روزنامه كارگزاران، شماره 637 ، پنجشنبه،23 آبان ، 1387 ، صفحه 11
سلاطین خیابان
ساسان گلفر www.cinemaglobe.blogfa.com
فیلمهای غیرانگلیسی زبان این هفته فرصت خوبی برای اكران گسترده پیدا كردهاند. از فیلمهای معرفی شده در این ستون دو فیلم هندی، یكی فرانسوی و دیگری محصول انگلستان است و اگر به آنها آثار معرفینشدهای مثل فیلم هندی «دوستی» و فیلم آلمانی «خانه زیبایان خفته» را نیز اضافه كنیم متوجه میشویم كه سهم فیلمهای آمریكایی که از فردا اکران آنها آغاز میشود به فیلم مستقل «دوكها»، یكی دو محصول مشترك و مستندی به نام «ما جادوگر هستیم» درباره طرفداران پر و پاقرص هریپاتر كه برای خود خرده فرهنگ خاصی بهوجود آوردهاند، محدود شده است.
تسكین ناچیز Quantum of Solace

«باند، جیمز باند!» مشهورترین مامور سازمان جاسوسی انگلستان به روی پرده سینما بازگشته است. بیست و دومین فیلم جیمز باند و دومین نقشآفرینی دنیل كریگ در نقش مامور 007 بعد از «كازینو رویال» (2006) كه با بودجه 230 میلیون دلار تولید شده، اكشن بیوقفهای است در زمان 106 دقیقه كه داستان آن درست یك ساعت بعد از وقایع «كازینو رویال» آغاز میشود. باند در پی علت قتل محبوبش به تشكیلاتی موسوم به «كوانتوم» میرسد و از ایتالیا تا هائیتی، بولیوی، اتریش و روسیه را زیر پا میگذارد تا نقشههای این گروه و رهبر خبیثشان برای دستیابی به منابع متنوع انرژی را خنثی كند. متیو آمالریك، الگا كوریلنكو، جما آترتون، جودی دنچ، جفری رایت و جانكارلو جانینی در این محصول مشترك آمریكا و انگلستان كه به زبانهای انگلیسی، ایتالیایی و اسپانیایی صحبت میشود، بازی میكنند. باند بیست و سوم در سال 2010 ساخته خواهد شد.
اسلومداگ میلیونر Slumdog Millionaire
فیلم منتخب تماشاگران جشنواره تورنتو 2008 به كارگردانی دنی بویل («قطار بازی»، «آفتاب») اقتباسی است از رمان پرفروشی با عنوان «سین جیم» به قلم ویكاس سواروپ كه داستان آن در زاغههای بمبئی هندوستان میگذرد. پسری كه در خیابانها بزرگ شده برای آن در مسابقهای تلویزیونی شركت میكند كه دوستش او را در تلویزیون ببیند. او برنده جایزه بزرگی میشود اما چیزی نمیگذرد كه به كلاهبرداری متهم میشود. دو پاتل، مادور میتال، فریدا پینتو، آنیل كاپور و عرفان خان در این فیلم 120 دقیقهای كه به علت خشونت و صحنههای هولناكش درجه R گرفته و بعد از نمایش در چندین جشنواره مانند تلوراید و لندن بهعنوان یكی از بختهای دریافت جایزه اسكار مطرح شده، بازی میكنند. فیلم محصول مشترك آمریكا و انگلستان و زبان گفتاری آن انگلیسی و هیندی است.
رومئو كنار جاده Roadside Romeo
این انیمیشن محصول مشترك هندوستان و آمریكا را جوگال هانسراج نوشته و كارگردانی كرده است. «رومئو كنار جاده» محصول 2008 شركت «یاش راج فیلمز» شباهتهایی به فیلم زنده «بورلی هیلز چیهواهوا» دارد. توله سگ ثروتمند و آدابدانی در خیابانهای شهر بمبئی گم میشود و گذارش به نقاطی میافتد كه هرگز تصورش را نمیكرده و با شخصیتهای ترسناك و عجیب و غریبی روبهرو میشود كه امكان دیدن آنها را تاكنون نداشته است. سیف علیخان، كارینا كاپور، جاوید جعفری، طناز ایرانی و سورش منون از جمله صداپیشگان این انیمیشن كامپیوتری هستند كه به زبان هیندی تولید شده است.
دوكها The Dukes
گروه موسیقی دو نفره «دوكها» كه در نوجوانی بسیار پرطرفدار و موفق بودهاند (چز پالیمنتری و رابرت داوی) حالا كه به میانسالی رسیدهاند باید برای بقا با چنگ و دندان بجنگند. مدیر گروه آنها (پیتر باگدانویچ) تلاش میكند به هر نحو كه شده كاری برای آنها جور كند و سرانجام كاری دست و پا میكند كه فقط مایه سرشكستگی و سرخوردگی بیشتر این دو نفر میشود اما همین شكست باعث میشود آنها خودشان را بهتر بشناسند. رابرت داوی نویسنده و كارگردان این فیلم محصول 2007 - كه در چند جشنواره كوچك قاره آمریكا جوایزی نیز برده- هست. درجهبندی فیلم PG-13 و زمان نمایش آن 96 دقیقه است.
قصه كریسمس (A Christmas Tale (Un conte de Noel
نامزد نخل طلایی جشنواره كن 2008، فیلمی فرانسوی به كارگردانی آرنو دپلشن، داستان خانوادهای را میگوید كه ارتباط میان اعضای آن مخدوش شده است و جشن كریسمس فرصتی برای به هم پیوستن سه عضو جوانتر این خانواده و رسیدن به سازش را فراهم میآورد. فیلمنامه را آرنو دپلشن همراه با امانوئل بوردیو نوشته است و كاترین دونوو، ژان پل روسیلیون، متیو آمالریك، ملویل پوپو، امانوئل دووس، كیارا ماسترویانی و هیپولیت ژیراردو در آن بازی میكنند. منتقدان از هدر رفتن این همه بازیگران با استعداد در یک فیلم طولانی و خسته کننده،گله کردهاند. زمان نمایش این فیلم 150 دقیقه است.
=====================================
مامور 007 در فیلم آنتونیونی

ریچارد کورلیس: فیلمهای جیمز باند تمایل دارند به سبک همیشگیشان به قصههای یان فلمینگ وفادار بمانند که باعث و بانی تولید این مجموعه فیلمها بودهاند. اما فلمینگ قبل از مرگش در سال 1964 تنها 12 رمان جیمز باندی و هشت داستان کوتاه نوشت که در آن زمان تنها دو فیلم از مجموعه فیلمها به نمایش درآمده بود و کسی چنین رویایی در سر نداشت که در طول 46 سال تعداد فیلمهای جیمز باید به 22 فیلم «رسمی» برسد (دو فیلم جیمز باندی خلاف قاعده هم تولید شده است.
یکی نسخه کمدی «کازینو رویال» در سال 1967 که نباید با فیلمی که سال قبل به نمایش درآمد اشتباه شود و دیگری پروژه شونکانری در سال 1983 با نام «دیگر هرگز نگو هرگز»). اما این بار محافظان شعله پرحرارت 007 به سراغ عنوان یکی از داستانهای کوتاه فلمینگ رفتهاند که ظاهرا به جای اینکه مناسب یک اکشن ماجرامحور باشد بیشتر به درد یکی از فیلمهای آنتونیونی میخورد! خوانندگان این یادداشت به یاد میآورند که «کازینو رویال» در سال 2006 بازگشتی آگاهانه به شمایل یک مامور جوان بود که با اولین ماموریت بزرگش دست و پنجه نرم میکند. همان ماموری که چندین و چند شخصیت شرور خارجی را از دور خارج میکند و دلباخته وسپر لیند میشود؛ دختری که اسمش یادآور آلمانغربی و جناسی است که فلمینگ معمولا برای اسامی دخترهای فیلمهای جیمز باند انتخاب میکرد (اشاره به تشابه تلفظ میان وسپر لیند و West Berlin.م). جیمز باند در «کازینو رویال» با کژفهمی انگیزههای وسپر زمینه ساز مرگ وی میشد و به همین دلیل خود را سرزنش میکرد. «تسکین ناچیز» به لحاظ زمانی درست یک ساعت بعد از پایان «کازینو رویال» شروع میشود.
نسخه سال 2006 با مدت زمان دو ساعت و بیستوچهار دقیقه طولانیترین قسمت این مجموعه بود و نسخه جدید که اولین فیلم واقعا دنبالهای جیمز باند به شمار میرود با مدت زمان یک ساعت و 46 دقیقه کوتاهترین قسمت مجموعه محسوب میشود با این حال برای دنده عوض کردن و سرعت بخشیدن به ریتم خود از هیچ فرصتی صرفنظر نمیکند. فیلم با صحنه تعقیب و گریزی آغاز میشود که در آن یک کاروان اتومبیل مشغول تعقیب جیمز باندی هستند که سوار بر استون مارتین خود در جادهای کوهستانی خارج از سیینا در ایتالیا در حال گذر از یک پیچ تند است. باند در همین صحنه بیتوجه به تجهیزات نظامی شخصیتهای منفی با تکیه بر مهارت رانندگی خود و با علم به اینکه در مجموعه فیلمهای جیمز باند قهرمان هرگز در همان ابتدای داستان کشته نمیشود به پیروزی میرسد و نجات مییابد در نهایت با یک دور 360 درجه - و شاید حتی دور 720 درجه همراه با یک تدوین نمایشی که به سختی میتوان توضیحش داد - خود را به رئیسش جودی دنچ میرساند. در دیدگاه فلمینگ شخصیتهای شروری که در برابر جیمر باند قد علم میکردند اشرافزادههایی اروپایی بودند که کارشان با هویت ملی و تسخیر جهان پیوند میخورد و «تسکین ناچیز» هم تصور کهنه را دستمایه خود قرار داده است. کارگردان فیلم مارک فارستر که با فیلمهای ظاهر فریب و غلطاندازی مانند «در جستوجوی ناکجاآباد»، «عجیبتر از قصه» و «بادبادکباز» به عنوان یک فیلمساز خانه هنری شهرت یافته است در «تسکین ناچیز» ثابت میکند که در کارگردانی یک فیلم اکشن پرزرقوبرق و پرانرژی هم توانایی بالقوهای دارد. فیلمهای جیمز باند الزاماتی همراه خود میآورند که بارهاوبارها در صحنههای مختلف فیلمها تقلید شده است و به همین دلیل هنگام تماشای یک صحنه تمامی آنها به ذهنتان خطور میکند.
«تسکین ناچیز» هم به عنوان یکی از فیلمهای همین مجموعه از این الزامات بیبهره نبوده است و نویسندگان فیلمنامه این فیلم، پل هگیس، نیل پرویس و رابرت وید (که هر سه در «کازینو رویال» هم دستی داشتهاند) وامدار و و بیانگر آنها بودهاند. به همین دلیل در فیلم حاضر گهگاه به صورت همزمان رگههایی از «مردی که زیاد میدانست» آلفرد هیچکاک و «داستان پلیس» جکی چان خودنمایی میکند و پای مامور مخفی محبوبمان و اهداف وی به کشورهایی مانند ایتالیا، انگلستان استرالیا، هائیتی و بولیوی هم باز میشود تا «تسکین ناچیز» خاطره فیلمهایی مانند «سیریانا»، «یک مشت دروغ» و دیگر فیلمهایی جاسوسی را در ذهنتان زنده کند که گرفتار بیقراری جغرافیایی هستند.
روزنامه كارگزاران، شماره 637 ، پنجشنبه،23 آبان ، 1387 ، صفحه 11
گفت و گو با مارک فارسترکارگردان فیلم «تسکین ناچیز»
دیگر هرگز نگو هرگز
جفری مكناب / ترجمه: یحیی نطنزی
با مارک فارستر در حالی قبل از رونمایی بیست و دومین فیلم جیمزباند «تسکین ناچیز»در 31 اکتبر در لندن به گفتوگو نشستم که کاملا بیرمق به نظر میآمد. فارستر در تابستان سال 2007 نام خود را به عنوان کارگردان این فیلم ثبت کرد به همین دلیل بیش از یک سال برای کارگردانی یک فیلم جیمزباندی با همه حواشی و جنجالهایش وقت داشت. از او پرسیدم که چگونه به همین آسانی به «خانواده» باند راه یافت و او هم جواب داد از همان ابتدا برای کارگردانی چنین فیلمی بیمیل بوده است: «یکی از چیزهایی که باعث شد پاسخ مثبت بدهم این بود که میتوانستم تمامی افراد «خانواده»ام را همراه داشته باشم. در این فیلم تمامی همکارانم را کنار هم جمع کردم».
رابرت شیفر فیلمبردار و مت چیزِ تدوینگر جزء همان کسانی به شمار میآمدند که قبلا هم با فارستر همکاری کرده بودند. فارستر میگوید: «برایم مهم بود که میتوانستم فیلمی متعلق به خودم بسازم که سر و شکل مشخصی داشته باشد و با آثار قبلیام هم ارتباط برقرار کند». وی ادامه میدهد: «دلیل دیگری که برای کارگردانی این فیلم داشتم پی بردن به این نکته بود که باند به عنوان شخصیت از احساسات سرکوب شده رنج میبرد. این ویژگی شخصیتی به نظرم جذاب آمد و البته با آثار قبلیام هم بیربط نبود. با خودم فکر کردم پرداختن به این ویژگی میتواند یک تجربه جذاب باشد؛ به علاوه به عنوان کارگردانی که در یک قلمرو سیاسی گرفتار سانسور فزاینده و سفت و سخت کار میکند میتوانستم فیلمی کارگردانی کنم که در آن با زیرکی به امور اساسی پرداخته میشود».
وقتی مارک فارستر به این پروژه پیوست، پای فیلمنامهای به قلم نیل پرویس و رابرت وید در میان بود که به سفارش تهیهکنندگانی به نام باربارا براكولی و مایکل جی. ویلسون از شرکت « Eon Productions» نوشته شده بود. همزمان با ورود فارستر، پل هگیس هم که در پروژه قبلی جیمز باند «کازینو رویال» مشارکت داشت به گروه پیوست. کارگردان «تسکین ناچیز» در این باره توضیح میدهد: «پل علاوه بر اینکه یک پیشنویس به ما داد، دستی به سر و روی فیلمنامه هم کشید اما تا حد زیادی درگیر تولید فیلم خودش بود (در دره الاه) و همان اول کار فهمیدم هرگز نمیتواند قبل از شروع اعتصاب نویسندگان پیشنویس کاملی به دستمان برساند. به همین دلیل دنیل (کریگ) و خودم به تنهایی به سر و سامان دادن به سرگذشت شخصیتها مشغول شدیم».
تولید «تسکین ناچیز» به عنوان فیلمی محصول دو شرکت مترو گلدوین مهیر و سونی در ژانویه 2008 شروع شد (البته گروه دوم فیلمبرداری کارشان را از تابستان 2007 آغاز کرده بودند). فارستر میدانست چارهای ندارد جز اینکه فیلمش را برای نمایش در اواخر پاییز آماده کند.
کارگردان ادامه میدهد: «کار دشواری پیش رویمان بود. چون زمان آزمایش از پیش تعیین شده بود زمان بسیار محدودی برای مرحله پستولید در اختیار نداشتم. واقعیت این است که وقتی فیلمبرداری را شروع کردیم هنوز به فیلمنامه کاملی نرسیده بودیم و صرفاً با نکات کلیدی کارمان را پیش میبردیم. هرگز به داستانی نرسیدم که بتوانم 100 درصد به آن اعتماد کنم و احساس خوبی نسبت به آن داشته باشم. وقتی با اعتصاب نویسندگان مواجه شدیم مطمئن بودم که در ماه آوریل داستانمان ته میکشد.
در نهایت در فوریه نویسنده دیگری به نام جاش زیتانر را به گروه ملحق کردم تا کمی فیلمنامه را سر و سامان دهد و ایدههای من، دنیل و خودش را بازنویسی کند».
کارگردان اضافه میکند چالش دیگر پیش رویش موفقیت فوقالعاده «کازینو رویال» و بالا رفتن سطح توقعات بوده است: «افراد بسیاری عاشق آن فیلم شدند. تکرار موفقیت «کازینو رویال» در «تسکین ناچیز» و کم نیاوردن فیلم جدید از فیلم قبلی هم فشار مضاعفی بر من وارد کرد». «تسکین ناچیز» قطعا یکی از معدود فیلمهای جیمزباندی است که زیرمتنی زیست محیطی را دستمایه خود قرار میدهد. متیو آمالریک شخصیت شرور فیلم رئیس سازمانی به نام «سرزمین سبز» است. فارستر در این زمینه میگوید: «به پل هگیس گفتم میخواهم جیمز باند در فیلم جدید کسی باشد که به محیط زیست توجه نشان میدهد و از این منظر به جهان نگاه میکند. بیخطر بودن برای محیطزیست خیلی مد شده است و حتی شرکتها و بنگاههای بزرگی مانند شل و شورون این روزها میگویند: «ببینید ما چقدر سبز هستیم!» در حالی که با استفاده از همین شعار خود را ثروتمندتر میکنند».
فارستر خاطرنشان میکند که شخصیتهای شرور فیلمهای جیمزباند تغییر شکل دادهاند چرا که در جهان پس از جنگ سرد مرزهای میان مفهوم خوب و بد به طور فزایندهای مبهم شده است. با این حال فارستر و کریگ در چگونگی به تصویر کشیدن جیمزباند اتفاق نظر داشتهاند: «شخصیت باند در ظاهر سفت و سخت به نظر میآید اما هنوز هم از آسیبپذیری رنج میبرد». در واقع فیلمسازان در این فیلم میخواستهاند: «بیش از پیش به نقطهضعف باند نزدیک شوند و همان را بر پرده سینما بازتاب بدهند».
فارستر میگوید: «اما یکی از نقاط قوت باند مرموز بودن وی است و هنگام تماشای باند هرگز انتظار ندارید وی احساسات خود را بیان کند و یا بیش از آنچه لازم است به تحلیل شخصیت خود بپردازد. به همین دلیل شخصیت کامیل (با بازی الگا کوریلنکو) را به عنوان یکی از دخترهای فیلمهای باند خلق کردم تا دیگر بازتابی برای دیگر وجوه شخصیتی باند باشد. کامیل در این فیلم یک آدمکش است که با انگیزه انتقام کارش را پیش میبرد».
فارستر با حرف گذاشتن در دهان کامیل سعی کرده است به احساسات باند هم بپردازد. فارستر اضافه میکند این شخصیت هم مانند باند گرفتار نیازهای سرکوب شده است و «شباهت زیادی با باند دارد و از همین طریق آنها را با هم مرتبط کردهام. شخصا از فرهنگی برخاستهام که در آن به احساس چندان بها داده نمیشود و به همین دلیل با چنین شخصیتهایی به راحتی ارتباط برقرار میکنم (فارستر پسزمینهای سوئیسی – آلمانی دارد و در یکی از شهرهای سوئیس به نام داووس بزرگ شده است).
فارستر تصدیق میکند که «از همان ابتدا با این فیلم به عنوان یک فیلم هنری» برخورد کرده است که هواداران سری فیلمهای 007 که انتظار دارند جیمز دائما دور و بر زنان، نوشیدنی و ماشینهای تندرو بپلکد را شگفتزده میکند. ناگفته نماند فارستر عنوان یک کارگردان مؤلف را هم به دوش میکشد و باید پرسید چگونه بعد از کارگردانی فیلمهایی مانند «ضیافت هیولا»، «در جستجوی ناکجاآباد» و «بادبادک باز» تصمیم گرفته یک فیلم جیمزباندی با همه فشارهای مالی متحمل بر آن را به تصویر بکشد؟
خودش میگوید: «تا حدودی تصمیم مشکلی بود اما با خودم گفتم نمیخواهم در این فیلم نمایی را به نمایش بگذارم که تبلیغ یک محصول باشد و تنها در صورتی این کار را میکنم که آن نما بخشی از داستان فیلم را به دوش بکشد. فکر میکنم در سالیان گذشته بیش از حد در فیلمهای جیمزباند به این چیزها پرداخته شده است. چنین نماهایی شما را به عنوان تماشاگر از فیلم دور میکند». فارستر قبول دارد که بعد از کار دیوانهوار برای به پایان رساندن «تسکین ناچیز» از خستگی رنج میبرد: «اما نکته مثبت این است که دید خیلی مثبتی به فیلم دارم و شخصا خیلی از آن خوشم میآید و البته تصور میکنم فیلم آبرومندی بشود».
منبع: اسکرین دیلی
عنوان مطلب از نام یکی از فیلمهای جیمزباند گرفته شده است.
روزنامه كارگزاران، شماره 637 ، پنجشنبه،23 آبان ، 1387 ، صفحه 11
از زبان بازیگران فیلم «تسکین ناچیز»

من رابرت دونیرو نیستم
دنیل کریگ: بازی در این فیلم فشار مضاعفی به من تحمیل کرد. چون از یک طرف میخواستم بازی بهتری نسبت به فیلم «کازینو رویال» ارائه دهم و از طرف دیگر هر اخباری مبنی بر امکان اعتصاب بازیگران به گوش میرسید و ممکن بود در وسط فیلمبرداری کار به کلی متوقف شود. به علاوه زمان نمایش فیلم هم از قبل اعلام شده بود و همگی باید تلاش میکردیم نسخه آماده نمایش برای فصل پاییز آماده شود. در «کازینو رویال» بیشتر صحنههای اکشن را با حضور بدلکار فیلمبرداری کردیم اما اینبار چون خودم هم کمی کارآزموده شده بودم میخواستم تا جایی که امکان دارد در صحنههای پر زد و خورد حضور واقعی داشته باشم که البته دشواریهای خاص خودش را هم داشت. صحنههای اکشن این فیلم از صحنههای «کازینو رویال» هم خطرناکتر بودند اما هیچ ترسی بابت آسیب فیزیکی به خودم راه ندادم و تنها میترسیدم نکند نتوانم از پس آنها بربیایم. هم من و هم مارک در میان مجموعه فیلمهای جیمز باند شیفته نسخههای اولیهای هستیم که در دهه 60 تولید شدهاند و البته حتما میدانید که این نسخههای بر تمامی فیلمهای این مجموعه تاثیر گذاشتهاند. در «تسکین ناچیز» تلاش کردیم تا جایی که امکان دارد به فیلمهای اولیه مجموعه رجوع کنیم و به همین دلیل مثلا جیمز باند در این فیلم دائما از کشوری به کشور دیگر میرود و جای ثابتی ندارد. خیلیها خیال میکنند «کازینو رویال» و «تسکین ناچیز» دو قسمت از یک سه گانه هستند که قرار است سر و شکل جدیدی به مجموعه فیلمهای جیمز باند بدهند که البته به نظر خودم هم همینطور است. خصوصا اگر قسمت سوم را هم مارک کارگردانی کند که آن وقت حتما چیز دندانگیری نصیب تماشاگران میشود. مارک کارش را بلد است و در هر زمینهای میتواند فیلمهای درخشانی کارگردانی کند که شما را میخکوب میکند. شخصا از اینکه توانستم در «تسکین ناچیز» در فیلمنامه و ابراز ایدههای جدید نقش داشته باشم خیلی خوشحالم و اگر کس دیگری جای مارک بود شاید نمیتوانستم اینقدر در تولید فیلم و فیلمنامه مشارکت کنم و علاوه بر بازیگری نقش دیگری هم در فیلم داشته باشم. این را هم اضافه کنم که با نظر کسانی که معتقدند من در این فیلم به بداههپردازی روی آوردهام مخالفم. اقرار میکنم که بازیگری در حد و اندازههای رابرت دونیرو نیستم و نمیتوانم خارج از آنچه در فیلمنامه نوشته شده است و غیر از آنچه کارگردان از من میخواهد کاری انجام دهم.
نگاهی به گذشته
جودی دنچ: بازگشت به پروژه جیمز باند آنقدر فوقالعاده و شگفتانگیز بود که برای بازی در فیلم به هیچ چیز دیگری فکر نکردم. البته همکاری با مارک (فارستر) هم در اشتیاقم دخیل بود چراکه به نظرم وی یکی از بهترین کارگردانهایی است که تا به حال با آنها کار کردهام و بازی کردن در فیلمی به کارگردانی وی واقعا لذتبخش است. مارک از آن کارگردانهایی است که از آنچه میخواهد دقیقا آگاه است و در دقت در اجرای تک تک نماها در نوع خودش یک پدیده است. نظم و انضباطی که وی به گروه تزریق میکند هم مثالزدنی است و شیوه کار وی باید سرمشق کارگردانهای تازهکار قرار بگیرد. از طرف دیگر باید اعتراف کنم که دنیل (کریگ) در «تسکین ناچیز» بیشتر احساس راحتی میکند و از آن تندمزاجی و رفتارهای عصبی «کازینو رویال» فاصله گرفته است. به علاوه دنیل انرژی فیزیکی واقعا زیادی دارد و تلاش و کوشش وی برای ایفای نقشش بر کار دیگر بازیگران هم اثر مثبت میگذارد. در مورد خودم باید اقرار کنم از آن بازیگرانی هستم که خیلی دیر به سینما پا گذاشتم و قبل از آن سالها در تئاتر بازیگری میکردم. 38 ساله بودم با نقش «خانم براون» همه چیز برایم رنگ عوض کرد. پیش از آن در چند فیلم دیگر حضور داشتم اما «خانم براون» چهره جدیدی از من به نمایش گذاشت. مردم از من میپرسند در این مدت چه کار میکردهام و وقتی میبینم بخشی از مهمترین دوران کاریام قبل از ورود به سینما نادیده گرفته میشود واقعا ناراحت میشوم. در واقع هیچکس چیزی از دوران کلاسیک بازیگری من نشنیده است. خصوصا تماشاگران جوان که فقط با فیلمهای چند سال اخیر آشنا هستند و هیچ زحمتی به خود نمیدهند تا به گذشته هم نگاهی بیندازند.
شرور خجالتی
متیو آمالریک: نقشی که من در این فیلم بازی میکنم در میان شخصیتهای شرور مجموعه فیلمهای جیمز باند از ویژگیهای منحصر به فردی برخوردار است. وی در میان جمعیت خجالتزده میشود و هرگز هم با صدای بلند صحبت نمیکند. اما در خلوت کلا به آدم دیگری تبدیل میشود که تمایلات عجیب و غریبی هم دارد. قبل از شروع فیلمبرداری به کارگردان گفتم شاید بد نباشد برای شخصیت دومینیک گرین در این فیلم سرم را بتراشم، سبیل بگذارم یا مثلا از یکی از چشمهایم خون بیاید اما کارگردان گفت چشمهایت به تنهایی برای انتقال احساس منفی این شخصیت کافی خواهد بود. به همین دلیل به سراغ مسائل درونی رفتم و با خودم گفتم چرا چنین آدمی باید از شرارت رنج ببرد؟ با خودم گفتم حتما پای انگیزههایی روانی در میان است و بر اساس همین ایده شخصیت دومینیک را شکل دادم. متاسفانه در زندگی کنونی ما به سختی میتوان شخصیتهای شرور را از شخصیتهای مثبت متمایز کرد و در این فیلم هم دقیقا به همین نکته پرداخته شده است. ظاهر طبیعی دومینیک وقتی اهمیت پیدا میکند که بدانیم مارک فارستر کارگردانی است که میخواهد به همه چیز وجهی واقعگرایانه بدهد و اگر وی پشت این کار قرار نداشت هرگز قبول نمیکردم در یکی از مجموعه فیلمهای جیمز باند نقش شخصیتی شرور را بر عهده داشته باشم. مارک عاشق بازیگرانش است و برای آنها ارزش و احترام زیادی قائل است.
----
روزنامه كارگزاران
شماره 657 ، شنبه،16 آذر ، 1387 ، ویزهنامه ادبوهنر صفحه 30
نگاهی به «تسكین ناچیز» تازهترین جیمز باند سینما
آخرین قهرمان اكشن
سید حسام فروزان
«تسكین ناچیز» (Quantum of Solace) به كارگردانی مارك فارستر، بيست و دومين قسمت از مجموعه فيلمهای مامور 007 است. فیلم كه ادامه مستقیم جیمز باند قبلی محسوب میشود، دومين فيلمی است كه دنيل كريگ، پس از كازينو رويال در نقش جیمز باندِ آن بازی كرده است. بازیگری كه از تئاترهای انگلستان به سینما آمد و تا پیش از «كازینو رویال» تنها چند فیلم هنری (مانند «الیزابت»، «سیلویا»، «مونیخ» و «جاده دوزخ» ) را در كارنامه خود داشت. مایكل ویلسون تهیهكننده فیلم طرح این فیلم را در زمان فیلمبرداری كازینو رویال نوشت و پس از آن فیلمنامه جیمز باند تازه به قلم چند نویسنده از جمله پل هگیس (كارگردان «تصادف» ) نوشته شد. عنوان فیلم از یكی از داستانهای كوتاه یان فلمینگ (خالق شخصیت جیمز باند) به نام «فقط برای چشمهای تو» ( «فقط برای آنكه تو ببینی» ) در سال 1960 انتخاب شده است؛ اگرچه فیلم ارتباط مستقیمی با آن داستان ندارد. فیلمبرداری در پاناما، شیلی، ایتالیا و استرالیا به انجام رسیده و اكران فیلم از تاریخ 31 اكتبر 2008 در انگلستان آغاز شده است و كماكان ادامه دارد.
بهنظر میرسد مارك فارستر كارگردان جوان آمریكایی (بادبادك باز) سعی كرده فیلم مدرنی بسازد كه در عینحال موتیفهای كلاسیك این ژانر را نیز در خود داشته باشد. در فیلم اشارات و ارجاعات زیادی به فیلمهای قبلی مجموعه جیمز باند دیده میشود و در عین حال تغییراتی در شخصیتپردازی كلیشهای قهرمان و ضدقهرمان فیلمهای اینگونه داده شده است. مهمترین تغییر را میتوانیم در خود شخصیت جیمز باند ردیابی كنیم. برخلاف جیمز باندهای قبلی كه معمولا انگیزه ماموریتهایشان از سوی مقام مافوقشان در آنها ایجاد میشد، دنیل كریگ اینبار انگیزهای شخصی هم برای انتقامجویی دارد. او سعی دارد انتقام مرگ معشوقاش وسپر لیند (اوا گرین) را كه در قسمت قبل به قتل رسیده است بگیرد. این یكی از معدود مواردی است كه تاكنون دیدهایم جیمز باند برای مرگ كسی غمگین شده باشد. اگرچه جیمز باند جدید مثل آب خوردن آدم میكشد و خشونت زیادی از خود نشان میدهد، اما آنچنان شكستناپذیر و رویینتن هم به نظر نمیرسد. او از طرف مافوق خود تحت فشار است و در فیلمهای اخیر این مامور ویژه دستور مافوقش را زیر پا میگذارد و حتی برای اولینبار میبینیم كه در موقعیتهایی خودش را با دستگاههای اطلاعاتی و امنیتی آمریكا و انگلیس در تضاد میبیند. كارگردان سعی كرده جنبههای انسانی و عاطفی و انگیزههای بشری شخصیت جیمز باند را پررنگتر كند. خود مارك فارستر فيلم هم در مصاحبههای خود بر جنبههای انسانی و عاطفی شخصيت جيمز باند تاكيد كرده. به عقيده فارستر، دنيل كريگ با خصوصيات فيزيكیاش، و با شيوه بازیاش، باند را از تك بعدی بودن درآورده و به او جنبهای رئاليستی بخشيده است. جنايتكاران اين فيلم نه تنها توانايی، مهارت و شجاعت لازم را در برابر جيمز باند ندارند، بلكه حتی قادر به ايجاد رعب و وحشت هم نيستند.
آنها هر چقدر بيشتر سعی میكنند خبيث باشند، مضحكتر به نظر میرسند. جيمزباند به سادگی به آنها نزديك میشود، از اسرارشان سر درمیآورد و به راحتی حساب تكتكشان را كف دستشان میگذارد. متيو آمالريك، بازيگر نقشهای روشنفكرانه سينمای فرانسه در نقش رئيس تبهكاران در اين فيلم، بازرگان مكار و تبهكاری كه میخواهد كنترل آبرسانی نه تنها كشور بوليوی، بلكه كل جهان را در اختيار داشته باشد و برای اين منظور با ژنرال مخلوع بوليویايی معامله میكند، چندان باورپذير نيست. او چهرهای كاريزماتيك دارد و فاقد خصوصيات شيطانی و تهديدكننده است.
حالا دیگر با دیدن دومین جیمز باند با نقشآفرینی دنیل كریگ میتوان مقایسهای میان او و دیگر بازیگران نقش جیمز باند صورت داد. برخلافشان كانری، راجر مور و پیرس برازنان، دنیل كریگ شخصیت شوخ و بذلهگویی ندارد و بسیار تلخ و خشن و بیرحم و در عین حال افسرده به نظر میرسد. نویسندگان فیلمنامه «تسكین ناچیز» جنبههای روانشناسانه شخصیتهای فیلم را مدنظر داشتهاند و از این نظر فیلم جیمز باندی متفاوتی خلق كردهاند. جیمز باند در پایان زنده میماند، اما اینبار در ذهن تماشاگر بیشتر شبیه به یك قهرمان تراژیك است تا اسطورهای شكستناپذیر.
جیمز باند مارك فارستر در جاهایی به مجموعه فیلمهای «بورن» و شخصیت «جیسون بورن» پهلو میزند. حركتهای سریع دوربین و تدوین با ریتم تند تصاویر از نشانههای این شباهت هستند. بعید نیست كه فارستر تحت تاثیر موفقیت فیلمهای بورن قرار گرفته باشد و خواسته باشد با جیمز باندش چیزی در همان ردیف ارائه كند. میشود فهمید كه در بسیاری از صحنههای اكشن، تنها نشان دادن اكشن هیجانانگیز و تاثیرگذار مدنظر بوده و جنبههای زیباییشناسی فیلم عمداً یا سهواً در حاشیه قرار گرفته است. فارستر هرجا كه در داستانگویی كم آورده، صحنههای اكشن را بیمقدمه شروع كرده است. اینجاست كه تماشاگر ممكن است فكر كند ساختن ادامه جیمز باند برای كارگردان جوانی چون فارستر سنگ بزرگی بوده است. زمان فیلم 105 دقیقه است كه در تاریخ مجموعه جیمز باند كمترین زمان است.
اینطور كه معلوم میشود نظرات منتقدان درباره «تسكین ناچیز» ضد و نقیض است. 65 درصد نقدهای سایت Rotten Tomatoes نقد مثبت بودهاند. در سایت متاكریتیك 58 امتیاز از 100 امتیاز براساس نقدهای نوشته شده به فیلم داده شده است. منتقدان بهطور كلی «كازینو رویال» را بیشتر پسندیدهاند اما جملگی نقشآفرینی دنیل كریگ را تحسین كردهاند. همچنین اكثر منتقدان بر این قول متفق بودهاند كه فیلم بههرحال به عنوان ادامهای در مجموعه جیمز باند لذتبخش و دیدنی است. صحنههای اكشن و ضرباهنگ فیلم تحسین منتقدان را برانگیخته، اما انتقادها جایی فزونی میگیرد كه به لحن جدی و نیشدار فیلم پرداخته میشود. كیم نیومن از مجله امپایر معتقد است این فیلم نه عظیمتر از «كازینو رویال» است و نه بهتر از آن. او میگوید كازینو رویال حركت هوشمندانهای بود كه در پایان این حس را به تماشاگر میداد كه ماموریت باند تازه آغاز شده. روزنامه گاردین نیز نقد مثبتی بر فیلم منتشر كرده است. وجه مثبت نقد گاردین نیز بیشتر به اجرای دنیل كریگ برمیگردد. منتقد گاردین معتقد است دنیل كریگ فیلم را از آن خود كرده است. او درباره فیلم مینویسد:« جیمز باندی سقوط كرده، با اكشن زیاد، طنز و شوخطبعی كم، اسیر زرق و برق لوكیشنها و تولید كوتاهمدت.» گاردین اینطور نتیجه میگیرد: « تسكین ناچیز به خوبی كازینو رویال نیست: وقار هوشمندانه دنیل كریگ در اولین جیمزباندش، اینجا فدای اكشن سنتی شده است. اما این مرد خودش به فیلم قوت میدهد، او بار فیلم را بر دوش میكشد، این چیزی است كه نمیشود درباره یك بازیگر توضیحش داد.
دنیل كریگ خودش را بالا كشیده است.» راجر ایبرت منتقد شیكاگو سان تایمز كه كاملاً از «كازینو رویال» خوشش آمده بود نیز «تسكین ناچیز» را دوست ندارد. به گمان او طرح فیلم متوسط است، شخصیتها ضعیف هستند و این آقای باند تشخیص معمولش را ندارد. اگرچه ایبرت هم بازی دنیل كریگ را تحسین میكند. ایبرت در نقدش مرتب تكرار میكند كه :«جیمز باند قهرمانی اكشن نیست». او همچنین از كمبود ضد قهرمانهای شرور و خارقالعاده در فیلم انتقاد میكند. نكته دیگر اینكه در فیلمهای جیمز باند معمولاً ابزار و وسایل تكنولوژیك پیشرفتهای وجود داشت كه چشم بیننده را خیره میكرد. در فيلم تازه جيمز باند از ابزارهای جاسوسی و امنیتی عجيب و غريب جيمز باند، خبری نیست تنها يك موبايل نسبتا پيچيده چند منظوره وجود دارد كه ممكن است در برخی مغازههای لندن يا نيويورك هم يافت شود و يك ميز برنامهريزی مايكروسافت بسيار جالب و خيرهكننده كه گويا شركت مايكروسافت آن را ساخته ولی هنوز بيرون نداده و در واقع در اين فيلم تبليغاش را كرده است.
این فیلم كه با بودجه 225 میلیون دلار ساخته شده در اكران عمومی موفق بوده است. در انگلستان با 8 میلیون دلار ركورد نمایش شب افتتاحیه را شكست و همین اتفاق در بسیاری از كشورهای اروپایی نیز تكرار شد. در آمریكا نیز ركورد بیشترین فروش افتتاحیه در مجموعه فیلمهای جیمز باند را به دست آورد و تا هفته گذشته كه سومین هفته اكران آن در این قاره بود، از مرز 140 میلیون دلار گذشت. فروش كل فیلم در سطح جهان تا این زمان بیشتر از 454 میلیون دلار بوده است و اكرانش در سراسر جهان همچنان ادامه دارد.
--------------------------------------------
تسكین ناچیز Quantum of Solace
كارگردان: مارك فارستر/ نویسندگان: پل هیگس، نیل پورویس، رابرت وید/ تهیهكننده: باربارا براكولی، مایكل جی.ویلسن / مدیر فیلمبرداری: روبرتو شیفر/ تدوین: مت چیس، ریچارد پیرسن/ موسیقی: دیوید آرنولد / طراح صحنه: دنیس گاسنر / طراح لباس: لوییس فراگلی / محصول مشترك انگلستان و ایالات متحده 2008 / زمان نمایش: 106 دقیقه / بازیگران: دنیل كریگ، ماتیو آمالریك، الگا كوریلنكو، جما آترتون، جودی دنچ، جفری رایت، جانكارلو جانینی، آناتول توبمن/ خلاصه داستان: جیمز باند بعد از مرگ محبوبش «وسپرلیند» (در فیلم «كازینورویال») به دنبال قاتلان او میگردد و با گروهی به نام «كوآنتوم»، شركتی با عنوان «سرزمین سبز» و عدهای از سیاستمداران آمریكای لاتین كه نقشههای خطرناكی در سر دارند، درگیر میشود.
-----------------------------------------------------------------------
روزنامه كارگزاران شماره 657 ، شنبه،16 آذر ، 1387 ، ویزهنامه ادبوهنر صفحه 31
چگونه مایكل مور در «تسكین ناچیز» جای راجر مور را گرفت
جیمز باند علیه جورج بوش
جان ریكارد/ ترجمه: یحیی نطنزی
در یادداشتهای مربوط به «تسكین ناچیز» به كارگردانی مارك فارستر از چندین و چند چیز شكایت شده است. از جمله ضرباهنگ پر جنب و جوش (كه دسترنج داگ لیمن و پل گرینگرس در مجموعه آثار مهیج بورن را به یاد میآورد)، فقدان شوخطبعی دنیل كریگ در نقش جیمز باند و البته بستر جغرافیایی نهچندان خوشنمای فیلم و عدمشباهت آن به موناكو و پراگ در فیلمهای قبلی (بیشتر صحنههای «تسكین ناچیز» در هائیتی و بولیوی فیلمبرداری شده است). اما همه آن یادداشتها مهمترین بدعت این فیلم را نادیده گرفتهاند. فارستر در «تسكین ناچیز» پدیدهای جدید به مجموعه فیلمهای «جیمز باند» اضافه میكند چراكه جیمز باند در این فیلم علم مخالفت با ایالات متحده برافراشته است و كسب و كار خود را برای نجات رژیم چپگرای ایبو مورالس در بولیوی به خطر میاندازد تا وی به دست ژنرال مدرانو از قدرت به زیر كشیده نشود. نكته اینجاست كه ژنرال مدرانو با كمك سازمان سیا و یك سازمان اجیرشده به نام «كوآنتوم» فعالیت خود را پیش میبرد. در یك كلام جیمز باند در «تسكین ناچیز» بیش از آنكه شبیه راجر مور باشد به مایكل مور شباهت دارد!
پیرنگ این فیلم به دست تهیهكنندهاش مایكل جی. ویلسن و زمان فیلمبرداری «كازینو رویال» شكل گرفته است. ویلسن بزرگشده نیویورك و از خانوادهای مرتبط با حرفه نمایش برخاسته است (پدرش لوئیس ویلسن اولین كسی بود كه نقش بتمن را بر پرده سینما بازی كرد و ناپدریاش آلبرت بروكولی سالها تهیهكننده كهنهكار مجموعه فیلمهای جیمز باند بود). ویلسن در ابتدا وارد سینما نشد و در دهه 1960 از دانشگاه استنفورد مدرك حقوق بینالملل اخذ كرد و مدتی هم برای شركتی در همین رشته به كار مشغول شد. شاید به همین دلیل شاكله اصلی «تسكین ناچیز» فارغ از خونخواهیِ بیشتر شخصی باند و كامیل (الگا كوریلنكو) تحت تأثیر بیحرمتی و اهانت به حقوق بینالملل شكل میگیرد.
كوریلنكو، بازیگر تبعه اوكراین، اولین همكار جیمز باند در این مجموعه فیلمهاست كه نسبتی با اتحاد جماهیر شوروی سابق دارد و یك گروهك كمونیستی مقیم سنتپترزبورگ به نام «KPLO» اینگونه دربارهاش اظهار نظر كرده است: «اتحاد جماهیر شوروی تو را باسواد كرد و كاملا مجانی مواظبت بود. اما هیچ كس فكر نمیكرد با بازی در فیلم جیمز باند مرتكب چنین خیانت عقلانی و اخلاقی شوی». «KPLO» خود جیمز را هم قاتلی میخواند كه «صدها نفر از مردم شوروی و متحدان آنها را از دم تیغ گذرانده است». اعضای این گروهك كمونیستی با نقل چنین جملهای ثابت كردهاند كه چرا هنوز هم به كمونیسم اعتقاد دارند (در واقع آنها به سختی میتوانند میان امر واقعی و امر خیالی تمایز قائل شوند).«KPLO» در شناخت سیاست كاملا به خطا رفته چون «تسكین ناچیز» از این نظر میتواند عنوان پیشروترین فیلم جیمز باندی كه تاكنون تولید شده است را به دوش بكشد و بیش از آنكه به اثری مخلوق یان فلمینگ شبیه باشد با آثار گراهام گرین همخوانی دارد (البته گراهام گرینی كه تحت تأثیر استروئید زیاد به صحنههای پر جنب و جوش روی آورده است!). كوریلنكو كه در خانوادهای فقیر با سرپرستی مادرش رشد كرده در این فیلم نقش یك دختر بولیویایی را بازی میكند كه خانوادهاش به دست ژنرال مدرانو متكبر از هم پاشیده شده است. وی در اصل شمایلی از «چپ» است كه نمیتوان تمایزی میان تمایل وی به انتقام از مدرانو و رستگاری حكومت رعیتی بولیوی قائل شد.
مجموعه فیلمهای «جیمز باند» هرگز به اندازه رمانهای یان فلمینگ، آثاری دست راستی نبودهاند. به عنوان مثال فلمینگ در «از روسیه با عشق» واحد تبهكاری اتحاد جماهیر را وادار میكند برای رسیدن به اهداف شرورانهاش یك قاتل سریالی به نام رد گرنت استخدام كند. اما در فیلم بر خلاف رمان به جای آن واحد تبهكاری یك سازمان تروریستی به عنوان نیروی شر تعبیه شده است كه همزمان علیه سرویس اطلاعات اتحاد جماهیر و سرویس اطلاعات بریتانیا فعالیت میكند (البته نمیتوان انكار كرد فیلم تا حد زیادی بازتاب سیاست تشنجزدایی لیندون جانسن در آن دوران بود). در واقع فیلمهای جیمز باند از همان سالها نسبت به توان قدرتنمایی بالقوه سازمانهای تروریستی مستقل از قبیل القاعده آگاه بودند و شخصیتهای اصلی این سازمانها را به گونهای نمایش میدادند كه میتوانستند حتی ماموران سرویسهای اطلاعاتی كشورهای قدرتمند را مستاصل كنند.
اما این فیلمها با وجود چنین نگرشی، رهبران و وابستگان نظامی كشورهای بلوك شرق را شخصیتهایی فاسد به تصویر میكشیدند. نمونهاش ژنرال اورلف در نقش یك دغلكار اهل شوری در فیلم «اختاپوس» كه سودای ساخت یك بمب اتم در سر دارد و بیشتر شبیه یك ابزار آمریكایی است تا به وسیله آن نشان داده شود گروههای صلحطلب در اروپای غربی به دنبال منطقهای عاری از سلاح هستهای هستند و به همین دلیل جانشین مناسبی برای شوروی به شمار میروند (در واقع فیلم تلویحا این نكته را مطرح میكند كه جنبش مخالفت با دستیابی به كلاهكهای هستهای در اروپا با شمایلهایی اسم و رسمداری همچون مورخ چیگرا ای.پی.تامسون پیریزی شد و مدافعان تسلیم در برابر مسكو نقشی در این جنبش نداشتند. به عبارت دیگر موضع این فیلم در قبال سلاح هستهای صحیحترین موضعی بود كه در برابر گروههای صلحطلب اروپایی آن دوران امكان طرح داشت).
با این حال «تسكین ناچیز» كلا یا حداقل رویكردی به مراتب متفاوت نسبت به جنبش فراگیر چپ اتحاذ میكند. گرچه در فیلم نامی از مورالس برده نمیشود اما وقایع مرتبط با جنبش وی درست همان زمانی كه «كازینو رویال» فیلمبرداری میشد در صدر اخبار قرار داشت. مورالس در آن زمان قشر نخبه و قدیمی «سفید پوستان» را به مبارزه میطلبید و روابطش با آمریكا به قدری بحرانی بود كه سفیر آمریكا وی را «بن لادن رشته كوه آند» مینامید و رعیتهای پیرو او را به «طالبان» تشبیه میكرد. مورالس با ملی كردن نفت و گاز طبیعی در بولیوی، بازپسگیری ثروت از قشر نخبه و توزیع مجدد آن میان روستاییان خطمشیای را پیشه خود ساخت كه جورج دبلیو.بوش و همقطاران وی را حسابی عصبانی كرد.
اگر در «تسكین ناچیز» نامی از مورالس برده نمیشود در عوض رئیسجمهور هائیتی، ژان برتراند آریستید بینصیب نمیماند. شخصیت شرور فیلم دومینیك گرین (ماتیو آمارلیك) خاطرنشان میكند زمانی كه آریستید در فاصله سالهای 2001 تا 2004 رئیسجمهور هائیتی بود حداقل دستمزد را از 25 سنت در یك ساعت به یك دلار در یك ساعت رساند. گرین ادامه میدهد همین اقدام كافی بود تا شركتهایی كه برای كسب سود هائیتی را به عنوان یك كشور فقیر و كارگری میپسندیدند برای بركناری آریستید از قدرت بسیج شوند (خود آریستید ذكر كرده است كه سرویس اطلاعاتی آمریكا و كانادا با سران كودتا علیه او در تماس بودند و در نهایت وی را ربودند و به آفریقای جنوبی بردند). اگر بخواهیم با رویكرد چپ، امپریالیسم آمریكایی در نیمكره غربی را تحلیل كنیم باید بگوییم آمریكا در این حوزه یك ایدئولوگ نیست و علنا در استثمارِ سرمایهداری همسایگان فقیرش سهیم است. داستان آریستید شباهت آشكاری با سرنوشت سازمان سیا و كوآنتوم در این فیلم دارد كه در حال توطئهچینی پشت سر مورالس هستند.
فراموش نكنید كه پدر مارك فارستر از محافظهكاران باواریا بود و بعد از اینكه به دلیل فروش شركت داروسازیاش ثروت كلانی به جیب زد از ترس جانیان رادیكال گروه بادرماینهوف همراه با خانوادهاش به داووس در سوئیس نقل مكان كرد. جالب اینكه فارستر در فیلم قبلیاش «بادبادكباز» هم برای افغانیهایی كه در تهاجم شوروی مورد ظلم و ستم قرار گرفته بودند دلسوزی میكرد و حتی شخصیتی را به تصویر میكشید (بابا) كه از معالجه به دست یك پزشك آمریكایی – روسی سر باز میزد. به عبارت دیگر فارستر یك جهان سومی نیست كه باری به هر جهت حرف میزند بلكه وی و همكار فیلمنامهنویساش به شیوهای كاملا عقلانی و تحقیقی به دنبال بیان این نكته هستند كه در دوران بوش ثروتمندان و قدرتمندان برای به دست آوردن منابع مطلوبشان كشورهای جنوب آمریكا را سرنگون كردهاند (یا سعی میكنند سرنگون كنند).
دومینیك در «تسكین ناچیز» مامور مخفی كوآنتوم است كه نقش یك كودتاچی مزدور را بر عهده دارد. در واقع فیلم اینطور نشان میدهد كه سازمان سیا به جای اینكه خودش مستقیما در بطن ماجرا حضور پیدا كند ترجیح میدهد زمین بازیاش را به كودتاچیان اجاره دهد. به علاوه سازمانهای حفظ منابع طبیعی هم با خرید زمین در كشورهای فقیر برای غارت و چپاول خود زمینهسازی میكنند. گرین در یك پیرنگ پیچیده و نه چندان باورپذیر در ظاهر به بهانه نفت اقدام به خریداری زمین میكند اما در خفا به دنبال انحصاری كردن آبهای زیرزمینی بولیوی است تا بعد از اینكه مورالس با كودتای نظامی سرنگون شد آب بولیوی را با هزینه گزاف به خودشان بفروشد. از سوی دیگر سیا هم متقاعد شده است نقش حامی كوآنتوم را بازی كند تا منابع سوخت فسیلی بولیوی به دست این شركت بیفتد و در نهایت حكومتهای چپگرای آمریكای لاتین سرنگون شوند. درست همانطور كه گرین به افسر عملیاتی سازمان سیا، گرگ بیم میگوید حكومت بوش ایالات متحده را در باتلاق خاورمیانه فرو برده است و در این میان كشورهای متعدد آمریكای لاتین اجازه یافتهاند به گرایشهای چپ متمایل شوند (مشخصا كشورهای ونزوئلا، بولیوی و برزیل). در همین حین در برابر توطئه سیا و كوآنتوم نیروی نخبه بریتانیا هم برای زهر چشم گرفتن پا به میدان میگذارد.
كوآنتوم یكی از افرد خودش را به نزدیك نخستوزیر سادهلوح بریتانیا فرستاده است و «ام» هم با تلاشی بیحاصل و تحت فشار مافوقهایش مبنی بر سر خم كردن در برابر نقشه سیا سعی میكند باند را منصرف كند. چنین پیرنگی ارجاعات پنهانی به حمایتهای چشم و گوش بسته بلر از بوش دارد. ایده خبرچینی كه با نزدیكی به نخستوزیر وی را به ایدهآلهای شركت شرور و مزدور فیلم ترغیب میكند هم یادآور روپرت مردوخ به شدت محافظهكار است كه سایه سنگینش بر نشستهای كابینه بلر همواره حس میشد.
سازمان سیا در خارج از فیلم و در جهان واقعی هم با كمك مجموعهای از سازمانهای مخفی و با استفاده از مجاهدین و مبارزان مسلمان (افغانها و عربهایی كه داوطلبانه به القاعده میپیوندند) توانسته است دولت چپگرای ببرك كارمل و بعدتر دولت نجیبالله را سرنگون كند. هالیوود در فیلم «جنگ چارلی ویلسون» هم با احتیاط به همین تاكتیك اشاره كرده است اما «تسكین ناچیز» صریحا تاكید میكند كه ایالات متحده تحت رهبری بوش به شخصیت منفی فیلمها تبدیل شده است و سرویس اطلاعاتی آمریكا بر خلاف سابق شانه به شانه ژنرالهای متجاوز، سنگدل، مزدور و دغلكار قرار گرفته است كه علیه دولتهایی انتخاباتی و مشروع كودتا میكنند. در نتیجه باید گفت باند در این فیلم برخلاف اسلاف خود علیه حكومت ایالات متحده فعالیت میكند.
دنیل كریگ هم در نقش جیمزباند اشاره به جایگاهی دارد كه بریتانیا میتوانست داشته باشد؛ جایگاهی كه اگر تونی بلر در برابر بوش ایستادگی میكرد و پای خود را به یك جنگ غیرقانونی باز نمیكرد و به كارهایی دست نمیزد كه با اصول حزب كارگر مغایرت داشتند، چندان دور از دسترس نبود. در واقع باند در فیلم جدید بیشتر شبیه كلر شورت عضو كابینه بلر است كه در سال 2003 در برابر نامشروع بودن جنگ عراق قد علم كرد. به علاوه باعث تأسف است كه آمریكای دوران بوش هم در جدیدترین فیلم از مجموعه جیمزباند شبیه اتحاد جماهیر شوروی بلشویك در فیلمهای اولیه این مجموعه شده است. در این میان تنها میتوان امیدوار بود رئیسجمهور اوباما خط مشیهایی اتخاذ كند تا جیمزباند دوباره به جمع ما بازگردد.
---------------------------------------------------
روزنامه كارگزاران شماره 657 ، شنبه،16 آذر ، 1387 ، ویزهنامه ادبوهنر صفحات 28 و 29
جیمز باند، از آغاز تا فردا
جاسوسی كه از گرمسیر آمد
ساسان گلفر
«اسم من كاروترز است، پرگورین كاروترز!» چه وحشتناك! اگر قرار بود زبدهترین مامور سرویس اطلاعاتی مخفی انگلستان خودش را با این نام معرفی كند همان اولین فیلمش با سر به زمین میخورد و هرگز به فیلم دوم نمیرسید؛ اصلا هیچ ناشری رغبت نمیكرد اولین رمان را چاپ كند چه برسد به آنكه تهیهكننده از جان گذشتهای پیدا شود و برای اقتباس سینمایی از رمانهای این موجود پا پیش بگذارد. خوشبختانه یان فلمینگ آنقدر نویسنده باهوشی بود كه بهراحتی تشخیص داد چگونه میتواند شخصیت داستانهای كوتاه و رمانهای جاسوسی خودش را به یك شخصیت جهانی تبدیل كند. فلمینگ در گفتوگویی با ریدرز دایجست توضیح داده كه چرا نام «جیمز باند» را برای شخصیت مامور 007 داستانهایش انتخاب كرده است: «دنبال سادهترین، سربستهترین و از لحاظ صوتی تختترین نامی میگشتم كه میتوانستم پیدا كنم. جیمز باند خیلی بهتر از هر اسم جالبتری مثل پرگورین كاروترز بود. وقایع عجیب و غریبی دور و بر او اتفاق میافتد ولی او باید چهرهای خنثی داشته باشد. یك ابزار بینام و نشان و صاف و ساده كه تشكیلاتی دولتی، او را اداره میكند.» و این شد كه جاسوس انگلیسی خودش را چنین معرفی كرد: «باند، جیمز باند»!
زندگینامه جیمز باندـ روایت اول
جیمز باند در سال 1924 متولد شد، پسر اندرو باند از گلنكو اسكاتلند و خانم مونیك دلاكروا از كشور سوئیس. شعار خانوادگی آنها این بود orbis non sufficit («دنیا كافی نیست» به زبان لاتین). پدر جیمزباند معاملهگر اسلحه بود و در نتیجه كودكی جیمزباند در سفر و در خارج از زادگاه او - انگلستانـ گذشت. زمانی كه باند 11 ساله بود پدر و مادر او در سانحهای هنگام كوهنوردی درگذشتند، عمهاش كه چارمیان باند نام داشت سرپرستیاش را برعهده گرفت و جیمز به روستای «پت باتم» در كنت نقل مكان كرد. این روزها رستوران و میهمانخانهای در محل سكونت او دایر است. باند در 12 سالگی به كالج ایتون رفت تا مانند پدرش در آن كالج آموزش ببیند اما فقط دو نیمسال در آنجا دوام آورد و به علت «مشكلی كه ادعا میشد با دایه یكی از پسربچههای آنجا پیدا كرده» از ایتون اخراج شد. جیمز در سرزمین پدریاش، ادینبورگ اسكاتلند به كالج دیگری رفت، مدرسهای كه «فتس» نام داشت و جیمز در آن بسیار راحتتر بود چون از كشتیِ جودو، مشتزنی سبك وزن و زبانهای فرانسه و آلمانی كه در خارج از كشور با آنها آشنا شده بود، لذت میبرد.
باند در 17 سالگی مدرسه را به پایان رساند و تحصیل در دانشگاه ژنو را آغاز كرد اما بالا گرفتن آتش جنگ جهانی دوم در اروپا او را وادار كرد برای خدمت در نیروی دریایی در سال 1941 داوطلب شود و این موضوع تحصیلات دانشگاهی او را به تعویق انداخت. در پایان جنگ به دریافت لقب «فرمانده» مفتخر شد و سوابق خدمت او توجه «ام» (مایلز) رئیس سرویس اطلاعاتی مخفی بریتانیا ـ همان ادارهای كه اكنون MI6 نامیده میشودـ را به خود جلب كرد.
در این مرحله بود كه نام باند با كارهای مهم وزارتخانه گره خورد. باند در دومین قتلی كه به انجام رساند كد دو صفر (00) را پاداش گرفت كه نشانه داشتن «جواز قتل» بود و از این زمان تعدادی از ماموریتهای او طبقهبندی شد. در سال 1954 نشان سنمایكل و سن جورج را گرفت و به این ترتیب حروف CMG به القاب او اضافه شد. بعدها بهخاطر خدمات او به MI6 قرار بود ملكه انگلستان او را شوالیه لقب دهد اما جیمز این افتخار را نپذیرفت تا گمنام بودن كه یك اصل ضروری در حرفه او بود خدشهدار نشود.
جیمز باند در پایان «در خدمت سرویس مخفی ملكه» با كنتس ترزا دی وینچنزو (تریسی) دختر مارك آنجه دراكو ازدواج كرد كه مدت كوتاهی پس از ازدواج به دست ارنست استاورو بلوفلد دشمن دیرین باند به قتل رسید. با این حال گفته میشود كه فرزندی از جیمزباند باقیمانده است.
باند شش فوت قد دارد و 165 پاوند وزن كه این باعث میشود اندكی لاغر بهنظر برسد گرچه شاخص وزنی (BMI) او به این ترتیب 4/22 و در محدوده كاملا نرمال قرار دارد. او مردی است با چشمان آبیـ خاكستری، دهانی كه بیرحمی در آن هویداست، زخم عمودی بلندی به طول 3 اینچ روی گونه چپ (كه البته در فیلمها آن را میپوشاند) و موی سیاهی كه مثل یك علامت كاما روی پیشانیاش میافتد. پشت دستش زخمی به شكل یك حرف D نقش بسته كه یادگار یكی از ماموران سرویس مخفی «اسمرش» روسی در «كازینورویال» است. لباس او ساده ولی بسیار شیك است: كت و شلوار آبیرنگ ساده پشمی (كه بدون تردید یك خیاط ماهر ولی غیرایتالیایی آن را دوخته) با پیراهن سفید، كراوات سیاه ابریشمی كه گره چهارتایی یا نیم ویندسور خورده است و كفشهای راحت مشكی.
باند یك ورزشكار قوی ولی آماتور است و بهویژه در اسكی، گلف و جنگ تن به تن مهارت دارد. حتی در زمینه جنگ تن به تن كتابی در دست نوشتن دارد كه قرار است با عنوان «محكم بایست»، به چاپ برسد. چند شیء را همیشه با خود همراه دارد: یك قوطی سیگار فلزی ضد گلوله پهن و تخت، فندك «رانسن» مشكی زنگزده و ساعت مچی «رولكس اویستر». برخلاف آنچه در فیلمها از جیمز باند نشان دادهاند و او را یك خوره اتومبیل آستون مارتین نمایاندهاند، باند طرفدار پر و پا قرص «بنتلی» است و بنتلی مارك IV رو باز مدل 1930 (یا 1933) و بنتلیهای مدل 1953 مارك VI و مارك II سوار میشود و همه اتومبیلهای او خاكستری رنگ با تودوزی سیاه هستند.
باند را گاهی اوقات میتوان در رستوران بلیدز لندن در حال صرف غذا پیدا كرد. جیمز از چای بدش میآید ولی عاشق قهوه است و طعم و بوی قهوه «امریكن شمكز» را ترجیح میدهد. سلیقه او در غذا بسیار خوب است و او اغلب غذاهای سنتی انگلیسی را ترجیح میدهد. وعده غذایی مورد علاقه جیمز باند صبحانه است و او به تفصیل در داستان كوتاه «007 در نیویورك» علاقهاش به ماهی سالمون دودی و تخممرغ نیمرو را تشریح كرده و به سر پیشخدمتی كه فلیكس لیتر او را خوب میشناسد دستور غذایی را داده كه برای چهار نفر كفایت میكند.
«12 تخممرغ تازه، نمك و فلفل با 5 تا 6 اونس كره تازه. تخممرغ را در یك كاسه بشكن و با چنگال هم بزن و خوب ورز بده. 4 اونس كره را در یك ماهیتابه مسی كوچك یا از آن ماهیتابههایی كه ته آنها سنگین است ذوب كن. وقتی ذوب شد تخممرغها را داخلش بریز و با دمای خیلی كم بپز و مدام با یك همزن كوچك هم بزن. وقتی تخم مرغها كمی آبدارتر از آن بود كه دلت بخواهد بخوری ماهیتابه را از روی آتش بردار، بقیه كره را اضافه كن و نیم دقیقه دیگر به هم زدن ادامه بده و بعد پیازچه كاملا خرد شده اضافه كن و در بشقاب مسی سرو كن.»
باند روزانه تقریبا 60 نخ سیگار میكشد، از آن نوع سیگارهایی كه توتون تركی و بالكانی دارند و سه نوار طلایی روی فیلترشان است و ملوانها خیلی دوست دارند.
منشی باند، مری گودنایت، توصیه كرده كه روی گور باند این جمله قصار ساده را بنویسند: «روزهایم را برای آنكه آنها را طولانیتر كنم، تلف نكردم. از زمانم استفاده كردم.»
زندگینامه جیمز باند- روایت دوم
از سال 2006 كه فیلم «كازینو رویال» اكران شد، نكات تازهای در مورد زندگی جیمز باند از پرده بیرون افتاد كه بسیاری از تصورات پیشین را تغییر داد:
جیمز باند در تاریخ 13 آوریل 1968 به دنیا آمد. (13 آوریل 1953 روز انتشار داستان «كازینو رویال» بود و سال 1968 سال تولد دنیل كریگ بازیگر). باند در برلین آلمان غربی متولد شد. پدر و مادرش اندرو باند و مونیك دلاكروا باند در سانحه كوهنوردی از دنیا رفتند و باند به نزد عمهاش چارمیان در كنت نقل مكان كرد. بعد از اخراج از كالج «ایتون» به مدرسه پدرش، كالج «فتس» رفت و مدت كوتاهی در یك برنامه تبادل دانشجو به دانشگاه ژنو منتقل شد. در سن 17 سالگی پس از فارغالتحصیلی از مدرسه «فتس» به نیروی دریایی انگلستان پیوست.
خدماتی كه جیمز باند در نیروهای ویژه030 نیروی دریایی (برگرفته از واحد حمله سیام جنگ جهانی دوم مشهور به واحد «سرخپوستهای سرخ» كه در داستان «كازینو رویال» شرح داده شده) انجام داد او را به دریافت درجه «فرمانده» مفتخر كرد. پس از آن باند در كشورهایی مانند عراق، سومالی، لیبی و بوسنی ماموریتهایی داشت و وارد واحد دفاعی RNR شد. وی همزمان با ماموریتهایش دورههای تحصیلی ویژهای را در دانشگاههای كمبریج و آكسفورد گذراند و از كمبریج در رشته زبانهای شرقی فارغالتحصیل شد. گفته میشود او زبانهای انگلیسی، فرانسه، آلمانی، روسی و ایتالیایی را روان صحبت میكند و در زمان پیوستن به MI6 امتحان نگارش زبانهای یونانی، اسپانیایی، چینی و ژاپنی را با موفقیت گذرانده است. در دورههای تمرینیاش نمرات بالایی در رشتههای استقامت بدنی، منطق و روانشناسی كسب كرده است. باند از سن 17 تا 31 سالگی را در نیروی دریایی سلطنتی گذرانده، در سن 30 سالگی وارد MI6 شده و در سال 2006 در سن 38 سالگی به مامور «دو صفر» ارتقا مقام پیدا كرده است.
عجیبتر از قصه
فرمانده سِر جیمزباند، مامور بریتانیایی سرویس اطلاعاتی مخفی (SIS) در ژانویه 1952 خلق شد، زمانی كه یان فلمینگ روزنامهنگار و داستاننویس بریتانیایی در مكانی كه «گلدن آی» (چشم طلایی) نام داشت در جاماییكا تعطیلات خود را میگذراند. فلمینگ كه از علاقهمندان به پرندگان و نگهداری آنها بود نام نویسنده كتاب راهنمایی به نام «پرندگان هند غربی» كه در آن زمان در گلدن آی مطالعه میكرد را مناسب قهرمان داستان خود یافت و به این ترتیب نام یك محقق پرندهشناس اهل كاراییب را جهانگیر كرد.
یان فلمینگ دستكم از سه شخصیت بهعنوان منبع الهام برای ساختن قهرمان جاسوس داستان خود استفاده كرد. سیدنی رایلی مشهور به «تكخال جاسوسان» كه بهخاطر كارهای دوران جنگ جهانی دوم شهرت بسیاری كسب كرده بود، هوگی كارمایكل آهنگساز و نوازنده و بازیگر كه جذابیتهای ظاهری او جلب توجه میكرد و بالاخره خود یان فلمینگ كه عدهای معتقدند با محافل جاسوسی بیارتباط نبوده و احتمالا تجربیات دست اولی نیز در این حوزه داشته است.
البته از افراد دیگری نیز بهعنوان الهامبخش رفتار و ظاهر شخصیت جیمز باند نام برده شده ولی یان فلمینگ هرگز به روشنی درباره اینكه از كجا الهام گرفته، اظهارنظر نكرده است. فقط اشارههایی گاه و بیگاه مثل جملاتی در «كازینورویال» یا «مون ریكر» كه در آنها به شباهت موی مشكی و ابرو و چشمهای سرد جیمز باند به هوگی كارمایكل اشاره شده یا پیشینه جیمز باند كه در تك و توك جملاتی در رمانها مورد اشاره قرار گرفته و شباهت بعضی از این موارد به زندگی شخصی یان فلمینگ حدس و گمانهایی در مورد منشا آنها پدید آورده است.
همانطور كه در بعضی از كتابها و بهویژه در فصلی از «فقط دو بار زندگی میكنید» از مرگ پدر و مادر جیمز باند در زمان كودكی او سخن به میان آمده، یان فلمینگ نیز پدرش را در سن 9 سالگی از دست داد. البته مادر فلمینگ سالها بعد از به قتل رسیدن پدر او زنده ماند. فلمینگ و جیمز باند هر دو به مدرسه ایتون رفتند و البته فلمینگ از آنجا اخراج نشد و به مدرسه فتس نرفت اما مثل باند یكی از ورزشكاران نمونه مدرسهاش بود. خدمت فلمینگ در سرویس اطلاعاتی نیروی دریایی و تجربیات او در لیسبون در جریان جنگ جهانی دوم نیز در بعضی از كتابها و بهویژه در «كازینورویال» بازتاب یافته است. نام خانوادگی مادر باند از نامزد سوئیسییان فلمینگ گرفته شده ولی ملیت پدر باند بعد از بازی شان كانری اسكاتلندی در اولین فیلم سینمایی باند به نام «دكتر نو» (1962) و در كتاب «در خدمت سرویس مخفی ملكه» در سال 1963 تثبیت شد.
قد و قامت باند، مدل مو و رنگ چشم او، تفریحات و سرگرمیهای مورد علاقه او و عاداتش مشابه نویسندهای بود كه او را پدید آورد. باند و فلمینگ حتی در نوع غذاهایی كه میپسندیدند بسیار شبیه هم بودند. با این حال جیمز باند، همان یان فلمینگ نبود بلكه شخصیت آرمانی و حسرت همیشگی نویسندهاش بود، شخصیتی كه یان فلمینگ همه عمر آرزو داشت مثل او باشد.
پایانی بر همه داستانهای جاسوسی
یان لنكستر فلمینگ فرزند والنتین فلمینگ و اِولین سنت كروا 28 می 1908 در آكسفوردشایر به دنیا آمد . دوران كودكی او در كنار سه برادر و خواهر دیگر و مادرش در آكسفورد شایر گذشت. پدر او كه طرفدار حزب محافظهكار بود با آغاز جنگ جهانی اول وارد ارتش شد و به جبهه رفت و زمان كشته شدن در عملیات در آوریل 1917 درجه سرگردی داشت. در كودكی همواره در رقابت با برادر بزرگترش پیتر بودو همیشه در سایه او قرار داشت. پیش از مرگ پدر هر دو برادر به مدرسه شبانهروزی دارفورد فرستاده شده بودند و یان در آستانه 13 سالگی به كالج ایتون رفت كه تنها مدرسه مناسب حال كودكان ثروتمند و همطبقه او بود. یان البته برخلاف جیمز باند خیلی زود از ایتون اخراج نشد اما یك شورشی و دردسرساز بود كه با وجود استعداد فراوان در زمینه یادگیری زبان و سایر درسها بالاخره دوام نیاورد و به مدرسه ساندهرست منتقل شد و در آنجا منضبط بار آمد.
در سفر به اتریش مهارتی در اسكی، كوهنوردی و شنا كسب كرد و بعد در كشورش تاریخ اجتماعی، علوم، فناوری و زبان را بهطور جدی دنبال كرد و در سال 1930 با كمك مادرش وارد خبرگزاری رویترز شد. برای سه سال در بخش تحقیقات داخلی خبرگزاری سخت كار كرد و بالاخره فرصت سفری به مسكو برای گزارشگری محاكمه شش مهندس بریتانیایی به جرم جاسوسی در روسیه فراهم آورد كه او با فرستادن یك گزارش داغ و تاثیرگذار روسای خود را در خبرگزاری به شدت به كارش علاقهمند ساخت. درگذشت پدربزرگ یان در سال 1935 ارثیهای بالغ بر 12 میلیون پوند در اختیار او گذاشت و باعث شد او حرفه گزارشگری را كنار بگذارد و به بانكداری و تفریحات مورد علاقه خود بپردازد. در این دوران یك نامزدی ناموفق را نیز از سر گذراند كه او را نسبت به زنان بدگمان ساخت و اثر خود را در داستانهای جیمز باندی آینده او بر جا گذاشت. فلمینگ بار دیگر در سال 1939 بهعنوان گزارشگر تایمز به مسكو سفر كرد ولی این بار در واقع گزارشگر وزارت امور خارجه بریتانیا بود. پس از بازگشت از روسیه شوروی با دریادار جان گود فری آشنا شد كه رئیس سازمان اطلاعات نیروی دریایی بود و با مهارتها و تواناییها و تعهد به كار خود او را تحت تاثیر قرار داد و سالها با دریادار همكاری كرد و در عین حال از او و تشكیلات او در امور فنی بسیار آموخت و بعدها در داستانهایش این دانش را مورد استفاده قرار داد. او در جریان جنگ با دریادار دنینگ نیز همكاری نزدیك داشت. در سال 1941 همراه با گود فری و یك متخصص امور جاسوسی به نام بیل استیونس به ایالاتمتحده رفت و در جریان چگونگی كشف رمز ژاپنیها قرار گرفت.
بعد از به پایان رسیدن همه این ماجراها دوباره به حرفه روزنامهنگاری بازگشت و شغل پردرآمدی بهعنوان مقالهنویس روزنامه كمزلی در پیش گرفت كه به او اجازه میداد دائم در مسافرت باشد. جاماییكا بهویژه توجه فلمینگ را به خود جلب كرد و او هر سال حدود دو ماه را در این منطقه گرمسیری استوایی میگذراند.
در همین دوران ایده نوشتن «داستانی جاسوسی كه پایانی بر همه داستانهای جاسوسی باشد» بهسرش راه یافت و برای رفع بیحوصلگی شروع به نوشتن داستانش كرد. فلمینگ همزمان در تدارك ازدواج با لیدی آن روترمر بود و بالاخره با كمك او و مشاوره یكی از همكاران سابقش به نام ویلیام پلامر كه خود مامور اطلاعاتی بود توانست در سال 1953 اولین رمان جیمز باند به نام «كازینو رویال» را منتشر كند. این رمان در پیشخوان كتابفروشیها بسیار موفق عمل كرد و نقدهای خوبی هم نصیب آن شد. در یك دوره سیزده ساله تا سال 1966 (دو سال بعد از مرگ یان فلمینگ) 12 رمان جیمز باند، دو مجموعه داستانهای كوتاه با محور این شخصیت (و همچنین یك رمان فانتزی كودكانه به نام «چیتی چیتی بنگ بنگ») نوشت. كتابهای جیمزباندی یانفلمینگ به ترتیب با این عناوین منتشر شدند: «كازینورویال»، «زندگی كن و بگذار بمیرند»، «مون ریكر»، «الماسها ابدی هستند»، «از روسیه با عشق»، «دكتر نو»، «گلدفینگر»، «فقط برای آنكه تو ببینی»، «تاندربال»، «جاسوسی كه مرا دوست میداشت»، «در خدمت سرویس مخفی ملكه»، «فقط دوبار زندگی میكنید»، «مردی با تپانچه طلایی» و «اختاپوس و روشناییهای پایدار روز». نویسندگان دیگری نیز بعد از مرگ فلمینگ به نوشتن آثاری كه قهرمان آنها جیمز باند مامور 007 بود ادامه دادند. در دهه 1960 كینگزلی آمیس، در دهه 1970 جان و پیرسن و در دهه 1980 ریموند بنسن و جان گاردنر به نوشتن داستانهای جیمز باند برای انتشار به صورت كتاب، داستانهای مصور، فیلم سینمایی، سریال تلویزیونی، نمایش رادیویی، كتابهای كمیك استریپ و بازیهای ویدئویی ادامه دادند و امسال نیز سباستین فولكز به مناسبت یكصدمین سال تولد خالق آثار جیمز باند رمانی با عنوان «شیطان ممكن است علاقهمند باشد» نوشته كه باند قهرمان آن است.
یان فلمینگ پیش از آنكه در تاریخ دوازدهم آگوست 1964 به علت ابتلا به بیماری قلبی از دنیا برود و در گورستان سونهامپتون به خاك سپرده شود، شاهد ساخته شدن سه فیلم سینمایی جیمز باند با بازی شان كانری بود: «دكتر نو» (ترنس یانگ – 1962)، «از روسیه با عشق» (ترنس یانگ - 1963) و «گلدفینگر» (گای همیلتن – 1964).
فقط بیست و دو بار زندگی نمیكنید
شركت EON پروداكشنز در اواخر دهه 1950 حق اقتباس رمانهای 007 (به استثنای «كازینورویال») را خرید و اولین اقتباس سینمایی این آثار در سال 1962 با بازی شان كانری روی پرده رفت كه «دكتر نو» نام داشت. شان كانری در شش فیلم دیگر نیز نقش جیمز باند را بازی كرد: «از روسیه با عشق»، «گلدفینگر»، «تاندربال» (ترنس یانگ – 1965)، «فقط دو بار زندگی میكنید»، (لوییس گیلبرت- 1967)، «الماسها ابدی هستند» (گای همیلتن – 1971) و همچنین فیلم «دیگر هرگز نگو هرگز» (ایروین كرشنر 1983) كه چون از محصولات شركت EON نیست جزو 22 فیلم رسمی جیمز باند كه تاكنون به نمایش درآمدهاند محسوب نمیشود. جورج لیزنبی فقط یك بار در فیلم «در خدمت سرویس مخفی ملكه» (پیتر هانت – 1969) نقش جیمز باند را برعهده گرفت كه اگر چه مثل سایر فیلمهای جیمز باند پرفروش و سودآور بود (مجموع فروش 4/87 میلیون دلار در مقابل بودجه هفت میلیون دلار) نتوانست این بازیگر را بهعنوان جانشین مناسبی برای كانری معرفی كند و كانری بار دیگر به روی پرده بازگشت تا بالاخره نقش را در هفت فیلم كه با «زندگی كن و بگذار بمیرند» (گای همیلتن – 1973) آغاز شد به راجر مور سپرد. راجر مور بازیگری متوسط بود كه نوعی طنز را چاشنی شخصیت جیمز باند كرد و پس از این فیلم در «مردی با تپانچه طلایی» (گای همیلتن – 1976)، «جاسوسی كه مرا دوست میداشت» (لوئیس گیلبرت – 1977)، «مون ریگر» (لوئیس گیلبرت – 1979)، «فقط برای چشمان تو/ فقط برای آنكه تو ببینی» (جان گلن- 1981)، «اختاپوس» (جان گلن- 1983) و «منظری به یك قتل» (جان گلن – 1985) حضور یافت. بعد از مور نوبت به تیموتی دالتون و دو فیلم به كارگردانی جان گلن، «روشناییهای پایدار روز» (1987) و «جواز قتل» (1989) رسید و سپس پیرس برازنان با چهار فیلم «گلدن آی» (مارتین كمپل – 1995)، «فردا هرگز نمیمیرد» (راجر اسپاتیسوود – 1977)، «دنیا كافی نیست» (مایكل آپتد – 1999) و «روز دیگری بمیر» (لی تاماهوری – 2002) و دنیل كریگ، تاكنون با دو فیلم «كازینو رویال» (مارتین كمپبل – 2006) و «تسكین ناچیز» (مارك فارستر – 2008) این راه را ادامه دادهاند. بهغیر از این شش بازیگر دیوید نیون (تنها بازیگری كه در رمانهای جیمز باند از او نام برده شده) بری نلسن (در نسخه تلویزیونی «كازینو رویال» در سال 1954) و همچنین وودی آلن و پیتر سلرز (در طرحی هجوآمیز از این شخصیت در كنار دیوید نیون در نسخه سینمایی سال 1967 «كازینو رویال») تصویری از شخصیت مامور 007 ارائه دادهاند.
مجموعه آثار سینمایی رسمی جیمز باند كه با تولید 22 فیلم از سال 1962 تا 2008 طویلترین زنجیره سینمایی را تاكنون تشكیل داده و طبق آمارهای رسمی تا این زمان یك میلیارد و 123 میلیون دلار صرف تولید آن شده و در مجموع بهطور ناخالص بیش از 5 میلیارد دلار درآمد آن بوده است (12 میلیارد دلار با احتساب تورم و تنزل ارزش دلار در این سالها) با تولید آثار دیگر ادامه خواهد یافت. گفته می شود این فیلم كه مارك فارستر كارگردانی آن را قبول نكرده با حضور دنیل كریگ و احتمالا جودی دنچ و جفری رایت و همچنین احتمال بازگشت شخصیتهای Q و «مانی پانی» در سال 2010 تولید خواهد شد و در اواسط یا اواخر سال 2011 روی پرده خواهد رفت. شكی نیست كه این هم فیلم پرفروشی خواهد بود كه لااقل به یكبار دیدن میارزد. هر چه باشد تماشای یك فیلم جیمزباندی بهتر از تماشای یك فیلم پرگورین كاروترزی است مگر نه؟
روزنامه كارگزاران شماره 657 ، شنبه،16 آذر ، 1387 ، ویزهنامه ادبوهنر صفحه 32
شماره 657 ، شنبه،16 آذر ، 1387
فرمولبندی آثار سینمایی جیمزباند
بیست عنصری كه حتما باید ببینید
ساسان گلفر
تازهترین فیلم جیمزباند، «تسكین ناچیز» به كارگردانی مارك فارستر، از بسیاری جهات، فیلم نوآورانه و سنتشكنانهای در میان مجموعه بیست و چندتایی آثار سینمایی جیمزباندی تلقی میشود. با این حال «تسكین ناچیز» هم نمیتواند كاملا خود را از قید قواعد و رسوم این مجموعه آثار رها سازد. ببینید چند مورد از این عناصر آشكار و تكراری كه به نوعی فرمول همیشگی آثار جیمزباند محسوب میشوند بهگونهای در این فیلم تازه هم حضور دارند.
1- صحنه اكشن پیش از تیتراژ
مطمئن باشید قبل از تیتراژ آغاز فیلم، صحنهای نفسگیر میبینید كه همه آدمبدهای این صحنه و احتمالا شما تماشاگر محترم را خیس عرق میكند ولی در پایان صحنه، قهرمان مامور 007 را صحیح و سالم میبینید كه از آن همه اتفاقات مهیج آب هم در دلش تكان نخورده است. (مورد «روزی دیگر بمیر» كه پیرس برازنان بعد از این صحنه به چنگ آدمبدها افتاد و شكنجه شد یك استثناست.)
2- شلیك به سوی تماشاگر
اوایل فیلم، آقای باند دارد راستراست راه میرود كه ناگهان، معلوم نیست چرا، به سرش میزند و برمیگردد و به سوی شما شلیك میكند. این معمولا در اولین لحظه تیتراژ اتفاق میافتد و شما شلیك مامور 007 را از داخل دایرهای به شكل خال لوله تفنگ تماشا میكنید.
3- تیتراژ آغاز با گرافیك سرگیجهآور
جلوههای تصویری كه بهطور كلی در آثار جیمزباندی یك عنصر كلیدی است، باید قرینه مناسبی در تیتراژ ابتدای فیلم داشته باشد كه معمولا با گرافیك عجیب و غریب و تبدیل شكلهای گوناگون به یكدیگر همراه است.
4- جلسه ملاقات مامور 007 با مافوقاش
این اواخر میانه جیمزباند و رئیسش اندكی شكرآب شده اما بالاخره آنها باید جایی یكدیگر ملاقات كنند، گرچه این ملاقات مثل آن دوران خوش قدیم چندان رسمی نیست و ممكن است جیمزباند مثل فیلم «كازینورویال» ناگهان «ام» را در خانه خودِ رئیس غافلگیر كند.
5- آقای «كیو» و تجهیزات عجیب و غریبش
حتی اگر به ندرت پیرمردی دوستداشتنی و مبتكر به نام «كیو» را نبینیم، باز هم تجهیزات عجیب و غریبی كه به تازگی طراحی كرده در طول فیلم به كار مامور 007 میآید و معمولا پیش از لحظه سرنوشتساز یكبار هم به صورت آزمایشی از آن استفاده میشود.
6- ملاقات در ایستگاه
اولین برخورد مامور 007 با همكار آیندهاش معمولا در یك فرودگاه یا ایستگاه اتفاق میافتد. این از آن مكانهایی است كه آدم میتواند دوست را از دشمن تشخیص بدهد، گرچه هنوز این شناخت كامل نیست و آدمها را در سفر باید شناخت.
7- خبیث كلهگنده
این موجود گاهی اوقات ظاهر عجیب و غریبی دارد ولی بهطور كلی یك آدم خبیث در سودای تسلط بر كل جهان است كه اتفاقا آدم خیلی خوشبرخورد و آدابدانی است، از آن نوع آدمهایی كه اول دوست دارید به خانهتان دعوتش كنید و آخر فیلم از اینكه تكهتكه میشود یا دود میشود و به آسمان میرود، خوشحال میشوید.
8- نوچه خطرناك
ممكن است دندان آهنی، مشت آهنی، كلاهی با لبه تیغه ارهای یا صورتی پر از تركشهای الماسی داشته باشد و به ندرت ممكن است یك آدمكش خوشقیافه مثل رابرتشا باشد ولی به هر حال از این «نوچه» كه دستورات بیرحمانه ارباب خبیثش را با كمال میل اجرا میكند باید پرهیز كرد و احتمالا در اواخر داستان از شر او خلاص شد.
9- همكار مونث
همیشه یك زن به كمك جیمزباند میآید. به هر حال نمیتوان از نیمی از جمعیت دنیا صرفنظر كرد حتی اگر فمینیستها لحن و نحوه برخورد آقای باند با همكارش را مورد اعتراض قرار دهند.
10- دشمن مونث
این یكی دیگر حتما فمینیستها را ناراحت میكند، چون واقعا موجود نامردی تصویر میشود كه جیمزباند را به شدت در معرض خطر قرار میدهد و تا پای مرگ پیش میبرد و البته در نهایت به مكافات اعمالش میرسد.
11- رفقای جانجانی
این افراد كه معمولا در اغذیهفروشی لحظاتی با قهرمان بریتانیایی ما همراه میشوند، معمولا مردانی از طبقه او هستند، جاسوسهایی از سرویسهای جاسوسی كشورهای دیگر كه اطلاعاتی به آقای 007 میدهند و دمی را هم به غنیمت میگذرانند.
12- چهره پدرانه
آن قدیمها كه «ام» مرد بود خودش نقش پدری را برای قهرمان در كودكی یتیم شده ما برعهده میگرفت ولی در این روزها كه نامرد شده و جایش را به خانم جودیدنچ داده، آدمی مثل رنهماتیس یا همان جانكارلوجانینی بازیگر وظیفهاش را برعهده میگیرد.
13- قربانی بختبرگشته
در ماموریتهای جیمزباند هم مثل همه ماموریتهای دیگر یك عده باید قربانی شوند. معمولا قرعه به نام یكی از آشنایان جیمزباند میافتد كه به شیوهای عجیب و غریب و تماشایی قربانی شود یا جنازهاش پیدا شود.
14- بازی
جیمزباند به بازی و تفریح هم علاقه عجیبی دارد و بالاخره در هر فیلمش فرصتی پیدا میكند تا در عالم بازی و تفریح و ورزش و امثال آن روی آدم خبیث كلهگنده را كم كند.
15- شوخیشوخی كشتن
حس طنز و مطایبه مامور 007 به ویژه در هنگام كشتن آدمبدهایی كه بدجوری كفر او را درآوردهاند ناگهان گل میكند و اگر هم جیمزباند به دست خود این آدم را همراه با گفتن یك جمله طنازانه به شیوهای ابتكاری به قتل نرساند، كارگردان وظیفه را برعهده میگیرد و مثلا طرف در حالی كه به روئینتنبودنش میبالد، ناگهان در جا یخ میزند.
16- شوخی موسیقایی
اگر با دقت به حاشیه صوتی فیلمهای جیمزباند گوش بسپارید در جایی متوجه میشوید كه یك قطعه موسیقی آشنا به شكلی هجوآمیز و نابهجا به گوشتان میخورد. ممكن است تم مشهور «لورنس عربستان»، «برخورد نزدیك از نوع سوم»؛ «هفت دلاور» یا «ادیسه فضایی 2001» باشد. خوب گوش بدهید بالاخره چیزی میشنوید.
17- از پا درآمدن
قهرمان ما هم هرچه باشد بالاخره آدم است و یك جایی بالاخره از پا درمیآید یا از هوش میرود. معمولا آدمبدها برای این منظور از مادهای بیهوشكننده، گاز یا امثال آن استفاده میكنند تا 007 را چند دقیقهای به دام بیندازند ولی نمیدانند كه با این كار گور خودشان را میكنند.
18- مكانهای عجیب و غریب
هر چقدر هم تماشاگر دنیادیدهای باشید باز هم جایی پیدا میشود كه تا به حال در عمرتان ندیده باشید. مامور 007 هم به منظور چنین خدمتی شما را از این قاره به آن قاره میبرد و گاهی اوقات حتی به فضا هم میكشاند تا از یكنواختی چشماندازهای زمینی خسته نشوید.
19- اتومبیلهای رنگ و وارنگ
كدام تماشاگری ممكن است در مقابل جاذبه تماشای اتومبیلهای زیبا و تندرو و آخرین مدل مقاومت كند؟ البته حتی جیمزباند هم گاهی اوقات ژیان و رنو پنج سوار میشود ولی اغلب دوست دارد آستون مارتین، فورد موستانگ یا بیام دبلیوی آخرین مدلش را به رختان بكشد و گاهی اوقات هم با له و لورده كردن این مركب زیبای آهنی داغش را بر دلتان بگذارد.
20- مبارزه تماشایی نهایی
صحنه اوج اكثر آثار دراماتیك در اواخر آن است و جیمزباند هم چون میخواهد از بقیه دراماتیكتر باشد این پایان كار را بسیار دیدنیتر از كار درمیآورد. معمولا ماجرای پایانی بعد از یك صحنه شام با حضور همه طرفهای خوب و بد اصلی داستان برگزار میشود و در آن یك شمارش معكوس كه قرار است به كار كل دنیا پایان بدهد، نجات قهرمانان خوب داستان در آخرین لحظه با یك اقدام زیركانه مامور 007، انفجاری تماشایی و نابودی قطعی خبیث كلهگنده گنجانده شده كه آقای باند بعد از آن فقط یك لحظه آرامش دارد تا برای ماموریت بعدی آماده شود.