روزنامه اعتماد دوشنبه، 8 مرداد 1386 - شماره 1454 صفحه 10
|
يادداشتي بر فيلم «آفتاب» تازه ترين اثر دني بويل |
|
|
|
کسوف ابدي يک خورشيد پاک |
|
|
|
محمد باغباني
بعد از «ساحل» (2000) و «28 روز بعد» (2002) فيلم آفتاب سومين همکاري دني بويل کارگردان با الکس گارلند فيلمنامه نويس است. بويل در ادامه مسير فيلمسازي خود، وابستگي هاي ذهني و سبکي کارش را به فيلمسازاني چون کوبريک بيشتر نشان داده است. به نظر مي رسد که فيلم ساختن و سخن گفتن از طريق سينما براي او نياز و هدف اصلي است و گوناگوني سبک و ژانر در سينماي او نيز نشانه يي بر اين نگاه خاص و ويژه است. اين بار بويل و نويسنده محبوبش به سراغ يک اثر علمي-تخيلي رفته اند.50 سال بعد خورشيد تقريباً از کار افتاده است و گروهي با سفينه ايکاروس 2، هفت سال بعد از مرگ يا گم شدن ايکاروس يک در فضا، قصد دارند با منفجر ساختن بمبي در دل خورشيد باز آن را تابنده و درخشان سازند. خورشيد در واقع در حال مرگ است، پس زمين و ساکنانش نيز چندان دوام نخواهند آورد.
در اواخر دهه 60 گروه تازه کار و آوانگارد پينک فلويد قطعه يي ساخت با نام The Control for The Heart of The Sun Set که ظاهراً فيلمي در همان دهه الهام بخش واترز بوده است. در آفتاب به نوعي قرار است همين اتفاق بيفتد. گروهي از فضانوردان چند مليتي در اين ماموريت همراه هم شده اند با اين آگاهي که در نهايت فنا خواهند شد.از آنجايي که داستان در 50 سال آينده مي گذرد مسائل مربوط به شرح و توصيف بصري فيلم به ويژه در زمينه جلوه هاي ويژه و داشتن سر و شکل مناسب بسيار مهم است و «آفتاب» در اين زمينه شباهت هايي با شاهکار کوبريک يعني يک اديسه فضايي پيدا کرده است. ايکاروس که نام خود را از اساطير يونان گرفته (درباره نزديک شدن به خورشيد و سوختن) بي شباهت به رايانه موسوم به «هال» در فيلم کوبريک نيست و حتي مشابه او به مرگ و نيستي مي گرايد اما تا آخرين لحظه کمک مناسبي براي ساکنان اين سفينه فضايي است و تنها در يک صحنه نشان مي دهد برخلاف پدربزرگ سينمايي خود (هال) حاضر نمي شود احساساتي رفتار کند و تا آخر به اصول پايبند مي ماند. با اينکه تعداد کاراکترهاي فيلم از فيلم کوبريک حسابي بيشتر است و عموماً ديالوگ هاي شخصيت پردازانه بيشتري وجود دارد، اما هويت و موقعيت هاي انساني و از همه به نوعي مهمتر وضعيت بشريت به مفهوم پايبندي به اخلاقيات و هستي اش در زمين چندان واضح نيست. مي توان مثلاً اين سوال را پرسيد که آيا اين سفر که پر است از ايثار، از خودگذشتگي و مرگ، ارزشش را دارد؟ سواي اينکه انسان ها در 50 سال بعد خورشيدي ندارند، آيا چيزهاي ديگري نزدشان وجود دارد که ادامه حيات را ضروري، زيبا و لازم جلوه دهد؟ فيلم آگاهانه براي اين سوال ها پاسخي ندارد و تمام دغدغه و نگاه خود را معطوف سفر مي سازد. سفري که به شدت مي تواند ذهني تصور شود تا انسان آن حد متعالي و مرز مبهم ابرانسان بودن را اين بار به واسطه سينما تحليل کند.
يک فرق اساسي که بين اين دو فيلم وجود دارد در واقع نحوه استفاده از موسيقي در فيلم «آفتاب» است.در اين فيلم موسيقي تحسين برانگيز جان مورفي (آهنگساز «پليس ضد فساد ميامي») آن وجهي از فيلمنامه را کامل مي کند که فيلم شديداً بدان نياز دارد و آن چيزي نيست جز هويت و خاطره. موسيقي در واقع شرايط و فضاي ذهني روايت را تا سرحد ممکن کامل مي سازد تا همذات پنداري مخاطب با مسافران سفينه آن وجهي را پيدا کند که شايسته اثر است. وقتي از شخصيت پردازي کلاسيک و رايج خبري نيست اگر بتوانيم خاطره و هويتي را به هر ترتيب در فيلم بگنجانيم تا حدودي به همان اصول پايبند خواهيم ماند و اين دقيقاً روش سينماي مدرن است که در اين فيلم بخصوص نمود پيدا مي کند. موسيقي نقش خالق و محور را ايفا مي کند. موسيقي فيلم «آفتاب» به خاطر توليد فضاي ذهني خيره کننده يي که دارد، در کنار تصاوير کاملاً غير آشنا و تا حدودي مذهبي مخاطب را براي پذيرفتن شرايط موجود آماده و ارضا مي کند؛ يعني همان چيزي را که فيلم ظاهراً کم داشته، کامل و غني مي سازد. اما وجه ديگر اين پرداخت فوتوريستي بي شک انسان ها و نحوه ارتباط برقرار کردن شان است که اين يکي تا حدودي قابل قياس با «سولاريس» تارکوفسکي است. اين بخش از کار بيشتر در مورد ديالوگ ها و واکنش هاي متقابل کاراکترها قابل بحث است. فيلم «کد46» (مايکل وينترباتم) با اينکه به اندازه فيلم «آفتاب» آينده نگر نيست براي بيان نحوه ارتباط برقرار کردن انسان به شدت مدرن فيلمش روش مناسبي را به کار برده و آن درهم ريختن زبان کل ملت ها و به وجود آوردن يک زبان واحد است. جايي که «سلام» را به زبان فارسي مي گويند و مثلاً «چرا» را به فرانسه. در «آفتاب» به نظر مي رسد تا حدودي اين بخش از پرداخت خام و نا کافي از آب در آمده و براي فيلمساز، منزل آخر و افعال کاراکترها در مسير بيشتر مهم است تا چگونه بودن. جنس ديالوگ ها هم تا حدودي مي تواند ضعف کار باشد، چيزي که حتي در فيلم تارکوفسکي نيز غير قابل چشم پوشي است. ديالوگ ها نسبت به موقعيت انساني که گرماي خورشيد را رفته رفته از دست داده و براي بقا احتمالاً بايد بيشتر غير اخلاقي عمل کند، زيادي گرما دارد. فيلم هاي فوتوريستي غالباً سرما و سردي خاصي را در فضاي فيلم شان پرورش مي دهند که جايش در فيلم «آفتاب» نسبتاً خالي است. چيزي که مثلاً در «سولاريس» به شکلي کامل و قابل استناد وجود دارد که تنهايي و انزواي انسان را نيز در خود دارد. اما از آنجايي که درون مايه هاي سفر (اديسه) نزديکي به خالق و نوعي عشق افلاطوني پررنگ تر است، «آفتاب» آگاهانه تبديل به اثري مي شود که با وجود چنان نقص هايي کماکان مطلب و سخني براي عرضه دارد. مهمتر اينکه سخن آن خاص خود اثر نيز هست و کمتر نمونه اش را ديده ايم. انسان چرخ را آفريد و پا روي ماه گذاشت. حال قرار است در سفري نمادين، در دل خورشيدي رود که همواره وجهي اساطيري داشته و در هر آداب و فرهنگي ستايش شده است. کار بسيار سختي است. فيلم اين سختي را لحظه به لحظه به نمايش مي گذارد. بايد گفت اين همه مصيبت و سختي چندان ربطي به فيلم هاي پر تعليق و قواعد اين نوع ژانر ندارد بلکه بسيار آگاهانه چيده شده تا به سادگي، موانع مسير را توضيح دهد و عذاب آور بودن زندگي و خلق شرايط زندگي در يک آرمان شهر دست چندم را به تصوير بکشد. البته فيلم مي توانست اين عذاب را فقط در رابطه علت و معلولي مشکلات در فضا بودن قرار ندهد و جنس ديگري از عذاب و سختي را نيز در خود داشته باشد. چيزي که باز در «سولاريس» بيشتر وجود دارد. اما در نهايت رسيدن به هدف را فقط در ايثار و از خودگذشتگي مي يابيم. جايي که همه سرنشينان ايکاروس و حتي خود ايکاروس فنا شده اند تا يک نفر ماموريت را به پايان برساند. اين نقطه حتي مي تواند مرز گريختن از انسان مياني به ابر انسان باشد. کاپيتان ايکاروس يک که در لحظات پاياني فيلم با هيبتي غير انساني ظاهر مي شود مي تواند نشانه مناسبي براي اين نوع تحليل باشد. در پايان فيلم، يعني دقيقاً همان جايي که ماموريت به درستي انجام شده و سپيده دم نوراني ديگري زمين را فرا مي گيرد، هيچ اثري از شادي و سرور انسان منتظر خورشيد نيست. چيزي که در چنين فيلم هايي در سينماي هاليوود به همان شکل مبتذل همواره حضور داشته است. پايان سرد فيلم همان نگاه دقيق و نکته سنجانه يي است که در طول فيلم غايب به نظر مي رسيد. سفر ايکاروس 2 مي تواند در حکم فرار از زميني باشد که کاملاً سرد است و ديگر دوست داشتني نيست. انسان سفري را به اميد يافتن حقيقت متعالي و نزديکي با خالق آغاز مي کند حال آنکه زمينيان روي درياچه هاي يخ بسته در حرکتند و هيچ از ناجيان خود نمي دانند. پايان خيره کننده «آفتاب» نگاه و فلسفه اثر را کامل و بدون زياده گويي به تصوير مي کشد، جايي که زمين جهنمي است سرد و خورشيد بهشتي سوزان. |
|
----------------------------------------------------------------
|
|
|
روزنامه اعتماد شنبه، 30 تير 1386 - شماره 1447 صفحه 10 |
|
رؤياي شب نيمه تابستان |
|
|
|
ساسان گلفر sasangolfar@yahoo.com
ترافيک اکران فيلم هاي اين هفته که در نيمه تابستان سينمايي (ماه هاي ژوئن و جولاي و آگوست) قرار گرفته، علاوه بر فيلم هايي که در اين ستون معرفي مي کنيم، چند فيلم ديگر را نيز در خود جا داده است؛ از جمله «اشباح گويا» ميلوش فورمن که مدت ها بعد از نمايش در اسپانيا و چند کشور اروپايي اين هفته در امريکا و فرانسه اکران مي شود و فيلم ترسناک «همه مندي لين را دوست دارند» به کارگرداني جاناتان لوين.
اسپري مو Hairspray
جان تراولتا در اين کمدي موزيکال نقش يک زن را بازي مي کند؛ البته نه مثل جک لمون و توني کرتيس «بعضي ها داغش را دوست دارند» يا داستين هافمن «توتسي» که در فيلم، مرد بودند و به زن بودن تظاهر مي کردند. او در نقش يک زن واقعي به نام ادنا ترنبلد، مادر دختري به نام تريسي (نيکي بلونسکي) است که در سال 1962 و در گرماگرم آشوب هاي مربوط به تبعيض نژادي آرزوي ستاره شدن در يک برنامه موزيکال تلويزيوني را در سر دارد. آدام شنکمن کارگردان، کوريوگرافر اين فيلم را بر اساس نمايش موزيکال موفق دهه 1970 برادوي و فيلمي به همين نام به کارگرداني جان واترز و محصول 1988 ساخته است. ميشله فايفر، کريستوفر واکن، جيمز مارسدن و کويين لطيفه نيز در اين فيلم حضور دارند.
آفتاب Sunshine
تازه ترين ساخته دني بويل («قطاربازي»، «28 روز بعد») پنجاه سال بعد را نشان مي دهد که خورشيد رو به مرگ است و آخرين اميد براي ادامه حيات در منظومه ما به يک گروه هشت نفره از فضانوردان بسته شده که بايد جان تازه يي به خورشيد ببخشند. جيليان مورفي، ميشله يوه و کريس ايوانز از جمله بازيگران اين فيلم اکشن ماجرايي، علمي، تخيلي و دلهره آور محصول 2007 انگلستان هستند.
ديويد و ليلا David & Leyla
اين فيلم مستقل نيويورکي محصول 2006 به کارگرداني جي جونروي کارگردان کرد مقيم امريکا، که سال گذشته در جشنواره آوينيون به نمايش درآمده و شش جايزه از چهار جشنواره را برده، داستان عاشقانه يي است برگرفته از يک ماجراي واقعي که در دهه 1990 در پاريس اتفاق افتاده. داستان فيلم در نيويورک و در زمان حال مي گذرد و قهرمان داستان، ليلا (شيوا رز مک درموت) دختر کرد مهاجري است که بايد ميان يک تهيه کننده تلويزيوني به نام ديويد (ديويد مسکو) و پزشکي از قوم خودش يکي را انتخاب کند.
حالا شما را چاک و لري اعلام مي کنم
I Now Pronounce You Chuck and Larry
چاک لوين (آدام سندلر) و لري والنتاين (کوين جيمز) دو آتش نشان هستند که ايستگاه آتش نشاني آنها به وجودشان افتخار مي کند اما ورود يک بوروکرات فضول به زندگي آنها همه چيز را به هم مي ريزد. جسيکا بيل، استيو بوسمي و دان آيکرويد نيز در اين کمدي نامزد جايزه ام تي وي به کارگرداني دنيس دوگان بازي مي کنند.
صندوقدار Cashback
کمدي درام انگليسي «صندوقدار» فيلم بلندي است که شون اليس براساس فيلم کوتاه خودش به همين نام که نامزد اسکار بهترين فيلم کوتاه سال 2006 و برنده پنج جايزه معتبر بين المللي ديگر بود، ساخته است. قهرمان داستان، شون بيگرستاف (بن ويليس) يک دانشجوي هنر است که شب ها به کار صندوقداري سوپرمارکت مي پردازد و تخيل فعال خودش را براي انکار شکست ها و جبران عقده هاي روحي خودش به کار مي اندازد و با همين شيوه در عالم هنر اسم و رسمي به هم مي زند. |
|
|
|
|
|
|
|