|
راجر ايبرت
ترجمه؛ عطيه الحسيني
يک فانتزي، حتي اگر فانتزي کميک باشد قبل از هر چيز بايد سر و شکلي داشته باشد. تنها واقعيت به هم ريخته و نامرتب است. ساختار آثار فانتزي کلاسيک شامل قهرمان، جست و جو، پاداش و چيزهايي از اين قبيل است. اين نشانه خوبي نيست که تقريباً بيشتر عناصر سرگرم کننده فيلم «استارداست»، فقط و فقط به ناخدا شکسپير مربوط مي شود که با کشتي هوايي دزدان دريايي خود از آسمان سر مي رسد. ناخدا، مردي است با لباس پرزرق وبرق که رابرت دنيرو نقش او را فوق العاده بازي مي کند، اما فقط همين را کم دارد که روي لباسش با حروف درشت بنويسد؛ «آهاي، من يک dues ex machina هستم،» (dues ex machina اصطلاحي لاتين است که از ادبيات نمايشي رم و يونان باستان بر جا مانده و به معني عنصري فراطبيعي است که هر جا نويسنده کم مي آورد، سر بزنگاه پيدايش مي شود و قهرمان را نجات مي دهد-م.)
در فيلم چيزهاي خوب ديگري هم هست، اما اجراي آن به يک نمايش وودويل با قطعات مجزا و پراکنده شبيه است تا يک پيرنگ منسجم. اين فيلمي است که از ديدن تکه تکه هاي آن لذت مي بريد اما مثل پازلي است که هرگز تکه هاي آن جور نمي شود. من از اين فيلم خوشم آمد اما نه آنقدر که از «شاهزاده خانم عروس» (راب راينر، 1987) خوشم آمده بود.
فيلمنامه را نيل گايمن بر اساس رمان خودش نوشته که پيرنگ آن چنين چيزي است؛ يک ديوار، انگلستان را از پادشاهي خيالي استورم هولد جدا کرده است. اين طرف ديوار، در دهکده يي به نام «ديوار» که واقعاً نام بامسمايي دارد، جوانک دليري به اسم تريستان (چارلي کاکس) زندگي مي کند که عاشق ويکتورياي جوان (سي ينا ميلر) است. پسرک جوان مي ترسد دخترک را به رقيبش ببازد. يک شب آنها مي بينند که يک ستاره از آسمان شليک شده و در داخل ديوار يعني قلمرو پادشاهي استورم هولد مي افتد و جوانک عهد مي کند که ستاره را براي دخترک پس بگيرد.
رفتن به آن سوي ديوار کار خيلي سختي نيست چون خود آن ديوار نشانه بارزي از لرزان بودن تاج و تخت پادشاهي استورم هولد است. پدر تريستان يک بار موفق شده بود از طريق يک شکاف از مرز ديوار بگذرد ولي تريستان با يک محافظ باستاني و استفاده از يک شمع جادويي دردسرهاي بيشتري را متحمل مي شود. او در آن سوي ديوار کشف مي کند که آن ستاره در حقيقت دختري زيبا با گيسوان بلند طلايي است که يي وين (کلر دينز) نام دارد. من فکر مي کنم که بهتر بود اين دختر را وين ايوون مي ناميدند. غتلميح ميان اسم آن دختر (Yvaine) و واژه Vaine به معني بيهوده که اين اسم در تناقض با راز زندگي جاويد دختر است-م.ف. راز يي وين همانا بهره مندي از حيات جاويد است که به همين خاطر بر سر دستيابي به قدرت او بازار رقابت حسابي داغ است.
در اين گوشه ، سه ساحره به سبک و سياق نمايشنامه مکبث (مي دانيد که گايمن از طرفداران پرو پا قرص شکسپير است) به رهبري لاميا (ميشل فيفر) بر اين باورند که يي وين مي تواند زيبايي را به آنها بازگرداند. در گوشه يي ديگر استورم هولد (پيتر اوتول) مثل شاه لير زندگي مي کند با سه پسر که در قيد حياتند و چهار پسر مرحوم که در جامه هاي سياه و سفيد مثل روح پدر هملت ظاهر مي شوند. شاه رو به مرگ فکر مي کند که يي وين مي تواند سلطنت او را به پسران زنده او بازگرداند، هرچند ما خدا خدا مي کنيم او سعي نکند پادشاهي را ميان آنها تقسيم کند.
در ميان اين اراذل و اوباش، تريستان کار خودش را مي کند، دست کم او با يي وين مهربان است. او تنها کسي است که قصد دريدن و خوردن قلب او را ندارد. در همين حال لاميا تلاش مي کند که تغيير چهره دهد، اما او هرچه بيشتر از جادوي سياه خود استفاده مي کند بيشتر شبيه استورم هولد (پيتر اوتول) مي شود. پيتر اوتولي که بسيار دور از آن است که بايد مي بود.
در اين حين کاپيتان شکسپير در صحنه يي که به برداشت دور ريخته يي از «ماجراهاي بارون مونچهاوزن» (تري گيليام، 1988) شبيه است سر مي رسد و خنده يي بر لب مي نشاند. فيلم در اين نقطه خيلي شلوغ مي شود. تمايل تريستان براي به دست آوردن قلب ويکتوريا، اشتياق بقيه شخصيت ها براي خوردن قلب يي وين را تحت الشعاع خود قرار مي دهد.
طرفداران فراوان آثار گايمن با نوشته هاي او آشنايي دارند و راه خودشان را براي درک پيوند داستان پيدا مي کنند و کارگردان متيو واون با جلوه هاي ويژه کار خود را پيش مي برد. فيلم خسته کننده نيست فقط درهم و برهم است و به اندازه کافي روي موضوع متمرکز نشده است. خط داستاني اين فيلم به گونه يي است که شما دلتان مي خواهد با پس و پيش کردن اتفاق ها سر و ساماني به فضاي داستان دهيد. «استارداست» در نگاه اول کاملاً کميک به نظر مي آيد. دريغا که اين فيلم از آزمون درک مالکولم سر بلند بيرون نمي آيد، او مي گويد؛ «يک فيلم عالي، فيلمي است که من نمي توانم تصور کنم که ديگر آن را نخواهم ديد».
=========================================================
روزنامه اعتماد دوشنبه، 12 آذر 1386 - شماره 1555 صفحه 10
|
بازيگري در فيلم «استارداست» |
|
|
|
سقوط ستاره |
|
|
|
محمد باغباني
داستان فيلم به 150 سال قبل باز مي گردد. مرد جواني از شهر کوچک «وال» در همسايگي کشور «استورم هولد» که در واقع، مرز بين انگلستان و «استورم هولد» است به آن کشور مي رود که پادشاهي بر آن حکومت مي کند و سرزمين جادو و جادوگري است. در آنجا پي مي برد که همه، از جمله پادشاه رو به مرگ و چهار پسرش در پي ستاره يي هستند که سقوط کرده و در قالب زني در آمده و مي خواهند قلب او را بيرون بکشند و بخورند تا به عمر جاودان دست پيدا کنند...
اين دومين فيلمي است که متيو وان کارگرداني کرده است. متيو وان شهرت اصلي خود را براي تهيه کنندگي فيلم «قاپ زني» (به کارگرداني گاي ريچي) و کارگرداني فيلم «کيک چند طبقه» به دست آورده. هر دو فيلم به خاطر فضاي شوخ و شنگ انگليسي و داستان هاي گنگستري-کمدي شان حسابي شهره هستند و طرفداران خاص خودشان را دارند. وان در فيلم «کيک چند طبقه» نشان داد که قابليت هاي فراواني چه در کارگرداني و چه در روايت و پيشبرد داستان دارد. خلق فضايي گروتسک و استفاده بجا از تمهيدات کامپيوتري در کنار روايتي پرتعليق و پيچيده، از ويژگي هاي اين اثر گنگستري است. اما بعد از اين فيلم و از زماني که فيلمي چون «مردان ايکس 3» و همين فيلم «استارداست» به او پيشنهاد شد، مسير فيلمسازي او فعلاً کمي تغيير کرده و ظاهراً او هم بدش نمي آيد به سراغ فيلم هاي علمي-تخيلي و به نوعي فانتزي برود طوري که هم اکنون هم در حال فراهم کردن مقدمات ساخت فيلمي به نام «ثور» است آن هم براساس داستان هاي کميک استريپ سرشناس انتشارات «مارول».
فيلم «استارداست» بر اساس رماني از نيل گايمن، ابتدا قرار بود توسط تري گيليام ساخته شود که او خود را درگير پروژه «برادران گريم» کرد. اما از آنجايي که استارداست فيلم پربازيگري است که همگي هم سرشناس و ممتاز هستند اجازه دهيد مسائل مربوط به داستان و روايت را با توجه به حضور بازيگران بررسي کنيم. اول از همه از راوي فيلم شروع کنيم که صداي بسيار دلنشين و آشنايش جذابيت هاي خاص خودش را دارد. «ايان مکلن» يا به نوعي همان گندالف دوست داشتني مجموعه «ارباب حلقه ها»، به عنوان راوي يا قصه گو اولين کسي است که خودنمايي مي کند. صداي جذاب و لحن صميمي داستان گويي او اين ويژگي را دارد که از همان ابتدا مخاطب را با فيلم همراه کند و به نوعي تضميني است بر اينکه با فيلم خوبي طرف هستيد. ولي همان طور که در اکثر فيلم هاي از اين قبيل، اين نوع داستان گويي (نريشن) فقط براي صرفه جويي در زمان است و قرار است يکسري موارد و اطلاعات کلي بدهد، صداي مکلن هم به زودي محو مي شود و ديگر خبري از او نيست. البته بديهي است که در پايان فيلم باز مي گردد و چند نکته جمع و جور و کوچک را هم متذکر مي شود. به هر حال حضور صداي او مي توانست جذابيت هاي بيشتري داشته باشد. البته با توجه به فضاي کميک و گروتسک اثر، اين هم چندان عيبي نيست که نشود از آن چشم پوشي کرد. نقش اصلي فيلم را «چارلي کاکس» بازي کرده است. جواني با نام «تريستان تورن» که قرار است همان قهرمان داستان هاي فانتزي باشد؛ کسي که در نهايت به پادشاهي مي رسد، عشق حقيقي خود را پيدا مي کند و گمشده يي چون مادرش را نيز به دست مي آورد. از آنجايي که تريستان يک جوان ساده، نه چندان زيرک ولي صادق و دوست داشتني است، با توجه به چهره کاکس مي توان به اين نتيجه رسيد که او انتخاب مناسبي براي نقش است. چهره او چون اين ويژگي ها را کاملاً در خود دارد، به اين حس ها و واکنش هاي دروني امکان مي دهد که بي جهت بازي نشوند و اصطلاحاً بيروني نشوند. يعني اگر بازيگر ديگري انتخاب مي شد بايد اين موارد را هم بازي مي کرد که بي شک فيلم را به سمت نوعي ديگر از کمدي مي برد که چندان مناسب حال و هواي فيلم نبود. نکته مهم در بازي کاکس، دگرگوني است که آرام آرام در شخصيت و چهره او پديدار مي شود و اين به نوعي به خاطر درک و پذيرش برخي حقايق زندگي است، از آن نوع حقايقي که مرد را پخته مي کند. در عين حال رويکرد او به نقش با لحني شاد و کميک همراه است، هم با ستايش به اين گونه حال و احوال نگاه مي کند و هم نشان مي دهد که دوره اين گونه تغيير و و تحول و احساسات تمام شده است. «کلر دينز» ايفاگر نقش «ايوون» يا همان شهاب سنگي است که همگي به دنبال او هستند تا قلبش را به چنگ آور ند و ابدي شوند. او اين اواخر به خاطر بازي در ترميناتور 3 بود که شهرتي جهاني براي خود دست و پا کرد ولي قبل آن هم در فيلم هاي قابل توجهي چون «ايگبي سقوط مي کند» و «بينوايان» (بيله آگوست) بازي کرده است. معصوميتي که در چهره او وجود دارد، مي تواند دليل اصلي انتخاب او براي اين نقش باشد به خصوص که قرار نيست نقش يک زن اثيري را بازي کند. نکته قابل توجه در بازي او همين استفاده مناسب از چهره و حرکات صورت است که ناآگاه بودن او را نسبت به خيلي از موارد به تصوير مي کشد و توجيه مي کند.«پيتر اوتول» هم در اين فيلم نقش جمع و جور و بسيار کوچکي دارد که احتمالاً براي خيلي ها چندان جذاب نخواهد بود. او نقش پادشاه «استورم هولد» را بازي مي کند که فقط چند لحظه کوتاه به مرگش باقي مانده است. دليل حضور او در اين نقش بي شک بيشتر وابسته به مسائل فرامتني است تا هر چيز ديگر. به هر حال تصور او در نقش يک پادشاه خيلي ساده است و به راحتي مي توان او را در نقشش پذيرفت. طبق معمول داستان هاي پرياني و فانتزي که با جادو و جنبل سر و کار دارد، به يک جادوگر زن خبيث و قدرتمند و بعضاً زيبا چهره نياز داريم و چه کسي بهتر از خانم ميشل فايفر. «لاميا» جاودگر يا همان آدم بده اصلي فيلم «استارداست» است. او هم درصدد آن است که «ايوون» را به دست آورد، قلبش را از سينه جدا کند و با خوردن آن به يک عمر ابدي دست پيدا کند.
بي شک بهترين بازي اين مجموعه را سلطان کمدي، رابرت دنيرو انجام داده است. او در نقش «شکسپير»، ناخداي يک کشتي دزد دريايي-هوايي ظاهر شده و نقش او اين ويژگي را دارد تا کمدي تر و بيروني تر جلوه کند. خدمه او در کشتي نامتعارفش -بازيگراني که اکثراً در«قاپ زني» و «کيک چند طبقه» نقش هاي فرعي را داشته اند- رابطه جذابي با ناخداي کشتي به وجود آورده اند. خود د نيرو هم ظاهراً از بازي در نقش افراد خل و ديوانه و فانتزي لذتي متمايز مي برد. به هر حال حضور اين همه بازيگر سرشناس در فيلمي ارزان قيمت و ساده، بيشتر حکايت از کمک دارد؛ کمکي که قرار است يک کارگردان نه چندان سرشناس ولي معتبر را معرفي و در مرحله بعد راه او براي پروژه هاي بعدي را هموار تر کند.
|
|
|
|
| |