روزنامه كارگزاران ، ویژهنامه جشنواره فیلم فجر، شماره 427 ، چهارشنبه،17 بهمن ، 1386
این جیمز باند دیگری نیست
جیمز براردینلی/ترجمه: سیدحسام فروزان: «چوپان خوب» روایت داستانی رابرت دونیرو است از تولد و روزهای آغازین کار سازمان سیا. در این فیلم البته برای حفاظت از افراد مقصر اسمها را تغییر دادهاند اما بسیاری از کاراکترها نقشی معادل زندگی واقعیشان دارند. این فیلم طولانی (15 دقیقه کمتر از سه ساعت) درست مثل یک رمان جاسوسی دوران جنگ سرد با خیانتها و نارو زدنها و وفاداریهای آبکی گسترش مییابد. اگرچه کاراکتر اصلی فیلم سمپاتیکترین فرد فیلم نیست، اما گرداب تزلزل اخلاقی و معنوی که گرفتارش میشود او را تبدیل میکند به فردی فریبکار و دسیسهگر.
نویسندگانی چون «لن دیتون» و «جان لوکاره» تمام عمرشان را صرف آشنا کردن ما با ترفندهای حرفه جاسوسی کردند؛ از آلمان پس از جنگ جهانی دوم تا پایان جنگ سرد. چوپان خوب به جای ظاهرنمایی پرزرق و برقی که معمولا سینما به این ژانر میدهد، با تمرکز بر تحلیلهای فکری که زمینه کار جاسوسی را مهیا میکنند، تا حد زیادی از نوع ساختار رمانهای جاسوسی دور شده است. مت دیمون در نقش ادوارد ویلسون اگرچه چندان سرگرمکننده نیست اما در فیلم نقطه مرکزی خوبی است.
داستان فیلم در آوریل 1961 شروع میشود و روند تاریخی وقایع بلافاصله قبل و بعد از افتضاح خلیج خوکها را دنبال میكند. در حالی که یکی از افراد معدود سیا از این ماموریت «سیاه» با خبر میشود، ویلسون کسی است که مسوولیت آن را برعهده دارد. به رئیسجمهوری گزارش مستقیم دادهاند و سناتور فیلیپ آلن (ویلیام هارت) را متهم كردهاند و حالا او از ویلسون جواب میخواهد. فاش شدن اطلاعات طبقهبندی شده این ماموریت مخفی نشان میدهد كه مقامی عالیرتبه در فاش كردن آن اطلاعات دخالت داشته و حالا وظیفه ویلسون این است که معلوم کند منبع رخنه در اطلاعات کجا بوده است. ویلسون اطلاعات غیرمنتظرهای از منبعی ناشناس دریافت میکند، یک عکس دیدهبانی خشدار و یک نوار صوتی ناواضح که هر دو اینها کلیدهایی برای شناسایی شخص خائن ارائه میکنند.
«چوپان خوب» بیشتر به صورت فلاشبک روایت شده است. فیلم از دوران 1961 به عنوان دورهای تاریخساز استفاده میكند و به گذشته زندگی ویلسون نظر میاندازد: شستوشوی مغزی او در انجمنی مخفی در دانشگاه ییل؛ رابطهاش با دختر ناشنوای زیبایی به نام لورا (تمی بلانچرد) ؛ ازدواج غیرعاقلانهاش با کلوور (آنجلینا جولی) که حالا پسری از او در شکم دارد؛ قبولیاش در پست ماموریت برونمرزی در زمان جنگ برای سازمان خدمات استراتژیک (OSS)؛ بالا رفتناش تا جایگاه قدرت و نفوذ در سازمان سیا؛ و بازی موش و گربهاش با «اولیس»، جاسوس روس مقابلش از نیروهای ک.گ.ب.
داستان فیلم که به قلم اریک راث نوشته شده، بلندپروازانه است و دونیرو حق داستان را ادا کرده است. ریتم فیلم به قدری خوب است که به نظر نمیرسد سه ساعت زمان سپری شده است. لحظههای «ضعیف» در فیلم زیاد نیستند و کسالتی هم در کار نیست. کندترین قسمتها مربوط به ابتدای فیلم است که با شخصیتها آشنا میشویم. وقتی مقدمهچینی و معرفی شخصیتها کامل میشود، چوپان خوب با حرکتی سریع و بیرحم به پیش میرود. با وجود این، آنهایی که از فیلم جاسوسیشان اکشن و آتشبازی بیشتر میخواهند ( مصیبتی که از سنت فیلمهای جیمز باند بهوجود آمده است) ممکن است فیلم به نظرشان کند باشد. این فیلم تریلر است، اما از نوع تدریجی آن.
مت دیمون بدون شدت و التهاب در نقش ویلسون بازی میكند؛ طوری که اطمینان میدهد این شخصیت تا جایی که میشود از شخصیت «جیسون بورن» دور است. ویلسون با عینک و پوشیدن کت و شلوار اداری و کلاه مناسب میتواند تصویر هر افسر جوانی در دهههای 40 و 50 باشد. این موثرترین بازی مت دیمون نیست، اما بههرحال تاثیرگذار است. دمون چسبی است که فیلم را یكجا نگه میدارد، چرا که او تنها شخصیتی است که میتوان عنوان «نقش اول» فیلم را به او داد. غیر از او باقی بازیگران در گروه نقش مقابل میگنجند. آنجلینا جولی، تمی بلانچرد و ویلیام هارت میزان مناسبی از زمان فیلم را به خود اختصاص میدهند. اما از آن طرف، ابرستارههایی چون رابرت دونیرو، جو پشی و آلک بالدوین تنها در چند صحنه کوتاه حضور دارند. به نظر من علاقه زیادی نسبت به این پروژه وجود داشته، مخصوصا كه رابرت دونیرو مقام کارگردان آن را برعهده گرفته است.
میزان دقت و صحت فیلم قابل بحث است، چرا که سازمان سیا به این زودی قصد آشکارسازی جنبههای تاریخیاش را ندارد. در نتیجه، داستانپردازی و حدس و گمان با حقایق مخلوط شدهاند. «چوپان خوب» هم یک درام شخصیت است و هم یك تریلر جنگ سرد. داستان سازمان سیا کمتر از آنچه فکر میکنید سیاسی است. گاه و بیگاه نظراتی مبنی بر خطرهای سازمانهای سری در فیلم هست، اما فیلم موضعی ضدجاسوسی/ اطلاعاتی در پیش نمیگیرد. دلیل اصلیاش این است که چوپان خوب با سینما سروکار دارد. زمان طولانی فیلم مشکلاش محسوب میشود، اما مشکلی كه چندان بزرگ نیست چون بیشتر طول زمان 165 دقیقهای آن تماشاگر را درگیر میكند. دونیرو تماشاگر را به جهانی که خلق کرده است میکشاند، آنجا نگهاش میدارد و حتی گاهی طلسماش میکند، تا داستان تمام میشود و تیتراژ پایانی آن روی پرده میآید.
روزنامه كارگزاران ، ویژهنامه جشنواره فیلم فجر، شماره 427 ، چهارشنبه،17 بهمن ، 1386
گفتوگو با رابرت دونیرو درباره «چوپان خوب»
بقیه مردم فقط مسافرند
ربكا موری/ ترجمه: پویان صدر :منطقه «لیتل ایتالی» (ایتالیای كوچك) نیویورک در سال 1973، صحنه فیلمبرداری «خیابانهای پایین شهر» بود، فیلمی درباره خیابانگردهای عاطل که اولین قدم در همکاریای طولانی بین دو تا از بهترین فیلمسازان آتی آن شهر بود: مارتین اسکورسیزی و بازیگری جوان به نام بابی. بیش از 30 سال بعد، اکنون با عنوان محترمانه «دونیرو» از بابی یاد میشود. دونیرو مترادف با نیویورک است. او با بازی خیرهکنندهاش در نقش کورلئونه در «پدرخوانده قسمت دوم» و به دست آوردن اسکار بهترین بازیگر نقش دوم مرد، به دنیای بازیگری اعلام حضور کرد. آن موقع نیویورک خانه خانواده کورلئونه بود. اما بعد از آن به مدت دو سال خانه تراویس بیکل شد؛ یک سرباز از ویتنام برگشته که راننده تاکسی شده بود و باز هم دونیرو نقش او را بازی میکرد. این بار او نامزد اسکار بهترین هنرپیشه مرد شد. اما تصویری که او از جیک لاموتا ارائه داد – بوکسوری از ناحیه برانکس نیویورکسیتی ملقب به «گاو خشمگین» که دومین اسکار دونیرو را در پی داشت - اغلب به عنوان نمونهای از حد اعلای متد اکتینگ شناخته میشود. با اینکه بسیاری از شخصیتهای سینمایی او منفی هستند، دونیرو در سالهای اخیر کمدی را نیز تجربه کرده است و با بازی در نقش پدری حسود و عامل پیشین سازمان سیا در «ملاقات با والدین» و دنباله آن «با خانواده فاكرها ملاقات كن» هواداران جدیدی پیدا کرده است. دونیرو علاقهاش به سازمان سیا را بهطور جدی با کارش روی «چوپان خوب» دنبال کرده است؛ فیلمی که ابتدا در برلین روی صحنه رفت و دومین حضور دونیرو در پشت صحنه با عنوان كارگردان. دونیرو نه تنها فیلم را کارگردانی کرده، بلکه تهیهکننده آن هم بوده و نقش کوچک اما مهمی نیز در آن ایفا کرده است. چوپان خوب با به تصویر کشیدن اولین روزهای شکلگیری سیا، نشان میدهد که چطور یک سازمان بر زندگی یک مرد (با بازی مت دیمون) اثر میگذارد.
ماجرای روزهای سازمان سیا چه ربطی به مردم امروز دارد؟
میدانم، انتظار میرود بگویم ربط دارد. ولی راستش نمیدانم. ممکن است با توجه به جریانات حاضر و کلا کنجکاویای که در مورد این سازمان وجود دارد، به نوعی برای مردم جالب باشد. تا جایی که حضور ذهن دارم میتوانم بازپرسی از ابوغریب را مثال بزنم. ما در مورد آن تحقیق کردیم و بعد دنبال چیزهای بیشتری گشتیم تا به این نقطه رسیدیم و چون خیلی ساده و تکاندهنده بود فکر کردم خوب است اجرایش کنیم.
موقع کارگردانی بازیگران را تشویق میکنید شیوه شما را پیش بگیرند یا اینکه روش خودشان را میپذیرید؟
دوست دارم فکر کنم آنها باید خودشان اجرای درست را پیدا کنند. عجیب نیست اگر گاهی به ذهنم خطور کند که خودم چطور فلان صحنه را بازی خواهم کرد ولی در نهایت این خود آنها هستند که باید با بازیشان راحت باشند.
چطور شد که مت دیمون را برای نقش اول انتخاب کردید؟
اول میخواستم لئوناردو دی کاپریو را انتخاب کنم ولی پیش مت رفتم و او گفت که حاضر است نقش را بازی کند. بازیگران کمی هستند که دوست دارم با آنها کار کنم و در مورد مت خیلی خوششانس بودم.
چرا مت دیمون؟
چون از پساش بر میآمد. نه اینکه بقیه بازیگرها از عهدهاش برنیایند. ولی او به من انگیزه میداد که دست به کار شوم. وقتی کاری در این ابعاد انجام میدهید انتظار دارید لااقل افرادی که توی کار دست دارند دلایل موجهی برای حضورشان داشته باشند.
حالا چرا آنجلینا جولی به عنوان همسرش کلاور؟
او هم همینطور. خیلی خوششانس بودم که با او کار کردم. دوست داشت این کار را قبول کند و ما چند جلسه در این مورد صحبت کردیم. عملکرد او حتی بهتر از تصورم بود.
مت دیمون نقش مردی را بازی میکند که سعی میکند اسرار زیادی را حفظ کند. چه صحبتهایی با دیمون داشتید در مورد ایفای نقش ادوارد ویلسن؟
بعضی چیزها احتیاجی به صحبت ندارند. شما در مورد کلیت ماجرا صحبت میکنید، ولی در واقع همه چیز صحنه به صحنه و لحظه به لحظه اتفاق میافتد. تمام صحنههایی که میگیرید، همه چیزش دقیقا اصلاح و بالا پایین میشود.
از طرز فکر آدمهای سیا طی سالهای تحقیق و جستوجویتان چه آموختید؟
تنها چیزی که یاد گرفتم این بود که اینها خیلی آدمهای باهوش و جالبی هستند. ماهیت واقعی این سازمان یا چهره دیگر آن – فریبکاری – که همیشه همه جا حرفش هست، فقط در فیلمها دیده میشود. در این فیلم سعی کردهایم حتیالامکان همه چیز قابل باور باشد. البته در این مورد خیلی افسانهپردازی شده است، اما در واقع سازمان سیا خیلی این حالت افسانهای را ندارد. میخواستم تا جای ممکن واقعیت را نمایش بدهم.
شخصیت ادوارد ویلسون متعلق به جامعه مخفی جمجمهها و استخوانهاست. هیچ قانون خاصی بود که ناچار باشید از آن پیروی کنید و نتوانید در فیلم بگنجانید؟
نه هیچ قانون یا چیزی شبیه به آن وجود نداشت. ما اطلاعات لازم را از کتابهای مختلف جمعآوری کردیم. استخوانبندی کار با اریک راث فیلمنامهنویس بود، من فقط میخواستم نوشته او را به یکجور تشریفات درست و حسابی تبدیل کنم و تصورات درست و غلط را در نظر بگیرم. نمیتوانم انتظار داشته باشم که کاملا کارهای آنها را بفهمم، اصلا نمیدانم لزومی دارد یا نه. مثلا ما در مورد کشتی گرفتن در گِل (توجه کنید که مت به عنوان بخشی از روند شروع کارش در گِل کشتی میگیرد) چیزهایی شنیده بودیم، ولی در نهایت این ماجرا اهمیت چندانی ندارد. فقط میخواستیم سعی کنیم ببینیم اصل مطلب چیست، بدون اینکه کاری کنیم احمقانه یا احساساتیگرایانه از آب درآید.
چطور تعیین کردید كه چه مقدار اطلاعات در مورد شکلگیری سیا در فیلم بگنجانید؟ چه چیزهایی را به دلیل مضیقه زمانی حذف کردید؟
مجبور بودم خیلی چیزها را حذف کنم، ولی در نسخه دیگر فیلم آنها را خواهم گنجاند؛ بعضیها را هم در DVD اضافه میکنم. از نسخه حاضر راضی هستم. نمیخواستم مخاطب را گیج کنم. البته هنوز ممکن است قسمتهای گیجکننده در فیلم وجود داشته باشد که مشکلی نیست. همیشه لازم نیست جواب همه سوالها را داشته باشیم. گاهی از محوریت بعضی شخصیتها جلوگیری کردم تا بتوانم بر شخصیتهای دیگر متمرکز شوم. فکر میکنم منطقی باشد. به فکر باقی افرادی که میخواهند بقیه داستان را بدانند هم بودهایم.
نگران این نبودید که صحنه اوج فیلم باعث شود همدردی بیننده با مت دیمون از بین برود؟
هیچوقت نگران همدردی با شخصیتها نبودم. اگر داستان را دنبال کنید، با مت همذات پنداری میکنید، چون موقعیتاش خیلی پیچیده است. من با این قضیه مشکلی نداشتم.
آیا شباهتی بین «چوپان خوب» و «پدرخوانده» کاپولا میبینید؟
اول کاپولا بود که این پروژه را با اریک راث شروع کرد، بعد باقی کارگردانها آن را ادامه دادند. خیلی چیزها شبیه هم بود ولی مگر میشود شباهتی وجود نداشته باشد؟ منظورم این است که «پدرخوانده» از آن جامعه مخفی خاص میگفت و فیلم من به این تشکل مخفی پرداخته ولی خب، خیلی آمریکاییمآبانه. یکی از بهترین دیالوگهای فیلم به نظرم آنجاست که جو پشی میگوید «شماها چی دارید؟» و مت جواب میدهد «ایالات متحده آمریکا، بقیه مردم فقط مسافرند».
فیلمبرداری فیلم فوقالعاده است.
کار باب ریچاردسون است. بدون او از عهده کار بر نمیآمدم، خیلی به کارش وارد است.
خیلی نماهای نیمرخ از بازیگرها گرفته شده جوری که حالتی اسرارآمیز به آنها داده است. چطور به این نتیجه رسیدید؟
نتیجه صحبتهایم با فیلمبردار بود. تمام فیلم را به همین منوال پیش بردیم. اگر چیزی درست از آب در نمیآمد من پیشنهاد میکردم که مثلا فلان کار را بکنیم یا جاها را عوض کنیم. خیلی حالت تشریکمساعی داشت.
آیا قبل از فیلمبرداری برای آن استوریبورد نوشتید؟
فقط قسمتهایی از آن را. به نظرم این کار خیلی جاها لازم است. مثلا وقتی دارید صحنههای اکشن را میگیرید که دقت بالایی میخواهد قطعا به استوریبورد نیاز دارید. البته از قبل در مورد صحنهها صحبت میکنیم ولی همیشه تغییراتی پیش میآید. دقیقه آخر ایده جدیدی به ذهن کسی میرسد. مثلا اریک میگوید ایده بهتری دارد. این یعنی یکسری چیزها باید عوض شود. همینطور بازیگرها چیز دیگری به ذهنشان میرسد. باب ریچاردسون پیشنهاد دیگری میدهد. خود من ایده بهتری به ذهنم خطور میکند. همیشه به این جور تغییرات در کارگردانی نیاز است و باید انعطاف لازم برای انجام آن را داشته باشید.
منبع: About.com و CNN
روزنامه كارگزاران ، ویژهنامه جشنواره فیلم فجر، شماره 427 ، چهارشنبه،17 بهمن ، 1386
حاشیههای فیلم «چوپان خوب»
ژنرال وحشی
ترجمه: پریا لطیفی خواه :در ابتدا لئوناردو دی کاپریو نقش ادوارد ویلسون جوان را بازی میکرد اما بعد کار را رها کرد.
شخصیت ادوارد ویلسون که نقشاش را متدیمون بازی میکند تا حدودی بر اساس شخصیت بنیانگذار عملیات ضد اطلاعات سازمان سیا، جیمز سیوس آنگلتون، خلق شده است.
رابرت دونیرو مدت 10سال روی این فیلم بهعنوان «پروژه مورد علاقه» کار کرده بود.
شخصیت رابرت دونیرو، ژنرال بیل سولیوان، تقریبا براساس شخصیت ژنرال ویلیام داناوان، ملقب به «بیل وحشی»، ساخته شده است. داناوان در جنگ جهانی دوم رئیس اداره امور استراتژیک (OSS ) بود.
شخصیت لی پیس که ریچارد هیس آن را بازی میکند، شباهتهایی- از جمله تشابه اسمی- با شخصیت آلن دالس(مدیر سازمان سیا در سالهای 1953 تا 1961) دارد.
میتوان با اندکی مسامحه گفت که شخصیت یوری مودین بر اساس آناتولی گولیتسن، یکی از مظنونین به جاسوسی برای شوروی، خلق شده است.
دکتر ایبانز(که نقشاش را مارکوس کوهن بازی میکند) شباهتها و اشاراتی به یاکوب آربنز(رئیس جمهور گواتمالا در سالهای 1951 تا 1954) دارد.
در یکی از صحنههای فیلم جو پشی بهعنوان سرکرده مافیا («جوزف پالمی») ظاهر میشود، شخصیتی که در فیلم بهطور تلویحی اشاره به سام جیانکانا (در صحنهای از فیلم اشاره میشود که کاسترو سه تا از کازینوهای {پالمی} را مصادره کرده و او را از {کوبا} اخراج کرده است) دارد.
چون لئوناردو دی کاپریو علاقه داشت در این فیلم بازی کند، رابرت دونیرو با او قرارگذاشته بود که نقش ادوارد ویلسون را به او بدهد. قرار بود دونیرو در پاییز سال 2004 ساختن فیلم را آغاز کند، اما در آن زمان دی کاپریو به خاطر بازی در فیلم جدا افتاده، مارتین اسکورسیزی نمیتوانست در فیلم حضور یابد. در نهایت هم نقش او را به مت دیمون دادند که در فیلم اسکورسیزی نقش مخالفاش را بازی میکرد. هر دوی این فیلمها نیز نامزد دریافت جایزه اسکار سال 2007 شدند.
ابتدا قرار بود وین وانگ فیلم را بسازد اما از آنجا که مدیریت شرکت فیلسمازی کلمبیا تغییر کرد به همین دلیل وانگ دیگر نتوانست در این پروژه فعالیت کند و به جای او فیلیپ کافمن موظف شد تا فیلم را بسازد، اما او نیز از ادامه کار صرفنظر کرد. وقتی که ساختن فیلم را به شرکت «امجیام» سپردند، جان فرانکنهایمر قراردادی با شرکت بست تا فیلم را کارگردانی کند و او هم از دونیرو خواست تا در فیلم بازی کند. متاسفانه فرانکنهایمر در سال 2002 فوت کرد و همزمان با این اتفاق دونیرو نیز مشغول نوشتن یک داستان جاسوسی بود.
روزنامه كارگزاران ، ویژهنامه جشنواره فیلم فجر، شماره 427 ، چهارشنبه،17 بهمن ، 1386
درباره رابرت دونیرو
شکارچیِ گوزن
مُحسن آزرم: ... حق با «مارتین اسکورسیزی» بود که در سالهایِ میانیِ دهه 1980، «رابرت دونیرو» را موجودِ حیرتانگیزی لقب داد که نمیشود کارش را در محدوده بازیگری بررسی کرد و توضیح داد که اگر سایه «دونیرو» رویِ سرِ بسیاری از فیلمها نمیافتاد، دیدنی نمیشدند و بهیاد نمیماندند. راست هم این است که «دونیرو» را نمیشود «بازیگر» دانست، وقتی این عُنوانیست که نصیبِ همه شده و حتی آنها که نقشی بهیادماندنی را بازی نکردهاند، ادعایِ چُنین عُنوانی را دارند. دراینصورت است که باید برایِ «دونیرو» عُنوانِ دیگری را پیدا کرد و «شمایلِ» ماندگارِ سینما را کنارِ دیگران جای نداد...
شاید اگر خروارخروار ستایشی را که نثارِ «رابرت دونیرو»یِ بازیگر کردهاند، بههردلیلی، از او دریغ میکردند، اسطوره سینمایِ آمریکا، کارگردانی را هم بهگونهای جدیتر دنبال میکرد. بازیگرهایی که همزمان با او کار را شروع کردند و بازیگرهایی که بعد از او واردِ سینما شدند و «دونیرو» را الگو و سرمشقِ خود میدانستند، کمکم، دنیایِ کارگردانی را هم جدی گرفتند و به بازیگری بسنده نکردند. بازیگری، برایِ آنها، نهایتِ یک آرزویِ بزرگ نبود؛ قدمی بود و پلهای برایِ بالارفتن و کافیست فهرستِ بازیگرهایی را که در همه اینسالها، از بازیگری به کارگردانی رسیدهاند، مُرور کنیم و ببینیم چند بازیگرِ واقعا خوب در آن فهرست بهچشم میآید. اما «دونیرو»یِ بزرگ، در همه اینسالها، یک «بازیگر» بوده است و با اینکه قریحه کارگردانی دارد، فرصتش را صرفِ اینکار نکرده است. برایِ بازیگری که عُمرش را صرفِ بازی در چند فیلمِ برترِ تاریخِ سینما کرده است و کارگردانهایی که پُشتِ دوربین ایستادهاند و بازیِ او را ثبت کردهاند، در شُمارِ مهمترین کارگردانهایِ تاریخِ سینما هستند، سخت است که هر داستانی را برایِ فیلمشدن انتخاب کند و سخت است که آن وسواس و میلِ به کمالی را که در روح و جانش خانه کرده است، کنار بزند و دنیایِ کارگردانی را چیزی ببیند یکسر مُتفاوت از دنیایِ بازیگریاش. و شاید اگر شُمارِ نقشهایِ ماندگارِ «دونیرو» بسیار نبود، شُمارِ تجربههایِ کارگردانیاش هم بیشتر میشد.
همین است که در سالِ 1993، «یک داستانِ برانکسی» را درباره محلهای ایتالیایی در منطقه برانکسِ نیویورک ساخت و بعضی از صحنههایِ فیلمش، برایِ تماشاگران، یادآورِ فیلمهایِ دوستِ سالهایش، «مارتین اسکورسیزی» بود، هرچند فیلم را در زمانِ نمایشِ عُمومیاش، آنقدر جدی نگرفتند و زمان گذشت و نُسخه دیویدیاش مُنتشر شد و آنها که به تماشایش نشستند، از دقت و کمالگراییِ معرکه «دونیرو» در فیلم لذت بُردند. با اینهمه، بینِ فیلمِ اول و دومش، فاصله زیادی افتاد، هرچند خودِ او گفته است که هشتسال از عُمرش را صرفِ این داستانِ غریب، درباره آدمی غریب که رفتارهایی غریب از او سر میزند، کرده است.
«چوپانِ خوب» [یا «شبانِ خوب» اگر مُعادلی انجیلی در ذهنمان باشد]، بهنوعی، روایتِ یک مقطع از تاریخِ سازمانِ جاسوسیِ «سیا»ست، که ظاهرا مشهور سازمانِ جاسوسیِ جهان است و «دونیرو»، زندگیِ جاسوسی را به تصویر کشیده است که پلههایِ ترقی را بالا میرود و کمکم، دست به کارهایی میزند که خواسته شخصیِ اوست. فرق است بینِ آدمی که کار را به خودش، به زندگیاش، ترجیح میدهد و آدمی که خودش و زندگیاش را از کار بالاتر میبیند و کار را در خدمتِ این زندگی قرار میدهد. دو مایه اساسی در فیلم هست که نمیشود هیچجوری نادیدهاش گرفت؛ یکی «خیانت به میهن» است و آنیکی «شرافت»ی که، ظاهرا، هر ماموری باید آنرا داشته باشد. برایِ یک مامور سازمانِ جاسوسی، بیشک، چیزی هولناکتر از این نیست که به همهچیز «شک» کند و آدمهایِ دوروبر و رفتارها و خواستههایشان را به دیده «تردید» بنگرد. و این، همان اتفاقیست که برایِ «ادوارد ویلسن» میافتد. و درواقع، چیزی که او را به خاکِ سیاه مینشاند، «سوءظنی»ست که نسبت به همهچیز دارد و خُب، آدمی که «بدگمانی» در جانش خانه کند، فرقی بینِ «کار» و «خانواده» هم نمیبیند و خانواده را هم قُربانی میکند تا به خاکسترنشینی واقعی بدل شود.
برگِ برنده فیلم، به یکمعنا، «مت دیمن» است که بازیِ خیرهکنندهای دارد. اُعجوبه سینمایِ آمریکا، کمکم، به یکی از «بهترینها»یِ این سینما بدل شده است و در نقشی درخشیده است که پیشتر قرار بود «لئوناردو دیکاپریو» آنرا بازی کند. قولِ «دیوید دنبی»، مُنتقدِ هفتهنامه «نیویورکر» را هم فراموش نکنیم که نوشته بود فرقی نمیکند «چوپانِ خوب» را دوست داریم، یا نداریم؛ چون این، یکی از «اثرگذارترین» فیلمهایِ تاریخِ سینماست و فیلمهایِ «اثرگذار»، معمولا، فیلمهایی هستند که سالها بعد، دوباره، بهیاد آورده میشوند...