|
راجر ايبرت
ترجمه؛ يحيي نطنزي
کار را به دست بازيگري شصت و نه ساله بسپاريد تا تجربي ترين فيلم سال را برايتان بسازد، خلاصه داستان رسمي فيلم که در سايت IMDB ذکر شده است داستان آن را به فيلمنامه نويسي نسبت داده که ذهنش به بن بست رسيده و «در شرف انفجار است». در واقع اما فيلم فارغ از داستان آن فيلمنامه نويس شکست خورده، اثري است که درونيات ذهني يک پيرمرد در حال مرگ را به خورد مخاطب مي دهد. البته فکر نکنيد به همين راحتي نقطه عطف «جريان وزش» را لو داده ام چرا که اگر خودتان فيلم را ببينيد عين همين جمله را از زبان شخصيت ها در ديالوگ هاي ابتدا و انتهاي فيلم مي شنويد.با اين حال من هم به رغم هوش سرشارم با تماشاي دوباره فيلم به اصل داستان پي بردم. با آنتوني هاپکينز مصاحبه يي داشتم و بعد از همان مصاحبه نوشتم اين فيلم داستان نويسنده يي به نام فليکس است که «دچار توهم شده و مرز ميان واقعيت و رويا را گم کرده است. نويسنده يي که شخصيت هاي داستانش به زندگي واقعي راه يافته اند و زندگي واقعي اش نيز با فضاي داستان گره خورده است».به همين دليل فيلم خط داستاني سرراست و مستقيمي ندارد تا شخصيت اصلي طبق معمول با مشکلي ناگهاني مواجه شود و براي رفع آن تلاش کرده و در مسير رفع مشکل هم تجربيات جديدي کسب کند. نويسنده در اين فيلم شخصيت هاي داستانش را گم نکرده است و تنها آنها را با شخصيت هاي واقعي جابه جا مي بيند. به عنوان مثال در بخشي از فيلم متوجه مي شويم که فليکس يکي از شخصيت هاي داستان را از روي همسرش (استلا آرويو) خلق کرده است. اما به دليل اغتشاش ذهني حاصل از اين برداشت گاهي اوقات شخصيت داستانش را در قالب همسرش مي بيند و گاهي همسرش را در قالب وي. گاهي تصور مي کند همسرش در اتاق کنار وي است و گاهي هم وي را در صحنه هاي داستانش مي بيند و گاهي هم البته تصور مي کند همسرش به همراه شخصيت داستاني به اتفاق هم در محل ديگري به سر مي برند. به خاطر همين اغتشاش روايي فيلم بيشتر به رويايي منطقي و قاعده مند شبيه است که از همان جمله معروف ادگارآلن پو تاثير پذيرفته است؛ «هر آنچه به نظرمان مي آيد و با چشمان مان مي بينيم چيزي نيست جز رويايي که در روياي ديگر محقق مي شود.» شخصيت محوري چنين فيلمي با چنين داستاني بر عهده فليکس در نقش فيلمنامه نويسي است که فيلمنامه اش توسط کارگرداني در صحراي موهاوه در حال ساخت است. گوين گريزر در نقش کارگردان اين فيلم برادري به نام برايان دارد که تهيه کنند ه کله گنده يي است اما چندان به گوين روي خوش نشان نمي دهد. رابطه آنها به ظاهر چندان در ماجرا هاي فيلم دخيل نيست، اما در باطن فليکس از همين رابطه نصفه و نيمه نيز سود برده و بر مبناي آنها شخصيت هايي در جهان داستاني خود خلق کرده است؛ شخصيت هايي که مانند مثال قبلي در جهان واقع هم ظهور و بروز دارند و زندگي فليکس را تحت تاثير قرار مي دهند.
اين فيلم در فيلم شخصيت هاي ديگري هم دارد که مهمترين شان کريستين اسليتر و جفري تمبر هستند که متصدي بار رستوراني کوچک کنار جاده صحراي موهاوه (مايکل کلارک دانکن) را به قتل رسانده و مردم را به وحشت مي اندازند. سکانس اين رستوران تا حد زيادي وامدار فيلم هاي جنايي و ترسناک است و فليکس هم براي رسيدن به حس و حال اين سکانس موقعيت هاي داستاني فيلم هاي جنايي و ترسناک محبوبش را در جهان ذهني مغشوش خود تجربه کرده و از طريق اين فرآيند، فيلمنامه اش را تکميل مي کند. فکر مي کنم باز هم به مثال نياز باشد؛ يکي از اين فيلم ها «هجوم ربايندگان جسد» است که فليکس متاثر از تداخل زماني و مکاني موجود در ذهنش کوين مک کارتي (بازيگر نقش اول اين فيلم) را در قالب فيلمنامه خودش تصور مي کند که در صحراي موهاوه مي راند و قصد دارد به همان رستوران کوچک برود و متصدي بار را بکشد.شايد بپرسيد «جريان وزش» با اين توصيفات ارزش ديدن هم دارد يا نه؟ من فکر مي کنم دارد، البته به شرطي که با تلاش هاپکينز براي ساخت يک فيلم پردردسر و دشوار هم درد و هم نظر باشيد، چراکه اگر قصد داريد با خيال راحت به صندلي سينما تکيه داده و از تماشاي اين فيلم لذت ببريد ممکن است مجبور شويد مدت زمان زيادي به همان حال بمانيد تا بلکه دري به تخته خورده به مرادتان برسيد،هاپکينز با هوشمندي از توضيح در مورد فيلمش طفره رفته و تا به حال دم به تله نداده است. در فستيوال ساندنس هم پس از طي آن همه مسافت تنها به چنين جمله يي اکتفا کرد؛ «ساختن اين فيلم بيشتر برايم به يک شوخي شبيه بود.» چنين اظهار نظر ي بيشتر از روحيه بريتانيايي (و البته ولزي) هاپکينز نشأت گرفته که مانند هموطنانش عموماً ترجيح مي دهد در آسيب شناسي آثار هنري نجابت و متانت خود را حفظ کرده و با ملايمت سخن بگويد. بياييد تصور کنيم همين جمله قرار بود درباره فيلم «گرايندهاوس» (که حقيقتاً هم ساختنش به يک شوخي شبيه بود) از زبان کارگرداني مانند کوئنتين تارانتينو ادا شود. احتمالاً نتيجه چيزي مي شد در حد اين جملات؛ «فيلم من اصلاً شبيه آن فيلم هاي شلخته و سردر گمً لعنتي نيست. نکند خيال کني گريندهاوس هم يک دو فيلم با يک بليت مزخرف و افتضاح است. مساله اين است که اگر براي ديدن اين فيلم به سينما بيايي با پول يک بليت دو فيلم لعنتي را مي بيني، مساله اين است که ده دلار تو اين وسط درست خرج مي شود عزيز،» منبع؛شيکاگو تايمز |