تبليغاتX
تازه های جهان سینما - تریسترام شندی: یک داستان آسمان ریسمان / Tristram S
معرفی فیلم های روز سینمای جهان

روزنامه شرق

يكشنبه ۳۰ بهمن ۱۳۸۴ - - ۱۹ فوريه ۲۰۰۶
 

نگاهى به فيلم «تريسترام شندى: يك داستان آسمان- ريسمان»

 

در باب به فيلم درآوردن يك كتاب فيلم نشدنى

 

اى. او. اسكات

ترجمه: ساسان گلفر


 

173229.jpg

 

 

كتاب «زندگى و  آراى تريسترام شندى، حضرت آقا» پاى ثابت مطالعات ادبى زبان انگليسى در كالج ها، چنان به فيلم ناشدنى بودن شهرت يافته كه تقريباً مى توانيد تصور كنيد يكى از نيت هاى لارنس استرن از نوشتن آن در نيمه قرن هجدهم اين بوده كه فيلم بازهاى آينده شيفته كلاه گيس، شلوار سواركارى و قلم پردار را حسابى گيج كند. اين ادعا آنقدرها هم كه به نظر مى رسد مبالغه آميز نيست، چون رمان استرن به نحو غريبى فراتر از زمانه خود مى رود. يكى از شخصيت هاى فيلم «تريسترام شندى: يك داستان آسمان- ريسمان» مايكل وينترباتم _ نه نسخه سينمايى كتاب بلكه بيشتر فيلمى درباره فيلمى درباره كتاب- اين رمان را «شاهكارى از پست مدرنيسم قبل از اينكه مدرنيسمى وجود داشته باشد كه بخواهد پستى داشته باشد» مى نامد. آنچه درباره كتاب مى گويد قابل قبول است- در واقع تا حد زيادى قابل قبول است، چون شخصيت مذكور اصلاً كتاب را نخوانده است. ۶۰۰ صفحه پراكنده گويى (گاهى اوقات بسيار پراكنده) «تريسترام شندى» پر است از پريدن از اين شاخه به آن شاخه، جابه جايى هاى زمانى و شيرين كارى هاى حديث نفس گونه اى كه در مجموع مانند پيشگويى نوآورى هاى آينده در عرصه رمان نويسى به نظر مى رسد و شكست حتمى هر فيلمسازى كه بخواهد آن را به فيلم برگرداند- حتى فيلمسازى با غنى ترين و افسار گسيخته ترين تخيل- را تضمين مى كند.تخيل غنى يكى از مشخصات بارز وينتر باتم است كه نشان داده از عهده هر كارى به خوبى بر مى آيد، مگر تكرار كردن خودش. او از ابتداى اين دهه تاكنون بارها تغيير مسير داده است، از توماس هاردى («دعوا») تا رك گويى بيش از حد («۹ آواز») و از واقع گرايى نيمه مستند («در اين دنيا») تا علمى- تخيلى ضد آرمانشهرگرايانه («رمز ۴۶») «تريسترام شندى» زيرك و زبان باز او، بدون  آنكه بخواهد ايده غيرقابل اقتباس بودن اين رمان براى پرده را نقض كند، بسيار هوشمندانه و سرگرم كننده از كار درآمده است.

اين فقط يك فيلم در فيلم نيست، بلكه يك فيلم در فيلم در فيلم است، كه ظاهر كهنه آن غيرقابل تحمل به نظر مى رسد اما تند و تيز، بامزه و عجيب و بى تكلف است. در يك عمارت اربابى باشكوه انگليسى، اعضاى ريز و درشت يك گروه فيلمسازى از كلنجار رفتن با پيچيدگى هاى يك منبع ادبى بد انتخاب شده، به ستوه آمده اند و براى چيدن صحنه فيلمبردارى، اصلاح گريم و لباس و همچنين به خاطر خودخواهى هايشان در آشفتگى دائمى به سر مى برند. بزرگترين مشكلات به استيو كوگان مربوط مى شود، ستاره برنامه هاى زنده تلويزيونى كه در «مهمانان ضيافت ۲۴ساعته» وينتر باتم نيز بازى كرده است. كوگان در نقش تريسترام شندى؛ پدر او، والتر و تاثيرگذارتر و بدتر از همه، خودش بازى مى كند. اين شخصيت _ اسمش را استيو مى گذاريم- خودبين و متزلزل است، كاريكاتورى باورپذير از يك ستاره سينمايى خودشيفته. ستاره ديگرى كه همكار و رقيب او است و نقش توبى، عموى تريسترام را در اين فيلم در فيلم بازى مى كند، راب برايدون است. (كه راب برايدون نقش او را بازى مى كند) براى اين دو نفر هيچ كارى جالب تر از رقابت با هم نيست. راب مشتاق آن است كه جايگاه بالاترى براى خودش پيدا كند و به جاى يك نقش فرعى، نقشى اصلى بگيرد و استيو هم نگران حفظ جايگاه خودش است. استيو طراح لباس را ذله مى كند تا براى كفش هاى سگك دارش پاشنه بلندترى بسازد كه از راب بلند قدتر به نظر برسد- البته نه از روى خودخواهى، فقط به خاطر اينكه فيلم از نظر هنرى عيب و نقصى نداشته باشد! وقتى استيو يك قهوه معمولى مى خواهد و راب سفارش «يك ماچياتو» مى دهد، استيو هم بلافاصله سفارش خود را عوض مى كند، هر چند هيچ ماچياتويى در آن حوالى وجود ندارد.

در اين ميان دوست استيو به نام جنى (كلى مك دونالد) بچه به بغل از راه مى رسد و به اميد اينكه دقايق صميمانه ترى را با استيو بگذراند، سر صحنه مى آيد. اما استيو حالا با يك دستيار تهيه كننده كه او هم جنى نام دارد (نيامى هريس)- و تنها كسى سر صحنه «تريسترام شندى» كه واقعاً «تريسترام شندى» را خوانده است- روابطى به هم زده است. به نظر مى رسد اين زن تنها فردى هم هست كه درباره سينما چيزى مى داند و به سينما اهميت مى دهد.البته بيرون از اين گروه يك نفر ديگر هم هست كه از سينما سر در مى آورد و او كسى نيست جز آقاى وينتر باتم كه با دوربينش زندگى مى كند، نفس مى كشد و فكر مى كند. «تريسترام شندى» بسيار سريع و روان در ميان شاخ و برگ هاى آشفته و درهم ريخته به پيش مى رود و براى حركتش هيچ تقلايى نمى كند. سبك شبه مستند و دوربين مخفى وار پشت صحنه اى فيلم وامدار برنامه هاى تلويزيونى نظير «سياهى لشگرها»، «شو لرى سندرز»، «روز به جاى شب» و «بازيگر» است. احساس پشت صحنه بودن با نماهاى تعقيبى سريع و درهم آميزى صوتى كه لطيفه هاى بامزه اى را در قالب تكه ديالوگ هاى ساده و كليپ گونه اى در فيلم مى آورد، تشديد مى شود.

چند بازيگر نامدار و اكثراً انگليسى نيز دور و بر صحنه خود را به آب و آتش مى زنند، از جمله شرلى هندرسون، جيليان اندرسون، يان هارت و استفن فرانى و همين طور جرمى نورتهام كه در نقش يك كارگردان گرفتار و خويشتن دار بديل خود وينتر باتم است. فيلمى كه اين كارگردان قرار است بسازد، علاوه بر آنكه بايد با كتاب لجام گسيخته استرن كنار بيايد، بايد روزنامه نگاران سمج را راضى كند، تاب تحمل فشارهاى مالى را داشته باشد و يك مشاور تاريخى را كه دغدغه صحت تاريخى در او به مرز جنون رسيده قانع كند.كوگان، وينتر باتم و مارتين هاردى فيلمنامه نويس موفق  شده اند با اين آش شله قلمكار لطيفه ها و تكه هاى پراكنده، داستانى منسجم و در مواردى تاثربرانگيز را شكل دهند. استيو با همه نفهم بودن و اخلاق ناخوشايندش، گاهى نشانه هايى از شكنندگى را در پس ظاهر از خود راضى و نيش و كنايه هاى فرافكنانه بروز مى دهد و همچنين اشتياقى نهانى و تا اندازه اى شرمرويانه براى آنكه ثابت كند هنرمندى جدى و انسانى فهيم و برازنده است.

وينتر باتم با ساختن اين فيلم هم به سينماروها خدمت كرده است و هم به طرفداران پر و پا قرص ادبيات كلاسيك. او «تريسترام شندى» استرن را از آسيب اقتباس كنندگان جدى و معتقد به ساختن يك اثر «حيثيتى» در امان نگه داشته و روح لاقيد و بدعت گذار كتاب او برخى از بهترين لحظات آن را حفظ كرده است. در ضمن دانسته و عاشقانه نسبت به حرفه ديوانه وار فيلمسازى اداى احترام كرده است؛ حرفه اى پر از عذاب براى كسانى كه آنقدر ديوانه هستند كه به دنبالش بروند و لذت بخش، دست  كم در اين مورد، براى افراد خوش شانسى _ مثل ما- كه مى توانند راحت بنشينند و تماشا كنند.

 

     روزنامه شرق ، شماره 707 ، 7/12/84 ، صفحه 16   

گفت وگو با بازيگران تريسترام شندي

 

بچرخ تا بچرخيم

 

نويسنده: جو اوتيچي

 

مترجم: ساسان گلفر

 

 

    خلاصه گفت و گو

    ۱-مايكل روش عجيبي براي فيلم ساختن دارد. براي فيلمش برنامه ريزي مي كند و بعد، فيلمنامه داشته باشد و چه نداشته باشد، آن را مي سازد،

    فقط مي گويد: «خب، حالا مي رويم كه فيلم را بسازيم،

    تا فيلمبرداري شروع نشده نبايد نگران فيلمنامه باشيم.»

    ۲- بايد با مايكل به ديدن سرمايه گذاري مي رفتيم تا براي فيلم پول تهيه كنيم و من مجبور شدم مقداري از فيلم را جلوي سرمايه گذار بازي كنم، درست مثل ميمون! من اين كار را كردم و او خنديد و چون خنديد، چك را نوشت.

   

    «آلن پارتريج» و «كيت بارت» [دو شخصيت تلويزيوني انگليسي] هر چقدر هم كه بامزه باشند و آدم را از خنده روده بر كنند، جلوي دو بازيگري كه اين دو شخصيت را آفريده اند- به ترتيب «استيو كوگان» و «راب برايدون» - كم مي آورند. هر دو را كنار هم نشانده ايم تا درباره تازه ترين همكاري آنها روي پرده بزرگ، «داستان آسمان- ريسمان» شاهكار «مايكل وينترباتم» صحبت كنيم. آمده اند در اين باره بحث كنند كه كداميك از آنها استعداد بزرگتر و بازيگر برجسته تري است. اما همه خودبرتربيني هايشان بخشي از نمايش كمدي است كه براي گفت وگوي ما در نظر گرفته اند. آنچه مي خوانيد متن ويرايش نشده و بدون حك و اصلاح بامزه ترين نيم ساعتي است كه در فيلم فوكوس گذرانده ايم.

    •••

    •جو اوتيچي: راب، درست مي گويند كه تو اولين نفري بودي كه براي ساختن يك سريال تلويزيوني از روي داستان «تريسترام شندي» به او مراجعه شد؟

    راب برايدون: بله. من در فيلم «مهمانان ضيافت ۲۴ساعته» در نقش كوچكي بازي مي كردم و فكر مي كنم مايكل خيلي تحت تاثير قرار گرفته و فكر كرده است «مي توانيم او را در تدوين نهايي بياوريم؟ امكان دارد نقش «توني ويلسون» را به راب بدهيم؟» اما اين كار غيرممكن بود چون كل كار را تا آن موقع فيلمبرداري كرده بودند و همه اش از استيو فيلم گرفته بودند. بنابراين به من تلفن زدند و گفتند ايده يك سريال تلويزيوني را دارند كه تعداد قسمت هايش خيلي زياد است. فكر مي كنم به خاطر آن بود كه در «ماريون و جف» بازي كرده بودم كه يك عالمه صحبت كردن خطاب به دوربين داشت.

    استيو كوگان: بعدش من سر رسيدم و ناگهان ديديم يك فيلم سينمايي در دستمان است.

    برايدون: و بعد به چيزي ديگر تبديل شد كه يك پروژه بسيار جدي تر بود. آنها اسم تريسترام شندي را آوردند و گفتند: «اسمش را شنيده اي؟» و من گفتم: «نه»، يا شايد اسمش برايم آشنا بود...

    كوگان: نه، نبود...

    برايدون: رفته بودم به واترستونز و نگاهي به كتاب انداخته بودم. اما خيلي بزرگتر از آن بود كه بخوانمش و به سرعت همه اش را فراموش كردم. تازه دو هفته از فيلمبرداري اين فيلم گذشته بود كه دوزاري من افتاد و يادم آمد اين همان پروژه اي بود كه دو سال و نيم پيش براي آن به من تلفن زده بود. همه چيز را در آن مورد فراموش كرده بودم... به قول استيو وقتي كه قرار شد فيلم را بسازند، فقط يك نفر بود كه مي توانست نقش «والتر» و «تريسترام» را بازي كند.

    كوگان: و چون او در دسترس نبود، من نقش را گرفتم.

    برايدون: بله، «هيو گرانت» در دسترس نبود.

    كوگان: مي دانستم همين را مي گويي...

    •زماني كه مايكل «رمز ۴۶» را مي ساخت درباره اين پروژه با هم صحبت كرده بوديم. در آن زمان كار پيچيده اي به نظر مي رسيد. روي پرده كه مي بينيدش ساده تر به نظر مي آيد. شما آن را چطور مي ديديد؟

    كوگان: فيلمنامه اوليه در اصل فيلمنامه كاملي نبود؛ فقط ۶۰ صفحه بود و ناقص. مايكل روش عجيبي براي فيلم ساختن دارد. براي فيلمش برنامه ريزي مي كند و بعد، فيلمنامه داشته باشد و چه نداشته باشد، آن را مي سازد، فقط مي گويد: «خب، حالا مي رويم كه فيلم را بسازيم، تا فيلمبرداري شروع نشده نبايد نگران فيلمنامه باشيم.» من ۶۰ صفحه را خواندم. به خودم مي گفتم هر كس ديگري غير از مايكل وينترباتم اگر قرار بود اين كار را انجام دهد، حاضر نبودم پا پيش بگذارم و با او كار كنم. خيلي باري به هر جهت به نظر مي رسيد. اما فكر كردم بدترين كاري هم كه با مايكل انجام بدهم به هر حال يك شكست شرافتمندانه خواهد بود نه يك فيلم كليشه اي و اثري اصيل و كاملاً متفاوت از هر فيلم ديگري از آب درمي آيد و چون قبلاً با او كار كرده بودم، ياد گرفته بودم كه به او اعتماد كنم. ياد گرفته بودم كه موقع كار با مايكل بايد عادت كنم به اينكه مطمئن نباشم چه كار مي كنم. او كسي نيست كه براي فيلمش مانند نظامي ها برنامه ريزي كند، تا حد زيادي براساس غريزه اش كار مي كند. من هم به غريزه او اعتماد دارم و واقعاً به همين خاطر بود كه در اين فيلم بازي كردم.

    •اصلاً نگران نبوديد كه كار بد از آب دربيايد؟

    كوگان: نگراني مختصري داشتم چون فكر مي كردم كار يك خرده مخاطره آميز است. آدم هاي زيادي هم در بخش مالي بودند كه مي گفتند: «اين كار پول هدر دادن است، سرسري است، هيچ كس از اين خوشش نمي آيد.» در واقع متوجه شدم كه بخش هايي از فيلمنامه كه به راب برايدون و استيو كوگان مربوط مي شد، اصلاً درباره ما نبود بلكه درباره مقولات ديگري بود؛ درباره آشفتگي و بي نظمي و بي شكلي زندگي همه آدم ها بود كه ما واسطه به نمايش گذاشتن آن شديم. منطقش را درك كردم اما اجرايش بسيار مشكل بود.

    مايكل به هر مشكلي كه برمي خورد، سعي مي كند مورد استفاده اي براي آن پيدا كند. مثلاً بايد با مايكل به ديدن سرمايه گذاري مي رفتيم تا براي فيلم پول تهيه كنيم و من مجبور شدم مقداري از فيلم را جلوي سرمايه گذار بازي كنم، درست مثل ميمون! من اين كار را كردم و او خنديد و چون خنديد، چك را نوشت. بعداً اين يكي از صحنه هاي فيلم شد. مايكل فكر كرد جالب است و آن را در فيلم گنجاند. همين طور صحنه اي هست كه من به يكي از نويسنده ها مي گويم: «فكر مي كنم والتر شندي بايد صحنه اي با پسرش داشته باشد، چون باعث مي شود تماشاگر او را به خاطر خطاهايش ببخشد.» واقعيت امر اين بود كه من به مايكل گفتم: «فكر مي كنم- به عنوان استيو كوگان- بايد صحنه اي با بچه كوچكم داشته باشم تا مردم فكر نكنند من فقط يك خوك كثيف هستم.» البته جواب طولاني و پرپيچ و خمي به سئوال شما داده ام، اما وقتي با مايكل سر و كار داشته باشيد، نمي توانيد براساس آنچه روي صفحات فيلمنامه نوشته شده درباره فيلم قضاوت كنيد. گفتن اينكه «در مورد فيلم براساس كيفيت فيلمنامه قضاوت نكنيد» خطرات خاص خودش را دارد. چون معمولاً نمي توانيد فيلمي خوب از روي يك فيلمنامه بد بسازيد اما مي توانيد با يك فيلمنامه خوب، فيلم بدي بسازيد، با اين حال مي دانيد كه وقتي دست مايكل در كار است چيز ديگري را با خود مي آورد كه نمي توانيد حسابش را بكنيد.

    •رابطه اي كه در فيلم ميان شما دو نفر مي بينيم تا چه حد واقعيت امر را نشان مي دهد؟

    برايدون: ما جنبه هايي از رابطه خودمان را نشان داديم. در ابتدا فيلمنامه به اين صورت نوشته شده بود كه رابطه بين استيو و من آينه رابطه والتر و توبي باشد، از اين نظر كه توبي با والتر كاملاً محترمانه رفتار مي كند. نمونه اش را در صحنه اي كه از استيو مي پرسم چطور مي شود يك كار بازيگري در آمريكا جور كرد، مي بينيد. اما به نظرم رسيد كه واقعيت رابطه ما كه در طول سال ها به رابطه اي گرم و اندكي حساس و شكننده تبديل شده، جالب تر و كمتر قابل پيش بيني است. ما در غم و شادي با هم بوده ايم. رقابت هايي هم ميان ما وجود داشته اما رقابتي سالم بوده، هر چند در فيلم آن را نه چندان سالم نشان داده ايم چون به هر حال در درام يا كمدي بايد دنبال كشمكش بود. تصور مي كنم مي توانستيم جنبه هاي معقول تر رابطه مان را مشخص تر سازيم. امروز سر ناهار داشتيم درباره مزاياي يك وسيله نقليه خوب صحبت مي كرديم. احتمالاً چنين چيزي كسل كننده است...

    كوگان: به نظر من كه كاملاً سرگرم كننده است. مكالمات كسل كننده درباره چيزهاي نامربوط در واقع كاملاً جالب است. فكر مي كنم تو مي خواهي بگويي كه وقتي ما سعي مي كنيم با هم به پروژه اي ديگر يا چيزي شبيه به آن فكر كنيم، رابطه خوبي داريم. اين چيزها براي ما جالب هستند اما موارد ديگر كسالت آورند و بامزه نيستند.

    برايدون: چنين پروژه اي ايجاب مي كرد كه به سراغ رقابت برويم. در اين نوع كمدي كه استيو و من داريم، كاري كه بايد كرد اين است كه يك جنبه از خودت را بگيري و كج و كوله اش كني و دستكاريش كني تا هماني بشود كه داستان لازم دارد. پس رقابتي در ميان هست- بسيار خب، نه كاملاً همان كه در فيلم هست- و ما فكر كرديم براي اين فيلم از آن استفاده كنيم. اين را به مايكل گفتم. او مطمئن نبود به درد بخورد اما فكر مي كنم ما را ديد كه سر صحنه صحبت مي كنيم و جار و جنجال به راه مي اندازيم. صحنه اول فيلم در داخل اتاقك كاروان مخصوص چهره پردازي، يك صحنه بداهه پردازي است كه نصفش را طبق برنامه گرفتيم چون باران مي آمد و نمي توانستيم آنطور كه در برنامه آمده بود بقيه اش را بيرون كاروان فيلمبرداري كنيم. بقيه فيلم نيز تا حدي تحت تاثير آن قرار گرفت تا صحنه پاياني و عنوان بندي كه سه ماه بعد از اتمام فيلمبرداري اصلي آن را فيلمبرداري كرديم، چون به نظرم مايكل فكر مي كرد خوب است فيلم دو پايان داشته باشد.

    كوگان: در مورد مايكل مسئله اين است كه- فكر مي كنم خوب است از اين تشبيه استفاده كنم...

    برايدون: مي خواهي همان تشبيه «تنيس» را بگويي كه قبلاً به فكرت رسيده بود؟

    كوگان: نخير، نمي خواستم تنيس را بگويم. وقتي كه مايكل فيلمي را كارگرداني مي كند، فيلم را با نقاط قوت بازي بازيگر وفق مي دهد- مخصوصاً وقتي با من كار مي كند از اين نقاط قوت زياد دارد. او از پيش دقيقاً تعيين نكرده كه فيلم چگونه به نظر برسد. اين يك مقدار شبيه است به _ آماده اي كه بگويم؟

    برايدون: آره...

    كوگان: چرخ دستي فروشگاه كه چرخش لق است. هر وقت هلش بدهي به يك طرف مي رود. اما مايكل با آن نمي جنگد، به همان طرف مي رود كه چرخ دستي او را مي برد. فقط مي خواهد فشار بخار خوبي بگيرد. اين يك تشبيه ديگر است.

    برايدون: قطاري است كه با بخار كار مي كند و چرخ دستي را هل مي دهد... يك چرخ دستي بخار است!

    كوگان: فيلم هاي مايكل مثل چرخ دستي بخار هستند!

    برايدون: بنابراين مايكل فقط اين چرخ دستي را هل مي دهد و اهميتي نمي دهد كه به كجا مي رود...

    كوگان: در صورتي كه به سرعت به مقصد برسد. اين جمله به نظر من جمع بندي مايكل است...

    •مي دانيم كه اين اولين چرخ دستي بخار نيست كه شما با مايكل داشته ايد، اما همان است كه شما را به سمت سوپراستار شدن پرتاب كرده و به خودخواهي هاي شما ابعاد غول آسايي بخشيده است؟

    برايدون: بدون شك... [مي خندد]

    كوگان: خب، همين است... وقتي در مورد راب فكر مي كنم، مي بينم همين طور است اما من يك خرده خسته شده ام چون هميشه فكر مي كنم هر فيلمي كه در دست دارم همان است كه رونقي به كارم مي دهد و باعث مي شود بالاخره روح مرحوم آلن پارتريج در گورش بيارامد.

    راب: تو بودي؟ فكرش را مي كردم... نشسته بودم اينجا و فكر مي كردم «قيافه اش آشنا به نظر مي رسد...» آها! خودش است؟ باورم نمي شود... متاسفم، چي داشتي مي گفتي؟

    كوگان: [با خنده اي زوركي] هيچ چي. هر چه مي خواستم بگويم در مقايسه با شوخ طبعي تو بي مزه به نظر مي رسد... متلك هاي نيشداري بود كه صميمانه ادا شد، بگذريم... راستش را بخواهيد، بهترين نكته اين فيلم آن است كه احتمالاً تماشاگران بيشتري دارد. البته وقتي اين را بگويي، مردم پيش خودشان فكر مي كنند «چه حرف ها، اين فيلم كه خيلي خودبزرگ بينانه و قلنبه سلنبه و آوانگارد و غيرقابل درك به نظر مي رسد.» در واقع خيلي سبك تر و خوشايندتر از آن است كه اگر فقط خلاصه آن را ديده باشيد، به نظرتان مي رسد. اميدوارم مردم با شنيدن اين جملات متوجه بشوند كه فيلم واقعاً لقمه اندازه دهان آنها است.

    برايدون: ما واقعاً از فيلم راضي هستيم. الان در دنيا از آن استقبال خوبي شده و فكر مي كنم اينجا هم استقبال مردم از آن خوب خواهد بود. ما به آن افتخار مي كنيم. اما اينكه مردم چقدر بروند و فيلم را ببينند، چيز ديگري است.

    • استيو، كاركردن با كسي مثل راب كه اين قدر خوب مي شناسي، چطور است؟

    كوگان: من مثال بازي تنيس را مي زنم چون خيلي دوست دارم تشبيه به كار ببرم. كار با راب مثل داشتن يك حريف خوب در بازي تنيس است. راستش را بگويم، من هرگز در زندگي ام تنيس بازي نكرده ام... اما به هر حال، چون خوشم مي آيد، مي گويم. او بازي شما را بهتر مي كند. وقتي روبه روي راب هستي، مي تواني مطمئن باشي كه هماهنگي خوبي ميان شما برقرار است. فكر مي كنم يك بازيگر كمدي علاوه بر انجام دادن كارهاي خنده دار بايد توانايي گوش دادن به بازيگر مقابل و واكنش به او به شيوه اي كه بتوان كمدي را پيدا كرد، داشته باشد. گاهي اوقات راب من را راهنمايي مي كرد و گاهي اوقات من راهنماي او بودم، نوعي تبادل كه واقعاً پرثمر، هيجان انگيز و لذتبخش است.

    •منظورت اين است كه او بازيگر پرباري است؟

    كوگان: نه ديگر، تا اين اندازه زياده روي نكردم... [مي خندد]

    برايدون: من فكر مي كنم كه... موقع بداهه سازي مي توانيد افرادي را پيدا كنيد كه خوب از عهده كار بربيايند، اما وقتي كسي مانند استيو مقابل شما باشد، سطح كار فرق مي كند. يك مثال واضح در اين مورد، مكث كردن است و راحت بودن براي برجا گذاشتن مكث. وقتي با كسي بداهه كار مي كنيد كه در اين زمينه چندان خوب نيست، مي ترسيد جايي براي مكث بگذاريد چون طرف مقابل به طور غريزي مايل است آن را پركند. هنگامي كه سكوت برقرار مي شود، افراد مقابل مي خواهند آن را با چيزي خنده دار پر كنند. اما استيو و من خيلي راحت مي توانيم اجازه دهيم آرامشي برقرار شود و گوش به زنگ باشيم كه طرف مقابل ممكن است درصدد آغاز بازي تازه اي باشد. در اين حالت خيلي چيزها دارد اتفاق مي افتد. كسي كه خيلي وارد نيست، مي خواهد بيشتر صحبت كند و مي خواهد به وسط بازي بپرد.

    كوگان: مي تواني نسبت به سكوت راحت برخورد كني و بداني كه براي تماشاگر به اندازه زماني كه صحبت مي كني جالب است. اما براي اين كار تجربه لازم است.

    •تا به حال شده كه در خيابان به كسي بربخوريد كه تكيه كلام شما را به خودتان بگويد؟

    كوگان: البته. زماني بود كه مردم در خيابان جلوي مرا مي گرفتند و داد مي زدند: «آها!» اما حالا ياد گرفته ام كه هر وقت اين كار را مي كنند، من هم بلندتر از آنها سرشان داد مي زنم «آها!» تا گيج شوند و فكر كنند ديوانه شده ام. مي دانيد، اين كار موثرتر است.

    خيلي جالب بود، امروز قبل از مصاحبه با راب داشتيم حوالي «سوهو» قدم مي زديم كه عكسمان را روي جلد شماره اين ماه مجله «تايم اوت» ديديم. نگاهي به هم انداختيم و گفتيم «بيا سعي كنيم با مردمي كه احتمال مي دهيم تايم اوت را خوانده باشند، تماس چشمي برقرار كنيم.» وقتي مشهور هستي براي پرهيز از شناخته شدن بايد از تماس چشمي با مردم اجتناب كني. با تماس چشمي راحت شناخته مي شوي.

    برايدون: به انواع كارهاي عجيب و غريب برخورد مي كني. يك زمان داشتم از راه پله اي بالا مي رفتم و يك نفر كه از طرف ديگر داشت پائين مي آمد گفت: «اوناهاش!» انگار كه داشت با همراهانش فكر مي كرد: «همين دوروبرهاست...»

    •چقدر برايتان اهميت دارد كه فيلم، مخصوصاً در آمريكا، تا اين حد مورد استقبال قرار گرفته است؟

    برايدون: فيلم ما در تورنتو و لس آنجلس نمايش داده شده است و به يك معنا ما هم به آنجا رفته ايم. به نظرم مي آيد فاصله اي وجود دارد كه نوعي كيفيت بيگانه و ناآشنا به فيلم هاي انگليسي در آمريكا مي دهد. هميشه در مقام مقايسه به اين مسئله اشاره مي كنم كه آمريكايي ها به خاطر بيتلز (بيتل ها) خيلي در مورد ليورپول هيجان زده مي شوند، در حالي كه خيلي ها در اين كشور- البته من نه، خيلي از مردم- مي گويند «اه اه، ليورپول؟»

    گفتم كه من نمي گويم!

    كوگان: من از منچستر هستم، پس مي توانم بگويم كه...

    برايدون: فهميدم! فهميدم... مردم بريتانيا هم به همين ترتيب ممكن است در مورد ممفيس هيجان زده شوند، به خاطر تاريخ موسيقي آن، در حالي كه مردم آمريكا چه بسا بگويند: «ممفيس جاي كثافتي است، درباره چي صحبت مي كني؟»

    كوگان: حالا خواستي لهجه آمريكايي ات را به رخ بكشي؟

    برايدون: اگر منظورت اين است كه در استراليا ياد گرفته ام، آره... وقتي با تماشاگران آمريكايي يا كانادايي فيلم را تماشا مي كني، مي بيني كه فيلم را مي بلعند اما بعضي از ارجاع هاي آن را متوجه نمي شوند. مسائل مربوط به پارتريج احتمالاً از آن چيزهايي است كه نمي فهمند. مردم هميشه مي گويند «آمريكا، آمريكا»، من هرگز در آنجا نبوده ام و هيچ وقت هم حس نكرده ام كه دلم مي خواهد آنجا باشم، دور از خانه. البته مطمئناً اگر يك پيشنهاد عالي به من بشود، نظرم تغيير مي كند ولي خواستم بگويم خيلي هم تشنه آمريكا رفتن نيستم.

    كوگان: من در اين مورد احساس پيچيده و چندگانه اي دارم چون آن قدر كه اهل فن در آمريكا به «مهمانان ضيافت ۲۴ساعته» توجه نشان دادند، در اينجا به آن توجه نشد. در اينجا نقدهاي خوبي برايش نوشتند اما چندان اهميتي به آن ندادند، در حالي كه در آمريكا _ حداقل در صنعت فيلمسازي آنجا- كارگردان هاي مولف بسياري فيلم را ديدند و به ديگران توصيه كردند كه ببينند، چون خودشان خيلي از آن خوششان آمده بود.

    آنها قبل از اينكه آلن پارتريج را بشناسند با فيلم آشنا شدند. از خودشان پرسيدند كه اين بازيگر شخصيت پرداز بريتانيايي كيست و اين شد كه كارهاي جالبي در آنجا پيش آمد.

    •مثلاً كار با سوفيا كوپولا؟

    كوگان: بله، اوايل امسال كار من در فيلمي از سوفيا كوپولا تمام شد. در اين فيلم «كرستن دانست» و «جيسون شوارتزمن» بازي مي كنند و درباره «ماري آنتوانت» است.

    اميدوارم اين فيلم تماشاگران بيشتري داشته باشد و فكر مي كنم امكان دسترسي اين فيلم به مخاطب خيلي بيشتر از فيلم قبلي است. اما آيا لازم است آمريكايي ها تائيدم كنند كه احساس اعتبار كنم؟ نه، به هيچ وجه. الان دارم يك سريال تلويزيوني مي نويسم چون فكر نمي كنم فيلم سينمايي يعني همه چيز و تلويزيون يعني يك پسرعموي بدبخت سينما. من عاشق تلويزيون هستم- تلويزيون خوب- و مي خواهم بيشتر در آن كار كنم.