روزنامه اعتماد دوشنبه، 9 مهر 1386 - شماره 1505 صفحه 10
|
گفت وگو با آندره آ آرنولد کارگردان فيلم «جاده سرخ» |
|
|
|
محدوديت ها را عاشقانه دوست داشته باش |
|
|
|
ترجمه؛ مينا کشاورز
|
دوازده سال پيش عده يي کارگردان دانمارکي به سردمداري لارس فن تريه، مانيفستي با 10 قانون براي فيلمسازي نوشتند تحت عنوان دگما95. قوانين اين مانيفست نشان مي داد مهم ترين هدف اين افراد يک جور دهن کجي به سيستم فيلمسازي هاليوود است. هر چند دگما 95 دوام نياورد و فقط معدودي فيلم با رعايت همه اين قوانين ساخته شد، اما يک سري از قوانين اين مانيفست ماندگار شدند و به فرم هاي رايج فيلمسازي درآمدند. پس از جريان دگما 95، فن تريه به عنوان يک فرد ساختارشکن به شهرت رسيد و حتي عده يي او را به خاطر وضع قوانين عجيب در فيلم هايش به مازوخيسم و ساديسم محکوم کردند. بعد از وضع مانيفست دگما 95، در هر پروژه عجيب با شرايط سخت، اسم فن تريه به چشم مي خورد. سال گذشته نيز دو تهيه کننده بريتانيايي، لان شرفيگ و اندرس توماس، که قصد داشتند گروهي تشکيل دهند و فيلم هايي با شرايط خاص و محدوديت هاي مختلف توليد کنند به سراغ فن تريه رفتند و با پيشنهاد او مانيفستي نوشتند و نام آن را «گروه پيشرو» گذاشتند. |
اين دو تهيه کننده شخصيت هاي مختلف داستان را با جزئيات معرفي کردند و در اختيار هر سه فيلمساز قرار دادند تا طبق شخصيت هاي موجود خط داستاني خودشان را مشخص کنند. شرط اصلي اين مانيفست براي هر سه کارگردان اين بود که فيلم ها مي بايست حتي الامکان شخصيت محور باشند و امکان اين را هم داشتند که حداکثر دو شخصيت اصلي داشته باشند. البته اين شخصيت ها در هر سه فيلم مي بايست حضور داشته باشند و توسط بازيگر هاي يکساني اجرا شوند. شرط ديگري که در مانيفست وجود داشت اين بود که ماجراي هر سه فيلم حتماً بايد در سه نقطه مختلف اسکاتلند بگذرد. نتيجه اين مانيفست سه فيلم شد که يکي از آنها به نام «جاده سرخ» (Red Road) در فستيوال فيلم کن 2006 جايزه ويژه هيات داوران را گرفت. شخصيت اصلي اين فيلم، جکي، زني افسرده و گوشه گير است که به عنوان اپراتور تلويزيون مداربسته کار مي کند و هرروز از ميان صفحه هاي کوچک تلويزيون وارد زندگي آدم هاي مختلفي در نقاط مختلف مي شود. يک روز، در يکي از همين تلويزيون ها مردي را مي بيند که به نظرش آشناست و او را ياد حادثه تلخي مي اندازد که در زندگي اش اتفاق افتاده است. بعد از اين ماجرا او سعي مي کند که به اين مرد نزديک شود. آندره آ آرنولد که پيش از اين و در سال 2005، اسکار بهترين فيلم کوتاه را براي «زنبور» گرفته بود، با اولين فيلم بلندش «جاده سرخ»، نظر منتقدان و مخاطبان را جلب کرد، نامزد دريافت نخل طلا از جشنواره فيلم کن 2006 شد و جايزه ويژه هيات داوران اين جشنواره را دريافت کرد.
فيلم کوتاهت، «زنبور» اسکار بهترين فيلم کوتاه را گرفت. به نظرت جوايزي از اين دست چقدر مي توانند مهم باشند؟
به نظرم هر جايزه يي مي تواند به ساختن فيلم بعدي شما کمک کند. معلم هنر دختر يازده ساله من در مدرسه به آنها مي گويد؛ «اين جوري نقاشي نکنيد، به اين شکل نقاشي کنيد» و من هميشه به او مي گويم؛ «به حرف معلمت گوش نکن، اجازه نده کسي برات تصميم بگيره.» جايزه ها هم همين طور هستند اجازه نمي دهند کسي براي شما تصميم بگيرد. اصلاً به قضاوت بقيه فکر نکنيد و کار خودتان را انجام دهيد. فکر مي کنم جوايز باعث مي شوند ديگران به شما و کارتان اعتماد کنند و در نتيجه روي کارهاي بعدي تان سرمايه گذاري کنند.
اينکه مي گويي «نبايد به حرف کسي گوش کرد» خيلي جالب است، چون «جاده سرخ» کاملاً بر اساس يک سري قواعد پايه گذاري شده ساخته شده است. پروژه «گروه پيشرو» دقيقاً چه بود؟
لان شرفيگ و آندرس توماس، تهيه کننده هاي بريتانيايي، قصد داشتند به طور مشترک فيلم هايي را توليد کنند که علاوه بر اينکه به بودجه کمي نياز داشته باشند، کارگردانان شان ملزم به رعايت يک سري قوانين باشند، يک چيزي مثل دگما 95. آنها با لارس فن تريه جلسه يي گذاشتند و از او پرسيدند که به نظرش چه شرايطي در ساخت اين فيلم ها مي شود گذاشت که شباهتي هم به قوانين دگما 95 نداشته باشد و فن تريه گفته بود که «چرا به اين فيلمسازها يک تعداد شخصيت نمي دهيد که در همه فيلم ها مشابه باشند و توسط همان بازيگر ها بازي شوند؟ در اين صورت آنها ناچارند با هم بازيگر ها را انتخاب کنند و تمرين هاي مشترکي داشته باشند.» و اين همان کاري بود که ما کرديم.
لارس فن تريه يک آدم پرانرژي است. شما هم با او جلسه يي داشتيد؟
من و دو کارگردان ديگر اين پروژه (موراگ مک کين و ميکل نورگارد) در آغاز کار او را ديديم و درباره اينکه چطور مي توانيم اين قوانين را رعايت کنيم با او صحبت کرديم. او به من گفت؛ «براي کنار آمدن با شرايط، سعي کن آنها را عاشقانه دوست داشته باشي.» و اين پيشنهاد خيلي خوبي براي من بود.
ولي چرا کارگردان ها دوست ندارند محدوديت اجرا داشته باشند و اصولاً زير بار چنين شرايطي نمي روند؟
من اين ارتباط ها و چالش ها را دوست دارم. از کار با Zentropa(استوديوي فيلمسازي فن تريه) شگفت زده بودم و ايده همکاري مشترک با کارگردان هاي ديگر را دوست داشتم. فکر مي کنم شرايطي از اين دست يک فضاي مطمئن و خلاق را براي کار کردن ايجاد مي کنند. ولي زماني که مي خواستم با کاراکترهايي که در دستم بود شروع به نوشتن کنم، با خودم فکر کردم ممکن است ماجرا خيلي بد تر و نااميدکننده تر از آن چيزي که تصور مي کردم پيش برود. هر سه نفر ما يک جزوه داشتيم که توسط شرفيگ و توماس نوشته شده بود. يک پاراگراف در مورد همه شخصيت ها توضيح داده شده بود و بعضي از شخصيت ها با جزئيات بيشتري معرفي شده بودند و ما مي توانستيم چيزهايي را کم و زياد کنيم. اين امکان را هم داشتيم که اگر جذب يکي از ويژگي هاي شخصيت مي شديم، مي توانستيم فقط از همان خصوصيت استفاده کنيم و بقيه را ناديده بگيريم. انتخاب شخصيت ها واقعاً آزادانه بود.
داستان «جاده سرخ» در هر نقطه يي از جهان مي توانست اتفاق بيفتد، چرا گلاسکو را انتخاب کردي؟
«گروه پيشرو» قوانين مختلفي داشتند و يکي از آنها اين بود که داستان فيلم حتماً بايد در اسکاتلند بگذرد. من گلاسکو را انتخاب کردم. تا قبل از اين فيلم به گلاسکو نرفته بودم و به همين خاطر قبل از شروع کار چند بار آنجا رفتم و با ماشين همه جا را دور زدم و سعي کردم که هر احساسي از ديدن آن مکان ها به من دست مي دهد را يادداشت کنم. در يکي از همين گشتن ها بود که آپارتمان هاي «جاده سرخ» را ديدم و به شدت تحت تاثير قرار گرفتم.
لوکيشن ها چقدر برايت مهم بود؟
همه لوکيشن هاي ما در گلاسکو واقعي بودند. يکي از لوکيشن هاي اصلي ما، آپارتمان هاي 30 طبقه و بلند فيلم بودند که در حقيقت از نظر ارتفاع در اروپا جزء مرتفع ترين ساختمان ها محسوب مي شود. هزاران نفر آنجا زندگي مي کنند ولي اصلاً به چشم نمي آيد چون هميشه اين آپارتمان ها ساکت و بي سر و صدا هستند. مردم وقتي گروه فيلمبرداري را آنجا مي ديدند تعجب مي کردند و از ما مي پرسيدند که داريم چه کار مي کنيم اما با مخالفت يا حمله يي از طرف آنها روبه رو نشديم... آنجا يکي از محله هاي خطرناک گلاسکو است و هيچ کدام از ما زندگي در چنين محيطي را تا قبل از اين فيلم تجربه نکرده بوديم.
روند انتخاب بازيگرها با چه مشکلاتي همراه بود؟
به دليل اينکه بازيگر ها مي بايست در هر سه فيلم کاراکترهاي مشابهي داشته باشند، هر سه کارگردان با هم انتخاب بازيگرها را انجام مي داديم و براي اينکه فرصت فکر کردن درباره بازيگرهاي اصلي را داشته باشيم و بتوانيم از قابليت هاي شخصيتي آنها در پيشبرد داستان هايمان استفاده کنيم، تصميم گرفتيم انتخاب بازيگرها و کار با آنها را خيلي زود شروع کنيم. اما اين شيوه خوب جواب نداد. در واقع دو جلسه اول را برگزار کرديم ولي بعد هر کس دوباره درگير کارهايش شد و ما تا مدت ها نتوانستيم همديگر را ببينيم و وقتي قرار شد من فيلمم را شروع کنم راش هايي که از بازي ها گرفتيم همه بد بودند و کاملاً با آنچه ما از بازيگرها براي فيلم مي خواستيم متفاوت بود و تصميم گرفتيم دو شخصيت ديگر هم به هفت کاراکتري که داشتيم اضافه کنيم و در مورد اين مساله به توافق رسيديم. ولي جز ما دو نفر ديگر هم بودند که راضي کردن شان خيلي سخت بود و آنها هم بايد تصميم مي گرفتند. ما به عنوان کارگردان کاملاً آگاه بوديم که چه چيزي براي فيلم مان نياز داريم ولي از طرفي هم تحت فشار بوديم که بازيگرهايمان را تکميل کنيم و ناچار بوديم يک سري از قوانين را بشکنيم.
پارامترهاي شخصيت اصلي فيلم تو، جکي، چه چيزهايي بود؟
شخصيتي که براي او در نظر گرفته شده بود، يک فرد خونسرد و گوشه گير بود که يک حادثه وحشتناک در گذشته برايش اتفاق افتاده بود که در مورد اين حادثه در آن جزوه ها توضيح داده شده بود ولي من نمي خواهم توضيحي راجع به اين ماجرا براي خواننده ها بدهم. از ديگر پارامترهاي اصلي او اين بود که اين زن سعي مي کرد به شيوه هاي مختلف خودش را شاد نشان دهد مثلاً بانجو مي زد يا زبان فرانسه ياد مي گرفت. من با حيله گري اجازه ندادم که يکسري مفاهيم در روند خط اصلي داستاني که نوشته بودم خلل ايجاد کنند.
بخش عمده فيلم شامل کاراکتر اصلي است که در محل کارش نشسته و از تلويزيون هاي مختلف نقاط متفاوت دنيا را مي بيند. منطقي که براي اين کار داشتي چه بود؟
ما هرچيزي را که در فيلم مي بينيد ساختيم اما از دوربين هاي مخصوص اين کار استفاده کرديم. يعني يک دوربين CCTV (تلويزيون مداربسته) اجاره کرديم و آن را به يک ون وصل کرديم و از تمام چيزهايي که لازم داشتيم تصوير گرفتيم. از کيفيت اين دوربين به وجد آمده بوديم. شما مي توانيد از يک فاصله خيلي دور، زوم کنيد به دست يک نفر و هر چيزي که در دستش هست را ببينيد.
اخيراً موج جديدي از فيلم هايي که در آنها دوربيني به طور جدا زندگي افراد را دنبال مي کند راه افتاده است، فيلم هايي مثل «پنهان» و «يک اسکنر تاريک نگر». «جاده سرخ» درباره ارضاي نيازهاي دروني يک فرد از طريق تماشاي زندگي ديگران است يا بيان کننده شغل جکي و کارهايي از اين دست است که نشان مي دهد تکنولوژي مدرن چه چيز خطرناکي مي تواند باشد؟
من دنبال اين بودم که با اين شغل و تلويزيون ها کاري کنم، چون حدود 20 درصد از اين تلويزيون ها در بريتانيا کار گذاشته شده اند و اين براي کشور کوچک ما خيلي زياد است و هر سال هم به تعداد آنها اضافه مي شود. اغلب به اين دوربين ها نگاه مي کردم و با خودم فکر مي کردم که چه کسي پشت اين تلويزيون ها است، ديدن زندگي روزانه ما چه لذتي مي تواند داشته باشد؟ وقتي قرار شد در اين پروژه شرکت کنم و توضيحات کاراکتر جکي را خواندم، فکر کردم که او بايد از زندگي جدا افتاده باشد، زندگي را نگاه مي کند ولي در آن حضور ندارد و به نظرم بهترين شغلي که مي توانستم برايش انتخاب کنم اپراتورCCTV بود.
از اين نظر که هم نويسنده کار بودي و هم کارگردان مشکلي نداشتي؟
بزرگ ترين مساله يي که براي من هم به عنوان نويسنده و هم کارگردان وجود داشت اين بود که ناچار بودم با اينکه فيلمنامه کامل نبود مراحل پيش توليد را هم انجام بدهم. اما خب اين موضوع از طرفي هم باعث شد که خيلي سريع تر فيلمنامه را تمام کنم و از هر موردي که حين پيش توليد به آن برمي خوردم و مي ديدم براي فيلم مناسب است استفاده مي کردم. هرگز اين حس را نداشتم که با نوشتن فيلمنامه کل داستان فيلم بسته شده است. اما به طور کلي فکر مي کنم بهتر است نويسنده و کارگردان فيلم يکي باشند. براي اينکه اگر قرار باشد کاري را کارگرداني کنيد که خودتان نوشته ايد از تمام جوانب متن آگاهيد و مي توانيد هر چيزي را مطابق ميل خودتان تغيير دهيد و اگر پلان يا سکانسي را سر صحنه نتوانيد آن طور که در متن بوده دربياوريد خيلي راحت مي توانيد روايت را آن طوري که مي خواهيد جلو ببريد و اين اتفاق سر صحنه خيلي غريزي و ناخودآگاه مي افتد.
مشکل اصلي که در ساختن اين فيلم با آن روبه رو بودي، چه بود؟
فکر مي کنم بزرگ ترين مشکلي که با آن روبه رو بوديم اين بود که فيلمبرداري را در يک مدت زمان مشخص بايد انجام مي داديم. يکي از قوانين «گروه پيشرو» اين بود که فيلمبرداري هر فيلم ظرف شش هفته بايد تمام شود. ما يک هفته را صرف فيلمبرداري در اتاق کنترل کرديم و کلاً پنج هفته ديگر داشتيم که بايد کل نماها را مي گرفتيم. مشکل اساسي اين بود که ما تعداد زيادي لوکيشن داشتيم و از طرفي فصلي که کار کرديم زمستان بود و خورشيد اسکاتلند ساعت 30/3 ظهر شروع به غروب مي کرد و نور ما از بين مي رفت. به همين دليل زمان خيلي کمي براي فيلمبرداري داشتيم و هر روز استرس زيادي را تحمل مي کرديم که مبادا زمان را از دست بدهيم.
شناسنامه فيلم؛ «جاده سرخ» (Red Road)
نويسنده و کارگردان؛ آندره آ آرنولد / بازيگران؛ کيت ديکي، توني کوران، مارتين کامپسون، ناتالي پرس / فيلمبردار؛ رابين رايان / تدوين؛ نيکلاس چادرژ / تهيه کننده؛ کري کمرفورد/ زمان؛ 113 دقيقه/ محصول مشترک سال 2006 انگلستان و دانمارک.
|
|
|