تبليغاتX
تازه های جهان سینما - بادبادک باز / The Kite Runner
معرفی فیلم های روز سینمای جهان

روزنامه اعتماد دوشنبه، 26 آذر 1386 - شماره 1567    صفحه 10

 

نقدي بر «بادبادک باز»

 

بادبادک ها چاره يي جز سقوط ندارند

 

راجر ايبرت

ترجمه؛ هومن نصر

چه مدت از آخرين باري که فيلمي ديده ايد که موفقيتش صرفاً به دليل داستانش بوده، مي گذرد؟ فيلمي که به حضور ستارگان، جلوه هاي ويژه و قواعد ژانر متکي نباشد و صرفاً به دليل شيوه بيان داستان و کنجکاوي از سرانجام آن شما را جذب خود کند؟ «بادبادک باز» مارک فارستر که از روي رماني به شدت محبوب اقتباس شده، يکي از همين فيلم ها است که با به تصوير کشيدن خصلت هاي انساني در بستري تاريخي و در کنار تصاويري تراژيک از جنگ افغانستان مطمئناً شما را مجذوب خود مي کند.

داستان «بادبادک باز» با پسراني آغاز مي شود که حدود سال 1978 در کابل بادبادک هوا مي کنند؛ سال هايي که در کابل نه از نيرو هاي روسي خبري بوده است و نه از طالبان، نه سربازان امريکايي وجود داشتند و نه هرج مرج کنوني بر آن حاکم بود. امير (زکريا ابراهيمي) و انبوهي از پسران هم سن و سالش نوجواناني افغاني هستند که آسمان کابل را مملو از بادبادک هاي خود مي کنند. پسراني که گاهي از فرط شادي بر فراز پشت بام ها به رقص و پايکوبي مشغول مي شوند و گاهي براي قطع کردن نخ بادبادک رقيبان شان به جنگي تن به تن روي مي آورند. امير دوستي دارد به نام حسن (احمدخان محمودزاده) که همراه با پدرش علي، سال ها به عنوان نوکر و خدمتکار با امير و پدرش زندگي کرده اند و مانند اعضاي يک خانواده هميشه و در همه حال در کنار آنها بوده اند. حسن بهترين بادبادک باز آن اطراف است که به راحتي محل سقوط بادبادک ها را تشخيص مي دهد و بدون هيچ زحمتي در مکان مناسب انتظار مي کشد تا بادبادکي سقوط کرده و آن را به دست آورد و امتياز کسب کند.امير و حسن در شهري زندگي مي کنند که هنوز آلوده جنگ نشده و از سرزندگي و نشاط زيادي برخوردار است. امير پدري دارد به نام بابا (همايون ارشادي) که يک روشنفکر سکولار است و بر اساس عقايد و نظريات خود رفتار مي کند، چشمان مهرباني دارد و هر دو پسر را عاشقانه دوست دارد.

در همسايگي امير و حسن پسر قلدر و گردن کلفتي به نام آصف زندگي مي کند که از همان ابتداي داستان نسبت به بادبادک امير و بادبادک بازش (حسن) حسادت مي ورزد و قصد دارد روزي حسابش را با او تصفيه کند. زمان مي گذرد تا اينکه يک روز آصف به همراه دار و دسته اش حسن را تعقيب مي کند و او را مورد آزار و اذيت قرار مي دهد. مشکل اينجاست که امير هم از راه مي رسد اما به دليل ترسي که از آصف دارد خود را نشان نمي دهد و از دور ماجرايي را مشاهده مي کند که تا سال ها دست از سرش برنمي دارد. امير بعد از اين اتفاق به احساس گناه دچار مي شود اما به جاي ملامت خود به خشم و عصبانيت روي آورده و سعي مي کند با تحقير حسن کمي خود را آرام کند. اما حسن عکس العمل خاصي نشان نمي دهد و مانند هميشه مطيع و گوش به فرمان امير است. امير هم در مواجهه با چنين وضعيتي با متهم کردن حسن به دزدي کار را دشوارتر مي کند تا جايي که حسن گناه دزدي را به گردن مي گيرد و خود را شايسته مجازات مي داند. گرچه بابا حسن را مي بخشد اما ماجراها به سمتي پيش مي رود که در نهايت امير ترجيح مي دهد به رغم مخالفت بابا، همراه با حسن خانه را ترک کرده و به روابط چندين و چندساله خود با آنها خاتمه دهد.

امير مدرن و امروزي در لس آنجلس زندگي آرام و بي دردسر خود را مي گذراند تا اينکه يکي از دوستان پدرش به نام رحمان خان با او تماس مي گيرد و مي گويد؛ «بايد به افغانستان برگردي چرا که هنوز يک راه ديگر براي جبران وجود دارد.» امير به افغانستان بازمي گردد و همين بازگشت باعث مواجهه او با خاطرات گذشته اش از افغانستان و البته آشنايي با حقايق جاري در کشورش مي شود.

مارک فارستر و فيلمنامه نويس اش در اين فيلم با استفاده از رمان پرفروش خالد حسيني توانسته اند اثري خلق کنند که بر خلاف ديگر آثاري که داستان شان در گذشته و حال مي گذرد به گسست و انقطاع احساسي دچار نشده است. تلاش آنها بي شک در سايه داستاني تاثيرگذار و منسجم شکلي تصويري به خود گرفته است که خود آن داستان هم تا حد بسياري وامدار شخصيت هاي قدرتمند و اصيل خود است. يکي از بهترين سکانس هاي اين داستان جايي است که پدر امير و ثريا (آتوسا لئوني) رودرروي هم درباره آينده فرزندان شان و ازدواج آنها با يکديگر صحبت مي کنند که بازي همايون ارشادي هم در آن نمونه يي شايسته تقدير است. لازم است يک بار ديگر به چشمان و البته تمامي چهره همايون ارشادي اشاره کنم که آنقدر چهره آرام و مطمئني است که مشکل مي توان تصور کرد در گذشته وي چه مشکلات و دشواري هاي بزرگي وجود داشته است.يکي ديگر از قسمت هاي قابل تقدير فيلم صحنه هاي مربوط به پرواز بادبادک ها در آسمان است. البته تاثير جلوه هاي ويژه در کيفيت اين تصاوير را نمي شود انکار کرد اما با اين حال آزادي و حس رهايي آنها در آسمان و به تبع آن احساس نشاط و سرور بادبادک بازان از طريق همين صحنه ها به خوبي در فيلم به تصوير کشيده شده است. صحنه هايي که براي خود من يادآور سال هاي کودکي و بادبادکي است که حس پرواز را به من منتقل مي کرد. اما در همين صحنه ها هم ميان امير و حسن تفاوتي اساسي وجود دارد؛ هر چقدر امير از پرواز بادبادکش شاد و خوشحال است، چشمان حسن با غم و اندوهي هميشگي همراه است که چندان رنگ شادي به خود نمي گيرند. شايد به اين دليل که حسن مطمئن است همه بادبادک ها دير يا زود چاره يي جز سقوط ندارند.

منبع؛ شيکاگو سان تايمز

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

روزنامه كارگزاران شماره 396 ، یک شنبه، 9 دی ، 1386  ، صفحه 11

گفت‌وگوی هالیوود ریپورتر با مارک فارستر، کارگردان «بادبادک باز»

کابل؛ شهر بی‌دفاع

رندی داون /ترجمه: یحیی نطنزی :فکر می‌کردید «بادبادک باز» حتی قبل از اینکه به پردۀ سینماها راه یابد تا این حد بحث‌انگیز شود؟
اصلا ‌فکر نمی‌کردم. داستان فیلم از کتابی اقتباس شده است که هشت میلیون نسخه از آن در جهان به فروش رفته است و آنچه ناراحتم می‌کند این است که ... که این داستان با خشونت و تروریسم رایج در آن قسمت از جهان سر و کار ندارد؛ بلکه داستان التیام دردها و زخم‌هایی است که تک‌تک شخصیت‌ها گرفتارشان هستند و بیشتر از آنکه به خشونت و تروریسم مربوط باشد درباره گذشت و بخشندگی است، به همین دلیل واقعا فکر نمی‌کردم فیلم تا این حد بحث‌انگیز شود. زمانی که مشغول انتخاب بازیگران فیلم بودم کابل نسبت به حال حاضر جای بسیار امن‌تری بود. آن زمان می‌توانستید امنیت و حرکت برای شروعی دوباره و آغاز دموکراسی را در فضای افغانستان احساس کنید. اما در شرایط کنونی وضعیت بسیار بیش از گذشته خطرناک شده است و به همین دلیل هم استودیو‌های مالک فیلم (دریم ورکز و پارامونت کلاسیکز) تصمیم گرفتند محتاط باشند و بازیگران کودک فیلم را از کانون خطر دور کنند. تاکنون هم که هیچ مشکلی برای‌شان پیش نیامده است و در کمال آرامش در کشور دیگری زندگی می‌کنند و به مدرسه می‌روند.
شما یک اروپایی هستید که در آلمان به دنیا آمده است و در سوئیس هم بزرگ شده است. نگران نبودید منتقدها بگویند چون شما افغان نیستید نمی‌توانید فیلمی‌درباره افغانستان کارگردانی کنید؟
شما به عنوان یک خارجی یا یک بیگانه همیشه باید حواستان جمع باشد که دست از پا خطا نکنید. مشابه این وضعیت را زمان ساخت «ضیافت هیولا» هم که چیزی درباره آمریکاییان نمی‌دانستم تجربه کرده بودم. تصور می‌کنم تاکنون کارگردانان خارجی بسیاری هم مانند من چنین تجربه‌ای را از سر گذرانده‌اند، البته فکر می‌کنم این موقعیت از یک جهت به نفع شما هم تمام شود چرا که در مواجهه با چنین نقدهایی تمام تلاش خود را مصروف این می‌کنید تا کارتان را به نحو احسن انجام دهید و به موفقیت برسید.
با ساختن «بادبادک باز» و «در جست‌وجوی نورلند» در گرفتن بازی‌های خوب از بازیگران کودک مهارت ویژه‌ای یافته‌اید. رمز و راز این بازی‌های خوب در چیست؟
زمانی که از کودکان به عنوان بازیگر استفاده می‌کنید مهم‌ترین و اولین نکته این است که کسانی را به کار بگیرید که به شخصیت‌های نوشته شده روی کاغذ نزدیک باشند. دومین نکته این است که از کودکانی استفاده کنید که به لحاظ ذهنی باهوش باشند و قدرت داستانگویی را درک کنند؛ کودکانی که بفهمند داستان فیلم درباره چیست و از بازیگری لذت ببرند و البته کودکانی که تا حدی بازیگوش باشند و حضور در یک فیلم سینمایی را چندان جدی نگیرند. کودکان ممکن است در ابتدا بی‌تاب و بی‌قرار باشند، بازی کنند، جیغ بزنند و به این سو و آن سو بدوند اما زمانی که کلمه‌ «حرکت» از دهان شما خارج می‌شود همگی‌ آنها به سرعت آرام و سر به راه می‌شوند.
منظورم این است که به لحاظ تحریک بازیگران به بازیگری و تزریق انگیزه به آنان چه تفاوتی میان کودکان و بزرگسالان وجود دارد؟

همگی ما وقتی بزرگ می‌شویم و سال‌های کودکی را پشت سر می‌گذاریم بیشتر اهل استدلال و تحلیل می‌شویم. بازیگران بزرگسال به لحاظ تکنیکی بازیگران خیلی خوبی هستند اما کار با آنها سختی‌هایی هم دارد. هنگام کار با بازیگران بزرگسال صداقت و روراستی حرف اول را می‌زند. کودکان اما از چیزی نمی‌ترسند و در بروز احساسات خود به دنبال دلیل و منطق نیستند و خودانگیخته و خودجوش رفتار می‌کنند. همچنین مانند بازیگران بزرگسال عادات بدی در بازیگری ندارند و مثلا هیچ‌وقت نمی‌گویند: «اه!‌ این به شخصیت من نمی‌خورد». کودکان تا حد زیادی در لحظه زندگی می‌کنند که این خودش کلید بازیگری است.
شما تحصیلات سینمایی خود را در دانشگاه نیویورک به پایان رسانده‌اید در حالی که می‌دانیم برای تامین مخارج تحصیل از شیوه‌ای غیرمعمول استفاده کرده‌اید. درباره آن هم می‌توانید صحبت کنید؟

یک‌سال قبل از اینکه از دبیرستان فارغ‌التحصیل شوم پدرم تمام پول‌هایش را از دست داد. بعد از فارغ‌التحصیلی به دانشگاه نیویورک رفتم که در واقع تنها دانشگاهی بود که در آن ثبت نام کرده بودم و باید به نحوی هزینه‌ تحصیلم را فراهم می‌کردم. می‌دانستم که به عنوان یک اروپایی از بورسیه هم نمی‌توانم استفاده کنم به همین دلیل تصمیم گرفتم با نوشتن
۳۰ نامه به آشنایان ثروتمندمان از آنان کمک بخواهم. در نهایت یکی از آشنایان پدرم با یک شرط قبول کرد هزینه تحصیلم را متقبل شود: «من هزینه‌ سال اول را می‌پردازم و اگر در پایان سال دانشجوی مستعدی بودی در سال دوم هم کمکت می‌کنم» و همین طور در سال‌های بعد.
پس به همین دلیل اصرار داشتید در همان سال اول اثری تولید کنید؟

قطعا! البته از سوی دیگر من تا پیش از دانشگاه آموزش‌های سینمایی چندانی ندیده بودم. در واقع من در دوران نوجوانی شروع به فیلم دیدن کردم و زمانی که وارد دانشگاه شدم به همکلاسی‌هایی برخوردم که فیلم‌های بسیار زیادی دیده بودند. در آن شرایط بود که احساس کردم خیلی از قافله عقب هستم و هم باید فیلم‌های زیادی تماشا کنم و هم باید به طریقی خارج از دروس دانشگاه برنامه‌هایی برای آموزش و تعلیم خودم تدارک دهم.
در عالم سینما مشهور است که شما کارگردان دوست داشتنی و نجیبی هستید، اما آيا واقعا می‌توان در هالیوود کار کرد و انسان خوبی هم باقی ماند؟
با دیگران همان‌گونه رفتار می‌کنم که دوست دارم با خودم رفتار شود. به همین دلیل سعی می‌کنم به دیگران احترام بگذارم به این امید که آنها هم به من احترام بگذارند. خواسته‌هایم برای خودم کاملا روشن و واضح است و می‌دانم در فیلم‌هایم قرار است به چه چیز‌هایی برسم. طبیعی است اگر در رفتار‌تان با دیگران عشق و احترام وجود داشته باشد دیگران هم نسبت به شما عشق و احترام خواهند داشت. زمانی‌که در حال ساخت فیلمی ‌هستید ناخواسته در کنار افرادی قرار می‌گیرید که تحت فشار هستند و در مقابل هر محرکی به سرعت از خود واکنش نشان می‌دهند و حتی گاهی از شدت فشار به جیغ و داد پناه می‌برند. اصلا دوست ندارم اطرافیانم از کسانی باشند که در این مواقع به جیغ زدن پناه می‌برند و سعی می‌کنم تا حد امکان از آنان استفاده نکنم. زمانی که در موضع قدرت هستید آسان‌ترین کار این است که به دیگران توهین کنید و ناسزا بگویید. همیشه فکر می‌کردم در فیلمسازی عقل و شعور اهمیت بیشتری از محبت و مهربانی دارد اما مدت‌هاست که به چنین چیزی معتقد نیستم؛ چراکه در فیلمسازی محبت و مهربانی مطمئنا بیشتر به کار می‌آيد تا عقل و شعور. برای کارگردانی که در موضع قدرت قرار دارد بسیار دشوار است که با اطرافیانش با مهربانی و عطوفت رفتار کند تنها به این دلیل ساده که مهربان نبودن خیلی آسان‌تر از مهربان ‌بودن است.

 

 

روزنامه كارگزاران شماره 396 ، یک شنبه، 9 دی ، 1386  ، صفحه 11

گفت‌و‌گو با خالد حسینی، نویسنده رمان «بادبادک باز»

هیچ اتفاقی نیفتاده

بازیگران کودک فیلم «بادبادک باز» به‌دلیل برخی تهدید‌ها از افغانستان به کشور دیگری منتقل شده‌اند تا از خطر مصون بمانند. این تهدیدها چقدر جدی بود؟

اصلا‌ تهدیدی وجود نداشت و هیچ اتفاقی هم نیفتاده بود. در واقع تنها خانواده‌ یکی از کودکان احساس می‌کرد اگر فیلم در افغانستان به نمایش درآید، ممکن است اقدامات تلافی‌جویانه‌ای علیه آنان صورت بگیرد؛ یا حتی اگر فیلم اکران شود و به بازار دی‌وی‌دی‌های غیرمجاز راه یابد. استودیو هم به جای اینکه به این حرف بی‌توجه باشد، ترجیح داد پا پیش بگذارد و مطمئن شود که کودکان قبل از اکران فیلم افغانستان را ترک کرده باشند.
خالد عبدالله (نقش اول فیلم) در مصاحبه‌ دیگری ذکر کرده است که زمان انتخاب بازیگران نوار‌های تست بازیگری‌اش به شما نشان داده شده بود. به همین دلیل مایلم بدانم نظر شما هم در انتخاب بازیگران دخیل بوده است؟
نه! این خواسته‌ مارک (فارستر) بود که من هم نظرم را نسبت به بازیگران انتخاب شده اعلام کنم. مارک خودش به کابل رفت و پسر بچه‌های فیلم را پیدا کرد و خالد را هم که از زمان فیلم «یونایتد 93» می‌شناخت خودش انتخاب کرد. مارک دی‌وی‌دی تست بازیگران را به من نشان داد و هر دوی ما هم طبیعتا درباره‌ بازیگران انتخاب شده صحبت کردیم. مثلا من به مارک گفتم که فارسی صحبت کردن خالد عبدالله چندان خوب نیست و برای یادگیری فارسی راهی طولانی‌ در پیش دارد. اما خالد به طرزی باورنکردنی زبان فارسی را یاد گرفت و یا زمانی‌که تست بازیگری همایون ارشادی را دیدم که قرار بود نقش بابا را بازی کند، نظرم این بود وی به دلیل اینکه اندام متوسطی دارد و کمی هم لاغر است برای آن نقش مناسب نیست، اما مارک بر خلاف من احساس می‌کرد ارشادی حضور تاثیرگذاری دارد. البته بعدتر زمانی که به چین رفتم و سکانس‌های فیلمبرداری شده را تماشا کردم به کیفیت شگفت‌انگیز بازی ارشادی پی‌بردم. به همین دلیل است که می‌گویم انتخاب نهایی بازیگران برعهده‌ مارک بوده است و نظر من تاثیر چندانی نداشته است.
آیا رمان‌های شما در افغانستان هم منتشر شده است؟
آثار من رسما در افغانستان منتشر نشده‌اند اما طبیعتا کپی‌های غیرمجاز آنها در دسترس هستند. البته در ایران کتاب‌هایم به صورتی تقریبا «رسمی» به چاپ رسیده‌اند در حالی که تا کنون هیچ‌کس با من تماسی نگرفته است، چراکه میان ایران و آمریکا توافقنامه‌‌ای مبنی بر رعایت کپی‌رایت وجود ندارد. البته همان چاپ‌های فارسی منتشر شده در ایران هم در کنار چاپ‌های انگلیسی به کابل راه یافته‌اند و آخرین باری که در کابل بودم هر دو چاپ را مشاهده کردم. همان زمان کتاب‍فروش‌ها که می‌دانستند کارشان غیرقانونی است از من عذرخواهی می‌کردند و می‌گفتند: «کتاب شما خیلی خوب می‌فروشد و ما هم از این مسئله خیلی خوشحالیم». (می‌خندد).
«بادبادک باز» بیش از آنکه درباره افغانستان باشد رمانی است که از تجربه مهاجران در آمریکا سخن می‌گوید و به همین دلیل به نوعی با حال و هوای این روز‌ها کاملا همخوانی دارد.
دقیقا. من همیشه به حرف‌های مهاجران غیر‌افغانی
آفریقایی، هندی، پاکستانی و حتی عرب‌های ساکن فرانسه
گوش می‌دهم و می‌دانم که همگی آنها مانند خانواده‌ خود من مجبور شده‌اند بعد از مهاجرت زندگی‌شان را از نو تعریف کنند. من و خانواده‌ام درکابل زندگی کاملا مرفهی داشتیم، اما زمانی كه در دهه‌ 80 به آمریکا آمدیم به سختی و زحمت توانستیم به رفاهی نسبی برسیم. حتی کار به جایی رسید که مادرم با فاصله گرفتن از ثروت و مکنتش در افغانستان به پیشخدمتی در آمریکا راضی شد و پدرم هم به تعلیم رانندگی اکتفا کرد. مهاجران در آمریکا با هر ملیت و تابعیتی که باشند تجربه مشترکی را از سر می‌گذرانند.
در جایی خوانده‌ام که قبل از نوشتن «بادبادک باز» به افغانستان برنگشته بودید در حالی‌که ظاهرا قبل از نوشتن «هزار خورشید تابان» سری به وطن‌‌تان زده‌اید، درست است؟
بله. اولین سفر من به کابل بعد از مهاجرتم به آمریکا درست چند هفته بعد از نوشتن‌«بادبادک باز» بود. در آن سفر با اقشار مختلف مردم افغانستان که شیوه‌های زندگی‌ متفاوتی داشتند دیدار کردم و با همگی آنها آشنا شدم؛ از مرد ، زن و کودک گرفته تا وزرا و دربان‌های هتل و مغازه‌دار‌ها. در آن سفر سعی کردم با زندگی مردم کشورم در سال‌های اخیر بیشتر آشنا شوم و از زبان خودشان بشنوم که زندگی در شرایط دشوار جنگ در حالی که راکت‌های دشمن از بالای سرشان عبور می‌کرده‌اند چه حس و حالی داشته است. مثلا با پزشکی در یک بیمارستان آشنا شدم که می‌گفت، زمان جنگ مجاهدین در اوائل دهه 90 شرایط به قدری دشوار بوده است که به دلیل فقدان امکانات اغلب قطع عضو یا عمل سزارین بیمارانش را بدون داروی بیهوشی انجام می‌داده است. «هزار خورشید تابان» مطمئنا متاثر از همین سفر نوشته شده است و می‌توانید رد پای بسیاری از این داستان‌ها را در آن رمان‌ پیدا کنید.
زمانی گفته‌اید «بادبادک‌باز» را می‌توان اولین فیلم هالیوودی دانست که شخصیت‌های اصلی‌اش و بازیگرانی که در نقش آن شخصیت‌ها بازی می‌کنند همگی مسلمان هستند و البته اولین فیلم هالیوودی که بیشتر دیالوگ‌هایش به زبان فارسی است.
تصور می‌کنم در دورانی به‌سر می‌بریم که به چنین فیلم‌هایی نیاز داریم. البته استفاده از زبان فارسی در «بادبادک‌باز» مطمئنا تحولی چشمگیر در جریان اصلی فیلمسازی است؛ چراکه با اکران این فیلم حداقل نیمی از تماشاگران در معرض زبان فارسی قرار می‌گیرند. در صحنه‌های پایانی فیلم صحنه‌ای وجود دارد که در آن امیر به مسجد می‌رود و به دعا مشغول می‌شود. وجود این صحنه در «بادبادک‌باز» هم مایه غرور و افتخار من است؛ به این دلیل که بیش از هر چیز یادآور آرامش و تضرع مسلمانان در محضر خداوند است و مهمتر از آن به خشونت هم منتهی نمی‌شود. در اغلب فیلم‌های هالیوودی هر زمان مسلمانی را مشغول دعا کردن می‌بینید در صحنه‌ بعد قرار است بمبی منفجر شود. چنین عملی ممکن است غیر از فیلم‌های هالیوودی هر روز که می‌گذرد میلیاردها بار در سرتاسر جهان روی ‌دهد، اما من خوشحالم که این آیین مذهبی سرشار از آرامش را این‌بار در شکلی شایسته و درخور به نمایش گذاشته‌‌ایم.
منبع: نیویورک مگزین

 

روزنامه كارگزاران شماره 396 ، یک شنبه، 9 دی ، 1386  ، صفحه 11

درد و رنجی که بهانه سرگرمی است

منولا دارگیس: فیلم «بادبادک باز» مثل رمان پرفروشی که منبع اقتباسش بوده، داستان مهاجری افغان را بازگو می‌کند که مدت‌ها پس از اقامتش در آمریکا تصمیم می‌گیرد به مرور خاطرات گذشته‌ خود مشغول شود؛ خاطراتی از دوران خوش کودکی‌اش، از پدر بی‌احساسش، از صمیمی‌ترین و بهترین دوستش و از بادبادک‌هایی که به پرواز درآورده‌اند و داستان‌هایی که با هم داشته‌اند. در پشت نسخه‌ای که من از کتاب خالد حسینی در اختیار دارم چنین کلماتی به چشم می‌خورند: قدرتمند، به یادماندنی، مسحورکننده و فراموش نشدنی. به آسانی می‌توان حدس زد که منتقدان بسیاری پس از تماشای نسخه‌ سینمایی کتاب خالد حسینی همین صفات را درباره آن به کار خواهند برد. البته در کنار کلمات فوق کلمه‌ دیگری هم بر پشت کتاب من نقش بسته است: اصیل؛ به کار بردن چنین صفتی برای چنین کتابی بیش از هر چیز به دلیل تصویری است که در کتاب از فرهنگ افغانستان از طریق گفتار روایی امیر به مخاطب عرضه شده است. امیر (با بازی خالد عبدالله که متولد اسکاتلند است) رمان‌‌نویس 38 ساله‌‌ای است که از زبان افغانی مهاجری که سال‌های سال در آمریکا بسر برده است تماشاگر را تا حد زیادی با واقعیت افغانستان آشنا می‌کند و از رسوم و مراسم‌های آیینی آن خطه مانند «کوچه مرغ‌ها» و «شیرینی خوری» پرده برمی‌دارد، اما متأسفانه فیلمنامه‌ ناشیانه و بی‌کیفیت دیوید بنیوف بر خلاف کتاب خالد حسینی چندان بر مضامین سیاسی موجود در کتاب تأکید نکرده است و به نوعی اصالت را از نسخه‌ سینمایی حذف کرده است. احتمالا به دلیل اینکه فیلمنامه نویس هم مانند دیگر سازندگان فیلم تصور کرده است که مخاطبان نسخه‌ سینمایی بر خلاف خوانندگان رمان چندان به این مضامین علاقه ندارند به همین دلیل است که در نسخه‌ سینمایی اشارات آقای بنیوف به کمونیست‌ها، روحانیون افغان، مهاجمان اهل شوروی و شورشیان طالبان بر خلاف آنچه در داستان بوده است اشارات بی‌معنایی هستند و چندان به کار نمی‌آیند. مارک فارستر هم در مقام کارگردان با تبعیت از همین فیلمنامه به سیاست و تاریخ افغانستان بی‌توجه بوده است و به جای اشاره به دلایل و موقعیت اتفاقات جاری در فیلم بر چشم‌انداز‌های رئالیستی، مناظر رنگارنگ و پسر بچه‌های خندان افغانی مانور داده است.

از سوی دیگر کارگردانی فیلم «بادبادک باز» برای آقای فارستر که پیش از این فیلم‌های تحسین‌برانگیزی همچون «ضیافت هیولا» و «یافتن ناکجا آباد» را در کارنامه داشته استُ مطمئنا یک شکست تمام عیار محسوب می‌شود. چراکه «بادبادک باز» علاوه بر لوکیشن‌های بی‌ربط به موقعیت داستانی (بخش عمده‌ فیلم در چین فیلمبرداری شده است) به لحاظ بصری حرفی برای گفتن ندارد، ساختار ضعیفی دارد و ‌صحنه‌هایش به قدری فاقد تنش هستند که تدوین هم نتوانسته کمکی به آنها بکند. «بادبادک باز» به لحاظ تیم بازیگری هم دچار ضعف است و غیر از همایون ارشادی که مخاطبان سینمای هنری ممکن است وی را در فیلم «طعم گیلاس» عباس کیارستمی به یاد آورند، بازیگر معتبری دیگری در فیلم حضور ندارد. پسر بچه‌‌هایی هم که نقش‌های اصلی را بر عهده دارند هر دو بازیگرانی غیرحرفه‌ای هستند که تنها به دلیل سن پایین‌شان جذاب به نظر می‌آیند و از نظر قدرت بازیگری حرفی برای گفتن ندارند و آقای فارستر هم هرگز نتوانسته حضور آنان را باورپذیر کند و غم و اندوه‌شان را طبیعی جلوه دهد. درست برخلاف آقای کیارستمی که استعداد خارق‌العاده‌ای در انتقال ریتم طبیعی بازیگران غیر حرفه‌ای به پرده‌ سینما دارد و می‌تواند زندگی واقعی را خلاصه کرده و در یک بطری جای دهد. «بادبادک باز» چه به صورت رمان و چه به صورت فیلم، صرفا بازگوکننده‌ داستانی ساده اما هوشمندانه است که درباره یکی از موضوعات سرگرم کننده‌ و محبوب آمریکاییان یعنی تلاش یک فرد برای اصلاح اشتباهات خود سخن می‌گوید. با این حال هنگام خواندن رمان و یا تماشای فیلم باز هم از خود می‌پرسید این همه رنج و دردی که در داستان وجود دارد درباره چه کسی یا چه چیزی است. آیا «بادبادک باز» داستان امیر یا حسن و یا اصلا قرار است فارغ از شخصیت‌ها توجه ما را به خود افغانستان جلب کند؟ شاید هم داستان اصلی درباره حسن و دیگر پسران و دختران افغان است که با چشمان گودرفته‌شان شاهد وضعیت نامعقول و احمقانه‌ افغانستان تحت کنترل طالبان بوده‌اند. آن وقت باید پرسید آیا واقعاً می‌توان ترکیبی از درد و رنج مردمان دیگر کشور‌ها را با هدف رسیدن به یک سرگرمی تجاری به مخاطبان سینما عرضه کرد؟