تبليغاتX
تازه های جهان سینما - اوراقچی/ Chop Shop
معرفی فیلم های روز سینمای جهان

روزنامه كارگزاران  شماره 445 ، شنبه،11 اسفند ، 1386 ، صفحع 11

 

گفت‌وگو با رامین بحرانی کارگردان فیلم «اوراقچی»

سینما جای قضاوت نیست

كیم واینر / ترجمه: یحیی نطنزی: رامین بحرانی در دومین فیلمش «اوراقچی/ Chop Shop» مضمون گشت و گذار در حال و روز «انسان‌های گمنام» جامعه را دستمایه اثرش قرار داده است؛ مضمونی که از فیلم اول وی با نام «مردی با چرخ دستی / Man Push Cart » که در سال 2006 به نمایش درآمد و در جشنواره ساندنس (و چندین و چند جشنواره دیگر) اکران موفقی داشت به این فیلم سرایت کرده است. «مردی با چرخ دستی» برشی از زندگی مردی را نمایش می‌داد که کارش از ستاره پاپ در پاکستان به فروش قهوه و پیراشکی به منهتنی‌های پرمشغله کشیده شده بود. اما بحرانی در «اوراقچی» به سراغ پسر نوجوانی اهل آمریکای لاتین رفته است که در منطقه «مثلث آهنی» نیویورک‌سیتی به کسب و کاری نه چندان پردرآمد مشغول است. بحرانی که فعلا مشغول آماده‌سازی پیش‌تولید فیلم جدیدش «سولوی خداحافظی» است در مصاحبه‌ای تلفنی با Cinematical از «اوراقچی»، «مردی با چرخ دستی» و سبک منحصر به فردش در فیلمسازی سخن گفته است.

هر دو فیلم «مردی با چرخ دستی» و «اوراقچی» با استفاده از عناصر تماتیک مشابه به افرادی پرداخته‌اند که اغلب مردم انرژی چندانی صرف فکر کردن به آنها نمی‌کنند؛ افرادی که در مسیر رسیدن به محل کارشان قهوه و پیراشکی می‌فروشند یا کودکانی خیابانی که در اوراق‌فروشی‌ها وول می‌خورند. چرا در دو فیلمی که کارگردانی کرده‌اید بر چنین افراد «گمنامی» تمرکز کرده‌اید؟
هر دو فیلمی که شما نام بردید درباره شخصیت‌های مهاجر هستند. در «اوراقچی» آلخاندرو آنقدر بزرگ هست که بتوان احتمال داد در آمریکا به دنیا آمده است اما از طرف دیگر ممکن است زمانی که خیلی کوچک بوده است همراه با خواهرش به آمریکا مهاجرت کرده باشد که البته چون فکر می‌کردم این نکته جزء بافت‌های ضروری داستان نیست عامدانه در فیلم مبهم گذاشته شده است. مسئله اصلی اما این است که از تماشای انبوه فیلم‌های مستقل شبیه به همی که این روز‌ها از گوشه و کنار سبز می‌شوند خسته شده‌ام؛ همین چیز‌های گنگ و نامفهومی که این روز‌ها خیلی طرفدار پیدا کرده‌اند. از داستان‌هایی درباره کودکان واقعا جذاب سفیدپوست و دوستان‌ آنها و مشکلات‌شان اصلا خوشم نمی‌آید. به جای این شخصیت‌های سفیدپوست همان‌طور که در دو فیلمم می‌بینید دوست دارم به آدم‌هایی از جنس آلخاندرو نزدیک شوم که کمتر در فیلم‌ها به تصویر کشیده‌ شده‌اند. در فیلم‌هایم به دنبال ایجاد ارتباط میان یک‌چنین شخصیت‌هایی با افراد سفیدپوست، تحصیلکرده و بورژوا هستم. اما ایجاد این ارتباط را وظیفه خودم به عنوان فیلمساز نمی‌دانم چون نوعی از این ارتباط در هر صورت میان پرده سینما و تماشاگران شکل می‌گیرد.
مسئله مهمتر این است که در فیلم‌هایم به چرایی و علت به وجود آمدن شرایط فعلی شخصیت اوراقچی یا شخصیت احمد کاری ندارم چون خودم را فیلمسازی اخلاق‌گرا نمی‌دانم و به همین دلیل در پایان فیلم‌هایم هم هیچ پیام و مسئله اخلاقی‌ای وجود ندارد چراکه شخصیت‌های فیلم‌های من پیش از آنکه اخلاق‌گرا باشند شخصیت‌هایی عمل‌گرا هستند. البته ممکن است بسیاری از تماشاگران بعد از تماشای «اوراقچی» در مورد قضاوت خود نسبت به فیلم دچار تردید شوند چون آلخاندرو در این فیلم گرفتار اعمال و رفتاری است که ممکن است به نظر تماشاگران فیلم غیراخلاقی و غیرقانونی به نظر بیایند. اما نکته اینجاست که آلخاندرو صرفا شخصیتی عمل‌گراست که در مورد کارهایی که انجام می‌دهد هیچ قضاوتی ندارد. تصور می‌کنم یک فیلم مکان مناسبی برای بیان قضاوت‌های شخصی من نیست و به همین دلیل در «اوراقچی» ردپایی از قضاوت در مورد شخصیت‌های فیلم پیدا نمی‌کنید.
فکر می‌کنید تماشاگران چه واکنشی نسبت به «اوراقچی» نشان دهند؟
مطمئن نیستم واکنش آنها چه خواهد بود. شخصا از غذاهای سنگین خوشم نمی‌آید و دوست ندارم در یک وعده غذایی زیاد بخورم. فکر می‌کنم این قضیه به جریان فیلمسازی‌ام هم سرایت کرده است چون در کارگردانی فیلم‌هایم دوست ندارم صحنه‌های فیلم‌هایم بیش از حد سنگین و شلوغ بشوند. البته فیلم‌های معدودی پیدا می‌شوند که توانسته‌اند شلوغی صحنه‌های‌شان را به سلامت پشت سر بگذارند که فیلم‌های فرانسیس فورد کاپولا بهترین نمونه‌ آنها هستند و فلینی هم البته همیشه از صحنه‌های شلوغ استفاده می‌کند. من در فیلم‌هایم به جای شلوغ کردن بیش از حد صحنه‌ها دوست دارم به شخصیت‌هایم پر و بال بدهم و زندگی و هستی آنها را به تماشاگران نشان دهم. در فیلم «اوراقچی» هم شخصیت آلخاندرو و خواهرش و رابطه‌اش با او از همه چیز برایم مهمتر بود. در طول فیلم هم آلخاندرو گاهی برادر کوچک‌تر خواهرش است، گاهی نقش پدر را برای او بازی می‌کند و گاهی هم در قالب یک دوست صمیمی ظاهر می‌شود و اوج این رابطه در پایان فیلم به شکلی زیبا خودنمایی می‌کند. قصد نداشتم بگذارم تماشاگران اخلاق‌گرایی خود را به فیلم تحمیل کنند تا احساس خوبی بعد از تماشای فیلم تجربه کنند چرا که «اوراقچی» فیلمی درباره تفاوت‌های میان جهان آلخاندرو و جهان کسانی که فیلم را تماشا می‌کنند نیست و صرفا می‌خواهد موقعیت دشواری که آلخاندرو در مثلث آهنی گرفتارش است را به تصویر بکشد.
درباره جست‌وجویتان برای پیدا کردن بازیگران نقش‌های اصلی این فیلم بگویید. چه شد که از آلخاندرو و آیزامر استفاده کردید؟
چند هزار کودک را دیدیم و در میان آنها از 650 نفر تست گرفتیم. به مدرسه‌ها و مراکز و محافل جوانان می‌رفتیم و دنبال بچه‌های اسپانیولی می‌گشتیم. آلخاندرو و آیزامر اتفاقی از یک مدرسه انتخاب شدند و بعدا فهمیدم هر دو آنها همدیگر را از قبل می‌شناسند. در واقع آلخاندرو خواهری دارد که حدود یکسال از خودش بزرگ‌تر است و از دوستان صمیمی آیزامر است. آیزامر یکبار که چند محصل مدرسه سر به سر خواهر آلخاندرو می‌گذاشته‌اند وارد گود شده است و از او دفاع کرده است و به همین دلیل آلخاندرو خارج از صحنه‌های فیلم احترام زیادی برای آیزامر قائل بود و دائما هوای او را داشت. آلخاندرو در «اوراقچی» کودکی یا به عبارتی بزرگسالی کوچک است که وقتی می‌خندد و بازی می‌کند یک بچه است اما وقتی کار می‌کند مانند یک بزرگسال کاملا جدی می‌شود. او وقتی 9 ساله بوده ماجرای یک قتل را از نزدیک مشاهده کرده است و در زندگی‌اش برای به دست آوردن پول بیشتر حتی شیرینی‌های مادربزرگش را هم در خیابان فروخته است. البته خود آلخاندرو کاملا از فرآیند فیلمسازی خوشش آمده بود و هر روز با من تماس می‌گرفت تا ببیند آن روز صحنه‌ای برای بازی دارد یا نه و وقتی جواب منفی من را می‌شنید ناراحت و غمگین می‌شد.
حرف از فرآیند فیلمسازی به میان آمد. کمی درباره این فرآیند صحبت می‌کنید؟
افراد بسیاری هستند که خیال می‌کنند فیلمی مثل «اوراقچی» به صورت بداهه تولید شده است و همه آنچه در فیلم وجود دارد اتفاقی به دست آمده است. در حالی‌كه چنین تصوری هرگز حقیقت ندارد و بیشتر صحنه‌های این فیلم بارها و بارها فیلمبرداری و تمرین شده‌اند و گاهی حتی با 25 یا 30 برداشت هم گرفته شده‌اند. تنها نکته‌ای که در این فیلم باعث به وجود آمدن تصور «بداهه‌پردازی» شده این است که بچه‌ها تا پایان فیلمبرداری هرگز فیلمنامه را ندیده بودند و من هم تنها آنچه باید می‌گفتند را بهشان می‌گفتم و آنها هم به سبک خود و با برداشت شخصی‌شان دیالوگ‌ها را ادا می‌کردند. در واقع تنها آلخاندرو بود که کل داستان را از اول تا آخر بلد بود و می‌دانست قرار است چه اتفاقی در فیلم بیفتد.
به عنوان مثال در صحنه‌ای که آلخاندرو مشغول نگاه کردن به کفش‌های خواهرش است در فیلمنامه یک متن مشخص و سرراست وجود داشت:‌ «آلخاندرو به کفش‌های خواهرش نگاه می‌کند و می‌گوید می‌داند آنها اصل نیستند. اما خواهرش اصرار می‌کند که آنها اصل هستند.» وقتی به بچه‌ها توضیح دادم که این صحنه درباره چه موضوعی است یک چنین صحنه‌ای از کار درآمد: :«آلخاندرو به خواهرش می‌گوید: هی! من قبلا از این چیزها در خیابان 37 می‌فروختم و می‌دانم که این کفش‌هایی که تو آورده‌ای تقلبی هستند. آیزامر پاسخ می‌دهد: نه خیر! آنها تقلبی نیستند و کاملا هم رسمی هستند.» اگر دست من بود هرگز نمی‌دانستم چه زبانی را برای شخصیت‌ها انتخاب بکنم که طبیعی به نظر بیاید و توی ذوق نزند در حالی که بازیگرانم با انتخاب زبان مناسب به راحتی از پس آن برآمدند. من هم گفتم خب از این بعد در تمام صحنه‌ها یک برداشت هم به این صورت می‌گیریم و در این صحنه هم حتما به جای اصل بودن از «رسمی» بودن استفاده می‌کنیم. استفاده از این شیوه باعث شد دیالوگ‌های فیلمم خیلی بیشتر از آنچه فکر می‌کردم طبیعی و ملموس شوند.
از واکنش منتقدان نسبت به فیلم راضی بوده‌اید؟
تقریبا. اما در ورایتی یادداشتی درباره فیلمم نوشته شده است که در آن من یک فیلمساز مهاجر ایرانی معرفی شده‌ام در حالی که من در آمریکا متولد شده‌ام و در همانجا هم رشد کرده‌ام. هر کس می‌تواند به راحتی سری به سایت
IMDB بزند و از اصل و نسب من مطلع شود. اما نویسنده آن یادداشت این کار را نکرده بود و در آخر هم نتیجه گرفته بود چون من یک مهاجر ایرانی هستم فیلمم هم از «سبک فیلمسازی جهان سومی» برخوردار است. واقعا این کار چه معنایی دارد؟ واقعا چطور ممکن است منتقدی بدون اینکه من را بشناسد و از پس زمینه‌ زندگی‌ام مطلع باشد با چنین تصور زنفوبیک (ترس از خارجی‌ها) و نژادپرستانه‌ای به سراغ یک فیلم برود؟ آن یادداشت رویکردی مثبت نسبت به فیلمم داشت اما منظورش از سبک ناتورالیستی چه بود؟ در فیلمسازی تحت تاثیر فیلمسازانی همچون رابرت وایزمن و کن لوچ هستم. آیا وایزمن و لوچ فیلمسازانی جهان سومی هستند؟
فیلم بعدی‌تان در چه مرحله‌ای است؟
فیلم بعدی‌ام (سولوی خداحافظی) پیش‌تولیدی شش‌ماهه داشته است و از فوریه سال گذشته هم مشغول انتخاب عوامل‌اش بوده‌ایم. فیلمبرداری‌اش در سپتامبر سال 2007 شروع شد و امیدوارم بتوانیم برای سال 2008 آماده‌اش کنیم. «سولو» داستان یک راننده تاکسی سنگالی است که مسافری قفقازی را سوار می‌کند که قصد دارد خودکشی کند و از راننده تاکسی می‌خواهد وی را به محلی که برای خودکشی در نظر گرفته است برساند. راننده تاکسی هم سعی می‌کند با مسافر قفقازی طرح دوستی بریزد تا وی را از خودکشی منصرف کند. اما نگران نباشید (می‌خندد)، این فیلم هم قرار است به «سبک جهان سومی» کارگردانی شود و می‌خواهم آن را با دوربین شکسته‌ و لنز‌های خش‌داری که از ایران وارد کرده‌ام فیلمبرداری کنم!
منبع:
Cinematical

 

 

روزنامه كارگزاران  شماره 445 ، شنبه،11 اسفند ، 1386 ، صفحع 11

نگاهی به فیلم «اوراقچی»

مهاجران درّه خاكستر

راجر ایبرت:  «اوراقچی» را اولین بار در جشنواره فیلم تورنتو دیدم. در همین جشنواره بود که فهمیدم گاهی اوقات در سالن‌های کوچک‌تر، دور از نور نورافکن‌ها و هواداران خستگی‌ناپذیر و بیست و چهار ساعته‌ای که خلوتی برای براد پیت و آنجلینا جولی باقی نمی‌گذارند، می‌توان فیلمی از سینمای مستقل تماشا کرد که در کمال ناباوری فیلمی خوب از کار درآمده است. «اوراقچی» را رامین بحرانی کارگردانی کرده است که از فیلمسازان آمریکایی متولد ایران است و فیلم قبلی‌اش به نام «مردی با چرخ دستی» سه سال پیش توجه عده‌ای را به خود جلب کرده بود. «مردی با چرخ دستی» داستان یک مهاجر پاکستانی در نیویورک را تعریف می‌کرد که سعی داشت با چرخ دستی کرایه‌ای‌اش و فروش قهوه و پیراشکی درآمد ناچیزی برای خود دست و پا کند. «مردی با چرخ دستی» با بودجه‌های مختصر در طول سه هفته فیلمبرداری شده بود و در زمان خودش جایزه منتقدان جشنواره فیلم لندن و سه جایزه از جمله جایزه بهترین فیلم را از جشنواره فیلم‌های مستقل اسپیریت دریافت کرده بود و همانطور که در یادداشت خودم درباره‌ آن نوشته بودم از نئورئالیسم ایتالیا هم تاثیر زیادی پذیرفته بود.
بحرانی در فیلم جدیدش که باز هم درباره مصائب زندگی و کسب درآمد در نیویورک است مدت زمان بیشتری صرف تولید فیلمی کرده است که بازی‌ بازیگران کاملا جوانش چشمگیر و تحسین برانگیز است و فیلم به مراتب تاثیرگذارتری نسبت به «مردی با چرخ دستی» محسوب می‌شود. «اوراقچی» در محله ویلتس پوینتِ کوئینز فیلمبرداری شده است با بازی پسری 12 ساله به نام الخاندرو پولانچو و دختری 16 ساله به نام آیزامر گونزالس که در نقش خواهر و برادری فقیر در اتاقک محقر طبقه بالای یک تعمیرگاه اتومبیل زندگی می‌کنند. بحرانی در به تصویر کشیدن جزئیات داستان خود و لوکیشن انتخابی‌اش کاملا به واقعیت وفادار است و حتی نام شخصیت‌ها را هم تغییر نداده است و برای بعضی نقش‌ها مانند مالک تعمیر‌گاه اتومبیل از افراد خواسته است تا در نقش خودشان بازی کنند تا اعتبار و استناد فیلم هر چه بیشتر حفظ شود. در واقع الخاندرو و آیزامر محصل یک مدرسه هستند و آیزامر هم از دوستان نزدیک خواهر الخاندرو است.
بحرانی در یادداشت‌های خودش درباره فیلم توضیح داده است که محله ویلتس پوینت همان جایی است که اسکات فیتز جرالد در رمان «گتسبی بزرگ» از آن به «دره خاکستر‌» تعبیر کرده است. اکنون اما ویلتس پوینت منطقه‌ای به مساحت 75 جریب است که اغلب آن را به اسم «مثلث آهنی/
The Iron Triangle» می‌شناسند و به یک کلونی از مهاجران جهان سومی تبدیل شده است که اکثر آن مهاجران در تعمیرگاه‌های ماشین‌ و اوراق فروشی‌های ریز و درشت آن محله کار می‌کنند. الخاندرو برای یکی از همین اوراق فروشی‌ها کار می‌کند و علاوه بر ترغیب مشتریان برای مراجعه به صاحبکارش و فراگیری فوت و فن تجارت اتومبیل‌های اوراقی در متروی نیویورک دستفروشی می‌کند و گاهی هم برای کسب درآمد بیشتر به قالپاق دزدی و کیف قاپی روی می‌آورد تا بالاخره یک روز رویایش به واقعیت تبدیل شود و بتواند همراه با خواهرش روی گاری خودشان به مردم پیراشکی مکزیکی و لوبیا بفروشند.
دوربین بحرانی در «اوراقچی» زندگی کودکان فقیر «مثلث آهنی» را به خوبی به تصویر کشیده است و داستان وی هم آگاهانه از احساسات مصنوعی و بدلی دور مانده است تا بتواند سرگذشت شخصیت‌هایش را با شیفتگی بیشتری به نمایش بگذارد. به همین دلیل است اکنون با فیلمی آمریکایی مواجهیم که به اندازه فیلم‌های «شهر خدا» و «پیکسوت
Pixote» تاثیرگذار است و در نوع خود فیلمی پر از خلاقیت، غافلگیر کننده و جسورانه محسوب می‌شود.
منبع: شیکاگو سان تایمز

 

روزنامه كارگزاران  شماره 445 ، شنبه،11 اسفند ، 1386 ، صفحع 11

باخت پنهان

نسرین شریف:  وقتی «امیرو»ی فیلم «دونده» از پشت فنرهای فرودگاه، فریاد می‌كشید و حروف الفبا را داد می‌زد و با نگاه پر حسرت، به پرواز هواپیما می‌نگریست، كمتر كسی گمان می‌كرد این نگاه حسرت‌بار همان نگاه كارگردان اثر باشد. امیر نادری در آن سال‌ها هم محبوب منتقدان دوستدار «تعهد اجتماعی» بود و هم میان ضدقصه سینمای ایران طرفدار داشت. (اگرچه آرام‌آرام به جمع منتقدانش اضافه می‌شد) با این حال هیچ‌كدام از اینها باعث نمی‌شد كه بلند پروازی‌اش را نادیده بگیرد. نادری بعد از اتفاقاتی كه برای فیلم «آب، باد، خاك» رخ داد عازم آمریكا شد تا فیلم «سمفونی دهم» را با سرخپوست‌ها بسازد.
رویایی كه از سال‌ها پیش خودش را برای تحقق‌اش آماده كرده بود. اگرچه هیچ وقت هم رنگ واقعیت را ندید و سال‌ها بعد این محسن مخملباف بود كه در فیلم «سكوت» برداشت آزادی از طرح امیر نادری انجام داد. با این همه امیر نادری باید چندسالی را در نیویورك می‌گذراند تا بتواند فیلمسازی را دوباره از نو آغاز كند. «منهتن از روی شماره» و «
a.b.c منهتن» فیلم‌هایی بود كه او طی نزدیك به 10 سال سكونت در ایالات متحده جلوی دوربین برد و البته هیچ‌كدام از آنها به اندازه آثار ایرانی‌اش نتوانست مورد توجه قرار گیرد. پنج سال بعد از آن، امیر نادری قهرمان مقاومش را رو كرد. اگرچه این‌بار زنی بود كه می‌خواست جدول‌های مختلف را طی یك شبانه‌روز حل كند و استقامتش را این‌بار به خودش ثابت كند. فیلمی كه بدون حاشیه، تنها روی حل این جدول‌ها متمركز بود و با كمترین دیالوگ و بیشترین صدا، همه دنیای خالی زن را تصویر می‌كرد. فیلمی كه همان مولفه‌های همیشگی نادری را داشت همان‌طور كه در «دیوار صوتی» بچه‌ای ناشنوا میان سی‌دی‌ها جست‌وجو می‌كرد تا موزیك مورد علاقه‌اش را پیدا كند. كشف صدا و حذف دیالوگ و تصاویر پرتحرك كه نادری در این فیلم ارائه می‌داد نشانی از بازگشت او به فضای مورد علاقه و ضدقصه‌اش بود كه در اوایل دهه 60 شمسی آن را دنبال می‌كرد. اگرچه فیلم‌های اخیر او هم به اندازه آثار متاخرش در ایران مورد توجه قرار نگرفته، اما استقامت‌اش در فیلمسازی و ادامه همان راهی كه شروع كرده، بدون اینكه گرفتار حاشیه و مخالف‌خوانی مرسوم شود، نشان از موفقیت (موفقیت؟) او دارد. سرسختی امیر نادری، همانند قهرمان‌هایش به هر حال به «امید» ختم شده. اینكه او هم‌اینك مشغول ساخت فیلمی به نام «چاه كندن در لاس‌وگاس» است و بعد هم می‌خواهد فیلمی عجیب به نام «ماه» را جلوی دوربین ببرد وهیچ‌كدام هم مانند كارهای قبلی‌اش تجربی نیستند، می‌تواند ثابت كند كه سرانجام بلند پروازی‌اش نتیجه داده است. هرچند راهی كه امیر نادری رفته، پیش از این تجربه شده بود و اتفاقا نتیجه مطلوبی هم نداده بود. سهراب شهیدثالث در دهه 50 ساكن آلمان غربی شد و سه فیلم را در آنجا كارگردانی كرد. اما هیچ‌كدام به اندازه «طبیعت‌بی‌جان» مورد توجه قرار نگرفت. انگار تصویر كردن فضای ایران بود كه باعث می‌شد همه نگاه‌ها به سوی آثار او خیره شود. همان اتفاقی كه به نوعی امیر نادری هم تجربه كرده، اگرچه حالا به فهرست كارگردانان ایرانی مقیم خارج می‌توان نام محسن مخملباف، سمیرا مخملباف و محمد حقیقت را هم اضافه كرد. مخملباف پدر بعد از ساخت فیلم‌های «سفر به قندهار» و «سكوت» از ایران رفت و فعالیت فیلمسازی‌اش را در تاجیكستان متمركز كرد. فیلم‌های او اگرچه به اندازه آثاری كه در ایران كارگردانی كرده، تاثیرگذار نیستند، اما حاشیه‌ها و جنجال‌های فراوانی داشته‌اند و حداقل آثاری خنثی نبوده‌اند. بازتاب آثار او در جشنواره‌ها كمرنگ‌تر از سابق شده، اما هر فیلمش هنوز هم می‌تواند تماشاگر داخلی را وادار به واكنش كند. محمد حقیقت هم بعد از سال‌ها فعالیت در فرانسه، با فیلم «دو فرشته» به جرگه كارگردانان ایرانی مقیم اروپا پیوسته. او تنها همین یك فیلم را در كارنامه‌اش دارد. در كنار این نام‌ها، گروهی دیگر از كارگردان‌ها بوده‌اند كه زندگی در ایران را تجربه نكرده‌اند و فضای ذهنی آنها، همان فضای اروپایی- آمریكایی است و اتفاقا به همین دلیل، نه نگاه نوستالژیك به آدم‌ها و اتفاقات و جا و مكانی‌ها دارند و نه بریدن از دنیای پرتناقض داخلی و احساسات افراطی را تجربه كرده‌اند. آنها در سطحی دیگر رشد كرده‌اند و تابعی از شرایطی هستند كه به آن عادت دارند. بابك‌پیامی نمونه بارز این مدعاست. كارگردانی كه در ایران فیلم «یك روز بیشتر» را ساخت و اتفاقا چندان هم مورد توجه قرار نگرفت. برای او همان اتفاقی افتاد كه كارگردانان مقیم ایران بعد از مهاجرت برایشان رخ داده بود. اما گروهی از ایرانی‌ها هم در خارج از كشور فیلم‌هایی ساخته‌اند. داریوش شبكوف، شیرین‌نشاط و ... از آن دسته‌اند. افرادی كه هر از چندگاهی خبری درباره فیلم‌هایشان به گوش می‌رسد اما كمتر از كارگردان‌های داخلی مورد توجه محافل هنری قرار می‌گیرند. به نظر می‌رسد اتفاقی كه برای آسیای شرقی‌ها و مهاجران آنها افتاده و تاثیری كه این گروه روی سینمای هالیوود داشتند، برای ایرانی‌ها رخ نداده است. دنیای پر رمز و راز آنها و افسانه‌ها و داستان‌های آمیخته با معنویتی كشف نشده، همان چیزی است كه حالا در جهان مورد توجه قرار گرفته. هرچقدر كه كارگردانان مهاجر ایرانی تلاش می‌كنند شبیه «بقیه» شوند، آسیای شرقی‌ها بر تفاوت‌شان پافشاری می‌كنند. با این حال باید منتظر حضور چهره‌های جدید بود. ایرانیانی كه بیشترین اقلیت ایالات متحده را تشكیل می‌دهند در كنار ایرانیان اروپا و استرالیا، حتما می‌توانند یكی، دو چهره به سینما معرفی كنند. هرچند می‌توان پیش‌بینی كرد كه این نسل همانند توریست‌ها به كشور پدر و مادرش نگاه می‌كند. برای همین هم هر وقت حرف از كارگردانان مقیم خارج از كشور می‌شود، همه به یاد امیر نادری و محسن مخملباف می‌افتند.

روزنامه كارگزاران  شماره 445 ، شنبه،11 اسفند ، 1386 ، صفحع 11

هفته شلوغ فیلم‌های جمع‌وجور

ساسان گلفر sasangolfar@yahoo.com: این هفته آنقدر فیلم‌های جمع‌وجور و دیدنی اكران شده كه همه آنها را نمی‌توان در یك ستون معرفی كرد. علاوه بر فیلم‌های معرفی‌شده باید به درام عاشقانه vivere به كارگردانی آنجلینا ماكارونه محصول مشترك آلمان، هلند، ایتالیا و انگلستان، مستند «نادیده» نامزد جایزه اسپیریت به كارگردانی لورادان و با حضور رابرت ردفورد و مستند «شیكاگو 10» درباره شورشی‌های سال 1968 شیكاگو ساخته برت مورگن با صدای نیك نولتی، لیو شرایبر، جفری رایت و مرحوم روی شایدر اشاره كرد.

پنه‌لوپه Penelope
چندین نسل قبل، یك جادوگر خانواده‌ای را نفرین كرده و به واسطه این نفرین، دختری در خانواده به نام پنه‌لوپه (كریستینا ریچی) به دنیا می‌آید كه رازی را مجبور است پنهان كند. وقتی یك خبرنگار مجلات زرد عكسی از او می‌گیرد، پدر و مادرش (كاترین اوهارا و ریچارد ای. گرانت) او را مخفی می‌كنند. كلید حل مشكل او در دست پسری به نام مكس (جیمز مك‌آوی) است و دختری كه با پنه‌لوپه دوست شده است (ریز ویترسپون). این كمدی فانتزی 101 دقیقه‌ای را مارك پالانسكی كارگردانی كرده و فیلمنامه‌اش را لزلی كاونی نوشته است. «پنه‌لوپه» محصول مشترك ایالات متحده و انگلستان است و در لوكیشن‌های باكینگهام شایر انگلستان فیلمبرداری شده است.
دختری دیگر از خاندان بولین
The Other Boleyn Girl
درامی عاشقانه و تاریخی به كارگردانی جاستین چادویك كه از رمانی با همین عنوان نوشته فیلیپا گرگوری اقتباس شده است داستان دو خواهر، مری و آن بولین را بازگو می‌كند كه مورد توجه هنری هشتم پادشاه انگلستان قرار گرفتند. رقابت این دو خواهر جاه‌طلب نتایجی فاجعه‌بار به ارمغان آورد. ناتالی پورتمن و اسكات جوهانسون نقش آن بولین و مری بولین را بازی می‌كنند و اریك بانا در نقش هنری تودور در فیلم حضور دارد. كریستین اسكات تامس، دیوید موریسی و جیم استورجس نیز در این فیلم 40 میلیون دلاری محصول انگلستان كه اولین‌بار دو هفته پیش در جشنواره برلین به نمایش درآمده بازی می‌كنند. فیلمنامه را پیتر مورگان نوشته كه قبلا فیلمنامه مجموعه تلویزیونی هنری هشتم را نیز نگاشته و سیدنی پاول، طراح لباس «شكسپیر عاشق» طراحی لباس‌های این فیلم شركت بی‌بی‌سی‌فیلمز را انجام داده است.
اوراقچی
Chop Shop
این فیلم مستقل را رامین بحرانی، فیلمساز ایرانی مقیم آمریكا، در لوكیشن‌های كویینز نیویورك ساخته است. در این فیلم درام با فیلمنامه بهاره عظیمی و رامین بحرانی، یك كودك خیابانی لاتینی‌تبار به نام آلخاندرو در زاغه‌های محله كویینز نیویورك زندگی و در كارگاه اوراق غیرقانونی اتومبیل‌های مسروقه كار می‌كند. او در دنیای پر از كشمكش بزرگ‌ترها برای ساختن یك زندگی بهتر برای خودش و خواهر 16 ساله‌اش تقلا می‌كند. آلخاندرو پولانچو، آیزامار گونزالس، احمد رضوی و كارلوس زاپاتا بازیگران این فیلم نامزد جایزه فیلم‌های مستقل اسپیریت 2008 هستند كه از پنج‌شنبه گذشته در آمریكا اكران محدود پیدا كرده است.
نیمه‌حرفه‌ای
Semi-Pro
ویل فرل، وودی هارلسون، آندره بنجامین، موراتیرنی و اندی ریشتر بازیگران این فیلم كمدی ورزشی به كارگردانی كنت آلترمن هستند كه وقایع آن در سال 1976 می‌گذرد. یك لیگ بسكتبال بسیار سریع و دیوانه‌وار در رقابت با NBA به راه می‌افتد كه نوآوری‌های عجیبی در مسابقات آن وجود دارد و فرل قصد دارد تیمی را رهبری كند كه برنده شدن آن غیرممكن به نظر می‌رسد. فیلم «نیمه‌حرفه‌ای» روش‌های مختلفی را برای بازاریابی به كار گرفته، از جمله شماره تلفنی كه اگر با آن تماس بگیرید می‌توانید با مربی تیم فیلم صحبت كنید، تبلیغ در مسابقات سوپربال و تصاویر تبلیغاتی روی لباس شنا. «نیمه‌حرفه‌ای» در لوكیشن‌های فلینت میشیگان تولید شده است.
بونویل
Bonneville
سه زن (جسیكا لانگ، كتی بیتس و جوآن آلن) سوار بر یك پونتیاک بونویل روباز مدل 1966 به سانتاباربارا سفر می‌كنند تا خاكستر شوهر مرحوم یكی از آنها را به دخترش برسانند. این سفر به آنها فرصتی می‌دهد تا خودشان را بشناسند و به اهمیت دوستی و تعهد پی ببرند. این كمدی- درام جاده‌ای 93 دقیقه‌ای به كارگردانی كریستوفر راولر كه مناظر سراسر قاره آمریكا از بوتا و نوادا تا كالیفرنیا را در آن می‌توان دید، سعی دارد از پند و اندرزهای اخلاقی فراتر برود و به نگرشی فلسفی برسد.
رمولوس، پدر من 
My Father,  Romulus 
اریك بانا این هفته فیلم دیگری نیز (غیر از «دختری دیگر از خاندان بولین») روی پرده دارد. او در «رمولوس، پدر من» به كارگردانی ریچارد راكسبرگ و با فیلمنامه نیك دریك براساس كتاب خاطرات ریموند گیتا محصول 2007 استرالیا نقش پدری را دارد كه با پسر نوجوانش در كشمكش است. فرانكا پوتنتا، مارتون زوكاس و راسل رایكسترا سایر بازیگران این فیلم 104 دقیقه‌ای هستند كه به‌خاطر خشونت و بعضی مضامین‌اش درجه R گرفته است.
شهر مردان
City of Men (cidade dos homens)
این محصول 2007 برزیل به كارگردانی پائولو مورلی و با فیلمنامه الناسوارز، درامی است درباره دو دوست صمیمی كه در حدود 18 سالگی به نكاتی درباره گذشته پدران گمشده خود پی می‌برند و كشف واقعیت، دوستی محكم آن دو را خدشه‌دار می‌كند و هر دو را به قلب درگیری‌های خونین میان گروه‌های قاچاقچی مواد مخدر می‌كشاند. داگلاس سیلوا، دارلان كانا، جاناتان هاجنسن و رودریگو دس‌سانتوس بازیگران این فیلم پرتغالی‌زبان هستند.