معرفی فیلم های روز سینمای جهان

روزنامه  اعتماد شنبه، 31 شهريور 1386 - شماره 1497   صفحه 10

يادداشتي بر «اينلند امپاير» ديويد لينچ

 

آليس در سرزمين عجايب

 

محمد باغباني

deforgotten_iris@yahoo.com

1-يکي از عجيب ترين و رازآلود ترين ديالوگ هاي فيلم را در يکي از نماهاي ابتدايي مي شنويم؛ «وقتي پسربچه به دنيا وارد شد تا بازي کند، شيطان متولد شد و او را تعقيب کرد. وقتي دختر به دنيا آمد در شلوغي گم شد.» به نظر مي رسد نگاه و پرداخت سينمايي لينچ خيلي وابسته به بيان بالا باشد. در جايي که با کاراکترهاي مرد طرف هستيم، مساله مردانگي، حفظ آن و ترس از عقيم شدن و از دست دادن قدرت هاي مردانگي بيشترين اهميت را دارد. در «بزرگراه گمشده»،کاراکتر اصلي به شدت اين خطر و تهديد را حس مي کند و مرتباً در پي واکنش نشان دادن به اين ترس است. اما وقتي با کاراکترهاي زن روبه رو هستيم، مساله اصلي هويت است. در «مالهالند درايو»، فراموش کردن و از دست دادن هويت و جست وجوي طولاني براي حل معماي آن، اصلي ترين بخش از فرم روايي پيچيده فيلم را تشکيل مي دهد. فيلم «اينلند امپاير»، به نوع ديگري به همين موضوع پرداخته است.

اين دو وجه که هر کدام ظاهراً به دو جنسيت متفاوت وابسته است، ريشه در دو بعد واقعيت و خيال (فانتزي) دارد که لينچ همواره اين دو را به موازات هم پيش برده است.در اينجا نيز با زني طرف هستيم (نيکي) که به دنيا مي آيد (جهان متن) و واقعيت پيدا مي کند اما به خاطر حضور بسيار پر رنگ و عميق توهمات و خيالات به زودي در شلوغي، خود و هويتش را گم مي کند.

نيکي بازيگر است و نقش تازه يي به او پيشنهاد شده که بر اساس يک داستان قديمي لهستاني است. فيلمي که قرار است در آن بازي کند قبلاً در حال ساخته شدن بوده اما چون دو بازيگر اصلي آن به قتل رسيدند در اواسط فيلمبرداري پروژه متوقف شده است. بازيگر زن لهستاني، نيکي و نقشي که بازي مي کند (سوزان) و زني که قصد به قتل رساندن سوزان را دارد، همگي مرتباً در جاي همديگر قرار مي گيرند و لينچ بحث مربوط به هويت مسخ شده را به طرز پيچيده و سرسام آوري بين اين چند نفر تقسيم مي کند.

2-در چند اثر اخير لينچ، بحث مربوط به واقعيت و خيال و فانتزي شناور در اين دو دنيا، همواره وجود دارد. فرويد و آموخته هايش از يک طرف و فرم و پرداخت سوررئاليستي خاص لينچ از طرفي ديگر در کنار تکنيک و فرم روايي به شدت پيچيده او مقدمات براي ورود به خيال و توهم را به خوبي فراهم مي سازند. در «اينلند امپاير» با يک فيلم در فيلم مواجه هستيم. چيزي که در ابتدا کاملاً قابل تشخيص است و حضور کارگردان (جرمي آيرنز) و دستورهاي او (به خصوص کات دادن هايش) حکم خط باريک جدا کننده يي را دارد که مرزهاي اين فيلم در فيلم را به خوبي پررنگ مي کند. از جايي به بعد اين مرز کاملاً از بين مي رود و واقعيت و خيال هر دو به يک چيز تبديل مي شوند، طوري که به سختي مي توان هر کدام را شناسايي کرد. البته لينچ کدها و نشانه هاي مختلفي را به کار گرفته تا مخاطب با تيزهوشي خودش آنها را شناسايي کند. در واقع فيلم در فيلم در اينجا آن بهانه اصلي است تا در خيال و واقعيت شناور شويم.

سينماي مدرن به معني دقيق کلمه و با توجه به حضور اين دسته از آثار در تاريخ سينما، همواره يک دغدغه اصلي و اساسي داشته است؛ سينما. براي هنر مدرن، اصل بازتوليد و به نمايش در آوردن ريشه ها و پايه ها و وجوه کليدي آن هنر و مديوم خاص همواره اهميت داشته است. سينما و هويتش نيز در فيلم به شکلي به نمايش در آمده و از آنجايي که بي شک «اينلند امپاير» با اين ايهام جذابش به لس آنجلس و هاليوود اشاره دارد، فيلم را مي توان نوعي پرده برداري لينچ از واقعيت و خيال هاليوود دانست. واقعيت آن چيزي است که اين بار در هنر سينما به نمايش در مي آيد و خيال، همان توهماتي است که کارخانه عظيم هاليوود همواره آن را عرضه کرده است. فيلم در فيلم لينچ اين امکان را نيز به او داده تا سخت ترين نقدي را که مي توان از اين سيستم فيلمسازي کرد ، کامل کند؛ نقدي که هنر مدرن اين بار به واسطه ذاتش آن را انجام مي دهد نه لزوماً به واسطه داستان. در اينجا هنر و ويژگي هاي والايش در کنار ذهنيت گرايي سوررئاليستي همه چيز را مي سازد.

3-از طريق بررسي و موشکافي در ريشه هاي مضموني فيلم که بي شک تنها از طريق دنبال کردن و جمع آوري کدهاي پراکنده خاص لينچ در جهان فيلمش امکان پذير است، به يک نکته مهم و شناخت نسبتاً واحدي خواهيم رسيد؛ نفرت. چيزي که براي عده يي کاملاً مضموني و درون متني خواهد بود و براي عده يي خارج از متن شکل خواهد گرفت و بيشتر منجر به نفرت آنها از خود فيلم خواهد شد. اين عنصر آنقدر دقيق و ذهني پرداخته شده که مي تواند مخاطباني که توان همراهي با فيلم را ندارند، اسير همين نفرت کند. براي لينچ مخاطب خاص و آگاهي ها و شناختش از هنر بسيار اهميت دارد. البته مشکل هنر و اين دسته از مخاطبان و علاقه مندان سيستم رايج و غالب به کل به تاريخ هنر باز مي گردد. نقاشي با اين عمر طولاني اش هنوز نتوانسته در توجيه آثار نقاشاني چون بيکن، پولاک و روتکو براي مخاطبان موفق باشد چه رسد به سينما که با روايت سر و کار دارد. البته در کدام دسته قرار گرفتن مخاطبان آنقدر اهميت ندارد که درک و شناخت اين دسته بندي اهميت دارد. لينچ که خود با نقاشي و ساير هنر هاي تجسمي آشناست و بهتر از هر کسي مي داند که سينما تا چه اندازه به معماري، روانشناسي و نقاشي متکي است، مانند بيکن و آثارش حقانيت را به بي معنايي (معنا گريزي) و در مرحله بعد به هوش و شناخت مخاطب از سينما (هنر) نسبت مي دهد. اينکه سينما لزوماً بايد معني خاص و واضحي را در اختيار مخاطبش قرار دهد، توسط لينچ به نقد و تمسخر کشيده مي شود. اين از ريخت افتادگي و معني ستيزي که باز شخصاً آن را به نوعي با نقاشي هاي بيکن مشابه مي دانم، کاملاً وابسته به ماده خام، ساختار گرايي و نشانه شناسي خاص سينما است.

مثل کساني که فردا صبح بايد امتحاني بدهند و تا خود صبح کابوس مي بينند و فکر و خيال مي کنند و دست آخر هم به نفرت عميقي دست پيدا مي کنند، «نيکي» فيلم هم بدين شکل اسير اين دنياي کابوس گونه و نفرتش مي شود. در واقع اين نفرت به شما کمک خواهد کرد تا در تسخير آن چيزي که پيش روي شما است توانمند تر شويد. اما در اينجا غول توهمات و خيالات هاليوود آنقدر قدرتمند است که در نهايت نيکي و امثال او را به راحتي مي بلعد و هويت نه چندان دقيق و کامل آنها را به طور کامل از بين مي برد. حضور لورا هرينگ (بازيگر اصلي «مالهالند درايو») در نماي آخر که براي نيکي دست تکان مي دهد بي دليل نيست. شايد او دارد ورود نيکي به جمع مسخ شدگان را تبريک مي گويد.

لينچ آخرين اثر سينمايي خود را بدون فيلمنامه ساخته است. او هر روز سر صحنه حاضر مي شده و با توجه به حس و حال فضا و ايده هايش شروع به فيلمبرداري مي کرده که از اين نظر به آنتونيوني فقيد شباهت هايي دارد. با اينکه از آنجلو بادلامنتي آهنگساز در اين فيلم خبري نيست، اما خود لينچ با اندک موسيقي که خرج فيلمش کرده به خوبي توانسته فضاي مورد نياز اين همه ذهني گرايي را سر و شکل دهد.

هيچکاک معتقد بود براي ساخت يک فيلم خوب به سه چيز نياز داريم؛ فيلمنامه خوب، فيلمنامه خوب و فيلمنامه خوب.اما لينچ و مدرنيست هايي چون او، اعلام کرده اند براي ساخت يک اثر هنري کامل تنها به يک چيز نياز است؛ شناخت و آگاهي. چيزي که در مرحله بعد يعني در درک و تحليل اثر هم بيشترين سهم را دارد. ورود به داستان و دنياي فيلم مانند سفر به سولاريس است و بازگشت از آن بسيار دشوار. اما چيزي که بيشترين اهميت را دارد،جذب حس و فضايي است که فيلم در توليد آن مانند يک تابلوي نقاشي عمل کرده است. به هر حال اگر لينچ قصد داشت تا معني و مفهوم مشخصي را بيان کند، مطمئن باشيد از هر کس ديگري بهتر اين کار را مي کرد و اين را هم به راحتي ثابت کرده است. اين پيچيدگي و اکسپرسيونيسم انتزاعي که او اثرش را بدان وابسته کرده، سوالي را به شکل مدرن تري مطرح مي سازد، سينما چيست؟