تبليغاتX
تازه های جهان سینما - پاريس دوستت دارم / Paris, je t'aime
معرفی فیلم های روز سینمای جهان

 

روزنامه اعتماد      دوشنبه، 21 خرداد 1386 - شماره 1414   صفحه 10

 

يادداشتي بر فيلم پاريس دوستت دارم

 

پاريس از آن ما است

 

محمد باغباني

تاريخ سينما و بعضاً فستيوال هاي معتبر، گاه شاهد حضور فيلم هايي هستند که چندين کارگردان سرشناس با در نظر گرفتن موضوع و مضموني واحد (و البته با توجه به جنس و لحن سفارش) آنها را ساخته اند .Ro.Go.Pa.G (بياييم شست وشوي مغزي شويم 1963)، زيبا ترين کلاهبرداران دنيا(1964)، لومير و شرکا (1995) و ده دقيقه پيرتر (2002) از اين دسته فيلم ها به حساب مي آيند. فيلم پاريس دوستت دارم به عنوان يکي از آخرين آثار سينمايي از اين نوع سال گذشته در بخش نوعي نگاه در فستيوال کن به نمايش درآمد. باني و در حقيقت تهيه کننده اين فيلم آقاي امانوئل بن بيهي است که سفارش دهنده اصلي فيلم به حساب مي آيد و احتمالاً از او فيلم هاي «نيويورک دوستت دارم» و «شانگهاي دوستت دارم» را نيز به زودي خواهيم ديد. در فيلم پاريس دوستت دارم، قرار بر اين بوده که بيست کارگردان و هر کدام به مدت پنج دقيقه (حداکثر) روايت خود از شهر پاريس (به قول خودشان شهر عشق) را به نمايش بگذارند که در نهايت 18 فيلم کوتاه (در مجموع120 دقيقه) ساخته شد و به نمايش هم درآمد. رافائل نجاري (کارگردان فرانسوي که امسال هم در کن با فيلم «تهيليم» حضور داشت) و کريستوفر بو (کارگردان جوان دانمارکي) نتوانستند اپيزودهاي خود را به موقع کامل کنند و در اختيار گروه توليد فيلم قرار دهند. برادران کوئن، والتر سالس، آلفونسو کوارون، گاس ون سنت، تام تيکور، کريستوفر دويل، اوليور آساياس و سيلوين شومه از سرشناس ترين کارگردانان اين مجموعه به حساب مي آيند. نکته بسيار مهم و قابل توجه در مورد اين فيلم، به خصوص به هنگام تماشا و احتمالاً قضاوت هاي بعد از آن، اين است که به هيچ وجه قرار نبوده مجموعه را به عنوان چند فيلم مستقل بشناسيم و مثلاً با توجه به موضوع پاريس و عشق آنها را مورد ارزيابي قرار دهيم بلکه سه اصل يا دستورالعمل براي اين مجموعه وجود دارد. اول اينکه هر فيلم با آخرين نماي فيلم قبلي آغاز مي شود و با اولين نما از فيلم بعدي به پايان مي رسد و در واقع هر فيلم بايد بيان عاطفي و جادويي فيلم قبلي را ادامه دهد و به نوعي دربر داشته باشد. دوم اينکه هر فيلم مي بايست مخاطب را براي شروع فيلم بعدي و فضاي جديدش آماده کند و در نهايت فيلم ها مي بايست اتمسفري اصيل و کاملاً مرتبط را به وجود آورند. در واقع مجموع اينها بايد سبب شود که مخاطب از فيلمي به فيلم ديگر و از اپيزودي به اپيزود ديگر به راحتي بلغزد و اين حس را داشته باشد که با يک فيلم واحد با يک روايت غيرخطي و مجزا مواجه است. البته اين ايراد را مي شود به فيلم گرفت که چندان واضح و ملموس اين را به مخاطب القا نمي کند و تنها در پايان فيلم است که ما شاهد ترکيب اپيزودها هستيم و به نوعي متوجه مي شويم که کل مجموعه در يک روز و در همسايگي هم اتفاق افتاده و اين براي مخاطبي که تا آن لحظه فيلم را جدي دنبال کرده آشکار خواهد شد. بهتر مي بود اگر به نوعي در طول فيلم هم اشاراتي در اين باب وجود مي داشت. توجه به اين نکته که اينجا پاريس است و قرار نيست اين لزوماً در فيلم هم مشخص شود يا اطلاعاتي در اين باره داده شود هم از اهميت ويژه يي برخوردار است. چنانچه در اپيزود گاس ون سنت به هيچ وجه و به طور مشخص مطرح نمي شود که اينجا پاريس است. خيلي هم به پاريس مربوط نمي شود يعني مي تواند هر جايي باشد. در اين اپيزود گاس ون سنت تحت تاثير فيلم «آخرين روزها» و با يک کارگرداني به نسبت مشابه شکل گرفتن يک رابطه دوستي را نشان مي دهد. نگرش کلي و سبک کاري فيلمسازان در ارتباط برقرار کردن با اين مجموعه مي تواند بسيار موثر باشد. مثلاً برادران کوئن همان نگاه اصيل امريکايي و ضدروشنفکري روشنفکرانه خود را نسبت به پاريس ابراز کرده اند. استيو بوشمي توريست در پاريس به سرمي برد و اتفاق ها و بلاهايي که بر سر او مي آيند کاملاً مخالف آن چيزهايي است که او درباره پاريس خوانده و شنيده. طنز تلخ و نگاه نقادانه برادران کوئن يکي از بهترين اپيزودهاي اين مجموعه است. والتر سالس هم به عنوان يکي از نماينده هاي سينماي سوم، همان نگاه طبقاتي و تلخ موسوم به اين سينما را در قالب اثري کاملاً اجتماعي بيان کرده است. مادري که احتمالاً به علت تنگدستي و نياز مادي مجبور است نوزاد خود را به مهدکودک بسپارد و مسافت طولاني را طي کند تا از نوزاد يک خانواده مرفه نگهداري کند. سالس در توضيح و تشريح يک شهر مدرن و امروزي مانند پاريس در چنين جهاني کاملاً موفق است. جالب است بدانيد اين مجموعه نسبتاً مفرح به خاطر نمايش استفاده از مواد مخدر در اپيزود ساخته آساياس داراي درجه بندي R است؛ اپيزودي که يک سرخوردگي عاطفي را بيان مي کند و آن طرف سکه را نيز نمايش مي دهد. در نهايت به عنوان يکي از بهترين اپيزودها بايد به ساخته تام تيکور اشاره کرد. شکل گيري و از بين رفتن يک رابطه با ريتمي تند و خيره کننده به همراه موسيقي بي نظير و ساخته خود تيکور به موازات يک نريشن کاملاً ذهني حس و حال ناب و خاصي را توليد مي کند. اين مجموعه فيلم ها هر عيبي داشته باشند اين حسن را دارند که عيار و ظرفيت بالاي فيلمسازان را مشخص مي کنند و در مرحله بعد کارگردان خوب را از فيلمساز خوب کاملاً مجزا مي سازند و اينکه در نهايت کدام يک براي فيلم کوتاهش زمان و انرژي بيشتري صرف کرده است. پاريس دوستت دارم بيشتر از هر چيزي فيلمي است درباره کارگرداناني که بايد بشناسيم و سينماي شان را دوست داشته باشيم. در واقع با فلسفه اين شناخت طرفيم.

 

===========================

 

روزنامه اعتماد  دوشنبه، 19 آذر 1386 - شماره 1561       صفحه 10

نگاهي به فيلم «پاريس، دوستت دارم»

 

تنهايي در جنگل غم انگيز پاريس

 

سعيد خاموش

در حالي که بسياري از فيلم ها حتي ارزش يک بار ديدن هم ندارند، «پاريس، دوستت دارم» را يک بار راحت مي بيني و از آن بدت هم نمي آيد. (به قول نويسنده ورايتي «کمي بهتر از متوسط» است) چند تايي از اپيزودهايش خيلي هم خوب اند. ولي مشکل وقتي پيش مي آيد که براي بار دوم آن را مي بيني و درباره اش تامل مي کني. آن وقت است که تازه متوجه مي شوي عجب فيلم غم انگيز و مايوس کننده يي است. آشکارا، حال دنيا خيلي خراب است که حتي فيلمي در تبليغ يا ستايش شهري چون پاريس، مضمونش تنهايي و عشق هاي سرراهي و بي وفايي و مرگ است. ياد وايلدر مي افتي و «ايرماي شيرين »اش. همان سه دقيقه ابتداي فيلم (تصاويري صبحگاهي از نقاط مختلف پاريس، که حتماً هنوز مثل پنجاه، شصت سال پيش قشنگ اند و همان طور عيناً سر جايشان) که چقدر تو را در رويا فرو مي برد و به فيلم هاي کوتاه گدار فکر مي کني؛ «همه پسرها پاتريک ناميده مي شوند» (1957) و «شارلوت و نامزدش» (1958) و فيلم هاي کلود سوته، که هيچ کس مثل او تصويري اصيل تر از پاريس ارائه نداده و حس و حال و فضاي خانه ها و کافه هاي پاريسي را بهتر درنياورده. و بعد اريک رومر، که به همان ترتيب، اگر از تنهايي و عشق حرف مي زند و پارک مونسويا لوکزامبورگ را نشان مي دهد، چه دلچسب اين کار را مي کند. يا وقتي پاريس ماه آگوست را در «اشعه سبز» نشان مي دهد، واقعاً خالي شدن شهر از سکنه اش را در آن ماه و استيصال قهرمانش را براي يافتن جايي که تعطيلاتش را بگذراند، حس مي کني. ولي حالا، 18 سينماگر فرانسوي و غيرفرانسوي، 18 فيلم کوتاه تحت عنوان «پاريس، دوستت دارم» ساخته اند و تو از خودت مي پرسي که از اين 18 اپيزود، چندتاشان واقعاً حس و حال آن شهر را به تو منتقل مي کنند و داستان شان بايد فقط در پاريس اتفاق مي افتاده است؟ (اگر از من مي پرسيد، مي گويم فقط چند تا، از جمله اپيزود برادران کوئن و اپيزود وس کريون، که به اعتقاد من، بهترين اپيزودهاي فيلم هم هستند.)

توجه داشته باشيد که عنوان فيلم را «پاريس، دوستت دارم» گذاشته اند. ولي پاريسي که شخصيت هاي اين فيلم يا سازنده هاي اکثر اين اپيزودها دوست دارند، مکان شاد و اميدوارکننده يي نيست. بخش اعظم اپيزودها غم انگيزند و با آن شعار پوسترهاي تبليغاتي / توريستي («پاريس، شهر عشق» و «پاريس، شهر نورها») جور درنمي آيد، اپيزود مونمارتر، تنهايي و بعد ظاهراً عشقي سرراهي را - که راستش معلوم نيست واقعاً هم «عشق» باشد - توصيف کرده. اپيزود گوريندر چادها، تعصب و نژادپرستي و بعد باز ظاهراً، عشق را. اپيزود والتر سالس و دانيلا توماس، حکايت يک زن مهاجر برزيلي بي بضاعت حومه نشين است که بچه کوچک خود را اجباراً وامي گذارد و براي امرارمعاش، از بچه آدم هاي پولدار بخش 16 پاريس مراقبت مي کند. اپيزود «باستيي» (ايزابل کواکسه) بي وفايي شوهر و بعد ترحم و رقت قلب و در نهايت آشفتگي مرد را پس از با خبر شدن از سرطان و مرگ قريب الوقوع همسرش نشان مي دهد. اپيزود نوبوهيرو سووا، حکايت مادري (ژوليت بينوش) است که مرگ پسر کوچکش را باور ندارد. اپيزود آلفونسو کوآرون - که مثل چندتايي از اپيزودها در شب مي گذرد و اتفاقاً آنچنان هم پاريس را «شهر نورها» توصيف نمي کند - باز به تنهايي و استيصال مردي غريبه اشاره دارد. اپيزود اليور اشميتس - فيلمساز اهل آفريقاي جنوبي - درباره جوان سياهپوستي اهل لاگوس است که از جوان عربي چاقو مي خورد و در شرف مرگ، آرزويش قهوه خوردن با يک پزشک اورژانس، دختر سياهپوستي است که به کمکش آمده - دختري که آن جوان لاگوسي هر روز موقع جارو زدن پارکينگ محله مي ديده است.

خب، آيا اين فيلم واقعاً مي خواسته ستايشي از پاريس باشد و به هر حال تبليغي اضافي بر آن (که درآمدش از توريسم بيش از درآمد نفتي بعضي از کشورهاست) يا نکند مي خواسته تصوير کليشه يي پاريس را بشکند؟ اگر فرض کنيم سازنده هاي فيلم مي خواسته اند تصوير کليشه يي پاريس را از ذهن ما پاک کنند و ما را حتي از سفري توريستي به شهرشان بازدارند يا اگر مي خواسته اند بگويند که پاريس مثل هر شهر بزرگي در اين دنيا، جنگلي است و «تنهايي سامورايي را هيچ کس ندارد مگر پلنگي تنها در جنگلي دورافتاده»1، موفق شده اند.ياد فيلم هاي اپيزوديک ايتاليايي مي افتي - همان ها که معمولاً به سبک «کمدي ايتاليايي»، به خصوص در دهه 1960 و اوايل 1970 مي ساختند. آنها نيز غالباً مسائلي جدي و تلخ را مطرح مي کردند و اما تفاوت شان با «پاريس، دوستت دارم»، نگاه طنازانه و شوخ و غريب شان به زندگي و دنيا بود. همين نگرش شوخ و پرنيش و کنايه است که کمبودش در اينجا حس مي شود. به جز اپيزود برادران کوئن (تويي لري) - که در آن يک توريست کج خيال امريکايي را نشان داده که با همان پيش داوري ها درباره فرانسوي ها (بداخلاقي و بي ادبي شان و اينکه ظاهراً از امريکايي جماعت خوششان نمي آيد) توي ايستگاه مترو از طرف يک بچه کوچک تا آن لات مردم آزار، مورد اذيت و آزار قرار مي گيرد - خيلي از اپيزودهاي ديگر، آن نوع جهان بيني و طنز را کم دارند. در اپيزود کارتيه لاتن که مي توانست به خاطر جذابيت هاي خاص آن محله يکي از بهترين ها باشد(و تنها اپيزود فيلم است که فيلمنامه يي را کارگردان هايش ننوشته اند و خود جينا رولندز آن را امضا کرده) ملاقات شبانه يک جفت مسن امريکايي- رولندز و بن گازارا- در کافه يي نشان داده شده؛ مرد از امريکا به پاريس آمده تا طلاق نامه را به زنش (رولندز) بدهد تا امضا کند. در آن ديدار مقداري خبرهاي ناگوار رد و بدل مي کنند و بعد از هم جدا مي شوند. سپس مرد را غمگين و تنها در حال پرسه زدن در خيابان و زن را غمگين و تنها در آپارتمان شيکش مي يابيم. (البته پس از نمايش 18 اپيزود، ظاهراً چون ديده اند که فيلم زيادي غم انگيز از کار درآمده بايد به هر حال بيننده را با دل خوش به خانه فرستاد، اپيزودي اضافه شده که همه شخصيت هاي آن 18 اپيزود را مي بينيم که به هم چشمک مي زنند يا به يکديگر دست تکان مي دهند.)

پولانسکي که خودش با «مستاجر» تصويري وحشتناک از پاريس ارائه داده 35-30 سال پيش در اوج خلاقيت اش گفته بود که ابتدا جا و مکان را انتخاب مي کند و بعد داستان را در آن مکان جا مي اندازد. «مستاجر» (براساس رمان رولان توپور) فقط مي توانست در پاريس اتفاق بيفتد. «پيش از غروب» ريچارد لينک ليتر نيز جايي جز پاريس نداشت. يکي از نکات قابل توجه اين مجموعه فيلم هايي است که اتفاقاً اکثر فيلمسازهاي خارجي، ذهنيت قشنگي از پاريس نداشته اند و به جز يکي دو استثنا پاريس الهام بخش شان نبوده و اگر هم بوده- مثل تام تيکور آلماني و اپيزود «سن دني» اش- الهام بخش بدي بوده است.

يک نکته جالب ديگر اينکه عشق مورد اشاره در عنوان فيلم، شامل حال تهيه کننده هاي خود فيلم نشد؛ کلودي اوسار، دو تا از فيلم ها را از مجموعه بيرون کشيد و به همين جهت به جاي 18 تا 20 بخش (آرونديسمان) پاريس معرفي شده اند و بن بيهي، تهيه کننده ديگر فيلم که احساس مي کرد از لحاظ هنري به فيلم لطمه خورده از رفيق و شريکش شکايت کرد و سعي اش اين بود که جلوي نمايش فيلم را در جشنواره کن بگيرد، که البته موفق نشد.

پي نوشت؛---------------------------

1- نقل از فيلم «سامورايي» ژان پي ير ملويل

 

 

 

 

 

 

پاريس، دوستت دارم

 

Je tصaime،Paris

مجموعه فيلمي در 18 اپيزود به کارگرداني (از جمله) گاس ون سنت، برادران کوئن، گوريندر چادها، والتر سالس، کريستوفر دويل، ايزابل کواکسه، سيلون شومه، آلفونسو کوآرون، اليويه آساياس، اليويه اشميتس، تام تيکور، الکساندر پين، نوبوهيرو سووا. فيلمنامه همه اپيزودها توسط خود کارگردان ها نوشته شده به جز اپيزود کارتيه لاتن که جينا رولندز آن را نوشته. عوامل فني فيلم همه فرانسوي بوده اند.

تهيه کننده ها؛ کلودي اوسار، امانوئل بن بيهي.

محصول 2006 فرانسه، ليختن اشتاين، سوئيس 120 دقيقه.