تبليغاتX
تازه های جهان سینما - ببر و برف / The Tiger and the Snow
معرفی فیلم های روز سینمای جهان

 

روزنامه اعتماد     شماره  1301      16/10/85

               

 

 

زيباي خفته در بغداد

 

درباره «ببر و برف» تازه ترين ساخته «روبرتو بنيني»

 

ساسان گلفر

 

 

    شاعران اگر لازم باشد، تا جهنم دنبال محبوبشان مي روند: اورفئوس در پي اوريديس به جهان زيرين روانه مي شود، دانته آليگيري دوزخ را در مي نوردد و روبرتو بنيني از عراق تحت اشغال امريکا سر درمي آورد.

   

    جنگ عراق در سال هاي اخير، موضوع چند فيلم جدي مستند و داستاني بوده اما اين اولين بار است که کسي آن را دستمايه فيلمي کمدي قرار داده است. چنين کاري فقط از روبرتو بنيني برمي آيد: کارگردان و بازيگر ايتاليايي شوخ و شنگي که همه چيز و همه کس را دست مي اندازد و حتي اخموترين افسران نازي و ترشروترين دژبان هاي امريکايي از تمسخر او در امان نيستند.

   

    آتيليو دي جيوواني )روبرتو بنيني( شاعر و استاد ادبيات دانشگاه در رم، آدم عاشق پيشه يي است که براي نشان دادن قدرت شعر به دانشجويانش حاضر است خودش را با سر نقش زمين کند. اين مرد طلاق گرفته که با دو دختر نوجوانش زندگي مي کند، هر شب خواب عجيبي مي بيند که بدون تغيير تکرار مي شود. در خواب، مراسم عروسي سوررئالي را مي بيند که در کليسايي ويرانه زير نور ستاره ها برگزار مي شود و او که داماد است به جاي لباس رسمي زيرپوش بر تن دارد و همه حضار )که در ميان آنها چهره چند شاعر نامدار از جمله خورخه لوئيس بورخس که با رايانه شبيه سازي شده است را مي توان ديد و همچنين تام ويتس خواننده و بازيگر نقش مقابل بنيني در «قهوه و سيگار» به عنوان نوازنده پيانو و خواننده حضور دارد( مسخره اش مي کنند و يک مامور راهنمايي و رانندگي موي دماغ او شده است و مدام مي گويد که اتومبيلش را در جاي بهتري پارک کند. زماني که يک شاعر عرب عراقي مقيم پاريس به نام فواد )ژان رنو( به رم مي آيد و کنفرانسي مطبوعاتي برگزار مي کند، آتيليو ناگهان با عروس روياهايش )نيکولتا براشي( روبه رو مي شود که يک محقق ادبي و نويسنده کتابي درباره فواد است و ويتوريا نام دارد. آتيليو يک دل نه صد دل عاشق ويتوريا مي شود اما ويتوريا دست رد به سينه او مي زند و تلاش هاي مذبوحانه عاشق دلخسته راه به جايي نمي برد.

   

    ماه مارس 2003 فرا مي رسد. امريکا به عراق حمله مي کند و آتيليو از طريق فواد خبردار مي شود که ويتوريا براي مصاحبه با فواد به بغداد رفته و در آنجا مجروح شده است. استاد عاشق پيشه، زمين و آسمان را به هم مي دوزد تا خود را به بغداد برساند، خودش را جراح جا مي زند و به صليب سرخ ايتاليا مي پيوندد، شتر مي دزدد و هر کار عجيب و غريبي انجام مي دهد تا به ويتوريا که در يک بيمارستان درب و داغان به حال اغما فرو رفته دارو برساند و البته گرفتار نيروهاي امريکايي مي شود که فکر مي کنند او يک بمبگذار انتحاري است. فيلم ظاهراً پايان خوشي دارد اما...

   

    بنيني در فيلم «ببر و برف» محصول 2005 که پيشتر اکران محدودي در ايتاليا داشته و از روز چهارشنبه 6 دي در سينماهاي امريکا روي پرده رفته است، چهار سال بعد از کارگرداني و بازي در «پينوکيو» )فيلمي که يک سال پيش تقريباً در سينماهاي تهران و در سيما نمايش داده شد( باز هم يک قصه کودکان را در دست گرفته و اين بار «زيباي خفته» را بازخواني کرده است و همسر بنيني - نيکولتا براشي - که در «پينوکيو» نيز نقش فرشته مهربان را مقابل او بازي مي کرد، در اين فيلم نقش يک «زيباي خفته» مدرن را در بستر جنگ عراق بر عهده دارد. البته خانم براشي در همه فيلم هايي که بنيني تاکنون ساخته، بازي کرده است و علاوه بر آن تهيه کننده دو فيلم اخير شوهرش بوده و در دو فيلم ديگر - «زير سلطه قانون» )1986( جيم جارموش و «پسر پلنگ صورتي» )1993( بليک ادواردز- نقش مقابل او را داشته است.

   

    «ببر و برف» هشتمين فيلم روبرتو بنيني در مقام کارگردان بعد از «آزارم مي دهي» )1983(، «کاري جز فرياد زدن نمانده است» )1985(، «شيطان کوچک» )1988(، «جاني استچينو» )1992(، «هيولا» )1996(، «زندگي زيباست» )1998( و «پينوکيو» )2002( است و همچنين هشتمين نقش اولي که او در فيلمي به کارگرداني خودش بازي کرده است. اين کمدين 54ساله متولد توسکاني، اولين نقش خود را در سن بيست سالگي روي صحنه تئاتر در شهر «پراتو» بازي کرد و در همان سال به رم رفت تا در آثار تئاتر تجربي بازي کند. موفقيت او با بازي در نمايشي از جوزپه برتولوچي در سال 1975 شروع شد و نقش او در يک سريال هجوآميز تلويزيوني به شهرتش دامن زد. اولين بار در سال 1977 در يک فيلم سينمايي-باز هم به کارگرداني جوزپه برتولوچي- بازي کرد که فيلمي درباره انريکو برلينگوئر

   

    -رهبر حزب کمونيست ايتاليا- بود و از آن زمان وارد فعاليت هاي سياسي به نفع حزب کمونيست ايتاليا شد و در سال هاي بعد نيز گاهي با گفتن جملاتي عليه شخصيت هاي سياسي مانند پاپ ژان پل دوم و سيلويو برلوسکوني جنجال آفريد. در سال 1983 سر صحنه اولين فيلمش به نام «آزارم مي دهي» با نيکولتا براشي آشنا شد و اندکي بعد با او ازدواج کرد. با جيم جارموش در سه فيلم «زير سلطه قانون» )1986(، «شب روي زمين» )1991( و «قهوه و سيگار» )2003( همکاري کرد و در آخرين فيلم فدريکو فليني -«آواي ماه» )1989(- نقشي جدي بر عهده گرفت. بزرگترين موفقيت او در مراسم اسکار سال 1999 رقم خورد که نامزد هفت جايزه و برنده سه جايزه بهترين فيلم خارجي زبان، بهترين بازيگر مرد نقش اول و بهترين موسيقي متن شد. شکست تمام عيار فيلم بعدي بنيني، «پينوکيو»، بنيني را به اين صرافت انداخت که بار ديگر شيوه «زندگي زيباست» را در پيش بگيرد و طنز و شوخ طبعي خود را بر زمينه کاملاً متضاد جنگ و مصيبت برجسته سازد. اکنون در فيلم «ببر و برف» - که نامش را از يکي از صحنه هاي پاياني فيلم گرفته است که حيوانات باغ وحش در فصل بهار در خيابان هاي رم رها شده اند و يک ببر جلوي اتومبيل آتيليو را در خياباني پوشيده از برگ هاي برف مانند درختان چوب پنبه مي گيرد- بنيني از لوکيشن هاي تونس استفاده کرده است و مرد کوچک چاپلين مانند خود را به عراق بعد از صدام فرستاده است تا شايد بار ديگر جست وخيزهاي ديوانه وار خود را در سالن محل برگزاري مراسم اسکار تکرار کند اما به نظر نمي رسد چنين احتمالي وجود داشته باشد. فيلمنامه روبرتو بنيني و وينچنزو سرامي براي اين فيلم، انسجام فيلمنامه «زندگي زيباست» را ندارد و «ببر و برف» با وجود قطعات کمدي بسيار خنده دار و بازي هاي گيرا در مجموع به پاي آن فيلم نمي رسد. از همه بدتر اينکه بنيني سعي کرده به هيچ وجه جهت گيري سياسي نداشته باشد تا نه سيخ بسوزد و نه کباب: اما گويا هم سيخ را سوزانده و هم کباب را، چون تقريباً همه از فيلم او انتظار يک بيانيه سياسي را داشتند و احتمالاً به همين دليل منتقدين نشريات معتبر سينمايي با معدل نمره 16 از 100 او را به قعر دوزخ فرستاده اند.

-------

 

   

    گفت وگو با روبرتو بنيني

   

    کاميلو دي مارکو: «نه رياکارانه است و نه ايدئولوژيک. فيلمي است که قلب ها را تحت تاثير قرار مي دهد.» روبرتو بنيني از «ببر و برف»، هشتمين فيلم او در مقام کارگردان، چنين دفاع مي کند. اين فيلم که ميان واقعگرايي و فانتزي در نوسان است، مي خواهد از طريق به نمايش گذاشتن علايق شاعر واله و شيدايي به نام آتيليو به ما نشان بدهد که زندگي حتي در کشاکش جنگ زيباست و از آن مهمتر، زندگي هرگز از پا درنخواهد آمد. «اين يک داستان عاشقانه است، داستاني درباره قدرت احساسات و عواطف، آن هم از ويرانگرانه ترين نوعش.» در نهايت، اين مرد کوچک که روي صندلي سلماني نشسته و مگس کشي در دست گرفته، سرگرم جنگ شخصي خودش است و آن بيرون هم جهنم جنگ در جريان است. من متوجه شده ام که فيلم هاي مستندگونه مدرن ذهن ها را هدف قرار داده اند. فيلم من قلب را هدف مي گيرد تا آن را بدرد و از هم باز کند. وارد ضمير نيمه خودآگاه و روح مي شود. اين فيلم ضدجنگ است. فيلمي نيست که حالتان را به هم بزند، با اين حال بي رحمانه و رک و راست است و مرگ و خشونت در آن هست. من ادعاي اين را ندارم که ايزوپ هستم اما قصد آن را دارم که مردم را آشفته کنم و آنها را تکان بدهم، چون از سينما و هنر معمولاً براي آرامش بخشيدن استفاده مي شود. در اين فيلم هم کمدي وجود دارد و هم تراژدي، بخش هايي از آن شما را مي خنداند و بخش هايي ديگر شما را تکان مي دهد. نشان دادن يک داستان عاشقانه زيبا کار رياکارانه يي نيست، بسيار قدرتمند است بدون آنکه ايدئولوژي در آن وجود داشته باشد.»

   

    شخصيت اصلي يک شاعر است، مردي که در رويا به سر مي برد و آن همه بي شيله پيله و سرشار از انرژي است.

   

    «اين يکي از نادر فيلم هايي است که شخصيت اصلي آن شاعر است، يک شاعر که مثل هر شخص ديگري زندگي مي کند، کسي که به دخترانش ياد مي دهد چگونه کلمات را بيابند و کنار هم بگذارند.کار او آسان نيست، به زمان نياز دارد. يادم مي آيد زماني که داشتم روي فيلمنامه «شيطان کوچک» کار مي کردم، فدريکو فليني از من پرسيد آيا دلم مي خواهد نوشتن آن همراه با يک شاعر به نام آندريا زانزوتو را امتحان کنم يا نه و في المجلس او را خبر کرد که بيايد. من از زانزوتو پرسيدم: «استاد، چقدر طول مي کشد تا فيلمنامه را بنويسيد؟» گفت: «گاهي اوقات هشت يا نه ماه طول مي کشد تا من بتوانم يک کلمه را پيدا کنم.» براي شعر و شاعري زمان بي حسابي لازم است.»

   

    دو شاعر در پس زمينه يک نبرد وحشتناک با هم ملاقات مي کنند. هر يک به شيوه خود واکنش نشان مي دهد. فواد، شاعر عراقي، که اروپا را ترک کرده و به خانه بازگشته است، مي گويد: «تنها چيز زشت تر از برنده جنگ بودن، بازنده جنگ بودن است.» به مسجد مي رود و بعد خودش را مي کشد.

   

    «در جريان جنگ ها شعرا اغلب خودشان را مي کشند، اين اتفاقي است که هميشه مي افتد، افراد حساس نمي توانند پستي و بلاهت جنگ را تحمل کنند. اشتياق شخصيت من، آتيليو، براي زنده ماندن کمابيش توام با نااميدي و ترس است. عشق او را راهنمايي مي کند. عشق احساس ديوانه واري است، فرد را شرحه شرحه مي کند، دنيايش را زير و رو مي کند، ناگهان هجوم مي آورد و چيره مي شود.»

   

    داستان فيلم شما در جنگ اتفاق مي افتد اما در مورد کشمکش هاي عراق و حضور امريکايي ها در اين کشور جانب هيچ کس را نمي گيرد. شايد ما از آن انتظار لحني سياسي تر و جهت دارتر داشتيم.

   

    «در فيلم «زندگي زيباست» امريکايي ها نقش رهايي بخش را بر عهده داشتند. در اينجا شاعر فقط حضور آنها را مي بيند و قضاوتي نمي کند. سربازان همان کساني هستند که در نقاشي هاي شهادت قديسان بزرگ تصويرشان مي کنند، افرادي هستند که چون به کار احتياج دارند در آن صحنه حضور دارند: آنها به قول کارلو کاسولا «افراد مسلح بيکار» هستند. شکي نيست که اين سربازان، احساساتي بسياربسيار قوي عليه جنگ برمي انگيزند. با اين حال معتقدم که ارائه يک بيانيه صريح عليه جنگ، مردم را جلب نمي کند. رويکرد غيرمستقيم نيرو و تاثير بيشتري دارد. به همين دليل است که مي بينيم در اين فيلم کاميکازه ها هجو مي شوند يا آدم بي خيالي مثل آتيليو از ميدان مين سر درمي آورد.»

   

    فيلمنامه پر از اشعار زيبا و عالي است اما شعر در تصوير فيلم جز نشان دادن چهره هاي خورخه لوئيس بورخس، يوجنيو مونتاله، جوزپه اونگارتي و مارگريت يورسنار نمودي ندارد. حتي اشاره ها و ارجاع هاي فيلم هم مستقيم هستند. چرا از تصاوير «خوب، بد، زشت» سرجيو لئونه استفاده کرديد؟

   

    «شاعرهايي که نام برديد در روياي شخصيت اصلي ديده مي شوند. اين اشخاص وجهي استعاري دارند اما برجستگي و تشخصي به آنها داده شده که حتي کساني که آنها را نمي شناسند بتوانند زيبايي شان را تشخيص بدهند. چون آنها چهره هايي رويايي هستند، مثل چهره تام ويتس، چهره هاي زيباي افراد خارق العاده يي که ما را به رويا ديدن واداشتند، در اينجا هم مثل آثار سرجيو لئونه، نيازي نيست به دنبال معاني خيلي زيادي بگرديد، فقط يک ابزار روايي لازم براي صحنه ملاقات او با آن زن است.»

   

    باز هم نقش اول زن را به همسرتان - نيکولتا براشي- داده ايد که تهيه کننده فيلم هم هست.

   

    «من هربار نيکولتا را انتخاب مي کنم چون شخصيت مرد نظرم را به بهترين وجهي نشان مي دهد. من يک زن نقش اول مي خواستم که برازنده و زيبا، سختگير، مرموز و دوست داشتني باشد.»

   

    قصد داريد اين فيلم را در عراق هم نمايش بدهيد؟

   

    « اميدوارم و آرزو مي کنم چنين اتفاقي بيفتد، مخصوصاً که در ساختن فيلم عراقي هايي با ما همکاري کردند که فيلمنامه را خيلي دوست داشتند.»