روزنامه كارگزاران شماره 397 ، دوشنبه،10 دی ، 1386 ، صفحه 11
گفتوگو با مایک نیکولز کارگردان فیلم «جنگ چارلی ویلسون»
جاودانه شدن مهم نیست
كاتلین مك گایگن / ترجمه: یحیی نطنزی :اغلب فیلمهای مایک نیکولز مانند «فارغالتحصیل» و «رنگهای اصلی» متاثر از شرایط زمانی سال تولید خود هستند و اتفاقات و ماجراهای آن سالها را منعکس میکنند و گاهی حتی در چنین فرآیندی شکلی عجیب و غیرعادی هم به خود میگیرند. نمونه آشکارش فیلم «رنگهای اصلی» است که درست بعد از جریان رسوایی مونیکا لوینسکی به نمایش درآمد و داستان یکی از کاندیداهای ریاست جمهوری آمریکا را به شکلی کنایی به تصویر کشید. «جنگ چارلی ویلسون» بر اساس کتاب پرفروشی از جورج کرایل ساخته شده است و داستانش در دهه 80 میگذرد و به لحاظ مضمونی فیلمی است درباره دلالی قدرت واشنگتن در افغانستان و کمکهای مخفیانه نظامیاش به شورشیان افغان برای پیروزی بر نیروهای اتحاد جماهیر شوروی. اما به همان دلیل ابتدای مطلب، این فیلم هم با اینکه داستانش در گذشته میگذرد از شرایط زمانه خود غافل نشده و در خلال داستان اشارات آشکاری به معادلات جهانی پس از 11 سپتامبر دارد. با این حال سیاست در این فیلم موتیف اصلی نیکولز در پرداخت داستانش نیست و اینبار هم مانند دیگر آثار وی با شخصیتهای منحصر به فردی مواجهیم که قرار است در برابر دوربین پوست بیندازند.
نیکولز در ابتدا تمایلی به کارگردانی «جنگ چارلی ویلسون» نداشته است: «از فیلمهای واقعیت محور خوشم نمیآيد؛ چراکه در تولید این فیلمها آزادی عمل چندانی برای فیلمساز وجود ندارد». وی سپس به ملاقات چارلی ویلسون حقیقی رفته تا نظرش نسبت به ساختن یا نساختن فیلم تغییر کند: «چارلی ویلسون سیاستمداری بود که قبل از این فیلم به عرصه سینما وارد نشده بود. شاید به این دلیل که بر خلاف دیگر سیاستمداران این سالها شخصیتی ساده و دمدست ندارد». نیکولز 76 ساله در سنی است که اکثر کارگردانان همدوره او ترجیح میدهند نشانهای افتخارشان را برق بیندازند و عطای فیلمسازی را به لقایش ببخشند. وی نشانهای افتخاری بیشماری در کارنامه خود دارد (از جایزه تونی برای نمایش «Spamalot» گرفته تا جایزه «امی» برای فیلم تلویزیونی «فرشتگان در آمریکا» و جایزه اسکار برای «فارغ التحصیل») با این حال خودش میگوید زندگی کردن در لحظه و بیتوجهی به افتخارات و شکستهای گذشته را بیشتر میپسندد: «زندگی کردن در لحظه تنها راهی است که با آن میتوانم مهلکهای که در شرایط فعلی گرفتارش هستیم را کنترل و مهار کنم. به عبارت دیگر در شرایط فعلی دو چیز برایم بسیار مهم و ارزشمندند؛ یکی عشق است و دیگری کار. عشق و کار تا ابد در هم گره خوردهاند. در مورد گذشته هم معتقدم به طرزی باورنکردنی کاملا خوششانس بودهام که در همان جوانی گرفتار شهرت و اعتباری شدم که هر بلایی سرم آورد حداقل چندان دوام نیاورد و به زودی از شرش خلاص شدم». نیکولز در حالی این حرفها را میزند که روی صندلی راحتی کهنهای در دفترش در برادوی نشسته و اطرافش با عکسهایی از فرزندان و البته همسرش پوشیده شده است.
آنچه این سالها بیش از هر چیز منتقدان مایک نیکولز را به اشتباه میاندازد فیلمهای بسیاری است که نیکولز در این مدت ساخته است و به زعم آن منتقدان هیچ یک در حد و اندازه اعتبار و استعداد وی نبودهاند؛ فیلمهایی دمدستی که متاسفانه در قالب فیلمهای سرگرمکننده هم میگنجند! فیلمهایی مانند «زن شاغل» و یا «قفس پرنده». نیکولز در اینباره میگوید: «اگر قصد دارید نامتان همیشه سر زبانها باشد و جاویدان و ابدی شوید؛ کافی است به یک نوع فیلمسازی اکتفا کنید و مثلا به استاد دلهره تبدیل شوید یا بهترین کمدین سینما شوید و مخاطبان را به خندههایی از ته دل وادارید. آن وقت است که همه آن منتقدانی که در فرانسه زندگی میکنند و اطرافشان پر از خاکستر سیگار است شما را در لیست خود جای میدهند و بلاگرها هم همگی درباره رمز و راز فیلمهایتان مینویسند. من اما میگویم هر کاری را که دوست داری به بهترین شکل ممکن انجام بده و برای رسیدن به هدفت مبارزه کن؛ چراکه ماندگاری و جاودانی اهمیت و اعتباری ندارد و هیچکس به آن توجهی نمیکند».
منبع: نیوزویک
گفتوگو با تام هنکس و چارلی ویلسون
پول آمریکایی، خون افغان
مِگ گرانت: آقای ویلسون، چگونه موفق شدید میلیاردها دلار از سرمایه کشورتان را صرف جنگ مخفیانه در کشوری کنید که آمریکاییان حتی نمیتوانستند موقعیت آن را روی نقشه تشخیص دهند. آیا قبل و بعد از آن ماجرا شاهد اتفاق مشابهی هم بودهایم؟
ویلسون: تا جاییکه من میدانم، نه. البته ناگفته نماند که در آن زمان هیچ کدام از ما قصد نداشتیم به آن کارها تن بدهیم. اما ظاهرا چاره دیگری پیش رویمان نبود. از طرف دیگر ما با پروندهای مواجه بودیم که هیچ نقطه خاکستریای در آن وجود نداشت و همهچیزش سیاه و سفید بود. تصور نمیکنم در حال حاضر هم نمایندگان کنگره آمریکا چه لیبرالها و چه محافظهکارها با وطنپرستی مشکلی داشته باشند. نکتهای که در رابطه با دخالت آمریکا در افغانستان زمان جنگ سرد از آن غفلت میشود این است که ما میتوانستیم سالها بدون اینکه خبری به رسانهها درز کند یا گرفتار دودستگی حزبی شویم به اقدامات اصلاحی خود ادامه دهیم. قبول دارم که شخصا قوانین بینالمللی را زیر پا گذاشتهام، اما همان قدر که از نظامهای کمونیستی متنفرم از نظامهای استبدادی هم تنفر دارم و در سایه این تنفر اعمال سابقم را توجیه میکنم.
با این حال در فیلم مورد بحث ما هم نه قهرمانهای داستان شخصیتهای کاملا مثبتی دارند و نه ضد قهرمانهای آن شخصیتهایی کاملا منفی هستند.
ویلسون: بگذارید حساب اتحاد جماهیر شوروی و کمونیستها را در این قضیه جدا کنیم. مسئله این است که در آن سالها حتی نیروهای متخاصم و به قول شما ضد قهرمانها برای خود ما هم چندان شخصیتهای منفیای نبودند. حریف اصلی ما در آن سالها نه نیروهای شوروی، بلکه ماموران سیا بودند که 40 سال در آن منطقه حضور داشتند و دیگر کاری از دستشان برنمیآمد؛ حتی میتوان نیروهای شوروی و کمونیستها را در جایگاه خودشان به نوعی قهرمان و شخصیتهایی مثبت دانست. مشکل آنان تنها این بود که میگفتند: «نمیخواهیم هیات حاکمه اتحاد جماهیر شوروی از دست ما عصبانی و ناراحت شود». همین جمله بود که هر وقت به گوش من میرسید از شدت خشم نفسم برای لحظاتی بند میآمد.
تام، «جنگ چارلی ویلسون» نسبت به دیگر فیلمهایت از پیچیدگی بیشتری برخوردار است. به عنوان مثال در «نجات سرباز رایان» در تمام لحظات فیلم میدانستیم باید از چه چیزی طرفداری کنیم و چه کسانی را تشویق کنیم.
هنکس: «جنگ چارلی ویلسون» راوی مسئلهای است که شاید به تصویر کشیدن آن در سینما امری غیر ممکن باشد: اینکه سیاست و فعالیت سیاسی در عالم واقع چگونه رخ میدهد و جزئیات آن از چه قرار است. سیاست و داستانگویی در سینما دو فرآیند متناقض هستند که کمتر با هم کنار میآیند؛ چراکه در سینما ناگزیر از بیان داستان و توضیح و تشریح آن هستید، اما در سیاست نه تنها هیچ توضیحی وجود ندارد بلکه عموما همه چیز در یک مرحله متوقف شده است، به همین دلیل از ابتدا مایل بودم تا حد ممکن بر پیچیدگیهای این فیلم اضافه شود تا با واقعیت تطابق بیشتری داشته باشد و تصور میکنم همگی ما کار خود را به نحو احسن انجام دادهایم و به نتیجه قابل قبولی رسیدهایم. تنها امیدم این است که مخاطبان بعد از تماشای این فیلم به سرعت آن را از یاد نبرند و در موردش با هم صحبت کنند؛ صحبت درباره معنای فیلم، کیفیت فیلم و تبعات و بازتابهای آن در خارج از سالن سینما.
در موقعیت فعلی بیشتر از 300 هزار از اهالی افغانستان در ایالات متحده زندگی میکنند. فکر میکنی این فیلم مورد استقبال آنها قرار بگیرد؟
هنکس: زمانی که در سانتا کلاریتا مشغول فیلمبرداری بودیم به نظر میآمد که تمام افغانهای مقیم کالیفرنیا برای تماشای ما به آنجا آمده بودند. افغانهای بسیاری در اینجا فروشگاههایی برای خود بازکردهاند و یا خانواده تشکیل دادهاند و همگی تلاش میکنند تا در سرزمین موعود آمریکا زندگی آرامی برای خود دست و پا کنند. به قول چارلی ویلسون: «ممکن است این فیلم با پول آمریکایی تولید شده باشد اما خون افغان همواره در آن جاری بوده است».
«جنگ چارلی ویلسون» از نگاه بازیگران
در جبهه غرب خبری نیست
فیلیپ سیمور هافمن:شاید بسیاری از تماشاگران اطلاع چندانی از موضوع جنگ افغانستان نداشته باشند و تصور کنند مجاهدان افغان به تنهایی و بدون کمک هیچ کشوری در مقابل نیروهای شوروی پیروز شدند. خود من هم که در زمان این جنگ دوران دبیرستان را میگذراندم به هیچ وجه فکر نمیکردم آن سوی پرده مسائلی همچون کمکهای تسلیحاتی مخفیانه آمریکا و جنگ سرد مطرح باشد.
«جنگ چارلی ویلسون» از این جهت که چنین مسئلهای را به خصوص برای مخاطبان آمریکایی روشن میکند و باعث میشود آنها در سایه داستانی پیچیده و جذاب با تاریخ کشورشان آشنا شوند و به حقایقی ناگفته پی ببرند، فیلم ارزشمندی است.
تماشاگران این فیلم با مجاهدان افغان هم بیشتر آشنا میشوند؛ مبارزانی که برای رسیدن به اهداف خوب یا بد خودشان از جان مایه میگذاشتند و همه چیز را فدای هدف خود میکردند.
جولیا رابرتز
مردم و منتقدان این روزها به من ایراد میگیرند که چرا دیگر نمیتوانم موفقیتهای سابقم را تکرار کنم و در فیلمهای به یادماندنی بازی کنم. جوابی ندارم جز اینکه مدتهاست کمتر فیلمنامه خوبی به دستم میرسد که مرا به خود علاقهمند کند و یا اشتیاقی را در من به وجود بیاورد. «جنگ چارلی ویلسون» یکی از معدود فیلمنامههایی بود که در سالهای اخیر توجه مرا به خود جلب کرد و باعث شد بازی در نقش جوانا را قبول کنم. زمانیکه فیلمنامه به دستم رسید بعد از صفحه 35 دیگر نتوانستم آن را زمین بگذارم؛ در حالی که بیشتر فیلمنامههایی که در این چند سال با آنها روبهرو بودهام ارزش خواندن نداشتند. «جنگ چارلی ویلسون» باعث شد بعد از مدتها با آرامش خاطر در فیلمی بازی کنم.
ايمی آدامز
قبلا در «اگه میتونی منو بگیر» با تام هنکس بازی کرده بودم و در این فیلم هم در سکانسهای زیادی با او همبازی بودم. هنکس چون علاوه بر بازیگری تهیهکنندگی فیلم را هم بر عهده داشت یک لحظه هم از جزئیات صحنه غافل نمیشد و حتی در صحنههایی که خودش بازی داشت هوای همه چیز را داشت و مواظب بود هیچ مشکلی سر راه مایک نیکولز و بقیه عوامل سبز نشود. او علاوه بر مسوولیتهای اجرایی به خوبی از پس ایفای نقش چارلی ویلسون برآمد. بازی در فیلمی با مضمون جنگ که قرار است هم دراماتیک باشد و هم کمدی، برای هر بازیگری دشوار است و البته تام هنکس به بهترین شکل ممکن این مانع را پشت سر گذاشته است.
هیلاری آنجلو
«جنگ چارلی ویلسون» به لحاظ ترکیب بازیگران و البته عوامل تولید یکی از فیلمهای منحصر به فرد سالهای اخیر است. همکاری مایک نیکولز و آرون سورکین اعتبار زیادی به این فیلم بخشیده و بازیگران بزرگی بر فیلم سایه انداختهاند. خوشحالم که اکثر منتقدان، بازی من در این فیلم را تحسین و حتی آن را با بازی ستارههای بزرگ فیلم مقایسه کردهاند. قبل از بازی در این فیلم، ساعتها با مایک نیکولز صحبت کرده بودم و هر دوی ما به این نتیجه رسیده بودیم که «جنگ چارلی ویلسون» اگر موفقیتی کسب کند فارغ از بازیگران خوب و مطرحش به دلیل داستانش است؛ داستانی که به قول خود نیکولز با موقعیت فعلی آمریکا شباهتهایی دارد و میتواند به جنگی که آمریکا در افغانستان کنونی درگیرش است تشبیه شود. خیلیها معتقدند جنگ فعلی هم ناشی از اقدامات چارلی ویلسون در دهه 80 است.
ابهام توجیهناپذیر
اوون گلیبرمن:«جنگ چارلی ویلسون» فیلمی است اقتباسی که توسط مایک نیکولز در مقام کارگردان و آرون سورکین در مقام فیلمنامهنویس از روی اثر غیرداستانی و البته پرفروش جورج کرایل اقتباس شده است. فیلمی با طرحی آشنا و تکراری درباره شخصیتی شرور اما جذاب که ترجیح میدهد در هر شرایطی بر خلاف عقیده و باورش رفتار نکند. فیلمی که گرچه با پیچیدگیهای خاصی داستان خود را بیان میکند، اما با این حال مضامین کنایی تندوگزندهای را در خود جای داده است. چارلی ویلسون (تام هنکس) در این فیلم نقش نماینده ایالت تگزاس را در کنگره آمریکای دهه هشتاد بازی میکند و سیاستمداری چاپلوس و متملق است که به همحزبیهایش نان قرض میدهد و به لحاظ ظاهر هم البته فردی جذاب است. جالب اینجاست که در این فیلم با اینکه چارلی ویلسون به دلیل کمکهای مخفیانهاش به مجاهدین افغان علیه نیروی شوروی از هدف اصلیاش به عنوان نماینده کنگره بازمانده است، اما چندان مشخص نمیشود که وی به دلیل اقدامات خودخواهانه و ناشی از غرورش شایسته ستایش است یا نکوهش. زمانی که چارلی ویلسون را برای اولین بار در فیلم میبینیم در یک وان پر از آب داغ در لاسوگاس دراز کشیده است و در محاصره مواد مخدر و عکسهای افراد زیبارو و البته خلوضع و کمشعور مجلات است. چارلی در میانسالی به سر میبرد، ازدواج نکرده است و یک دائمالخمر درجه یک است؛ با این حال اگر در همان ابتدای صبح هم کلهاش را گرم کرده باشد همچنان میتواند ادب و نزاکت خود را به بهترین شکل ممکن حفظ کند. علاوه بر اینها عاشق امکانات و مزایای قدرت است و بهخوبی میداند چگونه با حرکت سرانگشتانش آن را به دست آورد. وی همچنین دوست و همراهی به نام جوانا هرینگ (جولیا رابرتز) دارد که یکی از ثروتمندان سوسیالیست و دست راستی در هیوستن است و مانند چارلی از کمکهای تسلیحاتی آمریکا به مجاهدین افغان دفاع میکند. چارلی عضو کمیته فرعی تخصیص بودجه دفاعی آمریکاست و به تمام ابزارهای لازم برای دخالت در چنگ افغانستان دسترسی دارد. با این حال برای تسهیل در مسیری که پیش رو دارد و مخفی نگاه داشتن اقداماتش از یکی از نیروهای سیا (فیلیپ سیمور هافمن) هم کمک میگیرد.
تام هنکس که مدتها بود تلاش میکرد به نحوی از دام اشتباهات گذشتهاش رها شود اینبار به سراغ چنین شخصیت به اصطلاح نان و آبداری رفته است تا شاید بر خلاف گذشتهاش نتایج بهتری عائدش شود. این نکته را هم نباید از نظر دور داشت که مایک نیکولز و آرون سورکین در عین وفاداری به حقایق مربوط به چارلی ویلسون در مواجهه با یک داستان کاملا سیاسی آن را مطابق میل خود به یک کمدی سبک تبدیل کردهاند.
به همین دلیل «جنگ چارلی ویلسون» بیش از هر چیز هجویهای است ژورنالیستی درباره رئالیسم سیاسی مبتنی بر زور دولت آمریکا، خصوصا در شرایط فعلی که متحدان پوشالی ما رویکردی استراژیک به خود گرفتهاند و ترجیح دادهاند در موقعیتهای غیر قابل پیشبینی مانند جنگهای اخیر دنباله رو آمریکا نباشند. مخاطبان این فیلم البته پس از تماشای آن علاوه بر درک این مفهوم کنایی پی میبرند که دخالت آمریکا در جنگ افغانستان با اینکه به سقوط اتحاد جماهیر شوروی منجر شد، اما در نهایت خود به نفرت مجاهدین رادیکال از غرب انجامید (حتی با وجود کمکهای انکار ناپذیر آمریکا به آنها در خلال جنگ). ناگفته نماند که «جنگ چارلی ویلسون» حتی با وجود اشارات کنایی به چنین مواردی چندان روی آنها مانور نمیدهد و به سرعت از آنها میگذرد و به همین دلیل در پایان داستان خود گرفتار ابهامی میشود که برای مخاطب توجیه ناپذیر و غیرقابل باور است. فیلم با چنین پایانی در پی بیان این نکته است که اگر کنگره آمریکا در دهه 80 از تئوری بازسازی افغانستان که توسط ویلسون ارائه شد حمایت کرده بود، اکنون دیگر کسی وی را به دلیل فعالیتهای مداخله جویانهاش در جنگ افغانستان سرزنش نمیکرد. مشکل اینجاست که تئوری بازسازی مطرح شده در این فیلم بسیار شبیه توجیهی است که آمریکا به عنوان دلیل حضور خود در جنگهای سالیان اخیر ذکر کرده است!
منبع: اینترتینمنت ویکلی