روزنامه كارگزاران شماره 502 ، شنبه، 4 خرداد ، 1387 ، صفحه 11
گفتوگو با جورج لوکاس و استیون اسپیلبرگ، تهیهكننده و کارگردان فیلم «ایندیانا جونز و قلمرو جمجمههای بلورین»
سوپرمن و بتمن علیه اتحاد جماهیر شوروی
استیو دالی: گفتوگو با دو نفر از بزرگترین و مهمترین فیلمسازان چند سال اخیر هیجان زیادی دارد. مثل همیشه خودتان را با سوالات از پیشتعیین شده مسلح میکنید اما به محض اینکه مقابل آنها مینشینید مرعوب ابهتشان میشوید. اسپیلبرگ و لوکاس حرفهای زیادی برای گفتن دارند و میتوانند با تکیه بر تجربهها و دانستههای بیشمار خود از تاریخ سینما غافلگیرتان کنند. در گفتوگوی زیر میتوانید با نظرات آن دو درباره مجموعه فیلمهای «ایندیانا جونز»، فیلمهای مستقل و ارتباط سینما با اینترنت آشنا شوید.
هنگام گفتوگو با شما دو نفر احساس میکنم با سوپرمن و بتمن در یک اتاق نشستهام!
اسپیلبرگ: من دوست دارم سوپرمن باشم. با یک S بزرگ که روی لباسم حک شده است.
لوکاس: کمی وقت بدهید میرویم لباسهای مخصوصمان را میپوشیم و برمیگردیم!
چرا تولید «ایندیانا جونز 4» اینقدر طول کشید؟ 19 سال از زمان اکران «آخرین جنگ صلیبی» میگذرد.
لوکاس: وقتی قرار شد به سراغ قسمت چهارم برویم با خودم گفتم «من که دیگر مکگافین جدیدی به ذهنم نمیرسد». بعد از آن همه ماجرا درباره طلسم و جادو به سختی میشد ایده جدیدی پیدا کرد که هنوز هم جذاب باشد.
نمیتوانستید ایده «سنگهای سانکارا» را گسترش بدهید؟
لوکاس: ایده سنگهای سانکارا اولین بار در «معبد مرگ» مطرح شد اما واقعیت این است که آمریکاییها چیز زیادی دربارهاش نمیدانستند و اشتیاقی به آن نشان نمیدادند. ایدههای مختلفی به ذهنمان آمد که بعضی از آنها از داستانهایی که نوشته بودم اقتباس شده بودند. ایده قلعه جنزده یکی از آنها بود که بر استفاده از آن توافق داشتیم. اما چون استیون فیلم «روح سرگردان» (Poltergeist) را تهیه کرده بود، مایل نبود به سراغ فیلم دیگری با محوریت خانه جنزده برود.
چرا زمانی که تولید فیلم چهارم قطعی شد تصمیم گرفتید داستانتان را در دهه 50 تعریف کنید؟
لوکاس: ایده اولیه ما تولید فیلمی بر اساس ژانر «سریالهای بعد از ظهر شنبه» بود که در دهه 30 و 40 محبوبیت زیادی داشتند (سریالهای پرطرفداری که سینمادارهای آمریکایی اغلب در روزهای شنبه به همراه فیلمهای بلند نمایش میدادند. م). البته نمیخواستیم صرفا آن سریالها را بازسازی کنیم بلکه هدفمان بازسازی آن سریالها به سبک B Movieهای دهه 50 بود.
اسپیلبرگ: ایده جنگ سرد هم به همین شکل وارد داستان شد. چون وقتی قرار است فیلمی تولید کنید که داستانش در دهه 50 میگذرد ناگزیر به سمت جنگ سرد متمایل میشوید.
چرا باز هم از شخصیتهای کارتونی نازی استفاده نکردید. میتوانستید مانند دو فیلم «مهاجمان صندوقچه گمشده» و «آخرین جنگ صلیبی» شخصیتهای شرور داستان را نازیهای آلمانی معرفی کنید.
اسپیلبرگ: نگاه من به نازیهای بعد از کارگردانی «فهرست شیندلر» و گفتوگو با بازماندگان هولوکاست تغییر کرد. اما دوست نداشتم باز هم پای آنها را به ماجرا باز کنم چون احتمال داشت «ایندیانا جونز 4» به «آخرین جنگهای صلیبی» شبیه شود. نازیها در فیلم «جنگهای صلیبی» به اندازه کافی حضور داشتند و ما هم شبیه چارلی چاپلین در «دیکتاتور بزرگ» کمی سر به سرشان گذاشته بودیم. همیشه وقتی پای نازیها به فیلمی باز میشود بر اساس ایدهای از پیش تعیین شده آنها را در قالب شخصیتهای کارتونی به تصویر میکشند. اما در موقعیت کنونی دوست نداشتم باز هم سراغ آنها بروم و نقشهای شرور فیلمم را به آنها بسپارم.
لوکاس: اگر مشغول تولید فیلمی باشید که داستانش در دهه 30 میگذرد حتما باید به نیروهای نازی اشاره کنید. اما اگر به سراغ دهه 50 بروید پای نیروهای روسی به ماجرا باز میشود چرا که مسائل مربوط به دهه 50 با نام آنها گره خورده است. استفاده از نیروهای روسی به این معنا نیست که من و استیون قصد داشتهایم فیلمی درباره آنها تولید کنیم. نکته اینجاست که نیروهای روسی جزء جداییناپذیر وقایع جهان در دهه 50 بودهاند.
اسپیلبرگ: دقیقا!
لوکاس: معمولا به عنوان فیلمساز درباره سوژه خود تحقیق میکنید تا فیلمتان هر چه بیشتر باورپذیر شود و با تکیه بر واقعیت مخاطب را تحت تاثیر قرار دهد. دهه 50 نه ربطی به ماشین زمان دارد و نه اهرام مصر. نیروهای روسی در دهه 50 حرف اول و آخر را میزدند.
اسپیلبرگ: البته در «آخرین جنگهای صلیبی» هم اشارهای به نیروهای روسی شده است.
اما السای بلوند در آن فیلم از بدو ورودش به فیلم شخصیتی شرور نشان داده نمیشود.
قبول دارم. به همین دلیل ایرینا اسپالکو در «جمجمههای بلورین» به محض ورودش به ماجرا شرارت خود را به رخ میکشد. البته دلیل دیگر حذف السای و استفاده از ایرینا همکاری با بازیگر بزرگ و با استعدادی همچون کیت بلنچت بود چرا که وی استاد تغییر قیافه است.
لوکاس: در توانایی شگفتانگیز کیت بلنچت هیچ شکی نیست.
اسپیلبرگ: بلنچت به راحتی میتواند در قالب نقشهای متفاوت فرو رود و هر بار چهره متفاوتی از خود نشان دهد به همین دلیل در بسیاری از انتخابهای دوران بازیگریاش با اینکه ایفاگر نقشهای متنوعی بوده است اما در هیچ فیلمی خودش را تکرار نکرده است. مسلما بازی در نقشهایی مانند باب دیلن با شخصیت وی در زندگی واقعیاش به عنوان یک مادر و همسر از زمین تا آسمان فرق دارد. بلنچت در «جمجمههای بلورین» یک شرور ترسناک است و بیاغراق میگویم در میان شخصیتهای شرور مجموعه فیلمهای «ایندیانا جونز» او را بیشتر از همه میپسندم. هنگام فیلمبرداری یک الگوی ساده از شخصیت ایرینا در اختیارش قرار دادیم اما وی با هنرمندی تمام شخصیت شرور جدیدی را در برابر دوربین بهنمایش گذاشت.
شخصیت ایندیانا جونز در «جمجمههای بلورین» نسبت به فیلمهای سابق سن بیشتری دارد. ایندی در فیلم جدید تقریبا 60 سال دارد و هریسون فورد هم زمان فیلمبرداری 65 ساله بوده است.
لوکاس: هیچ شک و شبههای وجود نداشت که در فیلم جدید هم باید از هریسون فورد استفاده کرد و سن بالایش باعث نشد به بازیگر دیگری غیر از او فکر کنیم.
اسپیلبرگ: برای من نکتهای تماتیک درباره «ایندیانا جونز»ها وجود دارد که البته در خود فیلمها خیلی به آن پرداخته نشده است. این نکته تماتیک روشن میکند که چرا من و جورج حتی بعد از گذشت 19 سال هیچ تردیدی در استفاده از هریسون فورد نداشتهایم. ایندی در بخشی از فیلم اول میگوید: «سن و سال چیز مهمی نیست عزیزم. باید ببینی طرف چه کاری از دستش برمیآد». وقتی یک بازیگر با اینکه سن و سالش بالا رفته است هنوز تواناییهای سابقش را دارد و به همان سرعت که میدود از بلندی بالا میرود چرا از او استفاده نکنیم. سن هریسون فورد بالا رفته است با این حال فقط در بعضی صحنههای پر زد و خورد نفس نفس میزند. البته این نفسنفسزدن در فیلم حذف نشده است و به نظرم ویژگی جالبی هم به شخصیت وی اضافه کرده است.
بیایید درباره نوستالژی دیگری به نام نوستالژی تکنولوژی صحبت کنیم. زمانی که دهه 80 تولید فیلمهای «ایندیانا جونز» را شروع کردید هیچ خبری از شبیهسازی کامپیوتری-گرافیکی نبود. آن زمان کسی با شبیه سازی دیجیتالی کار نمیکرد.
لوکاس: هیچکدام از تکنیکهای دیجیتالی آن زمان وجود نداشت.
بعد از گذشت این همه سال وسوسه نشدید در تولید «جمجمههای بلورین» از تکنیک پرده سبز استفاده کنید تا کارتان راحتتر شود؟
اسپیلبرگ: جلوههای ویژه در فیلمهای قبلی محدود به استفاده از پسزمینههای نقاشی شده بود که در «مهاجمان صندوقچه گمشده» نمونهاش را زیاد دیدهاید. در «جمجمههای بلورین» به میزان فیلمهای سابق از این پسزمینهها استفاده کردیم و حتی اصرار داشتیم تا صحنههای فیلم بیش از حد واقعی به نظر نیایند. میخواستیم سر و شکل بصری فیلم جدید شبیه فیلمهای سابق باشد و تماشاگر هنگام تماشای آنها به یاد صحنههایی از فیلمهای «مهاجمان صندوقچه گمشده»، «معبد مرگ» و «آخرین جنگ صلیبی» بیفتد .
پس با این حساب در «جمجمههای بلورین» کار چندان دشواری پیش رو نداشتهاید. با ارجاع به فیلمهای قدیمی به نوعی با تکنیکهای هنری از مدافتاده تجدید بیعت کردهاید.
اسپیلبرگ: تقریبا!
«جمجمههای بلورین» در اواخر ماه می به صورت همزمان در سرتاسر جهان اکران میشود. چرا از برنامه اکران فیلمها در دهه 80 تبعیت نکردید؟ میتوانستید باز هم فیلمتان را ماه به ماه و بهتدریج در کشورهای مختلف نمایش دهید.
لوکاس: اکثر سودی که از اکران فیلمها به دست میآید مربوط به فروش خارجی است. در سالهای گذشته نسبت فروش خارجی به داخلی پنجاه پنجاه بود که بعدها به شصت چهل تغییر کرد. اما این روزها فروش فیلمها در بازارهای غیرآمریکایی سود به مراتب بیشتری دارد و هر سال هم بر میزان آن افزوده میشود. ایالات متحده در نظام توزیع و نمایش فعلی رفتهرفته به بازاری کوچک تبدیل میشود.
هر دوی شما در دورانی شروع به کار کردید که فیلمسازان اروپایی تقریبا مدعیان اصلی سینمای خلاقانه و هنرمندانه در جهان بودند. دلتان برای آن دوران تنگ نشده است؟
لوکاس: زمانی که مشغول کارگردانی «جنگ ستارگان» بودم همه فیلمهای هنری مستقل از اروپا به آمریکا وارد میشدند و عملا هیچ فیلم مستقل آمریکایی تولید نمیشد. اما در حال حاضر حدود 30 تا 40 درصد فیلمهای آمریکایی فیلمهای مستقل هستند که در داخل خاک آمریکا تولید میشوند. جالب است بدانید بیشتر فیلمهایی که از اروپا صادر میشوند فیلمهایی با سر و شکل آمریکایی هستند که هیچ ربطی به فیلمهای مستقل هنری ندارند. در وضعیت فعلی نوعی جهانیسازی بر صنعت سرگرمی حاکم شده که با نتایج خوبی همراه بوده است چرا که هنوز هم فیلمهای مستقل شخصی تولید میشوند و تماشاگران زیادی هم از آنها استقبال میکنند.
اسپیلبرگ: این روزها با انبوه فیلمهایی مواجه هستیم که تولیداتی شخصی هستند و در اینترنت به اشتراک گذاشته میشوند. منظورم فیلمهای کوچک پنج یا شش دقیقهای است که از سرتاسر جهان راهی شبکه اینترنت میشوند. بسیار کنجکاوم بدانم جهان کنونی چگونه اندازه فریمهای سینمایی را تا این حد کاهش داده است ... این روزها بیشتر مردم به راحتی میتوانند یک دوربین ویدئویی به دست بگیرند و با کمک رسانه جمعی فراگیری همچون اینترنت آثار هنرمندانه خود در عرصه عمومی قراردهند. به همین دلیل علاقه زیادی به تماشای فیلمهای کوتاه دارم و از خلاقیتهای موجود در آنها استقبال میکنم. سرمایه اولیه در وضعیت فعلی دیگر عاملی محدودكننده نیست و شما هم میتوانید مانند هرکس دیگری با دست خالی فیلمی تولید کنید و با انتشار آن در YouTube بینندگانی از تمام دنیا برای خود دست و پا کنید.
لوکاس: سینمای این روزها هر روز که میگذرد بیشتر به نوشتن شبیه میشود. در نظام جدید فیلمها مانند کتابی هستند که هر کسی میتواند آن را بنویسد و هر کسی هم میتواند آن را بخواند. با ظهور و گسترش اینترنت خلاف گذشته دیگر موانع بزرگی برای نمایش فیلمها وجود ندارد. البته قدرت انتخاب تماشاگران هم بالا رفته است و میتوانند به اختیار خود هر فیلمی را تماشا کنند و از تماشای فیلم دیگر سر باز بزنند. در سالهای گذشته گروه بسیار کوچکی به جای مردم تصمیم میگرفتند که اکثرشان مدیرانی بودند که معمولا هرگز به سینما نمیرفتند و طبیعتا علاقهای هم به فیلمها نداشتند. در گذشته این افراد به جای مردم تصمیم میگرفتند و سلیقه بصری آنها را جهت میدادند اما اکنون وضعیت شکل دموکراتیکتری به خود گرفته است و مردم میتوانند دست به انتخاب بزنند.
البته گسترش اینترنت آسیبهایی هم برای سینما به همراه داشته است. مثلا وقتی قرار است یک فیلم مردمپسند مانند «جمجمههای بلورین» تولید شود کاربران اینترنتی میتوانند با نوشتههای انبوه خود درباره روند تولید فیلم و دامن زدن به شایعات برچسبی بخصوص را به فیلم بچسبانند و مردم را از تماشای آن منصرف کنند.
اسپیلبرگ: نمیتوان انکار کرد که اینترنت در حدس و احتمال حرف اول را میزند و واقعیت اغلب به حاشیه رانده میشود. البته به نظر من ماهیت اینترنت چندان ارتباطی با واقعیت ندارد. اینترنت مجموعهای از خیالات خام مردم است که با خرده شواهد موجود بسط و گسترش مییابد. با این حال نمیتوان ارزش و البته جذابیت اینترنت را انکار کرد.
لوکاس: اما به نظر من اینترنت نمیتواند فروش فیلمها را آنطور که شما میگویید تحت تأثیر قرار دهد. مردم معمولا در هر صورت به تماشای فیلمهای مورد علاقهشان میروند. وقتی «آروارهها» اکران شد همه با رمان آشنا بودند و میتوانستند با مراجعه به آن از پایان داستان سر در بیاورند. با این حال فیلم فروش فوقالعادهای داشت و هرگز در گیشه شکست نخورد.
اسپیلبرگ: با این حال نمیتوان انکار کرد که بسیاری از تماشاگران دوست ندارند قبل از تماشای فیلم چیزی از آن بدانند. کم نیستند کسانی که منتظرند 22می فرا برسد و «ایندیانا جونز» جدید را در سالنهای تاریک سینما تماشا کنند. برای این افراد سینما در حکم یک تجربه روانی است؛ نوعی پالایش روحی که مانند مراسم عشای ربانی آیین خاص خودش را دارد. تنها در این صورت است که سینما میتواند به تجربهای جادویی تبدیل شود.
روزنامه كارگزاران شماره 502 ، شنبه، 4 خرداد ، 1387 ، صفحه 12
گفتوگو با بازیگران فیلم «ایندیانا جونز و قلمرو جمجمههای بلورین»
پرواز كردن را بلدم، نمیتوانم فرود بیایم
انتخاب بازیگران مجموعه فیلمهای «ایندیانا جونز» معمولا با حواشی و جنجالهای زیادی همراه بوده است. «جمجمههای بلورین» هم از این قاعده مستثنا نبود و شروع پیشتولید آغازگر سیلی از حرف و حدیثهای مختلف درباره بازیگران فیلم شد. عدهای نگران حضور هریسون فورد 65ساله بودند و عدهای دیگر دوست نداشتند شیا لابوف تازه نفس را در نقش پسر ایندی ببینند. عدهای از بازی کیت بلنچت استقبال کردند و عدهای دیگر معتقد بودند کارن آلن و جان هارت سرزندگی سابق را ندارند. 5 بازیگر اصلی «ایندیانا جونز و قلمرو جمجمههای بلورین» در گفتوگوهای زیر از تجربههای بازی این فیلم گفتهاند.
از نگاه كردن به آینه نمیترسم
هریسون فورد
اغلب آمریکاییها به پیری بدبین هستند و افراد سالخورده را جدی نمیگیرند. زمانی که اعلام شد قرار است در «جمجمههای بلورین» بازی کنید بسیاری از طرفداران «ایندیانا جونز» صدایشان درآمد و هریسون فورد را یک بازیگر 65 ساله بیمصرف خطاب کردند. جالب است که در این فیلم شما هیچ تلاشی برای جوانتر شدن انجام ندادهاید.
این حرفها به گوشم آشنا هستند و بارها آنها را شنیدهام. مشکل اینجاست که عموم مردم جرأت ندارند با فناپذیری خودشان روبهرو شوند و به همین دلیل از نگاه کردن به آینه میترسند و البته به همین دلیل دوست ندارند ستارههای سینمایی محبوبشان رنگ پیری به خود بگیرند و از ظاهر سابقشان دور شوند. «ایندیانا جونز»های قبلی با اینکه فیلمهای جذابی بودند اما بیشتر به سمت فرهنگ جوانان نشانه رفته بودند و تماشاگر عام را راضی نمیکردند. اما «جمجمههای بلورین» بر خلاف آن فیلمها دیگر به گروه خاصی از تماشاگران وابسته نیست و میتواند به اتفاقی «خانوادگی» تبدیل شود. حضور هریسون فورد 65 ساله در این فیلم باعث شده است «ایندیانا جونز» به یک فیلم بدون محدودیت تبدیل شود و تماشاگران عام را پوشش دهد. تماشاگران جوان فیلمهای قبلی اکنون به پدر و مادرهایی تبدیل شدهاند که میخواهند همراه با فرزندان خود به تماشای فیلم محبوبشان بروند. پس فیلم جدید برای اینکه آنها را مایوس نکند باید تمام افراد خانواده را راضی کند. پس چه بهتر که بازیگرانی با ردههای سنی مختلف در آن بازی کردهاند.
همه میدانند که شما اولین انتخاب جورج لوکاس و استیون اسپیلبرگ برای نقش «ایندیانا جونز» نبودهاید و بازیگران دیگری برای این نقش نامزد شده بودند. ظاهرا لوکاس از یک طرف شک داشته است که تماشاگران بازیگر نقش هان سولو در «جنگهای ستارهای» را در قالب جدیدی بپذیرند و از طرف دیگر احتمال میداده است قرارداد بازی در دنبالههای فیلم را امضا نکنید و برنامهریزیهای آنها را به هم بریزید.
مشکلاتی که بر سر امضای قرارداد بازی در دنبالههای جنگ ستارهای پیش آمد از یک طرف به مسائل مالی برمیگشت و از طرف دیگر به شخصیت هان سولو. به مسائل مالی کاری ندارم اما آن زمان تصور میکردم هان سولو شخصیتی نیست که بتوان با تعریف وظایف جدید در فیلمهای بعدی هم از او استفاده کرد؛ درست برعکس «ایندیانا جونز». شخصیت ایندی قابلیت بسط و گسترش داشت و میتوانست بدون اینکه از اهمیتش کم شود در فیلمهای بعدی هم حضور داشته باشد. اصلا به همین دلیل قبول کردم بعد از گذشت این همه سال یکبار دیگر ایفاگر نقش «ایندیانا جونز» باشم.
میدانیم که اسپیلبرگ در فیلم «مهاجمان صندوقچه گمشده» برای اینکه مطمئن باشد میتواند از پس کارگردانی فیلم بربیاید قبل از شروع کار استوری بورد بیشتر صحنهها را در اختیار داشته است. هنوز هم از استوری بورد استفاده میکند؟
درست است که استیون در آن فیلم کمی هیجانزده بود اما حالا دیگر بعد از گذشت این همه سال به چنان مهارتی رسیده است که در میان فیلمسازان سالهای اخیر سابقه نداشته است. استوری بورد هنوز هم به کار استیون میآید اما هوش سرشار و استعداد فوقالعاده او باعث میشود در پشت صحنه فیلم در کمال آرامش ایدههای شگفتانگیز خود را مطرح کند. بیاغراق میگویم در فیلمهایی که استیون کارگردانی میکند آرامترین فرد گروه خود وی است که دائما سعی میکند به دیگران هم اعتماد به نفس بدهد. همکاران وی در فیلمهایش معمولا ثابت هستند و وی با یک اشاره منظور خود را به آنها میفهماند. فقط کافی است لحظهای به رابطه استیون با فیلمبردارش یانوش کامینسکی دقت کنید تا پی ببرید با چه کارگردان بزرگی مواجه هستید؛کارگردانی که در پشت صحنه فیلم از خانهاش هم راحتتر است و هرگز عصبی و دستپاچه نمیشود. مهمتر از همه اینکه وی میداند چه کار میخواهد بکند و بیشتر بر همه عوامل بر فیلمنامه تسلط دارد.
كف دست اسپیلبرگ
کیت بلنچت
کمی در مورد نقش خودتان در «جمجمههای بلورین» توضیح دهید. در یکی از گفتوگوهایتان گفتهاید که عاشق این نقش هستید.
در دنباله جدید مجموعه فیلمهای «ایندیانا جونز» نقش یک شخصیت روس به نام ایرینا اسپالکو را بازی میکنم که یکی از شخصیتهای شرور فیلم است. در طول سالهای گذشته بارها از کارگزارم خواسته بودم یک نقش واقعا شرور برایم دست و پا کند تا کمی از نقشهای مثبت فاصله بگیرم و شخصیتهای بدذات و سنگدل را به تصویر بکشم. عاشق اینجور شخصیتها هستم و بازی در نقش آنها را به بازی در نقشهای مثبت بیبو و خاصیت ترجیح میدهم.
شما هم مانند دیگر بازیگران فیلم بارها از همکاران خود در این فیلم تعریف کردهاید. در پشت صحنه «جمجمههای بلورین» چه اتفاقاتی افتاده است که شما تا این حد هیجانزده شدهاید.
قبل از هر چیز باید بدانید که «ایندیانا جونز» محبوبترین فیلم دوران کودکی من بوده است و خاطرات بسیار شیرینی از آن در ذهنم ثبت شده است. شرط میبندم نمیتوانید تصور کنید وقتی قرار است کنار هریسون فورد و کارن آلن که در کودکی شیفته آنها بودهاید بازی کنید چه حس و حالی به آدم دست میدهد. بیاغراق میگویم «ایندیانا جونز» شگفتانگیزترین تجربه دوران کودکیام بوده است و بازی در نسخه جدید آن باعث شده است لحظات فوقالعادهای برایم خلق شوند و یکی از آرزوهای دوران بازیگریام محقق شود. به علاوه حضور استیون اسپیلبرگ در مقام کارگردان این فیلم کافی است تا مطمئن شوید محصول نهایی به یکی از بهترین فیلمهای این چند سال تبدیل میشود. اسپیلبرگ یک استاد تمامعیار است که در استادی وی هیچ شک و شبههای وجود ندارد. انرژی او در پشت صحنه فیلمهایش و ایدههای خلاقانهای که دائما به ذهنش میرسد وی را به یکی از بزرگترین کارگردانهای این دوران تبدیل کرده است. اسپیلبرگ طرفدار داستانگویی ساده و بیآلایش است و بازیگران فیلم را مسحور تواناییهایش میکند. از این جهت وی با ران هاوارد قابل مقایسه است و اتفاقا مانند ران به شدت طرفدار صراحت و رکگویی است. هر دو آنها کارگردانهایی عملگرا هستند و احترام به همکاران خود را هرگز فراموش نمیکنند. در فرآیند همکاری با اسپیلبرگ متوجه شدم وی ژانر فیلمهای «ایندیانا جونز» را مثل کف دستش میشناسد و بر نورپردازی، ماجراپردازی، فیلمبرداری و البته داستانگویی ایندیانا جونزی تسلط کامل دارد. البته هنوز هم نمیدانم اسپیلبرگ چطور میتواند از یک طرف درگیر تولید «جمجمههای بلورین» باشد و از طرف دیگر مقدمات المپیک پکن را فراهم کند و در عین حال همکاریاش با شرکت iphone را هم ادامه دهد. گاهی اوقات فکر میکنم بدن او پر از آدرنالین است!
نیاز به نقش بزرگ
شیا لابوف
شما جزء بازیگرانی هستید که حضورتان در «جمجمههای بلورین» در آخرین لحظات قطعی شد. قبلا شایعاتی منتشر شده بود اما هیچکس نمیتوانست با اطمینان از بازی شما در فیلم حرف بزند. حتی خودتان در گفتوگویی تمام قضیه را رد کرده بودید.
واقعیت این است که من هم مانند شما و خیلیهای دیگر تا همان لحظه آخر از انتخابم مطمئن نبودم. یادم میآید به محض اینکه اسمم به عنوان یکی از نامزدهای بازیگر نقش مقابل هریسون فورد مطرح شد روزنامهها و مجلات زیادی شروع به جو سازی کردند تا مانع انتخابم شوند. کار به جایی رسید که هیچکس ارزش و اعتباری برایم قائل نبود و تواناییهای بازیگریام در فیلمهای سابقم هم زیر سوال رفت ولی با این حال خوشحالم که زوج استیون اسپیلبرگ و جورج لوکاس بیتوجه به آن حاشیهها در نهایت من را انتخاب کردند. این تصمیم نشان میدهد که آنها واقعا به انتخابهای خود مطمئن هستند و میتوانند به دور از حواشی و جنجالها کار خود را پیش ببرند. به نظر من رمز موفقیت آنها در اعتماد به نفس بالایشان ریشه دارد چرا که هر کس دیگری جای اسپیلبرگ و لوکاس بود ترجیح میداد در آن شرایط بازیگر دیگری را به من ترجیح دهد.
منتقدان دیگری هم وجود دارند که شما را یکی از چهرههای شاخص «هالیوود جدید» میدانند. شما در فیلمی از اسپیلبرگ بزرگ بازی کردهاید و مطمئنا در آینده نزدیک در صف چهرههای برتر هالیوود قرار میگیرید.
هر بازیگر جوانی در زندگیاش به یکی از این نقشهای بزرگ نیاز دارد. قبل از بازی در «جمجمههای بلورین» با اینکه چندین و چند فیلم در کارنامهام داشتم همه به چشم یک بازیگر تازه نفس که هنوز قواعد بازی را بلد نیست به من نگاه میکردند. فیلمهایی که در آنها بازی کرده بودم پرفروش بودند و با کارگردانهای نسبتا خوبی هم کار کرده بودم اما هنوز یک مزاحم تازهبهدوران رسیده بودم. اما به محض اینکه بازیام در «جمجمههای بلورین» قطعی شد ناگهان همه مهربان شدند و یکشبه من را به چهره شاخص هالیوود جدید تبدیل کردند. مثلا پدرم برای فیلمهای این سالها پشیزی ارزش قائل نبود و به من میگفت با بازیگری در این سینما مشغول تلف کردن وقتم هستم. اما به محض اینکه ماجراهای پشت صحنه را برایش تعریف کردم و گفتم در کنار هریسون فورد مشغول تمرین هستم نظرش عوض شد و همه حرفهای سابقش را پس گرفت. هریسون فورد از آخرین بازماندههای نسل قدیمی بازیگران است، برای نسل قبلی حکم استیو مککوئین مدرن را دارد.
فیلمنامه خواندن پرهزینه
جان هارت
میدانم طبق قراردادی که امضا کردهاید نمیتوانید داستان فیلم را لو بدهید اما لطفا در یک جمله توضیح دهید نظر شخصیتان نسبت به فیلم چیست؟ از نتیجه نهایی راضی هستید؟
نمیخواهم ارزش مجموعه فیلمهای «ایندیانا جونز» را پایین بیاورم اما صادقانه میگویم بازی در «جمجمههای بلورین» جزء ایدهآلهای بازیگریام نبوده است. چنین فیلمهایی زیاد با سلیقهام جور نیستند و معمولا به دلایل جانبی قبول میکنم در آنها بازی کنم. دلایل جانبی حضورم در این فیلم هم چیزی نبوده است جز فرصت همکاری با کارگردانی در حد و اندازه استیون اسپیلبرگ و همکاران حرفهای و کاربلدی که همیشه او را همراهی میکنند. منظورم این است که اگر قرار بود مشابه این فیلم را کارگردان دیگری غیر از اسپیلبرگ کارگردانی کند اصلا قرارداد را امضا نمیکردم.
آیا تولیدکنندگان فیلمنامه کامل را در اختیارتان گذاشتند یا شما هم مانند بقیه بازیگران چشم و گوش بسته سر صحنه فیلمبرداری حاضر شدید؟
فکر میکنم من شانس بیشتری از بقیه بازیگران داشتم. به استیون گفتم اگر فیلمنامه کامل را نبینم قول همکاری نمیدهم و او هم قبول کرد فقط برای چند ساعت نسخهای از آن را در اختیارم قرار دهد. آن زمان من در لندن بودم و اسپیلبرگ توسط یک پیک مخصوص نسخه مربوطه را ساعت 3 بعدازظهر به دستم رساند. تا ساعت 8 شب بیشتر وقت نداشتم. سر ساعت فیلمنامه را به پیک پس دادم تا در اسرع وقت به لسآنجلس برگردانده شود. معمولا برای خواندن یک فیلمنامه اینقدر هزینه نمیکنند!
طبیعتا تولید «جمجمههای بلورین» در وضعیت کنونی با تولید آن در سالهای گذشته تفاوت زیادی داشته است. در زمینه جلوههای ویژه از همان تکنیکهای قدیمی استفاده کردید یا مانند دیگر فیلمهایی که این روزها ساخته میشوند پرده آبی را ترجیح دادید؟
تا جایی که امکان داشته است از جلوههای طبیعی استفاده کردهایم اما بخشهایی از فیلم را فقط با تکنیک پرده آبی میتوانستیم فیلمبرداری کنیم؛ بخشهایی که البته زیاد نیستند. هنگام فیلمبرداری از لوکیشنهایی که 5 شرکت بزرگ هالیوودی در اختیارمان گذاشته بودند استفاده کردیم و به همین دلیل با کمبود امکانات مواجه نبودیم. بیشتر صحنههای فیلم در استودیوهای داونی، سونی، پارامونت، وارنر و یونیورسال فیلمبرداری شدهاند. اسپیلبرگ و لوکاس آنقدر اعتبار دارند که میتوانند برای تولید فیلمی در حد و اندازه «جمجمههای بلورین» کل هالیوود را قرق کنند. تنها خواسته تولیدکنندگان فیلم که عملی نشد سفر به کشور پرو بود که در نهایت به جایش از لوکیشنهایی در هاوایی استفاده کردیم.
اعتماد به نفس در سالخوردگی
کارن آلن
طرفداران مجموعه فیلمهای «ایندیانا جونز» بازی شما در «مهاجمان صندوقچه گمشده» را هرگز فراموش نمیکنند. همه فکر میکردند شخصیت شما از داستان حذف شده است و دیگر شاهد بازیتان نخواهیم بود. اما در اوج ناباوری نام شما هم در کنار دیگر عوامل فیلم ذکر شد.
شخصیت ماریون در «مهاجمان صندوقچه گمشده» از شخصیتهای جذاب فیلم بود؛ زنی مستقل و کاملا غیرعادی که به راحتی مردان را کنترل میکند. اتفاقا رابطه میان ماریون و ایندی در آن فیلم یکی از نکات کلیدی فیلم بود که البته قرار نبود در این فیلم هم ادامه پیدا کند. به همین دلیل وقتی استیون با من تماس گرفت و گفت شخصیت ماریون در «جمجمههای بلورین» هم وجود دارد شگفتزده شدم و تا چند روز سر از پا نمیشناختم.
«ایندیانا جونز» بعد از «مهاجمان صندوقچه گمشده» همواره از فقدان یک قهرمان مونث قدرتمند و تاثیرگذار رنج میبرد. فکر نمیکنید اسپیلبرگ و لوکاس به همین دلیل ماریون را به داستان جدید هم وارد کردهاند؟
شاید! در صحبتهایی که با استیون داشتم متوجه شدم زمانی که حضور ماریون در «جمجمههای بلورین» از ایدههای فرانک دارابونت بوده است، ظاهرا دارابونت هم بر حضور یک شخصیت زن قدرتمند در کنار هریسون فورد اصرار داشته است. از این جهت حضور خودم در این فیلم را مدیون ذهن خلاق دارابونت میدانم.
شما تجربه همکاری با هریسون را داشتهاید و به راحتی میتوانید بازی وی در 65 سالگیاش را با «مهاجمان صندوقچه گمشده» مقایسه کنید. به نظرتان سن بالا به نفع وی تمام شده است یا به ضررش؟
هریسون فورد بازیگر بزرگی است اما بازیاش در «مهاجمان صندوقچه گمشده» با کمی دستپاچگی و ادا و اطوارهای بیمورد همراه است. در بعضی صحنهها هم که به شدت تصنعی بازی میکند. اما در «جمجمههای بلورین» از تجربه سالها بازیگریاش استفاده کرده است تا با ارائه بازی روان خود به دل تماشاگران بنشیند. وی در فیلم جدید اعتماد به نفس بیشتری دارد و دیگر هیجان و اغراق سالهای اولیه در بازیاش مشاهده نمیشود. بعضی از بازیگران 60سالگی را که رد میکنند اعتماد به نفس خود را از دست میدهند و به همین دلیل دیگر نمیتوانند بازی مناسبی از خود ارائه دهند. هریسون تا زمانی که اعتماد به نفس دارد میتواند مانند گذشته یک بازیگر بزرگ باشد.
توضیح: عنوان مطلب برگرفته از دیالوگ فیلم «ایندیانا جونز و آخرین جنگ صلیبی»
ترجمه مطالب: یحیی نطنزی
روزنامه كارگزاران شماره 502 ، شنبه، 4 خرداد ، 1387 ، صفحه 11
بهاستقبالِ چهارمین حکایتِ «ایندیانا جونز»
چون قصه بدینجا رسید...
محسن آزرم: یکم: اینکه «استیون اسپیلبرگ» و «جورج لوکاس» در همه سالهای فیلمسازیشان حرفهای «عجیب» نزدهاند و نکتههای «فلسفی» نگفتهاند، دلیلِ خوبی نیست برای اینكه خیال کنیم با آدمهایی «معمولی» طرفیم و خوب نیست که خیالاتِ خودمان را به آنها نسبت دهیم و این دنیای «کودکانه»ای را که در فیلمهایشان هست، به سینمایشان نسبت دهیم و نتیجه بگیریم که فیلمهایشان را نباید «جدی» گرفت. مسئله این است که این دو «بازیسازِ» بزرگِ روزگارِ ما، اتفاقا، تخصصِ ویژهای دارند در پرداختن به «سرشتِ بشر» و خوب که نگاه کنیم، عمده فیلمهایشان، داستانهایی است درباره همین سرشتِ آدمها و این از فروتنی و تواضعِ آنهاست که حرفهای «عجیب» نمیزنند و نکتههای «فلسفی» نمیگویند و کاری را انجام میدهند که خوب بلدند.
دوم: بهنظر عجیب میرسد، اما «اسطورهسازهایِ سینما» آنهایی نیستند که حرفهای «عجیب» میزنند و نکتههای «فلسفی» میگویند. این هم واقعیتی است که بینِ «اسطوره» و «داستان» رابطه دیرینهای هست و هر داستانگویِ معرکهای، میتواند اسطورهساز هم باشد؛ به شرطِ اینكه یادمان باشد «اسطورهها» سرنخهایی هستند برایِ کشفِ امکاناتِ زندگیِ معنویِ بشر و به شرطِ اینكه یادمان باشد هر نسلی، اسطورههایِ خاص خودش را میسازد و «تشرفها» و «اخلاقیاتِ» خاصِ خودش را دارد. و تازه در این صورت است که میشود با «جنگهای ستارهای» و «ایندیانا جونز»ها کنار آمد و قبول کرد که این دو «بازیسازِ» روزگارِ ما، در نهایتِ ذکاوت و رندی، اسطورههایی را آفریدهاند که هرچند از اسطورههایِ پیشین نسب میبَرَند، ظاهری دیگر دارند و خواستهها و نیازهایِ مردمانِ این روزگار را برآورده میکنند.
سوم: اینكه «ایندیانا جونز»ها را جدی نگیریم و باور نکنیم که میشود «تشرفها» و «اخلاقیاتِ» این روزگار را در آن سراغ گرفت، ریشه در یک لجاجتِ دیرینه دارد. فیلمی که در نهایتِ فروتنی، در نهایتِ تواضع، داستانی را برای تماشاگرانش روایت میکند و به سرگرمکردنِ آنها قانع است، به چشمِ شماری از تماشاگرانش، نمیتواند نسبتی با «اسطورهها» و چنین مفاهیمی داشته باشد، اما حکایتِ آدمی که میلِ به ماجراجویی ندارد و البته چارهای جز این ندارد، صورتِ دیگرِ همان اسطورههایی است که «جوزف کمبل»، پیشوایِ «جورج لوکاس»، بارها از آن سخن گفته است. اسطوره برساخته «لوکاس» و «اسپیلبرگ»، آدمِ بیحوصلهای است که از بدِ حادثه به ماجراجویی روی میآورد. از باستانشناسی که روزگارش را به درسدادن میگذراند و دانشجویانش، وقارش را به شیوه تدریساش ترجیح میدهند، چه توقعی داریم؟
چهارم: یکچیزهایِ واضح و آشکاری در «ایندیانا جونز»ها هست که در وهله اول، به چشمِ هر تماشاگری میآید؛ مثلا آن صندوقچه گمشده و آن الواحِ دهگانهای که در فیلمِ اول، «مهاجمان صندوقچه گمشده»، «ایندی» به دنبالِ آنهاست و بهجایِ آن الواح، میرسد به گرد و غباری که نتیجه سالیانِ دراز است. یا مثلا آن سنگِ مقدسی که در فیلم دوم، «ایندیانا جونز و معبدِ مرگ» باید در جایگاهِ اصلیاش قرار بگیرد تا برکت و آبادانی دوباره به آن دهکده ویران بازگردد. اما، اتفاقا، در همین فیلمِ دوم است که میشود سه عُنصرِ حیاتیِ «آب» و «آتش» و «خاک» را دید و اینها را، دقیقا به همین ترتیب، پیشِ چشمِ ما میگذارد؛ اول، «ایندی» در «آب» میافتد، بعد «آتش» او را از خواب بیدار میکند و دستِآخر، پا به معدنی میگذارد که پُر است از «خاک».
پنجم: اما «ایندیانا جونز و آخرین جنگِ صلیبی»، دقیقا، براساسِ همان اسطورههایی ساخته شده است که «کمبل» در کتابهایش مینویسد و بیش از همه، به افسانه «جامِ مقدس» تکیه میکند که به باورِ مسیحیان، به «حضرتِ مسیح علیه السلام» تعلق داشته است و نکته اساسیِ فیلم، این است که علاوه بر نازیهایِ آلمان، یک آمریکاییِ حریص هم میلِ به چنگ آوردنِ این جام دارد و البته که در این موردِ بهخصوص، خاصیتِ «جام»ی که «ایندی» به دست میآورد، همان بازگرداندنِ زندگی است به پدرِ زخمخوردهاش و البته که آوردنِ «جام»، معنایِ دیگری هم دارد؛ اینكه رابطه پدر و پسر، بالاخره، «ترمیم» میشود.
ششم: خودِ «لوکاس» و «اسپیلبرگ» گفتهاند که به «اسطورههای حقیقی» در «ایندیانا جونز»ها نباید دل خوش کرد؛ چرا که «مکگافین»هایی هستند در خدمتِ آفرینشِ اسطورههایی جدید. و مهمتر از هر چیز، این است که «ایندیانا جونز»ها، حکایتِ قهرمانی هستند «شکستپذیر» و تقریبا براساسِ همان الگویِ مورد علاقه «کمبل» ساخته شدهاند. آن «کمال»ی که «کمبل» میگوید حوصله آدمها را سر میبرد، در «ایندی» نیست و همین است که استادِ باوقارِ دانشگاه، بهوقتش، میشود یک ماجراجویِ عجیبوغریب که برای رسیدن به هدفش، دست به هر کاری میزند. و کارِ تازه «ایندیانا جونز»؟ چیزی تا فهمیدنش نمانده است...
روزنامه كارگزاران شماره 502 ، شنبه، 4 خرداد ، 1387 ، صفحه 11
دیوید کوئپ، نویسنده فیلمنامه: این شخصیت باید پیر باشد
حدود یکسال روی فیلمنامه «ایندیانا جونز و قلمرو جمجمههای بلورین» کار کردم. پیشنویس اولیه را همراه با استیون اسپیلبرگ نوشتم و در پیشنویس دوم جرج لوکاس هم به جمعمان اضافه شد. مهمترین نکتهای که در فیلمنامه «ایندیانا جونز» باید به آن توجه شود شخصیت ایندی است که به نظر من محبوبترین شخصیت تاریخ سینما محسوب میشود. تماشاگران زیادی عاشق شخصیت وی هستند و به عشق دیدن او پا به سالنهای سینما میگذارند. پس فیلمنامهنویس این فیلمها علاوه بر توجه ویژه به شخصیت ایندی باید ماجراهای متناسب با تواناییهای وی را خلق و طراحی کند. در «جمجمههای بلورین» به دلیل سن بالای هریسون فورد کمی دستمان بسته بود اما در نهایت توانستیم با استفاده از ایدههای جدید کاری کنیم که سن بالای وی چندان به چشم نیاید.
البته هریسون فورد اصرار داشت گریم خاصی روی صورتش اجرا نشود. وی معتقد بود طرفداران دوآتشه ایندیانا جونز بعد از گذشت این همه سال منتظر ایندی سالخورده هستند و هر گونه تغییری برای جوانتر نشان دادن وی مطمئنا آنها را سرخورده میکند. در فیلمهای پرحاشیهای مانند ایندیانا جونز و مرد عنکبوتی تماشاگران بیش از هر چیز به شخصیت اصلی فیلم توجه میکنند و اگر فیلمنامهنویس به جای توجه به وی درگیر ماجرا پردازیهای پیچیده شود مسلما به بیراهه رفته است. در نوشتن فیلمنامه «مرد عنکبوتی» هم به همین نکته توجه کردم. آن فیلم هم مانند «ایندیانا جونز» شخصیت محبوبی داشت که علاقهمندانش سالها با آن زندگی کرده بودند و دوست داشتند به بهترین شکل ممکن به تصویر کشیده شود. در فیلمهای مشابهی که بر اساس داستانها و کامیک بوکهای محبوب تولید میشوند اگر شخصیت اول از پویایی و جذابیت برخوردار باشد تماشاگران با روی باز به استقبال فیلم میروند. اما کافی است شخصیت شما در بخشی از فیلم کم بیاورد و نتواند انتظارات تماشاگران را برآورده کند، آنوقت دیگر کارتان زار است و تا سالهای سال کسی فیلمنامهای از شما نمیخرد.
روزنامه كارگزاران شماره 502 ، شنبه، 4 خرداد ، 1387 ، صفحه 11
دنبالههای ایندیانا جونز
دنیای كودكانه ایندی
رامتین شهبازی:استیون اسپیلبرگ بسیار دوست داشت کارگردان قسمتی از مجموعه فیلمهای «جیمز باند» باشد اما هیچگاه اجازه این کار به او داده نشد و بعدها برای اینکه پاسخی به این تمنای درونیاش داده باشد به کارگردانی مجموعه «ایندیانا جونز» روی آورد. البته عشق به مامور 007 تنها بخشی از انگیزههای اسپیلبرگ به شمار میآمد زیرا سینمایی که او در «ایندیانا جونز»ها پی گرفت متفاوت از سری فیلمهای «جیمز باند بود». فیلمهای «ایندیانا جونز» هیچگاه در خلق یک جهان بیرونی نتوانست آنقدر جدی باشد که دنیای «جیمز باند» بود.
داستانهای «ایندیانا جونز» برپایه دنیایی کودکانه استوار است. شاید یكی از دلایل عمده و راز ماندگاری فیلمها همین باشد. داستانهایی که در نگاه نخست بسیار جدی و حتی پرخشونت است، اما در ذات با بخشی از ناخودآگاه انسان مواجه میشود که او را به دنیای کودکی بازمیگرداند. در این دنیاست که ما میتوانیم فارغ از قواعد بازی بزرگسالان یاد بگیریم یک نفر را دوست داشته باشیم و با آن همذاتپنداری کنیم. او در باورهای ما همه را شکست میدهد و در نهایت به پیروزی و برتری میرسد. در این دنیاست که نابودی معنایی ندارد و آدمها نمیمیرند تنها گویی از جهان بازی ما خارج میشوند. اسپیلبرگ هم این حس را در هریک از نمونههایی که ساخته به شکلی خاص نمایان میسازد. در اولین فیلم از این مجموعه یعنی «مهاجمان صندوق گمشده» (1981) فیلمساز کاملا مطابق با داستانهای مصور و کمیک استریپها عمل میکند. او جهانی را یکسره از تخیل بنا مینهد که هر بینندهای در ناخودآگاه به آن علاقهمند است و دوست دارد بخشی از آن باشد. در این فیلم ما با آدمهایی بسیار خشن روبهرو هستیم اما فیلمساز تلاش چندانی برای نمایش مستقیم این خشونتها از خود نشان نمیدهد. در واقع او دنبال نمایش دنیایی خشن نیست بلکه میكوشد قهرمان تازهای را برای تماشاگر ساخته و پرداخته کند که در انتها، زمانی که مخاطب سالن را ترک کرد، نه فصلهای خشن فیلم که تصویر این قهرمان در ذهنش زنده بماند. در فیلم بعدی از این مجموعه، «ایندیانا جونز و معبد مرگ» (1984) این نگاه فانتزی و استفاده از شوخیها به اوج خود میرسد. دوباره در دنیایی به ظاهر بسیار خطرناک روبهرو هستیم که آدمهایش با اینکه درمیانه بازیهایی جدی گرفتار آمدهاند اما درنهایت منطقی کارتونی بر آنها چیره میشود و قهرمان دوستداشتنی تماشاگر را نجات میدهد. در این فیلم هم شیرینی و ملاحت قهرمان یعنی جونز نه در مقابله او با خشونت و جنگ که در ملاحتهای بیانیاش وی را به شخصیتی دوستداشتنی تبدیل میکند. در سومین فیلم هم اگرچه اسپیلبرگ میکوشد در کنار ساختن دنیایی جذاب به زبان سینمایی پالودهتری نیز دست یابد اما نگاه پیشین خود را به شخصیتپردازی از دست نمیدهد. «ایندیانا جونز و جنگهای صلیبی» (1989) فیلمی است که کارگردان در آن نقبی به ژانرهای سینمایی تاریخی میزند و سعی میکند تا با این ژانرها نیز دست و پنجه نرم کند. البته در این راستا نمیتوان نقش هریسون فورد را نیز نادیده گرفت که به ایندیانا جونز جسمیت بخشید. او صورتی جدی دارد اما هر زمان که لازم باشد کنجکاوی کودکانه در آن میدود که ما را با همان درون شیطان و بازیگوش روبهرو میکند. استیون اسپیلبرگ بعدها در «پارک ژوراسیک» دوباره جهان تخیل را تجربه کرد و توانست در عرصه هیولاهای غولپیکر نیز طبعآزمایی کند؛ اما نتوانست تا آن اندازه که در خلق ایندیانا جونز موفق بود در ژوراسیک هم توفیق به دست بیاورد. بیشك اسپیلبرگ كاركشتهتر از این حرفهاست كه بخواهیم تلاشهای سینمایی او رادر «ایندیانا جونز»ها نادیده بگیریم و جای بحث درباره ویژگیهای آثار او هم در این نوشتار و در این مجال اندك نیست. اما راز ماندگاری مجموعه «ایندیانا جونز» همین وابستگی آنها به دنیای كودكی ماست. دنیایی كه در آن دوست میداریم در پی داستانی پرپیچ و خم، قهرمانی كه دوستش میداریم بازی را ببرد. این سینما یك گریزگاه روحی است. مثل «لوك خوش شانس»، «تنتن و میلو»، «رابینهود» و بسیاری دیگر. اسپیلبرگ میداند چه چیزی را به ما نشان میدهد. دنیایی دوستداشتنی؛ دنیایی كه ما همیشه در تنهاییهای خود قهرمان آن هستیم.
روزنامه كارگزاران شماره 502 ، شنبه، 4 خرداد ، 1387 ، صفحه 12
نگاهی به فیلم «ایندیانا جونز و قلمرو جمجمههای بلورین»
نوستالژی تأثیرگذار
ریچارد كورلیس: در ابتدای فیلم «ایندیانا جونز و قلمرو جمجمههای بلورین» قهرمان ما (هریسون فورد) و رفیق گهگاهیاش مک (ری وینستون) با گروهی از نیروهای بیرحم روسی مواجه میشوند. مک که متوجه دردسر جدیدشان شده است رو به ایندی میگوید: «کار آسونی به نظر نمیآد» و ایندی هم جواب میدهد: «نه به اون آسونی که قبلا بوده». شوخی ایندی سالخورده در ابتدای فیلم همانقدر که بر بازی هریسون فورد قابل اطلاق است، در مورد استیون اسپیلبرگِ کارگردان و جورج لوکاسِ تهیهكننده هم صدق میكند؛ چراکه فورد، اسپیلبرگ و لوکاس با تولید «جمجمههای بلورین» دست به کاری زدهاند که مسلما به آسانی سابق نبوده است. اکنون دیگر 27 سال از زمانی که «مهاجمان صندوقچه گمشده» آغازگر ماجراهای ایندیانا جونز بود میگذرد؛ 19 سال از زمان اکران آخرین دنباله ایندیانا جونز با نام «آخرین جنگ صلیبی» میگذرد و البته 30 سال از زمانی میگذرد که لوکاس و اسپیلبرگ در یکی از سواحل هاوایی به یکدیگر قول دادند فیلمی اکشن تولید کنند که یکی از آنها تهیهكنندهاش باشد و دیگری کارگردانش. مسلما فورد، اسپیلبرگ و لوکاس آنقدر احمق نیستند که عوارض گذشت زمان بر کار فیلمسازان و بازیگران را نادیده بگیرند. هر سه آنها وقتی مشغول تولید «مهاجمان...» بودند دهه 30 عمرشان را میگذراندند. اکنون اما اسپیلبرگ 61 ساله شده است، لوکاس 64 ساله و فورد 65 ساله. البته نباید از دو همدست مهم این سه نفر هم غافل شد که موسیقی حماسی و برشهای سریع آنها بر تمام مجموعه فیلمهای «ایندیانا جونز» سایه انداخته است؛ جان ویلیامزِ آهنگساز و مایکل کان تدوینگر.
صحنههایی در این فیلم وجود دارد که مانند تمرینات کششی سالمندان در خانه سالمندان کند و خستهكننده است. بخشهایی از فیلم هم دچار پرحرفی شدهاند و حتی عنوان فیلم هم بیش از حد طولانی به نظر میرسد. با این حال «جمجمههای بلورین» را میتوان یک فیلم سرگرمكننده، خوشساخت و تقریبا بیعیب و نقص دانست که از حضور عناصر آشنای فیلمهای قبلی سود برده است. به عبارت دیگر «جمجمههای بلورین» عامدانه به یک نوستالژی لحظهای اما تاثیرگذار تبدیل شده است تا کسانی را که در دهه 80 با تکیه بر مهارت خود جان تازهای به اکشنهای کلاسیک بخشیدند دوباره دور هم جمع کند. پس هنگام تماشای آن از یک طرف نباید مانند فیلم «مرد آهنی» انتظار پیرنگ «تواناییهای شگفتانگیز انسانی» را داشته باشید و از طرف دیگر باید حواستان جمع باشد قرار نیست مانند فیلم «اسپید ریسر» با جلوههای ویژه رویایی مواجه شوید. در واقع اسپیلبرگ و لوکاس با کمک فیلمنامهنویسان خود دیوید کوئپ و جف ناتانسون در «جمجمههای بلورین» به جای اینکه داستان ایندیانا جونز را پیش ببرند، بازگشت به سه فیلم قبلی را در دستور کار خود قرار دادهاند. آنها میدانستهاند اگر سینماروها در فیلم جدید شاهد بازسازی نشانههای ثابت مجموعه فیلمهای «ایندیانا جونز» نباشند، سالنهای سینما را با ناامیدی ترک میکنند. بیایید رد پای این نشانههای ثابت را در فیلم جدید دنبال کنیم.
1- لوگوی استودیو پارامونت به یک کوه دیزالو میشود: هر چهار فیلم ایندیانا جونز از این جهت آغازی مشابه دارند. ابتدا لوگوی پارامونت که در پسزمینهاش یک کوه قرار دارد دیده میشود و سپس تصویر کوه دیگری جایگزین آن میشود. در «مهاجمان» این کوه در آمریکایی جنوبی قرار دارد، در «معبد مرگ» جای خود را به کوهی در نقش برجستهای روی یک ناقوس چینی میدهد و در «آخرین جنگ صلیبی» تخت سنگ بزرگی در ایالت یوتا جانشین آن میشود. در «جمجمههای بلورین» اما شاید به دلیل شوخی و شاید به دلیلی دیگر تپهای کوچک که استفاده نیایشی دارد جایگزین کوه همیشگی شده است. داستان فیلم در ناحیه 51 ایالت نوادا و در سال 1957 میگذرد؛ دوران اوج راک اند رول، ترس از شوروی و هراس از بمب اتم.
2- توطئههای بینالمللی: در فیلم اول و سوم نازیها و در فیلم دوم هندیها توطئهچینان بینالمللی معرفی میشوند. اما طبیعتا وقتی داستان در دهه 50 میگذرد ناگزیر پای کمونیستها به ماجرا باز میشود. شخصیت شرور «جمجمههای بلورین» کسی نیست جز یک زن شیکپوش روسی به نام ایرینا اسپالکو (کیت بلنچت) که نمونه اغراق شده شخصیت نینوچکا با بازی سید چریس در فیلم موزیکال «جوراب ابریشمی» است. در آخرین دنباله ایندیانا جونز به جای تأکید بر پیروزی همیشگی ارتش غرب به شخصیت ایرینا توجه بیشتری شده است که میخواهد با دستیابی به یک تکنولوژی مخفی مشکلاتی را برای جهانیان به وجود بیاورد.
3- کلاه ایندیانا جونز، شلاق چرمی و... و مارها: در «جمجمههای بلورین» کلاه ایندی قبل از خود وی نمایش داده میشود که یک کلاه قهوهای مد روز سال 1957 است. شلاق چرمی وی هم هنوز از اسلحه شخصیتهای منفی فیلم سریعتر و کشندهتر است. ایندی در همان صحنه آغازین در ناحیه 51 نوادا چندین و چند نفر از دشمنان خود را با شلاق چرمیاش خلع سلاح میکند و با آویزانشدن از آن به سبک ارول فلین در هوا تاب میخورد. به جای مارها هم تنها با یک مار مواجه هستیم که البته توسط ایندی به سرعت ناکار میشود.
4- صحنههای جذاب تعقیب و گریز اتومبیل: از این صحنهها هم در «جمجمههای بلورین» غفلت نشده است و هنگام تماشای فیلم میتوانید شاهد مبارزه اتومبیلهای سریعالسیر گروه ایندی و آدمکشهای ایرینا باشید. این تعقیب و گریز با سکانس جیپ سواری «مهاجمان...» قابل مقایسه است که البته پیچیدگی بیشتری دارد و با مهارت بیشتری طراحی شده است.
5- به تصویر کشیدن خانواده: اغلب فیلمهای اسپیلبرگ درباره تفرقه یا بازسازی خانواده است و دو فیلم اخیر «ایندیانا جونز» هم از این قاعده مستثنا نیستند. در «آخرین جنگ صلیبی» با پدر ایندی (شان کانری) مواجه میشویم و درمییابیم نام اصلی ایندی هنری جونز جونیور بوده است. در «جمجمههای بلورین» هم شخصیتی به نام مات (شیا لابوف) حضور دارد که فرزند ایندی و ماریون محسوب میشود و سوار بر موتور سیلکت و در حالی که مانند مارلون براندو در فیلم «وحشی» کاپشن چرمی به تن دارد به داستان واردمیشود.
6- باستانشناسی: نباید فراموش کنید که قهرمان مجموعه فیلمهای «ایندیانا جونز» به هر حال یک پروفسور باستانشناس است که در تعطیلات خود درگیر یک سری مشکلات میشود و در نهایت موفق میشود جهان را از نابودی نجات دهد. محققان روزگار باستان باید خوشحال باشند چرا که «جمجمههای بلورین» پر است از کتیبههای رمزی، غارهای مخفی، زبانهای فراموش شده و اسرار وحشتناک. «جمجمههای بلورین» در واقع باستانشناسیترین مجموعه فیلمهای «ایندیانا جونز» است.
7- شروع با صحنههایی پر زد و خورد و پایان با سردرگمی وحشتناک: تولید این فیلمها همیشه تابع همین روش بوده است. در همان ابتدا با مجموعهای از صحنههای پر زد و خورد تماشاگر به هیجان میآید و در پایان هم طبق معمول ابهاماتی در ذهن وی باقی میماند که قرار است در فیلم بعدی به آنها پاسخ داده شود. «جمجمههای بلورین» از این جهت تا حدی پیشرفت هم کرده است چرا که در همان ابتدای فیلم یک صحنه 12 دقیقهای پرتنش گنجانده شده است که اغلب تماشاگران را تحت تأثیر قرار میدهد. همانطور که خود اسپیلبرگ در ضمیمه DVD «آخرین جنگ صلیبی» گفته است مشکل اصلی در چنین فیلمهایی فاصله میان ابتدا و انتهای فیلم است که باید با ماجراهای جذاب و متنوع پر شود. این فاصله در «جمجمههای بلورین» با دقت زیادی طرحریزی شده است تا فیلم جدید حداقل به لحاظ ظاهر ماجراهایی کاملا متفاوت از فیلمهای قبلی را به تصویر بکشد.
منبع: تایم
روزنامه كارگزاران شماره 522 ، شنبه، 1 تیر ، 1387صفحه 11
نگاهی به «ایندیانا جونز و قلمرو جمجمههای بلورین»
پیرمردها تماشاگر ندارند
آراز بارسقیان: چند واقعیت غیر قابل انکار را مرور میکنیم:1- هر فیلمی که قسمتهای بعدیاش ساخته میشود باید بیش از حد سودآور باشد. (حتی اگر پدرخوانده باشد.) 2- فیلمهایی پرفروش هستند که هیجانانگیز باشند، در هر سنی بتوان آنها را دید، میشود آخر هفته خوبی را با آنها گذراند و داستانشان را میتوان تا چندین قسمت ادامه داد. 3- فیلمهایی که در چند قسمت ادامه پیدا میکنند، دارای شخصیتهای محوری خاصی هستند که بعدها میتوان در بازیهای کامپیوتری، ساختن عروسک، سریالهای تلویزیونی، هر نوع تبلیغات و حتی کتابهای مصور از آنها استفاده كرد. 4- وقتی به سینما میرویم تا به تماشای فیلمهایی مثل جنگ ستارگان یا «دزدان دریایی کاراییب» بنشینیم، انتظاری جز 120 دقیقه سرگرم شدن و لذت بردن نداریم. 5- فیلمهای پرفروش برای پردههای عظیم ساخته میشوند. میتوانیم از تخیلمان بهره بگیریم و خودمان را جای تماشاگری که فیلم «ایندیانا جونز و قلمرو جمجمههای بلورین» را بر پرده عریض میبیند، تصور کنیم. ولی به علت نبود امکان تماشای فیلمهایی از این قبیل در کشور و نداشتن تجربه سینمای 70میلیمتری (فیلمی که به هدف پرده عریض تهیه و تولید شده است و هیچ وقت در تلویزیون 21 اینچ جلوه واقعی خودش را پیدا نمیکند) قضاوت و درک نسبت به تماشاگرهایی که در دهه 70 به تماشای جنگ ستارگان پرداختند، در دهه 80 ایندیانا جونز را دیدند و الی آخر، بسیار دشوار است. سه فیلم اول «ایندیانا جونز» ترتیب معکوس تاریخی داشتند (فیلم اول در سال 1943 میگذشت، دومی در سال 1942 اتفاق میافتاد و سومی به سال 1939 بر میگشت) ولی نمای آخر فیلم سوم، نمای سه مرد که سوار بر اسب به سوی افق میتاختند، بنا به گفته خود اسپیلبرگ پایانی بود بر هر سه فیلم. این عمل هوشمندانهای از جانب کارگردان بود تا نشان دهد فیلم دیگری در کار نیست. انتخاب آن دوران تاریخی نیز از نظر داستانی عملی خوب بود چون باعث میشد همیشه وجود دشمنی خارجی و قوی حس شود. (هر سه فیلم در دوران جنگ جهانی دوم اتفاق میافتادند.) این بار فیلم در زمانی اتفاق میافتد که اگر بخواهند باز ادامهای بر آن بسازند به راحتی میتوانند داستان را با چند سال به عقب ببرند.
سال 1957 است و دکتر جونز نسبت به زمان «مهاجمان صندوقچه گمشده» 14 سال پیرتر شده، اما همان انرژی و قدرت تحرکی را دارد که در آن فیلم داشته. جونز كه از همان ابتدای فیلم با نیروهای روس درگیر است، با زنی شیطانصفت از ماموران کی.جی.بی مواجه میشود. این زن (با بازی کیت بلنچت) سعی میکند از منطقهای کاملا محرمانه به نام منطقه 51 چیزی را بدزدد. در نهایت و بعد از یك درگیری كه در فیلم 17 دقیقه طول میكشد (و پتانسیل خوبی برای فیلم محسوب میشود) موفق میشود شیء مورد نظر را بدزدد. دکتر جونز به اتهام همکاری با روسها از کارش برکنار میشود، به اروپا میرود و با پسر جوانی به نام مات آشنا میشود. مات به او نامهای نشان میدهد كه درباره افسانه «جمجمه بلورین» است و این انگیزهای برای جونز میشود تا دوباره جامه ماجراجویی را به تن کند.
آن دو در ابتدا به پرو میروند و در آنجا جمجمه بلورین گمشده را پیدا میکنند، اما نیروهای روس از راه میرسند و دستگیرشان میکنند. ایندیانا جونز، به همراه نیروهای روس به برزیل میرود تا جمجمه گمشده را به محل اصلیاش برگرداند و در آنجا با پروفسوری ملاقات میكند که دچار جنون شده. آن نامه را همین پروفسور که پدرخوانده مات نیز محسوب میشود، نوشته است. در همین زمان ماریون ریونوود (دوست ایندیانا جونز در فیلم اول) که مادر مات است از راه میرسد و هر چهار نفر به دام روسها میافتند. آنها سعی میکنند از دست روسها فرار کنند و باز مجموعهای از تعقیب و گریز آغاز میشود که تا انتهای فیلم ادامه دارد و در این میان متوجه میشویم که مات، فرزند ایندیانا جونز است و ماجرا شکلی خانوادگی به خود میگیرد. آنها در نهایت بعد از تعقیب و گریز طولانی به محل جمجمهها میرسند و در نهایت هم مشخص میشود جمجمهها متعلق به موجودی فضایی بوده که هزاران سال قبل به زمین آمده است.
«ایندیانا جونز و قلمرو جمجمههای بلورین» به تازگی «مهاجمین صندوقچه گمشده»، به شیرینی «آخرین جنجگوی صلیبی» و به بیمزگی «معبد مرگ» نیست؛ فیلمی است كه بین هر سه تای آنها ـ البته منهای تازگی ـ گیر کرده است.
تصویر ایندیانا جونز همانی است که بود؛ مردی ماجراجو و بهشدت علاقهمند به رازهای باستانی و تمام چیزهایی که زیر خاک مدفون هستند. مردی که فقط برای ابراز احترام به علاقهاش در دانشگاه تدریس میكند و میخواهد دانش سرشارش از هر چیزی که به باستان مربوط میشود را در اختیار دیگران بگذارد. او نمونه کامل فردی عملگرا و با دانش است و این یکی از مهمترین فاکتورهای این قهرمان است که او را از سایر قهرمانها جدا میکند. اما فیلمهایی که به این شخصیت مربوط میشدند چه ویژگیهایی داشتند؟
«مهاجمان صندوقچه گمشده» چند نكته اساسی در دل خود داشت؛ چند عامل که باعث شد موفقیتهای بعدی فیلم هم تضمین شود. بداعت در نوع روایت یکی از فاکتورها بود. تا آن زمان كمتر پیش میآمد كه كارگردانی معروف به فكر ساختن فیلم اکشن بیفتد. اما اسپیلبرگ و لوكاس سعی کردند داستانی اریژینال خلق كنند كه برداشت مستقیم از داستانهای مصور یا کتابهایی که تا آن زمان نوشته شده بود نباشد ـ از رسانهای به نام سینما داستانی خلق کنند که به رسانه سینما ختم شود. در آن زمان اسپیلبرگ به عنوان یک کارگردان کارآزموده شهرتی به هم زده بود و جورج لوکاس همیشه بهخاطر خلاقیتاش تحسین میشد.
اگر یکی دو فیلم ایندیانا جونز در دهه 90 تولید میشد، امروز دیگر با چنین فیلمی مواجه نبودیم؛ فیلمی كه خیلی فشرده سعی کرده به گذشته خودش فوقالعاده وفادار بماند و اطلاعات فراوانی را یکجا به ما بدهد و در کنار اینها یکی دو شخصیت جدید را معرفی کند و یک داستان «علمی- تخیلی» که در تضاد با ریشههای خود فیلم است، برای ما تعریف کند. ساختار فیلم همانی است که در سه فیلم قبلی رعایت شده بود؛ سکانس معرفی حدود 10 دقیقه اول فیلم را به خودش اختصاص میدهد و ماجرایی را روایت میکند که به طور کلی با خط اصلی داستان نسبتی ندارد. (مثل معرفی بسیار خوبی که در فیلم سوم از شخصیت جونز در کودکی داده میشد و تصویر به یاد ماندنی فرار جونز از غار در فیلم اول) اما اینجا سکانسی 17 دقیقهای داریم که با انرژی فوقالعادهای ما را به داخل فیلم راهنمایی میکند اما امتداد پیدا نمیکند. شاید بشود اغراق صحنهای که جونز در یک یخچال مخفی میشود تا از آزمایش بمب اتمی در امان بماند (!) را در طول فیلم فراموش کرد، ولی اغراقهای بعدی و سعی در نشان دادن فراتر بودن ماجرا از زندگی معمول، فیلم را دچار تزلزل کرده است. همین باعث میشود که آن صحنه بمب اتم و یخچال هم سریع از ذهنمان پاک شود. در ادامه که جونز از کارش برکنار میشود و تنهایی او مورد تاكید قرار میگیرد، پدرش فوت شده و دیگر کسی را ندارد، ناگهان با حضور پسر جوانی به نام مات انرژیای وارد داستان میشود؛ مخصوصا با آن قیافهای که شبیه مارلون براندو فیلم «وحشی» از پسر تصویر شده، به نظر میرسد که باید منتظر حوادث جدیدی باشیم. ولی همین جاست که نقش ایندیانا جونز کمرنگ میشود و او در اعمال قهرمانانهاش با دیگران سهیم میشود (در فیلمهای قبلی هم این طور بوده است ولی این سهیم شدن تا حدی نبوده که وجود خودش زیر سوال برود). مت فیلم را تا جایی پیش میبرد و بعد ناگهان شخصیت ماریون ریونوود به همراه دکتر اُکس مبتلا به جنون وارد میشوند. وقتی که معلوم میشود جونز پدر مات است همه چیز شکل همکاری خانوادگی میگیرد و جونز نقش پدر را بازی میکند. تعقیب و گریزی که در جنگل آمازون اینجاد میشود از نظر تصویری بسیار جذاب است، اما وقتی دوباره با چیزی شبیه همان اغراق بمب اتم و یخچال مواجه میشویم، دیگر از فیلم ایندیانا جونز 4 انتظاری نداریم. آنها سوار بر ماشینی که شکل قایق هم دارد، از سه آبشار مرگآور به پایین میافتند و هیچ اتفاقی برایشان نمیافتد(!) این اغراق تا جایی ادامه پیدا میکند که متوجه میشویم جمجمهها مربوط به یک موجود فضایی است (چیزی که تا به حال در فیلمهای ایندیانا جونز سابقه نداشته). این 13 اسکلت با تکمیل شدن تنها جمجمه گم شده، تبدیل به یک موجود زنده فضایی میشوند و با سفینه به دنیایی که از آن آمده بودند، سفر میکنند. ازدواج دکتر جونز و خانم ریونوود پایانی است بر این فیلم که طی آن مدام به قابلیتهای پسر جونز برای جایگزین شدن او در فیلمهای بعدی اشاره میشود (هر چند که بازیگر نقش پسر جونز قابلیت هر چیزی را دارد جز ایندیانا جونز شدن).
در سه فیلم قبلی جونز اسطوره بود كه روایت را به حركت در میآورد. یکی از این اسطورهها که بیشتر از همه در ذهن مردم نقش بسته بود «جام مقدس» بود. این بار هم سازندگان فیلم سعی کردهاند از یکی از اسطورههای آشنا استفاده کنند؛ حضور فضاییها در زمین و همان U.F.O معروف. غافل از اینکه چنین لباسی برای داستان مردی سنتی و قانونمند، همچون ایندیانا جونز بزرگ، باعث بدریخت جلوه دادن او میشود. چه نیازی است وقتی در فیلم «جنگ دنیاها» تصوری از فرازمینیها میدهیم و در فیلم «امپراتوری خورشید» تصویری هنرمندانه از بمب اتمی را نشان میدهیم، ترکیبی از این دو را وارد فضایی کنیم که اصلا جایی برای چنین چیزهایی ندارد؟ فیلم لحنی طعنهوار پیدا کرده است. از طرفی سعی کرده به شدت وفادار ساختارهای روایی سه فیلم قبلی باشد و از طرف دیگر اطلاعاتی تازه و فشرده نسبت به شخصیت اصلی فیلم بدهد، فضایی خانوادگی و احساساتی ایجاد کند و در نهایت نقبی به فیلمهای روز جهان -مثل «گنجینه ملی» و «جنگ دنیاها»- بزند.
نمیشود کنار گود نشست و گفت که فیلم باید اینطور و آنطور میشد، ولی میشود گفت این تمام انتظاری نیست که از این فیلم داریم. فیلمسازها میتوانستند از بار نوستالژیک فیلم بکاهند و به جای آنكه سرانجامی خوش به داستان تزریق کنند، از نیروهای تازه بهره گیرند و همان طوری که اولین فیلم ایندیانا جونز را تبدیل به استانداردی برای فیلمهایی از این دست کردند، بیایند و استانداردهای تازهای برای فیلمهای امروزی تعیین کنند. اما محافظهکاری و ترس از بین رفتن ابهت گذشته است كه مانع آنها شده است.
حس تجدید خاطره کاملا در طراحی صحنه و فیلمبرداری و فضاسازی کارگردان موجود است و نتیجه آن، صحنههایی است که ابهتشان روی پرده عریض سینما شما را میگیرد و باعث ایجاد سرگرمی میشود اما در عین حال حس نوستالژی ناقصی در شما ایجاد میکند. این ایراد هم مستقیم بر میگردد به داستان فیلم.
نتیجه واقعیتهای غیر قابل انکار ما و کارکردش در رابطه با این فیلم چیست؟
1- مسلما ایندیانا جونز 4 سود آور است، اما دلیل ساخته شدن آن بیپولی یا پر شدن بیشتر جیب سازندگانش نبوده است بلکه نقبی بوده به خاطرات گذشته و وقتی این نقب زدن خرجی سنگین روی دست ما میگذارد، باید آنقدر محافظه کار باشیم که شکست مالی نخوریم.
2- این فیلم تمام فاکتورهای فیلمی پر فروش را دارد، نه به خاطر هیجان انگیز بودن آن، بلکه به خاطر دیدار دوباره یک قهرمان قدیمی. این هم مهم نیست که از دیدنش پشیمان شویم یا خوشحال.
3- چهارمین فیلم ایندیانا جونز کاملا قابلیت تبدیل به یک بازی کامپیوتری پرهیجان را دارد. در ضمن سالهاست سریال ایندیانا جونز جوان از تلویزیون پخش میشود.
4- این فیلم متاسفانه کشش روایتی مثل «دزدان دریایی کاراییب» ندارد، جانی دپ هم در آن حضور ندارد، اما هریسون فورد 65 ساله است تا ما را سرگرم کند. و چه انتظاری بیشتر از انتظاری 20 ساله برای دیدن دوباره او؟
5- میتوانیم از تخیل خودمان بهره بگیریم و خودمان را جای تماشاگری که این فیلم را بر پرده عریض میبیند تصور کنیم. ولی سوال اینجاست: فیلمی پرهیجان و جذاب مثل «دزدان دریایی کاراییب»، میتواند به پای فیلمی برسد که فقط دارد از موفقیت 20 سال پیش بهره میبرد؟
هنوز اولین باری که قسمت سوم (و برای من قسمت اول) «ایندیانا جونز» را روی فیلم بتاماکس دیدم، فراموش نکردهام. یادم است که چطور از همسایهمان خواهش کردم ویدئویش را در اختیارم قرار دهد تا دوباره فیلم را در خلوت و عالم کودکی خودم تماشا کنم و یادم است که چطور داستان فیلم را مو به مو برای بچههای محل تعریف میکردم. چند سالی گذشت تا فیلم اول آن را دیدم و چند سال بعد به دنبال فیلم دوم آن گشتم تا توانستم پیدایش کنم و ببینم. این را هم فراموش نمیکنم چطور با رویای مردی قد بلند و چهارشانه، با آن کلاه و شلاق و کیف کوچکی که به کمرش آویزان بود، مدتها زندگی کردم.
مطمئن هستم که اگر الان هم 10 ساله بودم و سه فیلم ایندیانا جونز را میدیدم، همان اتفاقات خوب برایم تکرار میشد. اما اگر الان 10 ساله بودم و با وجود دیدن تصاویر فیلمهایی مثل «دزدان دریایی کاراییب»، «هری پاتر»، «نارنیا» و سری جدید «جنگ ستارگان» فیلم ایندیانا جونز 4 را میدیدم، زیاد تحت تاثیر قرار نمیگرفتم. اگر بخواهیم به عنوان بزرگسال این را بررسی کنیم، به این نتیجه میرسیم؛ 50 درصد فیلمهایی که در زمان خودشان نو بودهاند، توانستهاند در طول تاریخ و با گذشت زمان هم تازگی و بداعت خودشان را حفظ کنند. وقتی فیلمی تولید شود که در زمان تولید هم هیچ طراوت و تازگیای نداشته باشد و فیلمهای خوب دیگری باشند که آدم بتواند با آنها مقایسهاش کند، آن وقت به راحتی میتوان قضاوت كرد.
تماشای ایندیانا جونز 4، همچون تماشای فیلم آدمهای پا به سن گذاشتهای است که تصور خوبی از تماشاگران معاصر خودشان ندارند و فکر میکنند هنوز باید فرمولهای قدیمی را رعایت کرد تا بتوان دل تماشاگر را به دست آورد.
روزنامه كارگزاران شماره 522 ، شنبه، 1 تیر ، 1387صفحه 11
ایندیانا جونز و چهار پوند سوسیس
راجر ایبرت/ ترجمه: پریا لطیفیخواه: «ایندیانا جونز و قلمرو جمجمههای بلورین». نامش را بلند بگویید. همین عنوان برای آنكه شما را سریعتر به در سالن سینما برساند، كافی است. البته به این شرط كه شما هم مثل من عاشق قصههای عامهپسند باشید. انتظاری كه من از این فیلم دارم اكشن پر از مسخرهبازی است- یك عالم اكشن و مسخرهبازی؛ دلم میخواهد مورچههای آدمخوار ببینم، شمشیربازی دو نفر كه تعادلشان را پشت یك جیپ كه به سرعت در حركت است، حفظ میكنند، غارهای پر از طلا در زیر زمین، زنان آدمكش بدجنس، پشت سر هم پریدن از سه آبشار، توضیحی درباره بشقابهای پرنده و پرتاب شدن میان آن همه میمون.
فیلمهای ایندیانا جونز را استیون اسپیلبرگ كارگردانی میكند و جورج لوكاس همراه با ارتش كوچكی از فیلمنامهنویسان مینویسند و داستان این فیلمها در جهانی اتفاق میافتد كه مختص خود آنهاست. لعنتیها واقعا چنین دنیایی ساختهاند كه اگر بخواهید یكی از فیلمهای آن را با چیز دیگری مقایسه كنید، ملاكی جز سه فیلم دیگر برای مقایسه ندارید. تازه، از این مقایسه هم هیچچیز عایدتان نمیشود. مثل آن است كه چهار پوند سوسیس بخورید؛ چطور میتوانید بگویید كه كدام پوندش خوشمزهتر بوده؟ شاید بگویید خب، البته اولی بهتر بوده و هیچ فیلم ایندی با «مهاجمان صندوقچه گمشده» (1981) قابل مقایسه نیست. اما اگر «جمجمههای بلورین» (یا «معبد مرگ» 1984 یا «آخرین جنگ صلیبی» 1989) اولین فیلم مجموعه میشد، فكر نمیكنید همان فیلم چقدر تازهتر به نظر میرسید؟
«جمجمههای بلورین» از موضوع روسها كه در سالهای اخیر كمتر كسی حاضر است به عنوان آدم بدها به سراغ آنها برود، غبارزدایی میكند. ایندیانا جونز كه جلوی روی آنها میایستد باز همان هریسون فورد است كه حالا65 ساله شده اما همانطور به نظر میرسد كه در 55 یا 46 سالگی- سنی كه در زمان ساخته شدن «آخرین جنگ صلیبی» داشته- به نظر میرسید. هریسون فورد یكی از آن «رابرت میچم»هاست كه انگار گردسالخوردگی بر او نمینشیند و فقط در این سن كمی بیشتر قطرات عرق بر چهرهاش مینشیند. او و نوچهاش مك مكهیل (ری وینستون) را یك خبیث خونسرد از اتحاد جماهیر شوروی به نام ایرینا اسپالكو (كیت بلنچت) مجبور میكند در انباری سرداب مانند به دنبال صندوقچهای بگردد كه سالها پیش دیده و بعد از آنكه ایندی یك عالم دود باروت به هوا میفرستد همراه با مك و ایرینا و روسها سر از آمازون در میآورد و در آنجا با ماریون ریون وود (كارن آلن) دیداری تازه میكند و به موتورسوار جوانی به نام مت ویلیامز (شیالابوف) و یك همكار قدیمی به نام پروفسور اكسلی (جان هارت) برمیخورد...
واقعا خارقالعاده است كه شخصیتهای داستان 20 یا 30بار كشته نمیشوند، گرچه ایرینا اسپالكو سرانجام به «زنی كه زیاد میدانست» مبدل میشود. پروفسور اكسلی هم در این سن و سال از این وسیله نقلیه به آن یكی میپرد و از آتش و سیل و افتادن از بلندیها جان به در میبرد و به راحتی میتواند در مسابقات «امریكن گلادیاتور» برنده شود.
فقط میتوانم بگویم اگر فیلم های دیگر ایندیانا جونز را دوست دارید، از این یكی هم خوشتان خواهد آمد و اگر از آنها خوشتان نمیآمد، دیگر موردی ندارد كه بخواهیم حرفش را بزنیم. این را هم میتوانم بگویم كه اگر قرار باشد منتقدی پیدا شود كه بخواهد این فیلم را در یك سلسله مراتب خوبی و بدی با سه فیلم دیگر قرار دهد، احتمالا دومین پوند از همان سوسیس كه قبلا صحبتاش به میان آمد را توصیه میكند.
منبع: شیکاگو سانتایمز