تبليغاتX
تازه های جهان سینما - تغييرشکل دهنده ها / Transformers
معرفی فیلم های روز سینمای جهان

روزنامه اعتماد     دوشنبه، 8 مرداد 1386 - شماره 1454   صفحه 10

 

«تغييرشکل دهنده ها» از نگاه منتقد شيکاگو سان تايمز

 

اراجيف دوست داشتني

 

راجر ايبرت

ترجمه؛ مهديس اميري

اين روزها طرفداراني دارم که مي گويند؛ « خيلي متاسفيم، مايکل بي، تو همچنان فيلم هاي ناموفق مي سازي ولي ما دوستت داريم.»

اين جملات را کارگردان «تغيير شکل دهنده ها» در جريان يک مصاحبه در سئول به سايمون آنگ گفته است. مي توانست از زبان من گفته باشد. من فکر مي کنم مايکل بي، کارگردان «تغيير شکل دهنده ها»، گاهي اوقات فيلم هاي بدي مي سازد («پرل هاربر»، «آرماگدون»، «پسرهاي بد 2») اما متوجه شده ام که دوست داشتن او براي فيلمي مانند «تغيير شکل دهنده ها» کاملاً امکانپذير است. فيلم خنده دار و بامزه يي است که يک عالمه چيزهاي واقعي در آن منفجر مي شود و از اين نظر خيالي جالب است که مي شود تشخيص داد مسائلش چقدر احمقانه است و در عين حال خود احمقانه بودن دستمايه فيلم قرار گرفته است.

فيلم از اسباب بازي هاي تغيير شکل دهنده يي الهام گرفته است که مي توان آنها را پيچاند و خم کرد. يک شورولت کامارو زرد رنگ در هم مي پيچد و به يک روبات لندهور تبديل مي شود، هليکوپترها به هيولاهاي مرده متحرک تبديل مي شوند و دشمني که اسمش مگاترون است رو به پرده غرش مي کند و با صدايي شبيه به جلوه هاي ويژه صوتي فيلم «زمين لرزه» خودش را معرفي مي کند؛ «من...مگاترون...هستم،،،»

به نظرم اين اولين بار است که من از سه علامت تعجب پشت سر هم استفاده مي کنم. اما مگاترون از آن روبات هايي است که سه علامت تعجب دارد، او ترسناک ترين جنگجوي «ماشين هاي فريبنده» شرير و از دشمنان «تغييرشکل دهنده ها»ي سودمند است. دو نژاد (يا شايد بهتر است بگوييم دو علامت تجارتي) روبات ها از سياره نابودشده سايبرتون گريخته اند و به سمت زمين کشيده شده اند، چون مگاترون يک قرن پيش در قطب شمال به زمين برخورد کرده است و «آلسپارک» را تصاحب کرده است، همان «آلسپارک» که کليدي براي چيزي است، چيزي که نمي دانم چيست، اما اصلاً مهم نيست که اين «آلسپارک» کليد چيست چون در واقع يک مک گافين متعلق به بيگانه هاي فرازميني است. (مک گافين واژه يي است که هيچکاک به کار برده براي عنصري که در داستان اهميت مي يابد و همه به دنبال آن هستند اما نويسنده حتي در پايان داستان مشخص نمي کند چيست-م.)

فيلم مانند يکي از همان کمدي هاي تين ايجري آغاز مي شود که قهرمان دوست داشتني، تا اندازه يي به خاطر آنکه به تيم فوتبال راه نيافته و بيش از همه بخاطر آنکه اتومبيل درست و حسابي ندارد، مورد تمسخر گردن کلفت هاي مدرسه قرار مي گيرد. سام ويتويکي (شيا لابوف) از پدرش مي خواهد يکي برايش بخرد و دست آخر يکي از آن کهنه قراضه ها، شورولت کامارويي زرد رنگ نصيبش مي شود که در واقع يک تغيير شکل دهنده به نام «بامبلبي» (خرزنبور) است. ماشين او موقع رنگ آميزي به شدت عصباني مي شود چون اين کار را توهين به خود تلقي مي کند و به يک کاماروي نو و براق تبديل مي شود.

البته اين ماشين براي او بيش از يک اتومبيل محشر مي ارزد. اين خودرو زندگي سام را زيرورو مي کند و به سام کمک مي کند که جلوي همکلاسش به نام ميکائلا (مگان فاکس) خودي نشان بدهد. طبق روال کمدي هاي تين ايجري مسائل دبيرستان به جنگ روبات ها هم تسري پيدا مي کند. در اين ميان يک هجويه سياسي هم وجود دارد که البته فتيله اش زياد بالا کشيده نمي شود. مشاور امنيت ملي (جان وويت) کشور را اداره مي کند در حالي که رئيس جمهور (که حتي اسمش هم معلوم نيست) به اندک هارت و پورتي بسنده مي کند.

وويت نيروهاي ارتش را به عمليات مي فرستد و يک عالم گروهبان لناکس (جان دوهامل) و گروهبان اپس (تيرز گيبسون) به خورد تماشاگر داده مي شود. آنها و افرادشان در بخش اعظم فيلم خوشبينانه نسبت به اينکه مي شود يک روبات فلزي هم قد ساختمان هاي 10 طبقه را شکست داد يا حداقل به غلط کردن واداشت، مسلسل به دست مي گيرند و مي جنگند. سام و بامبلبي در اين نبرد نقشي تعيين کننده دارند و با اين حال يک مامور مخفي دشمن (جان تورتورو) از مشاور امنيت ملي مي پرسد؛ «قصد داريد سرنوشت جنگ را به دست کاماروي يک بچه بسپريد؟»

همه چيز به يک نبرد حماسي ميان «تغيير شکل دهنده ها» و «ماشين هاي فريبنده» منجر مي شود و درست در همين جا است که رفته رفته علاقه من سلب مي شود و فيلم نمي تواند چهارمين ستاره را از من بگيرد. (ايبرت سه ستاره از پنج ستاره به فيلم داده است-م.) پيش از هرچيز اجازه بدهيد بگويم روبات ها که براي اين فيلم در استوديوي «اينداستريال لايت اند مجيک» خلق شده اند، واقعاً مخلوقات خوشگلي هستند، اگر دقت کنيد مي توانيد شيشه جلو و قالپاق و قطعات قراضه وانتي را که از آن ساخته شده اند، تشخيص بدهيد. حرکات شان هم پر از ابتکار است، مخصوصاً آن روبات عنکبوت مانند در بيابان. (روبات هاي عنکبوتي کوچک از «گزارش اقليت» اسپيلبرگ وام گرفته شده اند و يادمان مي آورند که او تهيه کننده فيلم است.) آخر يک وانت چه جرمي را مي تواند حمل کند که بعد از باز شدن به ماشيني سر به فلک کشيده تبديل شود؟

جنگ مکانيکي همين طور ادامه پيدا مي کند و ادامه پيدا مي کند و روبات ها به سر و کله هم مي زنند و به ساختمان ها مي کوبند و آنها را فرو مي ريزند و نيروهاي نظامي آتش مي گيرند و هواپيماها از فراز سر مگاترون و ماشين خوب داستان مي گذرند و آنها هم جاخالي مي دهند و موسيقي متن هم بالاتر مي رود و هيجان انگيزتر مي شود... بس است ديگر، اگر جلوه هاي ويژه
CGI اين سکانس هاي بي پايان را ممکن ساخته که نبايد خودتان را با آنها خفه کنيد، کوريوگرافي آنها بايد در خدمت يک استراتژي تصويري باشد نه خشونت اتفاقي و الابختکي. اينها مثل قهرمانان کشتي کج تلويزيوني شده اند که مدام بر زمين مي افتند اما معمولاً ميدان را ترک نمي کنند.

من فيلم را روي بزرگ ترين پرده نزديک ترين مالتي پلکس ديدم. موقع تيتراژ آغاز فيلم همه ايستاده بودند و کف مي زدند. حتي نام «هاسبرو»، سازنده اسباب بازي هاي «تغيير شکل دهنده» را که ديدند، تشويق کردند و براي شروع کمدي فيلم کف زدند. اما با شروع نبرد غول ها اتفاق جالبي افتاد. سکوتي مرگبار بر سالن حکمفرما شد. هيچ کس کف نزد. موقعي که جنگ دو ماشين در اوج بود هيچ کس واکنش نشان نداد. هيچ. به دور و برم که نگاه کردم فقط چهره هاي بي علاقه ديدم که به پرده زل زده بودند.به نظرم زمان آن رسيده که از جلوه هاي ويژه
CGI به عنوان سïس استفاده شود نه کل پيتزا. اين فيلم 144 دقيقه است. اگر مي شد نماهاي CGI آن را بريد و زمانش را به دو ساعت رساند، فيلم بهتري مي شد.