزمان در برنامه كاری اش قرار داشت، به گروه او ملحق شوم. ابعاد و مختصات ویژه هر كدام از این فیلم ها به قدری گسترده بود كه می توانست حتی یك فیل را از پا درآورد. تیم به راحتی و بدون زحمت از سر این فیلم به سر آن یكی می رفت. او نیروی مهار نشدنی است. بارها و بارها پیش آمده بود كه من در برابر توانایی بی پایان، خستگی ناپذیری و انرژی نامعقول او واقعا كم می آوردم و نمی توانستم پا به پای او پیش بروم.
خلاصه اینكه، ما در كنار هم به شدت كار می كردیم و اوقات بسیار خوشی را گذراندیم. مثل كودكان بی عقل به همه چیز و هیچ چیز می خندیدیم، بماند كه هر دفعه موضوعی در میان بود. بی هیچ احساس شرمندگی، شروع كردیم به تقلید رفتار اشخاصی كه در سال های دور بهترین سرگرمی مان تماشای آنها بود. اشخاص توانمند و مستعدی چون سامی دیویس جونیر همیشه، چارلی كالاز، جورجی جسل، چارلی نلسن رایلی...
این فهرست می تواند همچنان ادامه داشته باشد ولی هرچه كه جلوتر برویم اسم ها ناشناخته تر خواهند شد و خب این بیشتر خواننده این متن را گیج و از موضوع اصلی دور می كند. ما حتی با هم بحث فلسفی عمیقی كردیم درباره اینكه آیا واقعا مهمان های برنامه دین مارتین روآستس موقع ضبط برنامه در یك اتاق به سر می بردند یا نه و كم كم داشتیم از این بابت كه گویا این طور نبوده، دچار نگرانی و تشویش زایدالوصفی می شدیم.
دانش تیم درباره سینما و فیلمسازی بی هیچ حرف و حدیثی مبهوت كننده، شگفت آور و به تمام معنی ترسناك است. مثلا یك روز سر فیلمبرداری خیلی اتفاقی از دهانم پرید كه دخترم ونسا به سینمای فاجعه آن هم از نوع بدش علاقه دارد. بلافاصله، تیم با انرژی و حرارت دوچندانی بحث را به دست گرفت و شروع كرد به حرف زدن، فقط باید دست هایش را می دیدید كه چگونه با شور و هیجان در هوا با حركاتی زیگزاگی از این طرف به آن طرف می رفتند. او شروع كرد به گفتن بی وقفه فهرستی از چیزهایی كه من تا به آن روز حتی اسمشان را هم نشنیده بودم. بعد برای من مجموعه ای بی نظیر را از كتاب خانه شخصی اش آورد كه در آن عناوینی مثل When Time Ran Ou یا The Swarm دیده می شد و بعد برای اینكه دیگه كارش را به نحو احسن به پایان برساند آثار آرامش بخشی چون Monster Zero یا Village of the Damned را رو كرد. نكته اینجا است كه در رابطه او با سینما ذره ای بی اعتنایی و دلزدگی را نمی بینید .او با تمام وجود عاشق سینما است. او به هیچ عنوان از فیلمسازی خسته نشده. هر لحظه حضور در این عرصه همچون تجربه اول، برای او مهیج و پرشور جلوه می كند.
برای من همكاری با تیم، مثل رفتن به خانه است. خانه ای بنا شده بر خطر های بسیار كه درش احساس آرامش و آسودگی می كنید. آرامشی فوق العاده و بی نظیر. در این خانه هیچ خبری از ایمنی نیست. خب ما فرزندان این خانه ایم و در اینجا این گونه بزرگ شده ایم. خیلی ساده، تنها چیزی كه هر فرد می باید بر آن تكیه كند مقوله اعتماد و اطمینان متقابل است. مقوله ای كه عنصر كلیدی هر مسئله ای است. عمیقا می دانم كه تیم با تمام وجودش به من اطمینان دارد كه به خودی خود موهبتی فوق العاده است. البته معنی این نیست كه من دست روی دست می گذارم تا او هر كاری دلش خواست انجام دهد. مهم ترین و اولین دغدغه من رسیدن به شخصیتی است كه باید ایفاگر آن باشم. تنها عواملی كه باعث می شوند عاقلانه رفتار كنم آگاهی من از اطمینان تیم، عشق و علاقه وافر من به او و اعتماد عمیق و ابدی و ازلی من به این كارگردان توانمند است و همه اینها همراه است با آرزوی قلبی همیشگی من كه هیچ گاه او را ناامید نكنم.
دیگر چه چیز بیشتری می توانم در باره او بگویم او برادر، دوست، یار و پدر خوانده فرزند من است. او روحی متعالی، شكوهمند و منحصر به فرد است كسی كه تا پایان جهان با او خواهم ماند و با تمام وجود اطمینان دارم او نیز چنین خواهد كرد.
خب... من تمام حرف هایم را گفتم.
 
--------------------------------------------------------

روزنامه  اعتماد شنبه، 24 شهريور 1386 - شماره 1491   صفحه 10

به بهانه تقدير از تيم برتون در جشنواره ونيز

 

فرزند واقعيت گريز هاليوود

 

امير بهاري

ديويد بوردول در «تاريخ سينما»يش چند گزاره مهم راجع به «ژرژ ملي يس» فقيد دارد؛ «... مردي که احياناً تنها فيلمساز شاخص سينما در نخستين سال هاي پيدايش آن بود.»، « ژرژ ملي يس جادوگر سينما»، «ملي يس در نخستين فيلم مبتني بر حقه سينمايي اش يعني خانه ناپديد شونده (1896) در نقش شعبده بازي ظاهر شد که زني را به اسکلت تبديل مي کند.» و«فيلم هاي ملي يس، به خصوص فيلم هاي تخيلي او، هم در فرانسه و هم در خارج بسيار محبوب بودند...». ملي يس در سال 1912 ورشکست شد و در سال 1938 درگذشت، در حالي که پيش از مرگ سال ها در فروشگاه اسباب بازي و آبنبات فروشي زنش کار مي کرد.

ملي يس از همان ابتدا توجهش به عنصر «خيال» در سينما بود. در دوراني او فيلم هاي غيرواقعي مي ساخت که تقريباً تمامي فيلم ها يا ثبت واقعه يي مستند بود يا باز سازي آن. ملي يس مبدع سينماي غيرواقع گرا (به هر شکل و حالتي) در تاريخ بود.

ملي يس در سال 1902 فيلمي ساخت با عنوان سفر به ماه که چند سال پيش در قالب فيلمي مستند در برنامه هفته فيلم مستند سينماي فرانسه در سينما فلسطين به نمايش درآمد. در اين فيلم موشکي در ماه فرود مي آيد و دانشمنداني از آن پياده مي شوند... تا اينجا همان پيشگويي علمي ژول ورن است که بعدها وامدار اين نگرش در سينما لوکاس و اسپيلبرگ بودند اما ماه ملي يس يک تفاوت عمده با ماه واقعي ژول ورن دارد... موشک در چشم ماه فرود مي آيد و ماه از اين بابت آزرده و غمگين مي شود. هشتاد سال بعد از اقبال اين نظرگاه پديده يي به نام تيم برتون ظهور کرد.

در واقع ملي يس پيش از به وجود آمدن مباحث تئوريک مرز بين سينماي واقع گرا و سينماي سوررئال و با دقت بيشتر حتي مرز سينماي علمي -تخيلي و فانتزي صرف را مشخص کرد. برتون و سينماي منحصر به فردش در واقع تبلور روح ملي يس در روزگار ما هستند. از آنجا که ملي يس هم برخورد کودکانه يي با مقوله دنياي غيرواقعي سينما در زمان خود دارد، برتون و دنياي صادق کودکانه اش را نمي توان بي ارتباط به او دانست. اما مسيري که برتون طي مي کند تا به جايگاهي که هم اکنون دارد، برسد، مسيري متفاوت از ملي يس است.

برخورد نزديک با مهمل بافي

برتون در نوشته هايش مدعي است خيلي اهل کتاب خواندن نيست و اهل رفتن به سينما تک ها هم نبوده و بالطبع کساني همچون ملي يس را هم نمي شناخته. در محل زندگي او در بربنک کاليفرنيا سينماهاي زيادي وجود نداشتند و او در سالني درجه چند فيلم هاي درجه دو و حتي پايين تر هاليوود را مي ديده، در محل زندگي او در کودکي تعداد معدودي سالن نمايش فيلم وجود داشته. در آن زمان به همين طريق فيلم هايي همچون «فرياد بزن بالکولا فرياد بزن»، «دکتر جکيل و خواهر هايد» و «همه هيولاها را نابود کن» را ديده و هنوز هم خاطره شان را با خود دارد.

او به نوعي گرفتار فيلم هاي درجه دو بوده اما از آنجايي که يک نابغه درک متفاوتي از محيط پيرامون خود و مسائل مربوط به آن دارد او ارتباطي از نوع ديگر با اين فيلم ها برقرار مي کرده. او در مورد آن هيولاها معتقد است که آن هيولاها نسبت به کاراکترهاي انساني يي که آنها را دوره کرده بودند، به مراتب روح هاي لطيف تري داشتند،

برتون در کودکي با اين فيلم ها مانوس بوده و لذت وافري از آنها مي برده. اما درگيري برتون با آن گونه سينما تنها به تعريف روايت هايي از دوران کودکي مربوط نمي شود. او تا حدودي آگاهانه در فيلم هايش از آنها تاثير پذيرفته است.

گربه سياه، وينسنت سفيد

در اولين اثر مستقل تصويري برتون جوان ماجرا با حرکت گربه سياهي روي ديوار آغاز مي شود و با شعر کلاغ «ادگار آلن پو» پايان مي يابد. اين انيميشن شش دقيقه يي با عنوان وينسنت با تکنيک ايست- حرکتي ساخته شد. گربه سياه آغاز فيلم هم بي ارتباط به علاقه او به داستان معروف پو نيست.

داستان فيلم وينسنت زندگي پسر هفت ساله يي را بازگو مي کند که تمام آرزويش «وينسنت پرايس» بودن است. اين فيلم با اينکه اولين اثر برتون بود، تحقق روياي بزرگي از دنياي کودکي او بود. ستاره بزرگ دوران کودکي برتون وينسنت پرايس، بازيگري که در دهه هاي چهل، پنجاه و شصت در فيلم هاي ترسناک به ايفاي نقش مي پرداخت، از متن فيلمنامه (در واقع شعر) برتون استقبال کرد و به عنوان نريتور با او همکاري کرد.

اين اتفاق براي برتون شروع خوبي بود. وينسنت پرايس او را فهميده بود و اين انيميشن کوتاه هم اثر قابل تاملي از آب درآمد. پرايز فهميده بود با جواني طرف نيست که مي خواهد امضاي او را داشته باشد.

اين ملاقات کاري در حالي رخ مي دهد که برتون بيست و چهار ساله است و پرايس بيش از هفتاد سال دارد.

پرايس و پو در کنار هم راس سومي هم داشتند که برتون از مجموعه اين سه نفر تاثير پذيرفته بود؛ «راجر کورمن». کورمن سه اقتباس از روي آثار پو داشت که در آنها پرايس به ايفاي نقش پرداخته بود و البته حدود چهار فيلم ديگر با کورمن همکاري کرده بود. برتون هيچ گاه به طور مستقيم از کورمن به عنوان هنرمندي تاثير گذار ياد نمي کند اما با توجه به فضاهاي نيمه کمدي، نيمه ترسناک که در فيلم هاي فانتزي برتون مي توان مشاهده کرد به همراه علاقه او به پرايس و پو طبيعتاً کورمن هم در دنياي فيلمسازي او بي تاثير نبوده. کورمن فيلمساز مشهور فيلم هاي فانتزي- ترسناک يا کمدي- ترسناک درجه دو است. گفتن از کورمن فيلمساز بزرگ فيلم هاي درجه دو(بي مووي) مجالي ديگر مي طلبد که در حوصله اين بحث نمي گنجد.

ادوارد سوم

داستان مواجهه برتون و پرايس که از کودکي برتون آغاز شده بود تنها به فيلم وينسنت ختم نشد. پرايس در «ادوارد دست قيچي» در نقش مخترع ظاهر شد و دو سال پس از آن درگذشت.

ادوارد دست قيچي داستان پسري است که توسط يک مخترع ساخته مي شود و پيش از تکميل شدنش، مخترع (پرايس) مي ميرد و دستان او با حالت قيچي گون باقي مي ماند. ادوارد از حومه شهر به شهر برده مي شود و به واسطه تفاوتي که با اجتماع دارد جوان غيرقابل فهمي براي آنها محسوب مي شود و در نهايت به محل زندگي خود بازمي گردد. (برتون هم در حومه شهر زندگي مي کرده.)

پرايس درگذشت و ديگر در هيچ اثري از برتون حضور پيدا نکرد اما مساله پرايس همچنان وجود داشت.

سه سال بعد، پس از اينکه برتون پروژه «بتمن بازمي گردد» را تمام کرد او علاقه مند به ساخت «اد وود» شد. «اد وود» داستان زندگي بد ترين فيلمساز تاريخ با نام کامل «ادوارد دي- وود جونيور»بود. اين دومين فيلم برتون با شخصيت محوري با نام ادوارد بود. شخصيت اد وود در فيلم برتون و حتي در واقعيت تاريخي به نوعي درک نشده و متفاوت از پيرامون اش به نظر مي آيد. اد وود هم به مانند ادوارد دست قيچي شخصيتي رانده شده از اجتماع محسوب مي شود با اين تفاوت که با نگاهي رئال اد وود شخصيتي پر از حماقت به نظر مي آيد. اد وود با فيلم «نقشه 9 از فضاي بيروني» از تاثيرگذاران بر برتون در دوران کودکي او بوده.

جداي از شخصيت خاص خود اد وود نکته مهمي که برتون را به اد وود مرتبط مي کند رابطه وود و «بلا لوگوسي» بازيگر شهير فيلم هاي ترسناک در دهه سي و چهل ميلادي است. در اين باره خود برتون گفته است؛ «وجوهي خاص از رابطه اد وود با بلا لوگوسي را خيلي دوست دارم. او زماني با لوگوسي آشنا شد که لوگوسي در روزهاي پاياني زندگي اش بود. من نيز بدون در نظر گرفتن ماهيت واقعاً متفاوت اين رابطه، بر روي سطحي مشابه با وينسنت پرايس رابطه يي دوستانه برقرار کردم....»

به نظر مي آيد اگر پرايس نمرده بود انتخاب اول برتون براي ايفاي نقش لوگوسي در اد وود بود. اد وود تبديل به يکي از بهترين آثار برتون شد، در صورتي که هيچ فانتزي در اثر وجود نداشت. اما ادوارد برتون در اين به دو گونه متفاوت با فانتزي درگير بود، يکي در دنياي فيلم اش و ديگري در دنياي خود اد وود. او به تنهايي واقعاً شخصيتي فانتزي و فراواقعي است و به همين دليل فيلم اد وود با همه تفاوت هايش از کارنامه برتون بيرون نمي زند. به طور کلي شخصيت اد وود ادوارد ديگري است که مي شد از برتون متوقع بود.

اما ادوارد سوم با ده سال فاصله ظهور کرد و براي رهايي ناچار به دريا گريخت؛ ادوارد سوم در دل ماهي بزرگ به وجود آمد.

ادوارد در ماهي بزرگ به مراتب تلخ تر از ادوارد هاي ديگر اوست. ادوارد در اين فيلم مردي با بيش از شصت سال سن است که خاطراتي افسانه يي-اسطوره يي دارد و پسر او پس از گذار از سنين نوجواني با پدر مشکل پيدا کرده و ادوارد را دروغگو مي داند.

ماهي بزرگ بخش سوم تريلوژي فيلم هايي است که قهرمان فيلم به شخصيت خود برتون نزديکي بسيار دارد. اسم هر سه اين شخصيت ها ادوارد است. ماهي بزرگ براي علاقه مندان به سينماي اصيل برتون تاريک ترين فيلم اوست و براي هاليوود بهترين.(بهتر است خيلي با نظرگاه منفي به کلمه هاليوود در اينجا نگاه نکنيم و بيشتر به عنوان يک ديدگاه مشخص تجاري- هنري با آن برخورد کنيم.)

تفاوت ادوارد سوم برتون با ديگر ادواردهاي او در اين نکته هم هست که بخشي از اين شخصيت وينسنت پرايس است که همچون قهرماني غيرواقعي، حضوري واقعي دارد.

نيمه تاريک هاليوود

وجهه ديگر شخصيت ادوارد خود برتون است که خود را در انتهاي راه قصه گويي به سبک خود در هاليوود مي داند و به گونه يي دست خود را براي هاليوود رو مي کند. البته در انتها پسر ادوارد پس از مرگ پدرش مي گويد که آن شيوه قصه گويي را به واقعيت ها ترجيح مي دهد اما به هر جهت با سکانس خاکسپاري در اين فيلم، برتون آب پاکي مي ريزد به دست هاليوود و مخاطباني که دنياي او را دوست نداشتند و نرفتند شاهکاري همچون «مريخ حمله مي کند» را ببينند.

پسر ادوارد در اين فيلم برتوني است که به محض رسيدن به سنين جواني بايد مي پذيرفته پرايس دروغي بيش نيست و آن هيولاها در جيسون و آرگونات ها، کينگ کونگ و... همه جلوه هاي ويژه بوده اند و لياقت هيچ عشقي را نداشتند چرا که پسر ادوارد در بخشي از فيلم وارد داستان کشف حقايق زندگي پدر مي شود و همچون کارآگاه پليس به جست وجو مي رود. اصولاً ژانر پليس از بدو تولدش حول يک محور مي چرخيده؛ کشف حقيقت با استناد به مدارک واقعي و مستدل و پيدا شدن سر و کله اين ژانر در سينماي برتون يعني وداع با برتون. به همان سان که در ابتدا گفته شد برتون وامدار ملي يس است و کودکي است بيگانه با حقايق ملال آور زندگي روزمره و هاليوود روزمره. به طور غريبي سينماي برتون مبناي واقعيت گريز دارد. (البته نه حقيقت گريز) و اين اتفاق در ماهي بزرگ به گونه يي مرثيه سرايي است،

اينکه برتون به ساختن «ماهي بزرگ» با آن پايان بندي تن مي دهد دلايل مختلفي مي تواند داشته باشد که بخشي از آن بازمي گردد به مواجهه برتون و هاليوود؛ در واقع مواجهه اخلاقي او با کمپاني هاي که مخاطب مي خواهند. به رغم اينکه شايد اگر برتون آزادي عمل بيشتري داشت آثار مهم بيشتري خلق مي کرد اما به نوعي هم سيره و روش او به گونه يي به ما نشان مي دهد دنبال «چه گوارا» گشتن در برابر هاليوود کاري عبث و بيهوده است و مثلاً مولف مستقلي همچون برتون خودش مي داند در حال طي چه مسيري است.

برتون در مورد مواجهه با دنياي فيلمسازي و هاليوود به رغم اکثر فيلمسازان شخصي ساز مشابه به هيچ وجه موافق نيست، با اينکه فيلم هايش تجاري نيستند يا به سبک و سياق طرفداران اين نوع فيلمسازي که حتي فروش کم يک اثر را افتخار مي دانند، به اين امر مباهات مي کند؛ «... شخصاً براي مسائل مالي اهميت قائلم و اين خود دليلي است بر عصباني شدن من به هنگامي که آدم ها سر و کله شان روي فيلمم پيدا مي شود و مي گويند که «تيم برتون فيلم هاي تجاري نمي سازد» زيرا من هميشه حس کرده ام که در قبال افرادي که در توليد فيلم پول و سرمايه مي گذارند، بسيار مسوولم. فيلم ساختن شبيه کشيدن يک تابلوي نقاشي نيست. در روند فيلمسازي، حتي اگر فيلم در دست توليد يک فيلم کم بودجه باشد پول بسيار زيادي درگير کار مي شود؛ به همين خاطر نمي خواهم کسي روي فيلم من ضرر کند.»

برتون هيچ گاه با اغماض در مورد هاليوود اظهارنظر نکرد، هرچند که در فيلم مريخ حمله مي کند استفاده از اين همه ستاره هاليوودي و لت و پار شدن احمقانه آنها در واقع هجو ماهيت نظام هاليوودي است اما هاليوود هم بيکار ننشست و به هر جهت او را تا حدودي از پاي درآورد.

او فرزند هاليوود است، هر چند که ناخلف از آب درآمده. در واقع ناخلف ترين فرزند هاليوود است. کار کردن در استوديوها را دوست دارد اما برخوردهاي خيلي جالبي با تهيه کنندها نداشته، مخصوصاً تا پيش از ساختن بتمن که پرفروش ترين فيلم سال شده بود. در هنگام ساختن اولين فيلم بلندش«ماجراي بزرگ

پي-وي»تهيه کنندگان اجرايي او را خيلي اذيت کردند. براي پيدا کردن تهيه کننده يي که بپذيرد اد وود را سياه و سفيد بسازد مشکلات بسياري متحمل شد و...

به رغم تمامي اينها برتون هنوز فيلم مي سازد و هنوز هم وقتي به فضاهاي ذهني خود بيشتر مي پردازد شاهکاري همچون «عروس مرده» خلق مي کند. خوشبختانه زندگي خوبي با همسرش دارد و بعيد است که مجبور شود مثل ملي يس روزي در آبنبات فروشي همسرش کار کند؛ بالاخره همسرش (هلنا بوهم کارتر) اشراف زاده يي انگليسي است،

پي نوشت؛

ارجاعات مستقيمي که در متن وجود دارد مربوط مي شود به متن کتاب «برتون به روايت برتون» ترجمه بيژن اشتري که توسط نشر الست فردا در سال 1379 منتشر شد.