تبليغاتX
تازه های جهان سینما - آخرين پادشاه اسکاتلند / The Last King of Scotland
معرفی فیلم های روز سینمای جهان

روزنامه اعتماد      شنبه، 26 خرداد 1386 - شماره 1418   صفحه 10

نگاهي به فيلم «آخرين پادشاه اسکاتلند»

 

تاريخ هنوز به پايان نرسيده است

 

مهدي فاتحي

irmehdi@yahoo.com

در اوايل دهه 1970 نيکلاس گاريگن، دکتر اسکاتلندي جواني براي کار به روستايي در اوگاندا مي رود. در آنجا با رئيس جمهور جديد، ايدي امين، آشنا مي شود که عصر طلايي تازه يي به آفريقايي ها نويد مي دهد. گاريگن جذب حرف هاي او شده و خيلي زود تبديل به نزديک ترين مشاور و پزشک خصوصي ايدي امين مي شود. اما با شروع کشتارهاي ديوانه وار در اوگاندا که کشور را به سوي شورشي خونين مي برد، سرشت واقعي امين بر گاريگن آشکار شده و...

کوين مک دانلد را با مستند تکان دهنده يک روز در ماه سپتامبر (درباره کشتار ورزشکاران در مونيخ) شناختيم. فيلمي که در آن سال اسکار بهترين فيلم مستند را نصيبش کرد. مک دانلد متولد 1967گلاسکو و نوه امريک پرسبرگر کارگردان انگليسي است که به همراه مايکل پاول فيلم هايي چون «کفش هاي قرمز» و «پلکاني به بهشت» را ساخته است. وي مستندهاي ديگري نيز درباره هوارد هاکز، چارلي چاپلين، ارول موريس و همفري جنينگز ساخته است. او در استفاده از دوربين براي نشان دادن زواياي تاريک زندگي اشخاص مهارت زيادي دارد. آخرين پادشاه اسکاتلند عنوان اولين فيلم داستاني اوست؛ ماجراي زندگي ايدي امين ديکتاتور اوگاندا که در دهه 1970باعث کشتار بيش از 300هزار اوگاندايي شد و يکي از بدنام ترين شخصيت هاي قرن بيستم است.

در ابتدا کليت فيلم ما را به ياد فيلم «ارباب جنگ» مي اندازد. تاجري که با وجود معصوميت در زندگي خصوصي به کشورهاي آفريقايي اسلحه قاچاق مي کند و رابطه نزديکي با يکي از نظاميان آنجا پيدا مي کند. نيروهاي سازمان ملل به دنبال او هستند ولي او با وجود قاچاقچي بودنش در واقع طبق قانون نانوشته يي عمل مي کند؛ به آفريقايي ها اسلحه مي دهد تا با هم بجنگند. در انتها با وجود دستگيري و مدارک زيادي که عليه او آماده مي شود او را آزاد مي کنند تا به کارش ادامه دهد. ولي در اينجا با وجود احساس گناه غرب در مقابل جهان سوم با روايت ديگري روبه رو هستيم که بعد از پايان فيلم هم رهاي مان نمي کند؛ شروع مرگبار حکومت يک ديکتاتور.

فيلم بر اساس کتابي است به همين نام که يک دکتر اسکاتلندي به نام گيلز فادن نوشته است که با خلق شخصيت گاريگن زندگي ايدي امين را روايت مي کند. ايدي امين ابتدا در ارتش انگلستان خدمت مي کرد، بعد با به قدرت رسيدن يکي از همفکران امين (اوبوتو) وي به درجه ژنرالي و فرماندهي ارتش اوگاندا منصوب شد. بعد از مشکلات اقتصادي پيش آمده در کشور و نبود اوبوتو (رئيس جمهور مادام العمر اوگاندا) کودتا کرد و قدرت را به دست گرفت. بعد از آن با وجود شعارهاي زيادي که داد جنايات زيادي مرتکب شد. تمام افسران سابق ارتش را تيرباران کرد و در گورهاي جمعي دفن کرد. گاهي تمامي يک روستا را قتل عام مي کرد و مردمش را به رودخانه مي انداخت به طوري که تور ماهيگيران پر از جنازه مي شد، وي در ابتدا توسط کشورهايي مثل اسرائيل و انگليس حمايت مي شد ولي بعد از چند سال رابطه شان مخدوش شد. بعد از آن وي که مورد علاقه فهد پادشاه عربستان بود ادعا کرد که مي خواهد حکومت اسلامي بنا کند.( البته در فيلم هيچ اشاره يي به مسائل ديني امين نشده است. ) بعد از چند سال اوگاندا با مشکلات اقتصادي زيادي مواجه شد و امين مثل بقيه ديکتاتورها براي انحراف افکار عمومي به سرکوب داخلي و سپس جنگ با تانزانيا پرداخت که شکست خورد و به ليبي گريخت. ايدي امين در سال 2003 در عربستان چشم از جهان فروبست. امين علاقه خاصي به مردم اسکاتلند داشت و هميشه معتقد بود انگليسي ها اسکاتلند را غارت کرده اند و او روزي آنها را نجات خواهد داد و خود را آخرين پادشاه اسکاتلند مي دانست، در اين فيلم زندگي او اتفاقاً از نگاه دکتر آرمان گراي اسکاتلندي روايت مي شود، فيلمي جذاب درباره فاشيسم براي کساني که مثل دکتر گاريگن از روزمرگي و سکون دموکراسي غربي خسته شده اند.

يکي از گرايش هاي اخير سينما تمرکز روي موقعيت تاريخي است. در اين رويکرد تاريخ نه به عنوان پس زمينه متن بلکه جزء لاينفک آن به حساب مي آيد. بطوري که فيلمساز پس زمينه تاريخي را در کنکاش رابطه بين چند نفر مي گنجاند و ما را با زندگي خصوصي و گاهي کاملاً انساني در حريم خانوادگي شان نشان مي دهد و حتي از منفورترين شخصيت هاي تاريخ مثل هيتلر آشنايي زدايي مي کند. به اين شکل ما سينما را به مثابه تاريخ ارائه مي دهيم نه بخشي از تاريخ يا ابزاري در خدمت تاريخ.

فيلم برخلاف عنوان گمراه کننده اش درباره اسکاتلند و سلسله پادشاهي آن نيست (شايد اگر علاقه ايدي امين به اسکاتلند و گاريگن را در نظر نگيريم.) بلکه بر اساس يک واقعه تاريخي است؛ داستان يک ديکتاتور آفريقايي که به تازگي با کودتايي توسط انگليسي ها به قدرت رسيده است.

وي مثل بقيه ديکتاتورها شعارهاي آرمانگرا و نويد روزهاي بهتر مي دهد و به مردمي که عده يي از آنها حتي خودش را هم نمي شناسند و براي ماشينش احترام مي گذارند حکومت مي کند. برايشان حرف مي زند و لبخند مي زند، شکنجه مي دهد و تفريح مي کند. خودش را هم پدر و ناجي ملتش مي داند و هم تمام ملت و کشورش، بنابراين به کشورش عشق مي ورزد. اما در نهايت غده چرکيني مي شود که عفونتش نه تنها به کشورش بلکه به اربابان خارجي اش و متحدانش مي رسد.

داستان همان داستان هميشگي است، غرب، استعمار، جهان سوم، ديکتاتوري و فاجعه. شايد قبل از يازده سپتامبر فاجعه به معنايي که امروز هنرمندان، نظريه پردازان و فيلسوفان ً اروپا و امريکا به آن مي پردازند نبود. ولي بعد از يازده سپتامبر و بمب گذاري در مترو لندن و اسپانيا و حملات تروريستي ديگري که در اروپا و امريکا اتفاق افتاد تازه آنها را به فکر عدم مدارا با تروماي واقعي شان انداخته است. هميشه مشکل ما بوديم؛ تاريخ ً ما، فرهنگ ما، حماقتً ما بود ولي حالا سرريز آن جوامع در جهان سوم رشد کرده و عليه پدر شورش کرده اند و غرب هم ناگزير کمي هم به خودش مي نگرد.( صدام، ملاعمر...)

مطمئناً آدم هايي مثل امين فقط زاده فرهنگ و اجتماع خود نيستند بلکه مازاد سرکوب شده جوامع بزرگ تر هستند که بازگشته اند. همان بيماري يا سمپتوم جوامع سرمايه داري و کليد درک حقيقت آن نظام ها است. اما غرب تا کجا با امين و امثال او مدارا مي کند؟ تا زماني که حکم يک تفکر نمادين صرف در بيرون را داشته باشد حالا در داخل کشورش هر جنايتي که مي کند بکند، مثل بازي هاي کامپيوتري که تا زماني که يک حضور تهي از جوهر باشد (البته براي سوژه) قابل استفاده و حتي خوشايند است. زماني که دکتر گاريگن عاشق مي شود و تا سر حد مرگ شکنجه مي بيند، امين مهاجرين را شکنجه مي کند و از کشور بيرون مي کند، آن موقع است که براي آنها تبديل به يک امر واقع مي شود،؟ يعني زماني که ديگري به مثابه يک واقعيت تروماتيک خود را نشان مي دهد.

فيلم به سادگي شروع مي شود. پسري اسکاتلندي که تازه از دانشکده پزشکي فارغ التحصيل شده، خسته از طعنه هاي پدر و وازده از زندگي آرام و پوچ، هواي رفتن به نقطه ديگري از جهان مي کند( اوگاندا) تا در آنجا طبابت کند. در ابتدا زندگي در آنجا يک تفريح است، يک ايجاد هيجان و سرگرمي، ولي کم کم بازي از حالت سرگرمي خارج مي شود و بعد از دوستي با رئيس جمهور اوگاندا شاهد جناياتي مي شود که خودش را نيز در به وجود آوردن آنها شريک مي داند( با حفظ سلامتي رئيس جمهور و وفاداري به او.) بعد از مدتي پزشک جوان اسکاتلندي ناخواسته به رئيس جمهور يا ديکتاتور پوپوليست علاقه مند مي شود( شايد جايگزيني از پدر) و به يکي از همسران رئيس جمهور عشق مي ورزد (مادر،) و به او نزديک مي شود. ساخت يک اوگانداي جديد، يک آرمان دست نيافتني، بهانه يي است براي اينکه آن دو با هم باشند، ديکتاتور حکومت کند و دکتر لذت ببرد. پزشک جوان به صورت معصومانه يي او را دوست مي دارد و به او وفادار است، حتي گاهي از سر رفتارهاي خشونت آميز او هم مي گذرد. امين بيشتر از مشاورانش به خواب ها و اوهام خود باور دارد بطوري که در بخشي از فيلم بعد از ديدن خوابي تمامي آسيايي ها را از کشورش بيرون مي کند تا کشوري يکدست سياه داشته باشد.

با وجود اينکه در فيلم صحنه هاي خونريزي زيادي نمي بينيم و بيشتر وضعيت اجتماعي اسفبار اوگاندا به تصوير کشيده مي شود ولي حسي از وحشت و ترس در سرتاسر فيلم جاري است. ما با يک فيلم از ژانر وحشت مواجه نيستيم ولي امروزه وحشت در فيلم هاي سياسي کم از فيلم هاي ژانر وحشت نيست، جريان هاي سياسي حتي هيولاها و قاتلان فيلم ها و داستان ها هم راحت تر آدم مي کشند و ما را به وحشت مي اندازند.

وقتي امين روبه روي گاريگن مي ايستد، زاويه خوب دوربين باعث مي شود اصلاً احساس امنيت نکنيم و بترسيم هر لحظه او را تيرباران کند. اين لحظات مديون نوع فيلمبرداري آنتوني داد منتل است که با جابه جا شدن هاي به موقع از دوربين ثابت به دوربين روي دست موقعيت هاي نابي مي آفريند. خصوصاً مواقعي که امين چند لحظه به کسي خيره مي شود و هيچ نمي گويد و با بازي خوب ويتاکر براي چند ثانيه ما را با حسي از ترس و ترديد منتظر نگاه مي دارد.

در انتها وقتي امين به رابطه گاريگن و همسرش پي مي برد، دست و پاي زن را مي برد و برعکس به هم پيوند مي زند. دکتر که ديگر از خنده هاي سرخوشانه ابتداي سفرش خبري نيست قصد انتقام گرفتن و کشتن امين را دارد ولي لو مي رود و به دستور او به نوعي به صليب کشيده مي شود. در نهايت گاريگن جان سالم به در مي برد و از آنجا فرار مي کند («تنها من ماندم تا روايت کنم.») در همين حين کشورهاي ديگر از حمايت او دست برمي دارند و او نيز آنها را از کشورش بيرون مي کند و با مخالفان آنها متحد مي شود و باقي قضايا...

تاريخ بشر پر از جنگ و خونريزي و آدمکشي است. از قابيل تا فرعون و اسکندر و چنگيز و هيتلر و... تا به امروز يا فردا، انگار تاريخ هيچ وقت به پايان نمي رسد. اينکه ما از تاريخ درس نمي گيريم يا تنها درسي که مي گيريم اين است که هيچ کس از تاريخ درس نگرفت، اينکه ما تجربه تاريخي نداريم، هيچ کدام حرف تازه يي نيست. (اصلاً مگر حرف تازه يي هم هنوز هست؟،) انگار تاريخ انسان ها در حلقه يي از مرگ و تولد افتاده است و تکرار مي شود و هر سال شاهد تولد ديکتاتوري در گوشه يي از جهان است.

آخرين پادشاه اسکاتلند

کارگردان؛ کوين مک دانلد، فيلمنامه؛ جرمي بروک، پيتر مورگان بر اساس داستاني از گيلز فادن. موسيقي؛ الکس هفس. مدير فيلمبرداري؛ آنتوني داد منتل. تدوين؛ جاستين رايت. طراح صحنه؛ مايکل کارلين. بازيگران؛ فارست ويتاکر (ايدي امين) غ برنده جايزه اسکار بهترين بازيگر مرد براي اين نقشف، جيمز مکاوي (نيکلاس گاريگن)، کري واشنگتن (کي امين)، جيليان اندرسون (سارا مريت)، سايمون مک برني (نايجل استون)، ديويد اويه لوو (دکتر جونجي). ±²± دقيقه. محصول ۲۰۰۶ انگلستان.

-----------------------------------------------------------

روزنامه اعتماد     شنبه، 12 خرداد 1386 - شماره 1408     صفحه 10

نگاهي به سه فيلم روز

 

جاذبه هاي پيدا و پنهان بي منطقي

 

افشين ابراهيمي

عجيب تر از قصه

Stranger than Fiction

کارگردان؛ مارک فورستر- فيلمنامه نويس؛ زاک هلم - بازيگران؛ ويل فًرًل، اما تامسن، داستين هافمن، مگي جيلنهال، کويين لطيفه

«عجيب تر از قصه» يک بار ديگر اثبات مي کند که پرداخت از سوژه مهمتر است و با پرداخت خوب مي توان هر ماجراي عجيب و بي منطقي را هم به نحوي جذاب روايت کرد.

فيلمنامه «عجيب تر از قصه» يک جزء منطقي و يک جزء بي منطق دارد که در هم تنيده شده و به همراه يکديگر پيش مي روند. پيرنگ اول، ماجراي تکراري و کليشه يي مردي است با اخلاق و اعتقادات عجيب و غريب که دل به زني با خصوصيات کاملاً متضاد مي بندد و به اين ترتيب در ديدگاه و روش زندگي اش تجديد نظر مي کند. فيلمنامه در روايت اين داستان هيچ خلاقيت و ايده جديدي ندارد و همان داستان هميشگي را مي گويد که - طبق سنت - به پايان خوش هم مي رسد.

اما عامل اصلي موفقيت و جذابيت «عجيب تر از قصه»، پيرنگ دوم و غيرمنطقي فيلمنامه است؛ مردي در سرش صداي يک زن را مي شنود که داستان زندگي او را روايت مي کند. او بعداً مي فهمد که شخصيت اصلي داستان يک نويسنده است و صدايي که مي شنود هم صداي نويسنده است که دارد داستان او را مي نويسد. اينجا است که فيلمنامه زاک هلم آن چيزي را ارائه مي کند که جايزه بهترين فيلمنامه مجمع ملي نقد و نامزد شدن براي جايزه بهترين فيلمنامه مجمع نويسندگان امريکا را نصيبش کرده است.

زاک هلم در اولين فيلمنامه سينمايي اش با نگاهي که به رابطه نويسنده با اثرش و نويسنده با شخصيتش دارد، خواه ناخواه با چارلي کافمن و وودي آلن مقايسه مي شود. هر چند ديدگاه او در «عجيب تر از داستان» تفاوت اساسي با شاهکارهاي چارلي کافمن دارد، اما اساس تداخل نويسنده با داستان (خالق با مخلوق) يک بار ديگر به نحوي هوشمندانه به کار گرفته شده و جواب هم داده است.

هر چقدر که آشنايي يک مميز مالياتي وسواسي با يک آشپز آنارشيست و بعد تحول او در اثر اين ارتباط، تکراري است و به جز چند ايده کوچک (مثل خريد گيتار) هيچ چيز جديدي براي ارائه ندارد، اما ماجراي مواجهه يک نويسنده با اينکه شخصيت اصلي داستانش يک انسان واقعي و زنده است به فيلم سرزندگي مي دهد. در اين ميان دو ايده فرعي هم داريم که هر دو جذابيت قابل توجهي دارند؛ يک متخصص «رفع گير نويسندگان» که از طرف ناشر فرستاده مي شود (با بازي کويين لطيفه) و پروفسور خل وضعي که نقشش را داستين هافمن ايفا مي کند. پروفسور هيلبرت علاوه بر شخصيت بامزه و غريبش، با رويکرد جالبي که در جست وجو براي نويسنده داستان دارد تبديل به يکي از نقاط قوت فيلمنامه شده است.

مارک فورسترً کارگردان هم يک بار ديگر توانسته در اجرا اثري قابل قبول ارائه کند و دوباره خودش را به عنوان يکي از کارگردان هاي هميشه عالي امروز اثبات کند. فيلم به خوبي بين کمدي و درام تاب مي خورد و نمايش تصورات و شمارش هاي هرولد کريک (ويل فرل)، چه در ايده و چه در اجرا و چه در جلوه هاي ويژه بسيار خوب از آب درآمده است.

ويل فرل هم اين بار در يک نقش جدي، بسيار بهتر از تمام نقش هاي کمدي قبلي اش است و کاملاً شايستگي جايزه گلدن گلوبي که نامزد دريافتش شد را دارد. اما باز هم درخشان ترين اجرايش را در صحنه هاي کمدي، مثل شنيدن خبر قريب الوقوع بودن مرگش، ارائه مي کند.

«عجيب تر از قصه» نتوانست از نظر موفقيت هنري و جوايزي که گرفته، موفقيت آثار قبلي مارک فورستر مثل «پيدا کردن نًوًرلند» و «مجلس هيولا» را تکرار کند، اما باز هم يکي از بهترين فيلم هاي سال اخير و تداوم موفقيت هاي قبلي کارگردانش است.

آخرين پادشاه اسکاتلند

The Last King of Scotland

کارگردان؛ کوين مک دانلد - فيلمنامه نويس؛ جرمي براک و پيتر مورگان بر اساس رماني از جيلز فادن - بازيگران؛ فورست ويتاکر، جيمز مک ا
îووي، کري واشنگتن، جيليان اندرسن

مبناي فيلمنامه «آخرين پادشاه اسکاتلند» رماني به همين نام است که با يک روايت و يک شخصيت تخيلي، وقايع حقيقي دوران ديکتاتوري ايدي امين در اوگاندا را نقل مي کند. اين کتاب اولين اثر نويسنده اش، جيلز فادن، است و تحسين و جوايز فراواني را نصيب خود کرده است. فادن در کتابش با تلفيق چند شخصيت واقعي، يک شخصيت خيالي به نام نيکلاس گاريگان ساخته که پزشک و مشاور ايدي امين مي شود و جنايت هاي امين را از ديد او روايت کرده است. فيلمنامه هم با وفاداري به کتاب ماجراي گاريگان را از ابتداي به قدرت رسيدن امين تا اوج ديکتاتوري، پارانويا و جنايت هاي او بيان مي کند.

ايدي امين از ابتداي کودتايش نشان داده مي شود که چطور مثل يک منجي مورد استقبال مردمش قرار مي گيرد و با کاريزما و شخصيت قدرتمندش همه را - از جمله دکتر گاريگان را - مسحور مي کند. زرنگي و شوخ طبعي او به خوبي نشان داده شده که چطور مثل يک سلاح در برابر ديپلمات ها، خبرنگاران و تلويزيون هاي خارجي مورد استفاده قرار مي گيرد. نقطه ضعف ها، ابتلا به پارانويا و قسي القلب بودن فزاينده امين هم به خوبي در فيلمنامه آمده و به فيلم کوين مک دانلد منتقل شده است.

مک دانلد در سال 1999 به خاطر فيلم «يک روز در سپتامبر» جايزه اسکار و در سال 2003 به خاطر «لمس خلاء» جايزه بفتا را گرفته و کارگردان معتبر و شناخته شده يي است. اما اين فيلم ها مستند بوده اند و «آخرين پادشاه اسکاتلند» اولين ساخته بلند داستاني او است. او سعي کرده با ترفندهايي مثل استفاده بسيار زياد از دوربين روي دست، حرکت هاي زياد دوربين و نماهاي عجيب و غيرمتعارف، فضايي نيمه مستند به فيلمش بدهد. اما اين ساختار تبديل به نقطه ضعف «آخرين پادشاه اسکاتلند» شده و فيلم به رغم تاثيرگذار بودنش، در بسياري از صحنه ها تصنعي و آزاردهنده است.

چيزي که اين ضعف را جبران کرده و تبديل به بزرگ ترين نقطه قوت فيلم شده است، بازي اسکاري فورست ويتاکر در تجسم کامل ايدي امين است. ويتاکر به خوبي طيف کامل شخصيتي امين را از لودگي تا قساوت و از جذابيت تا بدبيني مجسم کرده است. حتي اگر از پيش تصاوير امين را نديده باشيم، ديدن نماهاي مستند او در تيتراژ پاياني به خوبي امکان مقايسه ديکتاتور واقعي با نقش آفريني فورست ويتاکر را مي دهد که حيرت آور است. او براي اين نقش علاوه بر تحقيق و مطالعه فراوان، زبان سواحيلي و لهجه شرق آفريقا را به خوبي آموخته و در فيلم به کار برده است. ويتاکر لايق تمام جايزه هاي متعددي است که به خاطر اين فيلم نصيبش شده است.

هر چند «آخرين پادشاه اسکاتلند» در نهايت موفق مي شود در قالب يک فيلم جذاب، درس هاي تاريخي و پيام هاي سياسي اش را بدهد و تاثير عاطفي اش را هم بگذارد، اما شايد اين فيلمنامه قوي و اين بازي درخشان در قالب يک کارگرداني کلاسيک تر و کمتر متظاهرانه، حاصل بهتري مي داد.

شبان خوب
The Good Shepherd

کارگردان؛ رابرت دنيرو - فيلمنامه نويس؛ اريک راث- بازيگران؛ مت ديمن، آنجلينا جولي، ويليام هرت، الک بالدوين، بيلي کراداپ، مايکل گمبون، رابرت دنيرو.

رابرت دنيرو 13 سال بعد از کارگرداني اولين ساخته اش، «يک داستان برانکسي»، دوباره پشت دوربين رفته و اين بار در «شبان خوب» داستان ايجاد و رشد سي آي اي را روايت مي کند. عنوان فيلم اشاره به کلامي از انجيل دارد که مسيح (ع) مي گويد «من شبان خوب هستم. شبان خوب، زندگي اش را براي گوسفندان مي دهد.»

اريک راث فيلمنامه نويس که علاوه بر اعتبار فراوان به خاطر فيلمنامه هايي مثل «فورست گامپ»، «خودي»، «علي» و «مونيخ»، به خاطر مضامين ضدسيستم فيلمنامه هايش هم معروف است، يک بار ديگر فيلمنامه اش را دستمايه بيان پيام هاي سياسي ضدامريکايي مي کند که در تمام طول اثر به صورت آشکار و پنهان گنجانده شده اند. نگاه راث و دنيرو به اين داستان جاسوسي، کاملاً متفاوت از فيلم هاي اين چنيني است و در آن اثري از اکشن و تعقيب و گريز ديده نمي شود. در واقع «شبان خوب» بيشتر لايه زيرين اخلاقي و سياسي جنگ سرد و ايجاد سي آي اي را بررسي مي کند تا جنبه محبوب تر و هيجان انگيز يک سازمان جاسوسي را.

اما اطلاعات، وقايع و دوره زماني بسيار طولاني که راث در فيلمنامه اش گنجانده باعث طولاني و کش دار شدن بيش از حد فيلم شده است. دنيرو در 50 دقيقه اول فيلم توانسته با ايجاد کشش و ريتم مناسب، بيننده را به خوبي به دنبال خود بکشاند. اما از اينجا به بعد فيلم افت مي کند و دنبال کردنش دشوار مي شود؛ مشکل اينجا است که در اينجا هنوز دو ساعت از زمان فيلم باقي است، ساختار غيرخطي و پس و پيش رفتن در زمان هم نتوانسته کمکي به حفظ جذابيت فيلم بکند.

«شبان خوب» داستانش را از ديد يک مامور سي آي اي به نام ادوارد ويلسن (با بازي مت ديمن) روايت مي کند که هر چند تخيلي است، اما بر مبناي اشخاص حقيقي نوشته شده است. يکي از موانع ارتباط برقرار کردن با ماجراي 20 ساله اين شخصيت، ظاهر و گريم مت ديمن در فيلم است. هر چند ادوارد ويلسن در طول فيلم 20 سال پير مي شود، اما چهره ديمن، جوان باقي مي ماند، همين مشکل ظاهري - هر چند به نوعي ديگر - در مورد آنجلينا جولي (در نقش همسر ويلسن) هم هست که حتي در صحنه هاي جواني آنها، پير به نظر مي آيد. دنيرو در دومين تجربه فيلمسازي اش نقشي کوتاه را براي خود برداشته و براي اکثر نقش هاي اصلي و فرعي فيلمش ستارگان نامدار و توانا را به کار گرفته است. مت ديمن در نقش اصلي فيلم، شخصيتي بسيار تودار و کم حرف را ايفا مي کند. او قرار است کسي باشد که به تناسب شغلش به عنوان مامور ضداطلاعات، هيچ چيز را بروز ندهد و در برابر تمام اطرافيانش - و بيننده فيلم - بي احساس و ساکت باقي بماند. مشکل اينجاست که ديمن و دنيرو در اين کار زياده روي کرده اند و در نتيجه شخصيت اصلي فيلم بسيار کسل کننده شده و طبيعتاً اين مشکل را به کليت فيلم هم تعميم داده است. «شبان خوب» قرار بوده داستان يک مرد گنگ و کسل کننده باشد، اما تبديل به داستان گنگ و کسل کننده يک مرد شده است.

 

 

 

 

 

 

کارگردانان چه مي گويند

 

مارک فورستر، کارگردان «عجيب تر از قصه»؛

به نظر من «عجيب تر از قصه» داستان مردي است که بيشتر زندگي اش را در خواب گذرانده و ناگهان بيدار مي شود و متوجه مي شود وقت بسيار کمي براي او باقي مانده و بايد همان کاري را بکند که همه ما به نوعي دوست داريم انجام دهيم، اينکه داستان خودمان را تغيير بدهيم. فيلمنامه را که خواندم، با يک کمدي بامزه و عالي و داراي قلب و روح روبه رو شدم. هميشه مي خواستم فيلمي کمدي بسازم، اما اين را هم در نظر داشتم که فيلم من صرفاً سرگرم کننده نباشد و احساس و تفکر هم در آن وجود داشته باشد. به خاطر آن شيفته «عجيب تر از قصه» شدم که فکر مي کردم همه ما در زندگي خودمان نقش راوي را داريم. همه ما صداي درون مان را در سر داريم، صدايي که به ما مي گويد چکار کنيم و چگونه باشيم. آنچه هرولد کريک -شخصيت ويل فرل در فيلم- در ميان اين رخدادهاي باورنکردني کشف مي کند آن است که چگونه بايد راهي براي فرار از اين مشکلات پيدا کند و چگونه از هر لحظه زندگي خود لذت ببرد.

کوين مک دانلد، کارگردان «آخرين پادشاه اسکاتلند»؛

بيشتر فيلم هايي که داستان شان در آفريقا مي گذرد، در آفريقاي جنوبي فيلمبرداري مي شوند، چون در آفريقاي جنوبي صنعت سينما وجود دارد و هتل و اتومبيل هاي تفريحي و همه چيزهايي که مورد علاقه بازيگرها است. در اوگاندا از اين چيزها کم پيدا مي شد. اما در آنجا مکان هايي عالي، معماري عالي، بافت و حال و هوايي وجود داشت که قبلاً در فيلمي ثبت نشده بود. اين براي من به عنوان يک فيلمساز بسيار هيجان انگيز به نظر مي رسيد. اولويت را در اين مي ديدم که به اوگاندا بروم. براي اين منظور بايد از حمايت رئيس جمهور اوگاندا، پرزيدنت موسويني، برخوردار مي شديم. براي او توضيح داديم فيلم درباره چيست و رويکرد ما چيست. او بسيار باهوش است. متوجه شد ديدگاه ما چيست و قصد داريم درباره ايدي امين و دوران بعد از استعمار چه بگوييم. اينکه امين، مثل هيولاي دکتر فرانکنستين، مخلوق استعمار بود. رئيس جمهور به ما چنين نامه يي داد؛ «هر کمکي که دارنده اين نامه لازم داشته باشد، در اختيارش بگذاريد. باتشکر، رئيس جمهور». اين تنها راه براي ما بود تا بتوانيم کار کنيم.

رابرت دنيرو، کارگردان «شبان خوب»؛

«شبان خوب» چنان پروژه ترسناکي بود که من مجبور مي شدم لحظه به لحظه و روز به روز به آن فکر کنم. به نظر من فيلمساز بايد انعطاف پذير باشد تا ديگران با او راحت باشند و بهترين کار خود را به او ارائه دهند و کارشان خراب نشود و کارگردان با هدايت همه افراد و تسلط بر اوضاع فيلمي بسازد که خودش حاضر باشد به سينما برود و تماشا کند. مي خواستم مطمئن باشم که مت ديمن ذهنيت شخصيت خود را حفظ مي کند و کاري بر خلاف آن شخصيت انجام نمي دهد، حتي اگر براي او کاملاً غيرطبيعي به نظر برسد، که فکر مي کنم در مواردي واقعاً هم چنين بود. آنجلينا جولي در مواردي تفسيري متفاوت با من از شخصيت داشت و براي بعضي از لحظات مجبور بوديم خيلي با هم سر و کله بزنيم. خوشحالم که بالاخره کارش را به خوبي انجام داد.وقتي خودم با مت در صحنه بودم و بازي مي کردم، اغلب از مت مي پرسيدم نظرش چيست، همين طور از مدير فيلمبرداري و منشي صحنه سوال مي کردم و فيلم هاي ويدئويي را که از صحنه گرفته مي شد، بازبيني مي کردم، اما نمي خواستم براي خودم خيلي وقت بگذارم.از اول قصد نداشتم آن نقش را بازي مي کنم. داشتم پرس وجو مي کردم که چه کسي را براي نقش ژنرال سوليوان انتخاب کنم که مديرهاي استوديو گفتند؛ «چرا خودت بازي نمي کني؟» گفتم؛ «باشد، شايد بتوانم بازي کنم.» اين طور شد که نقش را گرفتم.