تبليغاتX
تازه های جهان سینما - پارانوئید پارک / Paranoid Park
معرفی فیلم های روز سینمای جهان

روزنامه كارگزاران شماره 456 ، شنبه،25 اسفند ، 1386 ، صفحه 11

 

گفت‌و‌گوی بلیک نلسون، نویسنده رمان «پارانوئید‌پارك» با گاس‌ون‌سنت، كارگردان فیلم

داستایوفسكی سوار اسكیت‌بورد

 

ترجمه: یحیی نطنزی: یکی از اولین عبارات کلیدی که همزمان با به جریان افتادن تولید فیلم «پارانوئید پارک» بر سر زبان‌ها افتاد، «جنایت و مکافات روی اسکیت‌بورد» بود. فیلم جدید گاس ون سنت از روی رمانی به قلم بلیک نلسون اقتباس شده است و داستان یک نوجوان اسکیت‌بوردسوار ساکن پورتلند را تعریف می‌کند که از سر اتفاق یک مامور حفاظتی را می‌کشد و در فضای به دور از اخلاق حاشیه شهر گرفتار احساس گناه می‌شود. «پارانوئید پارک» که از روز جمعه اکران شده است آخرین فیلم از مجموعه فیلم‌های «خانه هنر»ی آقای ون سنت 55 ساله است که باز هم با بودجه پایین تولید شده است و مانند دو فیلم «فیل» (2003) و «روزهای واپسین» (2005) به موضوع مرگ و میر نوجوانان و دلواپسی‌های آنان می‌پردازد. هر سه این فیلم‌ها علاوه بر اینکه به دلیل سادگی بصری و سبک روایی نامتعارف‌شان دودستگی‌هایی را میان منتقدان به وجود آورده‌اند اما جایگاه خود آقای ون سنت را به عنوان یک فیلمساز مولف آمریکایی تثبیت کرده‌اند. بلیك نلسون، نویسنده رمان «پارانوئید پارك» ، اخیرا ملاقاتی با آقای ون سنت داشته است. ون سنت در سانفرانسیسکو مشغول فیلمبرداری فیلم جدیدش است كه از زندگی هروی میلک اقتباس شده و با آقای نلسن درباره تولید فیلم‌های اولیه‌اش، استفاده مستمر از لوکیشن پورتلند، مزایای فیلمسازی ارزان و استفاده از نوجوان در فیلم‌های اخیرش گفت‌وگو کرده است.

چه شد که رمان «پارانوئید پارک» را برای اقتباس انتخاب کردید؟
قبل از اینکه با رمان شما آشنا شوم قرار بود فیلم دیگری را کارگردانی کنم و به دنبال فراهم کردن بودجه لازم برای تولید بودم. آن فیلم به سرانجام نرسید تا اینکه چشمم به «پارانوئید پارک» افتاد و بعد از خواندن آن با خودم گفتم ما باید این داستان را به فیلم تبدیل کنیم. فیلمنامه فیلم را به سرعت و در دو روز نوشتم. بعد از مشخص کردن بخش‌هایی از رمان که لازم‌شان داشتم آنها را به سبک فیلمنامه کنار هم نوشتم و سعی کردم با پس و پیش کردن آنها به الگوی مطلوبم برسم. از بازنویسی پرهیز کردم و علاوه بر اضافه کردن شرح صحنه، عناوینی برای صحنه‌های فیلمنامه انتخاب کردم و در نهایت با اضافه کردن دیالوگ به شکل نهایی فیلمنامه رسیدم. کارم شبیه زیراکس کردن داستان بود. جای برگه‌ها را با هم عوض می‌کردم و خودم را از شر بعضی از آنها خلاص می‌کردم.
قبل از شروع کار با دنیای اسکیت‌سواری به عنوان یک خرده‌فرهنگ آشنا بودید؟

من هم در دهه 60 یک اسکیت‌بوردسوار بوده‌ام که البته مربوط به سال‌های بسیار دور است. اما قبل از شروع کار فکر نمی‌کردم دنیای اسکیت‌سواری در سال‌های کنونی با سال‌های گذشته تفاوت کرده باشد. در سال 1978 هم درگیر فیلمی به نام «اسکیت‌بورد» بوده‌ام و بسیاری از اسکیت‌‌باز‌های آن زمان را به چشم دیده‌ام. فرهنگ اسکیت‌سواری در آمریکا مانند فرهنگ گنگستری و موج‌سواری مختص منطقه‌ای خاص است و تصور می‌کردم در داستانی که من انتخاب کرده‌ام اسکیت‌‌سواری ربط چندانی به شخصیت‌های داستان ندارد. شخصیت‌های داستان صرفا به یک مرکز اسکیت‌سواری رفت و آمد دارند که محل تجمع اسکیت‌سواران کارکشته است، در حالی که منبع الهام شخصیت‌های رمان شما افرادی غیر از این اسکیت سواران هستند.
تمهید روایی مورد نظرتان را چگونه به فیلم‌ اضافه کردید؟
در دوران راهنمایی داستان‌هایی برای خودم می‌نوشتم و مانند هر نوجوان دیگری تحت‌تاثیر سینما و نمایش‌های تلویزیونی آن دوران ایده‌های داستانگویی زیادی در سرم داشتم و حداقلی از هوش رسانه‌ای برخوردار بودم. چیزهایی که می‌نوشتم شبیه همان داستان‌های ترسناکی بود که آلفرد هیچکاک برای جوانان تعریف می‌کرد. بعدتر در سال‌های دبیرستان فیلمی ساختم درباره برادر و خواهری که چون فکر می‌کنند شهرشان جای بدی است آنجا را ترک می‌کنند. در این فیلم یک پس‌زمینه سطحی روان‌شناختی هم وجود داشت اما به لحاظ بار دراماتیک کاملا پیش پا افتاده و خام بود. آن زمان تازه به کلاس هنر رفته بودم و پایم را به کلاس آموزش درام نگذاشته بودم و حتی بلد نبودم یک صحنه معمولی را کارگردانی کنم و با سرهم‌بندی کردن کارم را پیش بردم. اما از همان زمان یاد گرفتم به کمبودهای خودم تکیه کنم و تصور و برداشت شخصی خودم از مفهوم داستان را به تصویر بکشم. اینگونه بود که بعد از مدتی وارد دورانی شدم که داستان‌هایم به معنای دقیق کلمه داستان نبودند و مانند داستان‌های جیمز جویس و ساموئل بکت از میان مولفه‌های داستانگویی تنها به یک ایده ساده و حتی یک کلمه اکتفا می‌کردند. مثلا داستان «در انتظار گودو» چیزی در حد کلمه «انتظار» است و دیگر عناصر داستانی همه هم در راستای همان مفهوم «انتظار» به داستان وارد شده‌اند. شیوه کارم در طول این سال‌ها تغییر چندانی نکرده است و در فیلم مورد بحث هم از همین طریق به سراغ ایده‌های جدید روایی رفتم.
آیا ایده محوری فیلم‌های شما یک داستان واحد است که همیشه به آن رجوع می‌کنید؟

شخصیت‌های فیلم‌های من انسان‌های تک‌افتاده‌ای هستند که در انزوا به زندگی معمولی خود مشغولند. در فیلم‌های من داستان شخصیت‌هایی را تماشا می‌کنیم که برای تبدیل شدن به سوژه داستانی لازم نیست حتما‌ قله‌ای را فتح کنند یا کار بزرگی انجام دهند.
فیلم‌های زیادی در پورتلند کارگردانی کرده‌اید و به نظر می‌آيد که این شهر یکی از عناصر مهم فیلم‌های شماست. قبل از اینکه در زمان دبیرستان به پورتلند نقل‌مکان کنید چه تصوری از آنجا داشتید؟
جاده‌های کثیف و علامت‌های ایست که در جاده‌ها نصب می‌کنند. من حتی نمی‌دانستم که در کنار آن جاده‌های کثیف یک شهر هم وجود دارد! پورتلند برای من فقط یک نام بود که فکر می‌کنم در دایره‌المعارف وردبوک به چشمم خورده بود. تصویر اولیه‌ام از پورتلند چیزی شبیه منطقه بازمن در مونتانا بود و وقتی برای اولین‌بار به آنجا رفتم با خودم گفتم:‌ «اه! یه شهر هم اینجا وجود داره».
پورتلند در همان نگاه اول چه‌جور جایی به نظرتان آمد؟
در پورتلند آن زمان «فرهنگ هیپی دهه هفتادی» حاکم بود و من هم تا حدی با آن همسو بودم.
نظرتان در مورد پورتلند این روز‌ها چیست؟

چیزهایی که وقتی برای اولین‌بار وارد پورتلند شدم برایم جذاب بودند هنوز هم جذابیت‌شان را حفظ کرده‌اند. پورتلند نه آنقدر کوچک است که مردمش از آنجا به شهرهای بزرگ‌تر نقل‌مکان کنند و نه آنقدر بزرگ است که مردم شهرهای دیگر هوس کنند به آنجا بیایند. پورتلند با گذشت هر 10 سال خاصیت جهان‌وطنی بیشتری پیدا می‌کند و هنوز هم یک شهر مرزی است که توانسته فضای سابق خود را حفظ کند. پورتلند حتی با وجود مردمی که از شهرهای دیگر به آنجا آمده‌اند، مانند آیداهدو، موجودیت شهرک‌مانند خود را حفظ کرده است و بومیانش هنوز هم در همانجا به دنیا می‌آیند و در همانجا هم می‌میرند.
آیا آب و هوای گرفته و یكنواخت آنجا در حس و حال آثار شما تاثیر گذاشته است؟ به نظر من موزیسینی همچون الیوت اسمیت و داستان‌نویسی همچون ریموند کارور که هر دو از این فضا برخاسته‌اند از تاثیر آب و هوا در امان نمانده‌اند و متاثر از این فضا نوعی دلتنگی و اندوه درونی در آثارشان به وجود آمده است.

به نظر من اما تیرگی یا روشنی آثار آنها از نقطه‌نظرشان به زندگی نشأت گرفته است و نمی‌توان ملال موجود در آثارشان را به آب و هوای پورتلند ربط داد. من حتی فکر نمی‌کنم آهنگ‌های الیوت اسمیت لحنی غم‌انگیز داشته باشند و به نظرم آثار کورت کابین رویکرد به مراتب تیره‌تری دارد. زمانی که مشغول فیلم «واپسین روزها» بودم متوجه شدم آهنگ‌های کورت کابین و الیوت اسمیت واقعا صدایی شبیه اره برقی و افتادن درخت می‌دهند. نمی‌دانم تصادفی بوده است یا نه اما هر دوی آنها ساکن یک شهرک چوب‌بری بوده‌اند و شاید به همین دلیل از چنین صداهایی در آهنگ‌های خود استفاده کرده‌اند.
«فیل» و «پارانوئید پارک» دو فیلم از فیلم‌های شما هستند که داستان‌شان حول محور شخصیت‌های نوجوان دور می‌زند. آیا گرایش خاصی به نوجوان دارید؟ کلا نظرتان نسبت به نوجوانان این روزها چیست؟

همه نوجوانان فیلم‌های من نوجوانانی واقعی و از اهالی پورتلند بوده‌اند. در مورد نوجوانان هم معتقدم آنها همیشه چیز جدیدی در چنته دارند. اگر در موقعیت کنونی نکته جدیدی در رفتار آنها ببینید و درک کنید دو سال بعد باز هم با نکات جدیدی مواجه خواهید شد. نوجوانان این روز‌ها نسل جدیدی هستند که تازه وارد گود شده‌اند. به نظر من این نسل به راحتی با نسل‌های دیگر ارتباط برقرار می‌کند.
در آغاز کارتان از افراد مشخصی تاثیر پذیرفتید؟

کوبریک الگوی خوبی برای من بود. خودمختاری کوبریک را هرگز تجربه نکرده بودم اما همواره می‌خواستم به طریقی آن را به دست بیاورم. وی رابطه خوبی با استودیوی برادران وارنر به هم زده بود و کلاس کاری بالا و منحصر به فردی داشت.
فیلم‌های اخیر شما نشان می‌دهند که به عوامل محدود و فیلمسازی مینی‌مال علاقه دارید ...
از همان زمان شروع فیلمسازی‌ام چندان به رعایت قواعد و قوانین پایبند نبودم. هر فیلمسازی شیوه مختص به خود دارد و من هم ترجیح می‌دهم به سراغ پروژه‌های ارزان‌قیمت بروم. اگر بتوانم برای تولید فیلمی مثلا 3 میلیون از تهیه‌کننده پول بگیرم معامله خوبی ترتیب داده‌ام، چرا که وقتی تهیه‌کننده پول کمی سرمایه‌گذاری می‌کند انتظارات زیادی از من ندارد. در حالی که اگر به جای 3 میلیون به دنبال 30 میلیون باشم انتظارات تهیه‌کننده‌ها هم زیاد می‌شود و پای ستاره‌های بازیگری و پشتیبان‌های مالی به میان می‌آید. تنها اشکال فیلم‌های کم‌هزینه این است که چون استودیو‌ها پول کمی خرج آن فیلم‌ها کرده‌اند چندان تمایل ندارند آنها را به صورت گسترده اکران کنند و سرمایه خود را به خطر بیندازند. البته به راحتی می‌توان بی‌خیال این اشکال شد چون فیلم‌ها به تنهایی می‌توانند گلیم خود را از آب بیرون بکشند و با تبلیغات دهان به دهان هم دیده می‌شوند و خرج خودشان را در می‌آورند.
منبع: نیویورک‌تایمز

------------------------------------------------

 

«پارانوئید پارک» از نگاه هالیوود ریپورتر

فیلمی برای همه جشنواره‌ها

 

كرك هانیكات: گاس ون سنت در «پارانوئید پارک» هم مانند فیلم «فیل» یکبار دیگر به جهان بچه‌مدرسه‌ای‌ها وارد شده است تا حرف‌های سابقش را این‌بار با شدت و حدت بیشتری به تصویر بکشد و تاكید کند که جوانان تازه‌بالغ فیلم‌هایش با چه سرعتی فکر می‌کنند، صحبت می‌کنند و البته عمل می‌کنند. «فیل» با تاكید بر پس‌زمینه‌ای سیاسی اجتماعی درباره خشونت موجود در مدارس آمریکا و آزادی حمل سلاح، تماشاگران و منتقدان را به دو دسته موافق و مخالف تقسیم کرده بود. «پارانوئید پارک» اما نسبت به «فیل» رویکرد وسیع‌تری نسبت به موضوع مورد بحث خود دارد و با تاكید ویژه بر جاذبه‌های جزئیات به‌ظاهر پیش پاافتاده زندگی نوجوان فیلم و بحرانی که گریبانگیر وی می‌شود‌، می‌تواند تماشاگران و منتقدان بیشتری را راضی نگه‌دارد. به همین دلیل است که معتقدم گاس ون سنت در این فیلم با به‌کارگیری جادوی موجود در آثار اولیه‌اش و ادامه راه فیلم‌هایی همچون «شب بد / Mala Noche» و «کابوی دراگ‌استور»، یکی از بهترین فیلم‌های خود را کارگردانی کرده است.

عوامل تولید این فیلم مانند عوامل تولید فیلم‌های اخیر ون سنت اکثرا غیرحرفه‌ای هستند و اگر فردی حرفه‌ای‌ هم میان آنها وجود داشته باشد ون سنت دست او را کاملا باز گذاشته است تا مانند کریستوفر دویلِ بااستعداد دوربینش را رها از هر قید و بندی به حرکت وادارد و حتی برای نزدیک شدن به احساسات و احوال بچه‌‌مدرسه‌ای‌ها و اسکیت‌بوردسواران، از فیلمبرداری 8 میلیمتری هم در کنار فیلمبرداری 35 میلیمتری استفاده کند. «پارانوئید پارک» از آن فیلم‌هایی است که می‌تواند در هر جشنواره‌ای که تهیه‌کنندگانش بخواهند شرکت کند و باید اکران گسترده‌ای به‌خصوص در اروپا و آمریکای شمالی داشته باشد.
ون سنت در فیلمنامه خود که از رمانی به قلم بلیک نلسون مقیم پورتلند اقتباس شده است، با هوشمندی هر چه تمام‌تر داستان پسر نوجوانی را به‌صورت غیرخطی تعریف می‌کند که نمی‌خواهد به خاطر یک کار غیرعمدی زندگی آینده‌اش را از دست بدهد. پسری که به پیشنهاد دوستش تصمیم می‌گیرد برای گریز از نگرانی‌ها و تشویش‌های ذهنی‌اش آنها را روی کاغذ بیاورد و همین تمهید باعث می‌شود داستان فیلم علاوه بر به‌هم ریختگی، از تصویری به تصویر دیگر سُر بخورد و از گفت‌و‌گو‌های توضیح‌دهنده و صحنه‌های منقطع دور بماند و شبیه به یک روایت سیال ذهن شود که آرام‌آرام ذهن تماشاگران را تسخیر می‌کند.
صحنه‌های فیلم بدون واسطه‌ احوال درونی الکس را به تماشاگران منتقل می‌کند تا آنها بتوانند نتیجه یک خانواده ازهم‌گسیخته را به چشم خود ببینند و با احساسات ستیزه‌جویانه فرزندان این نوع خانواده‌ها آشنا شوند. جالب است که خود الکس در جایی از فیلم می‌گوید مشکلاتی که وی با آنها دست و پنجه نرم می‌کند در مقایسه با مشکلات کودکان جنگ‌زده عراقی و کودکان گرسنه آفریقایی مشکلات کوچکی هستند و اصلا به حساب نمی‌آیند! درست است که الکس در فیلم ناخواسته باعث مرگ یک مامور حفاظتی پیر روی ریل راه‌آهن شده است اما نمی‌توان از این نکته غافل ماند که اگر پدر و مادر الکس کنار هم زندگی می‌کردند شاید وی کسانی را برای درددل پیدا می‌کرد و گرفتار وضعیتی نمی‌شد که مانند آنچه در فیلم می‌بینیم با دوستان نزدیک خود هم احساس بیگانگی و غربت کند.
ون سنت با پرهیز از فیلمبرداری به‌صورت واید‌اسکرین از کادر به‌اصطلاح آکادمی با اندازه 1:33 استفاده کرده است که در نتیجه آن صحنه‌های فیلمش برای مخاطبان امروزی کمی بیش از حد کلاستروفروبیک (ترس از مکان‌های بسته) شده‌اند. در کادر آکادمی تصور می‌شود فضای پیرامونی الکس وی را تحت‌فشار قرار داده است و با شروع هر روز بار جدیدی بر شانه‌هایش اضافه می‌شود.
ون سنت در فیلم‌های اخیرش با دقت تمام-دقتی که برای برخی از تماشاگران کلافه‌کننده است- سعی کرده از قضاوت فرار کند و از توصیف وقایع فراتر نرود. در فیلم‌های اخیر ون سنت چه آنجا که یک شخصیت شیدا
افسرده به تصویر کشیده می‌شود، چه آنجا که داستان یک ستاره راک معتاد در آخرین روزهای قبل از خودکشی‌اش تعریف می‌شود و چه آنجا که چند بچه دبیرستانی مدرسه را به گلوله می‌بندند، هرگز قضاوتی به تماشاگر تحمیل نمی‌شود. در «پارانوئید پارک» هم مشابه فیلم‌های قبلی ون سنت تماشاگر تنها در معرض وقایع قرار می‌گیرد تا بتواند به راحتی با شخصیت الکس آشفته‌حال همذات‌پنداری کند و شاهد باشد چطور بزرگسالان ناآگاهانه وی را به جهان خود راه نمی‌دهند و رفقایش چقدر انسان‌های ناامید‌کننده‌ای از کار درمی‌آيند. ون سنت که تدوین فیلم را هم خودش برعهده داشته است با کنار هم قرار دادن تک‌لحظه‌های احساسی فیلم توانسته تماشاگر را به عمق شخصیت الکس نزدیک کند که همین نکته می‌تواند ضامن موفقیت «پارانوئید پارک» در اکران عمومی شود.

 

 

 

سطح بالا و بی‌روح

تاد مک‌کارتی: گاس ون سنت در فیلم «پارانوئید پارک» یکبار دیگر به مصاف موقعیتی سهل و ممتنع رفته است تا سیمای سوبژکتیو نوجوانی را به تصویر بکشد که سعی می‌کند مرگی را که سهوا باعث آن شده است انکار کند و خود را از مهلکه‌ پیش‌رویش برهاند. ون سنت در مقام کارگردان این فیلم با استفاده بی‌نقص از تصویر، صدا و زمان فیلمی دیگر به مجموعه فیلم‌های خود درباره نوجوانان سرکش و آشفته افزوده است. «پارانوئید پارک» در کنار فیلم‌های «جری»،‌ «فیل» و «واپسین روز‌ها» در یک مسیر زیباشناسانه گام برمی‌دارد تا مانند آنها یک اثر هنری سطح بالا اما بی‌روح باشد که به مذاق طرفداران دوآتشه ون سنت خوش می‌‌آيد اما هر کسی که مانند نوجوانان شخصیت اول فیلم به دنبال رضایت‌های قراردادی و قاعده‌مند باشد را به حال خود رها می‌کند. «پارانوئید پارک» از آن فیلم‌هایی است که با سرمایه فرانسوی تولید شده است و داستان خود را از رمانی به قلم بلیک نلسون اقتباس کرده است. جالب است که بلیک نلسون هم در پورتلند و جایی که گاس ون سنت زندگی و کار می‌کند، بزرگ شده است. داستان رمان نلسون و فیلم ون سنت درباره «نوجوانان ناراضی» پورتلندی است که به اسکیت‌بوردسواری بیش از هر چیز علاقه دارند و محور اصلی داستان، که متاثر از روایت غیرخطی سر و شکلی ازهم گسیخته پیدا کرده است، به ماجرای الکس (گیب نوینز) می‌پردازد که یک نوجوان 16 ساله خوش‌چهره با موهای پرپشت است. الکس در این فیلم از آن نوجوانانی است که دفتر خاطرات روزانه دارد و چون تصور می‌کند در اسکیت‌بوردسواری مهارت چندانی ندارد تماشای دیگران را به مشارکت خودش ترجیح می‌دهد. بعد از اینکه مامور حفاظتی سهوا به دست الکس در پارك به قتل می‌رسد یک کارآگاه مامور می‌شود راز قتل آن مامور را فاش کند. کارآگاه در مسیر تحقیقات خود به سراغ الکس می‌رود تا نه‌ به‌عنوان مظنون بلکه به عنوان مطلع سوالاتی از وی بپرسد اما کل جامعه اسکیت‌بوردسواران تصور می‌کنند که الکس محجوب و مودب حتما در قضیه قتل نقشی دارد و به همین دلیل مشکلاتی برای وی پیش می‌آورند. فیلم از اینجا به بعد با تاکید بی‌مورد بر ویژگی‌های شخصیت الکس زمان را می‌کشد و با فاصله گرفتن از مسئله قتل به مسائل معمولی و پیش پا افتاده‌ای مثل دوستی الکس با چند نفر و کمک وی به پدر و مادرش که از هم طلاق گرفته‌اند از اصل موضوع دور می‌شود و پرداختن به احساس گناه وی را تا پایان فیلم به تعویق می‌اندازد. فیلم در کنار بررسی ابعاد تصادفی بودن مرگ مامور، از نقطه‌‌نظر انتقادی تند و گزنده‌اش به بی‌میلی مفرط نوجوانان نسبت به مسوولیت‌پذیری در قبال موقعیت‌های خطیر می‌پردازد و رویکرد آنها در روبه‌رو نشدن با مسائل اخلاقی سوای مسائل قانونی را به چالش می‌کشد. فیلم در همین راستا برای ورود به جزئیات پرسونای الکس از موسیقی نامتعارف و نورپردازی زیبای امپرسیونیستی در‌ تصاویر اغلب متحرک خود استفاده کرده است که بعید می‌دانم ون سنت آنها را عامدانه در فیلم خود به کار گرفته باشد!‌ با استفاده از همین ابزارها و ابزارهای مشابه است که فیلم تلاش می‌کند حس بیزاری الکس از چیزهای اطرافش و «سندرم پرهیز»ی که به آن گرفتار است و ترس از نتایج کارهایش را به تماشاگر گوشزد کند. در «پارانوئید پارک» متاثر از سبک ون سنت در فیلمسازی بسیاری از ابعاد بالقوه داستانی نادیده گرفته شده‌اند و به همین دلیل اثر نهایی خالی از عناصری است که تماشاگران معمولا‌ از یک فیلم سینمایی انتظار دارند (مثلا داستان فیلم با یک درام،‌ هیجان، کشمکش یا حتی یک جرقه آغاز نمی‌شود). در چنین وضعیتی است که تماشاگران اصل موضوع را فراموش می‌کنند و به جای لذت بردن از موقعیت‌های داستانی فیلم، به جلوه‌های دوست‌داشتنی فیلمبرداری کریستوفر دویل که جنبه عینی‌تری نسبت به داستان دارند توجه می‌کنند یا اینکه از کولاژ موسیقایی موجود در موسیقی متن فیلم لذت می‌برند. در موسیقی متن فیلم رگه‌هایی از آثار نینو روتا که آهنگساز قابل اعتماد فلینی بوده است، وجود دارد و می‌توان رد پای تم‌های موسیقایی فیلم‌هایی مثل «جولیتای ارواح» و «آمارکورد» را در موسیقی متن فیلم پیدا کرد که در کنار بی‌حس و حالی شخصیت الکس تضاد احساسی تاثیرگذاری خلق کرده‌‌اند. هر زمان که الکس از نقطه‌ای در داستان به نقطه‌ای دیگر نقل مکان می‌کند، موسیقی کلاسیک و صدای صحنه به خوبی در هم برش می‌خورند و ترکیب جالبی را به وجود می‌آورند. در واقع در یک فیلم مستقل در حد و اندازه‌ «پارانوئید پارک» همین عناصر هنری از جنس سبک بصری و استفاده خاص از موسیقی هستند که به وجوه مهم فیلم تبدیل می‌شوند و توجه ما را به خود جلب می‌کنند و نه چیز دیگر!

منبع: ورایتی

=======================================

 

 

 

 روزنامه كارگزاران  شماره 452 ، دوشنبه،20 اسفند ، 1386 ، صفحه 11

فیلم‌های ماقبل تاریخی

ساسان گلفر sasangolfar@yahoo.com: اگر یكی، دو فیلم جشنواره‌ای و كودك و نوجوان این هفته را كنار بگذاریم، بقیه همه در دوره‌های گذشته تاریخی می‌گذرند و وقایع آنها بین چنددهه تا چندهزاره گذشته اتفاق می‌افتد. از فیلم‌های دیگری كه این هفته اكران شده‌اند و مجال معرفی آنها در این ستون نبود، می‌توان به فیلم هنگ‌كنگی علمی- تخیلیCJ7، كمدی «همه می‌خواهند ایتالیایی باشند» و دو مستند «گروه راك ‌دخترها» و «نبرد برای زندگی» اشاره كرد.

پارانویید پارک Paranoid park
تازه‌ترین اثر گاس‌ ون سنت، 10 ‌ماه پس از نمایش در جشنواره كن و گرفتن جایزه ویژه شصتمین سالگرد برگزاری این جشنواره، در سطح وسیع اكران شده است. این فیلم درام محصول مشترك فرانسه و آمریكا و فیلمنامه آن، نوشته گاس ون سنت، اقتباس از رمان بلیك نلسون است. وقایع فیلم در پرتلند ایالت اورگن می‌گذرد؛ یك پسر نوجوان اسكیت‌باز به نام الكس (گیب‌نویس) همراه با دوستی كه كمی از او بزرگسال‌تر است نگهبان یك پارك تفریحات را تصادفا به قتل می‌رساند. الكس سعی می‌كند مدارك جرم، از جمله اسكیت‌بوردی كه با آن نگهبان را زده، از بین ببرد اما اسكیت‌بورد او را به این سادگی نمی‌توان از بین برد. تیلور مامسن و اسكات پاتریك گرین بازیگران دیگر این فیلم 80 دقیقه‌ای با درجه‌بندی R هستند كه با بودجه 15 میلیون دلار ساخته شده است
10 هزار سال قبل از میلاد مسیح (ع) 10,000
BC
این درام پرماجرای رولاند امریش (كارگردان «میهن‌پرست») در دوران ماقبل تاریخ می‌گذرد. امریش كه احساس می‌كرد تماشاگران بازیگرهای مشهور را در نقش انسان‌های ماقبل تاریخی نمی‌پذیرند، استیون استریت، كامیلا بل و كلیف كورتیس را در نقش‌های اصلی گمارده است و تنها نام آشنا در میان بازیگران فیلم، عمر شریف است. در این فیلم 109 دقیقه‌ای یك شكارچی ماموت عضو قبیله شكارچی- خوراك‌جو در 10 هزار سال قبل از میلاد مسیح(ع) پا به سرزمینی ناشناخته می‌گذارد تا مردم قبیله‌اش را از انقراض نجات دهد و در آنجا با تمدنی فراموش شده روبه‌رو می‌شود و با ببرهای خنجردندان، ماموت‌ها و چندین جانور خطرناك دیگر درگیر می‌شود. فیلم محصول مشترك آمریكا و نیوزیلند است و در لوكیشن‌های آفریقای جنوبی و نامیبیا فیلمبرداری شده است. شركت برادران وارنر و سونی پیكچرز اینترتیمنت این اثر 75 میلیون دلاری را تولید كرده‌اند.
فرشتگان برفی
Snow Angles
درامی شخصیت‌محور درباره از دست رفتن معصومیت كه زندگی قهرمانان آن، یك نوجوان، دایه پیر او و شوهرش كه رهایش كرده و دختر این زوج در یك شهر كوچك با هم پیوند می‌یابد. فیلمنامه این فیلم 106 دقیقه‌ای را دیوید گوردون گرین براساس رمانی از استوارت اونان نوشته و خودش آن را كارگردانی كرده است. كیت بكینسل، سام راكول، دبورا آلن، مایكل آنگارانو و ژانتا آرنت بازیگران فیلم «فرشتگان برفی» هستند كه نامزد جایزه بزرگ هیات داوران جشنواره ساندنس در رشته مسابقه دراماتیك شده است. «فرشتگان برفی» محصول آمریكاست و در لوكیشن‌های هالیفاكس كانادا فیلمبرداری شده است.
كار بانك
The Bank Job
داستان واقعی سرقت یك بانك در خیابان بیكر لندن در سال 1971 كه چون هیچ‌كدام از عاملان آن دستگیر نشدند و پول‌های مسروقه پیدا نشد به دستور دولت انگلستان تاكنون بازگو نشده و اكنون دستمایه فیلم تازه راجر دانلدسون (كارگردان «سریع‌ترین سرخپوست جهان») قرار گرفته است. تری (جیسون استاتهام) یك معامله‌گر اتومبیل است كه بعد از آشنایی با یك مدل لباس (سافرون باروز) فرصتی برای سرقت میلیون‌ها پوند پول نقد و جواهرات پیدا می‌كند اما او و همدستانش نمی‌دانند كه صندوق‌های مسروقه حاوی رازهای كثیف گروه‌های زیرزمینی لندن هستند كه یك سر آن به دولتمردان و خاندان سلطنتی می‌رسد. این فیلم محصول انگلستان و زمان آن 112 دقیقه است.
سفر جاده‌ای كالج
College Road Trip
این كمدی شركت والت دیزنی اولین فیلم با بازی مارتین لارنس است كه درجه‌بندی
G می‌گیرد و تماشای آن برای همه سنین بدون اشكال است. ریون سیمونه در «سفر جاده‌ای كالج» نقش نوجوانی علاقه‌مند به كالج رفتن را دارد كه همراه با پدرش (مارتین لارنس) كه افسر پلیس است به كالج‌های متعددی سفر می‌كند. این فیلم كه راجر كامبل آن را كارگردانی كرده از مجموعه تلویزیونی «چنین است ریون» شركت دیزنی گرفته شده است و نویسندگان آن مجموعه فیلمنامه‌اش را نوشته‌اند.
خانم پتیگرو یك روز زندگی می‌كند
Miss Pettigrew Lives for a Day
رمانی كه خانم وینفرد واتسون، نویسنده انگلیسی، در سال 1938 نوشت، 70 سال بعد به منبع اقتباس فیلمی به همین نام، محصول انگلستان، به كارگردانی بهارات نالاری قرار گرفته است. در این فیلم، فرانسیس مك‌دورماند در نقش خانم پتیگرو، زن بیكار میانسالی است كه با تقلب خودش را منشی یك دختر آمریكایی كه سودای ستاره سینما شدن در سر می‌پرورد (ایمی آدامز)، جا می‌زند و ضمن وقایعی كه در مدت 24 ساعت اتفاق می‌افتد، زندگی هر دو آنها دستخوش تغییر می‌شود. این كمدی رمانتیك با بودجه 60 میلیون دلار ساخته شده و زمان آن 92 دقیقه است.
زندگی متاهلی
Married life
درامی جنایی با مایه‌های رومنس كه از رمان سال 1953 جان بیرمنگهام اقتباس شده داستانی را روایت می‌كند كه سال 1949 در یك شهر سواحل اقیانوس آرام آمریكا اتفاق افتاده است. مرد متاهلی كه قصد دارد از همسرش جدا شود تا زندگی تازه‌ای را آغاز كند چون طلاق را مایه سرشكستگی می‌بیند تصمیم می‌گیرد او را به قتل برساند. كریس كوپر، پاتریشیا كلاركسون، پیرس برازنان و ریچل مك‌آدامز نقش‌آفرینان این فیلم 90 دقیقه‌ای به كارگردانی آیرا ساچز هستند. «زندگی متاهلی» محصول آمریكاست و با بودجه 12 میلیون دلار در لوكیشن‌های بریتیش كلمبیا كانادا، تولید شده است.