|
|
|
|||||||
|
روزنامه شرق
چهارشنبه ۲۷ مهر ۱۳۸۴ - - ۱۹ اكتبر ۲۰۰۵ تحليل انتقادى «جنگ دنياها» تازه ترين ساخته «استيون اسپيلبرگ»
بزرگ ترين داستان عالم
آلن وانمن
ترجمه: ساسان گلفر
اين مسئله را بايد با سندرم جرى فورد مربوط دانست. مشهور است كه جرى ياد شده، نمى توانست هم راه برود و هم آدامس بجود. استيو نيز نمى تواند هم فكر كند و هم يك فيلم درست و حسابى بسازد.۲ گفته شده كه هر بازسازى از «جنگ دنياها» در آمريكاى پس از يازدهم سپتامبر محكوم به اين است كه تمثيلى در مورد آن واقعه باشد. شايد همين مسئله باعث شده كه نيمه اول فيلم استيو يك عالمه مصيبت هاى دست اول به خوردمان بدهد و چند اشاره زيركانه به روانشناسى توده اوباش داشته باشد و به مشكل واكنش نشان دادن در دنيايى كه كاملاً زيرورو شده، بپردازد. اما نيمه دوم فيلم به طرز عجيبى سردرگم است و برپايان سرهم بندى شده اى كه همه به آغوش يكديگر پرتاب مى شوند و اعمال قهرمانانه احمقانه و گوشه و كنايه هاى غيردراماتيك آن نامى جز افتضاح نمى توان نهاد. نكات تمثيلى فيلم هم چيزى نيست جز يك مشت رنج و بدبختى و از دست دادن و دوباره به هم رسيدن، كه هيچ كدام از آنها تا به حال نتوانسته- لااقل در حدواندازه هاى اسپيلبرگ- فروش پاپ كورن را بالا ببرد. «جنگ دنياها» با نماهايى تاثيرگذار از تام كروز («رى فرير») در نقش يك اپراتور جلب جرثقيل آغاز مى شود كه در اسكله هاى نيوجرسى با جديت و اعتماد به نفس طبقه كارگرى به كار تخليه محموله كشتى ها مشغول است. وقتى كه پايش را روى زمين مى گذارد، مى فهميم آدم ناقلا و خودخواهى است. براى استراحت كردن از سركارگرش اجازه نمى گيرد و به قوانين اتحاديه كارگر۳ استناد مى كند تا شيفت شخصى ديگر را به عهده نگيرد. او به جاى اين كار به داخل فورد موستانگ عتيقه اش مى پرد- يكى از بسيار چيزهاى بسيار هوشمندانه اى كه نيمه اول فيلم را خراب مى كنند- ۴ و طورى گازش را مى گيرد و به راه مى افتد كه آدم به ياد رابرت دونيروى صحنه شروع «شكارچى گوزن» مى افتد. وقتى كه تام به خانه مى رسد، تازه مى فهميم كه تا خرخره در كليشه ها فرو رفته ايم. تام طلاق گرفته، پدر بدى است و همسر سابقش لقمه چرب ونرمى براى ازدواج پيدا كرده و به نان و نوايى رسيده است. نامزد تازه او كه از طبقه متوسط خيلى بالا است، چنان در ژنده پاره هاى طرح «آرمانى» فرو رفته كه تقريباً فرانسوى به نظر مى رسد. از همه بدتر، از اين مردك باردار است. آخ، خيلى بد شد، اين طور نيست؟۵ پس تام مجبور است اوقاتش را با پسر بدعنقش رابى (جاستين چاتوين)۶ و دختر باهوش بلبل زبانش ريچل (داكوتا فانينگ)۷ بگذراند. وقتى به اين دختر گفته مى شود كه غذا سفارش دهد، خاك برگ سفارش مى دهد. خاك برگ! واى خدا، تعجبى ندارد كه اين كشور دارد به جهنم تبديل مى شود! تمدنى كه خاك برگ را غذا بداند، دير يا زود سزاوار مكافات الهى مى شود و چرخ كهن تقدير نيز يك لحظه از حركت نمى ايستد. توفان هايى اسرارآميز سراسر اين كشور نفرين شده را درمى نوردد.۸ تام ريچل را بيرون مى برد تا اين واقعه تماشايى را ببيند و در اينجا ديالوگ هايى ناشيانه و غيرضرورى به گوشمان مى خورد: «خنده داره- باد به سمت توفان مى وزه.» «عجيبه. برق هست، ولى رعد نيست.» استيوو جان، لازم نيست هر چيز عجيب و غريبى كه اتفاق مى افتد، به ما گفته شود. خودمان مى دانيم كه چيز عجيبى در شرف وقوع است. عنوان لعنتى فيلم را خوانده ايم! ورود مريخى ها (در واقع، بيگانه هاى بى نام و نشان) چندان فرقى با فصل پايان «مهاجمان صندوقچه گمشده» ندارد. البته اين اشكالى ندارد كه از يك تمهيد دوبار استفاده شود. رعدهاى عظيم و وحشتناك، شكاف هايى بزرگ كه در زمين گشوده مى شوند، ساختمان هايى كه فرو مى ريزند، همه اش خوب است، هر چند فروپاشى نماى جلوى ساختمان كليسا تا حد زيادى وامدار دريانورد۹ است. وقتى تام از ميان آسفالت هايى كه دارند از جاكنده مى شوند و ساختمان هايى كه دارند مى ريزند مى گريزد، متوجه مى شويم كه او بيش از هرچيز، يك لات خودخواه و تن پرور است. ولى هر قدر هم كه بى سواد و كودن باشد، غرايز خوبى دارد. سرش مى شود! يك آشغال معمولى نيست! حالا زمان حركت است! تام يك قدم جلوتر از اشعه هاى مرگبار به خانه برمى گردد، در حالى كه سرش پوشيده از خاكستر همسايگانش است تا اشاره صريحى به يازدهم سپتامبر و همچنين به كوره هاى آدم سوزى باشد. رابى و ريچل سراپا غرق سئوال هستند اما تام با آنكه مى داند چه بايد كرد، نمى تواند توضيحى بدهد.۱۰ آغاز گريز خانواده فرير يكى از بهترين بخش هاى فيلم است، تنها بخشى كه مى توان به جاى نمود محض، واقعيت را احساس كرد. سروكله زدن نوميدانه تام با دوست مكانيكش كه نمى تواند درك كند دنيا در طول نيم ساعت گذشته كاملاً تغيير كرده و هيچ چيز، مطلقاً هيچ چيز، به جز زنده ماندن در آن لحظه اهميت ندارد («نمى توانى آن اتومبيل را ببرى، ماشين مشترى است!»)، تمايل ديوانه وار بچه ها به اينكه برخلاف كارى كه به آنها گفته مى شود، عمل كنند و خشم ناگزير توده مردم نسبت به هركس كه جرات كند مزيتى داشته باشد- به هر طريق كه آن مزيت را كسب كرده باشد۱۱- همه به زيبايى تمام از كار درآمده اند. تام به بچه ها مى گويد كه به ديدار مادر مى روند، به خانه «آنها». اين دروغ كه تصادفاً به ذهن او رسيده، تمهيدى براى بردن آن سه نفر به يك خانه كلاسيك طبقه متوسط بالاى آمريكايى است. خب، پس فكر كرده اى كه آن همه پول و تجمل از تو حفاظت مى كند، آمريكا؟ يا شايد تزئينات جنس سنگ گرانيت و ماشين اسپرسوسازى ۵۰۰ دلارى مى تواند در مقابل تيرهاى خشم و انتقام و مكافات سپر بلا شود؟ باز هم فكر كن! هنگام صبح كه تام بيدار مى شود يك بويينگ ۷۴۷ سقوط كرده را در چمن جلوى خانه مى يابد، صحنه اى كه به سختى مى توان باورش كرد، اما به عنوان يك تصوير تكان دهنده قابل قبول است. خانواده فرير آنجا را نيز ترك مى كنند و اين بار به سوى بوستون محل اقامت والدين مادر خانواده مى روند. آنها با جريان انبوهى از آوارگان همراه مى شوند، يكى از آن تصاويرى كه عادت داريم در قالب فيلم هاى خبرى ببينيم. اما اين مردمى كه جز رخت تنشان هيچ چيز با خود ندارند، آمريكايى هستند و در كشور خودشان. اين نيز تاثرانگيز است و اين مردم در واقع محصول رسيده اى هستند كه براى درو آماده مى شوند. راستى آنها به كجا مى روند؟ چرا سه پايه ها زودتر سراغشان نمى آيند؟ حالا ارتش هم به نوعى كارش را شروع كرده است، اما هيچ كس كارى براى اين شهروندان بى پناه انجام نمى دهد. غذا از كجا به آنها مى رسد؟ كجا مى توانند به حمام بروند؟ تام چطورى مى تواند بدون يك آرايشگر شخصى ته ريش يك روزه اى را كه به او ظاهر مردانه اى مى دهد، حفظ كند؟۱۲ از فيلمنامه كمك چندانى برنمى آيد. رابى بيش از پيش پرخاشگر مى شود. دلش مى خواهد با سه پايه ها بجنگد. لعنت بر آنها! بايد برخاست و مبارزه كرد! اما آيا ممكن است كسى تا اين اندازه خنگ باشد؟ من كه ترجيح مى دهم نيمه شب جمعه سيزدهم شست پاى دراكولا را معاينه كنم تا اينكه بدون حتى يك شاخه جعفرى در دستم به جنگ تن به تن با اشعه مرگبار بروم! فيلمنامه دلش مى خواهد چيز مثبتى درباره رابى نشانمان دهد، اما هيچ سرنخى در دست ندارد تا بتواند اين كار را بكند. آمريكايى هاى محروم از همه چيز در كشور خودشان مانند موش هاى قطبى به سمت قايقى سرازير مى شوند كه ظاهراً هنوز كار مى كند. آنها از سر و كول اين قايق بالا مى روند، اما متاسفانه اين قايق كه ناگهان ابعاد بزرگى يافته، يك راست به آغوش يك سه پايه زيردريايى مى رود. اين فقط يك حدس است، اما من مى گويم كه استيوى در تمام طول دهه گذشته از حسادت «تايتانيك» زانوى غم به بغل گرفته است. آهاى جيم (جيمز كامرون)! حالا من نشانت مى دهم كه چطور مى شود يك قايق را چپه كرد!
اسپيلبرگ در طول باقى فيلم نيم دوجين نكات داستانى را برمى دارد و به زمين مى زند. تام سه پايه ها را مى بيند كه مشغول افشاندن مايع سرخ رنگى هستند كه مطمئناً خون انسان است. چرا؟ نكند فكر مى كنند اگر اين گياه سرخ رنگ را همه جا بپاشند، از زمين درمى آيد؟ غذاى آنها اين است؟ اسپيلبرگ در يك تلاش مذبوحانه (و احتمالاً در واكنش به فشارهاى كروز) چند عمل قهرمانى ناشيانه را هم چاشنى فيلم كرده است. تام كمربندى پر از نارنجك دستى را درست هنگامى كه بازوى غول آساى يك سه پايه او را از زمين بلند مى كند و به داخل سه پايه مى برد، از جسد يك سرباز مرده باز مى كند. او را به داخل يك قفس فولادى پر از انسان مى اندازند. بعد آنها يكى يكى به داخل يك حفره بزرگ قرمز كشيده مى شوند كه شاخك بلندى از آن بيرون مى آيد و آدم را مى گيرد. تام در آن حفره فرو مى رود، اما انسان هاى شجاع، به رهبرى يك سياهپوست، دست به دست هم مى دهند و او را بيرون مى آورند. زمانى كه تام داخل حفره است، سوزن دو نارنجك را مى كشد، عملى كه نمى توان باور كرد براى نابود كردن كل سه پايه كافى باشد و انسان ها صحيح و سالم به زمين سقوط مى كنند. بعد از اين شكست مفتضحانه ديگر چيزى باقى نمى ماند جز كنايه دندان شكن پايانى. بيگانه ها مى ميرند! آنها نمى توانند با ميكروب هاى ما كنار بيايند! تمام! ۱۵ بازمى گرديم به سال ۱۸۸۹ وقتى كه اچ جى ولز براى نخستين بار اين داستان را پيش كشيد. در آن زمان اين داستان كمابيش پذيرفتنى به نظر مى رسيد. بيشتر مردم بدون آنكه به مغزشان فشار بياورند، «دنيا»ى ديگرى را فرض مى كردند كه اساساً مشابه اين دنيا بود، همين هوا، همين آب و چيزهايى از اين قبيل. امروزه تقريباً هر كسى مى داند كه احتمال اينكه انسان بتواند سياره اى را پيدا كند كه بدون حفاظ بر سطح آن زنده بماند، چيزى در حدود يك به يك تريليون است. بيگانه ها نيز لابد پيش از آنكه خودشان را نشان بدهند، متوجه اين نكته شده بودند. اگر هم نشده بودند، حتماً هزاران سال پيش و در زمانى كه سه پايه ها را در زمين مى كاشتند، فهميده بودند كه چه راه سختى را تا اينجا پيموده اند كه ديگر دلشان نخواهد برگردند. وانگهى اگر هزاران سال پيش اينجا بوده اند، چرا همان زمان زمين را تسخير نكرده اند؟ و از كجا مى دانستند كه ما شهرهايمان را كجا مى سازيم؟۱۶ استيو؟ استيو؟ پى نوشت ها: ۱- لقب اسپيلبرگ ۲- خب، البته در اين مورد تا حدى زياده روى كرده ايم. «فهرست شيندلر» برخلاف بسيارى از آثار احساساتى هاليوود با دل و جرات ساخته شده و فيلمى ماندگار است. ۳- بله، اين قوانين اتحاديه چيزهاى بسيار مزخرفى هستند، نيستند؟ مطمئنم كه گروه همكاران آقاى ميلياردر از اين يك خط ديالوگ خيلى لذت برده اند و پيش خودشان گفته اند چه خوب كه استيوو، اين خرپول لعنتى، به فكر آدم هاى كوچك افتاده است! ۴- حدس مى زنم اين همان موستانگى بوده كه اسپيلبرگ در دوران دبيرستان در حسرتش مى سوخته. اما اصلاً چرا بايد يك آدم زبل قرن بيست و يكمى، سى وچند ساله دلش بخواهد اتومبيلى را براند كه در سال تولدش به بازار آمده است؟ ۵- به فرانسه: nest- ce pas? ۶- قرار است رابى در مدرسه روى مقاله اى درباره «استعمار فرانسه در الجزاير» كار كند. اى كلك! القاعده را به فرانسه چسباندى؟ اما استيوو تو در اشتباهى! فكر مى كنم شيراك احمق بزرگترى باشد تا بوش، هر چند رقابت تنگاتنگى ميان آنها در جريان است! ۷- در كتاب مقدس، راشل (ريچل) همسر يعقوب نماد مونث اسرائيل است. بعيد به نظر مى رسد كه حضور اين نشانه در فيلمى كه قرار بوده تمثيلى درباره يازدهم سپتامبر و درباره كوره هاى آدم سوزى نازى ها شود، غيرعمدى باشد! جالب است كه مادر ريچل «مرى آن» نام دارد كه نامى كلاسيك براى دختران كاتوليك است (قديس آن مادر باكره مقدس بود). ۸- اين مسئله را از طريق تلويزيون مى فهميم كه بچه ها تماشا مى كنند، افشاى اطلاعات داستانى به شيوه اى كه هميشه به نظر من سست و ملال آور آمده است. استيوو در اينجا شوخى كوچكى با خودش كرده است. هنگامى كه بچه ها كانال عوض مى كنند، در يك لحظه كوتاه نمايى از برخورد قطار با يك اتومبيل مى بينيم. اين قطعه كوتاه، بخشى از فيلم «بزرگترين نمايش روى زمين» سسيل ب. دوميل است، اولين فيلمى كه اسپيلبرگ ديده است. او از ديدن اين فيلم سرخورده شد، چون انتظار داشت كه به ديدن يك سيرك واقعى برود. مطمئن نيستم اما حدس مى زنم كه اسپيلبرگ وقتى براى اولين بار به سالن سينما رفته پيش پرده «جنگ دنياها» را ديده باشد! ۹- قرض گرفتن از يك نابغه هميشه خطرناك است، شايد منجر به مقايسه شود! ۱۰- او در اينجا اندكى بيش از حد كودن به نظر مى رسد. نمى تواند توضيح بدهد كه خاكسترها نتيجه «آتش» هستند؟ نمى تواند به بچه ها بگويد كه خطرى، آن هم خطرى جدى، وجود دارد كه بايد از هم جدا نشوند و مجبورند هر كارى را كه او مى گويد، انجام دهند؟ ۱۱- در طول تاريخ، يهوديان به همين علت از سوى مسيحيان (و بسيارى ديگر) مورد آزار قرار گرفتند. مصيبت عاشق همراهى است، اما استيصال نيازمند به آن است! ۱۲- جورج كلونى هم در فيلم «سه پادشاه» فيلمى كه من از آن خوشم نمى آيد، همين طور شعبده بازى كرده است! ۱۳- پشه هاى ايكنيومون ماده كه (خوشبختانه) به انسان ضررى نمى رسانند، پاهاى پشتى بزرگى دارند كه به آنها اجازه مى دهد بى قواره ترين اندام تخم گذارى جهان را حمل كنند. ۱۴- بعداً كه سه پايه ها تقشان درمى آيد، مثل ملوانان رها شده در ساحل در يك فيلم جنگ جهانى دومى فرار را به قرار ترجيح مى دهند. لعنتى! اميدوار بودم در اين لحظات چيزى از جنس پيشى ملوسى ببينم! ۱۵- البته تقريباً تمام. تام و ريچل به خانه پدربزرگ و مادربزرگ مى روند. آنها حالشان خوب است! مامان حالش خوب است! رابى آنجا است، او هم حالش خوب است! حتى آن پسر خوش تيپ (نفهميدم نامزد مامان اسمى هم دارد يا نه) هم حالش خوب است! اسپيلبرگ بار ديگر لطيفه اى فرامتنى مطرح مى كند و جين بارى و آن رابينسون، بازيگران «جنگ دنياها»ى سال ۱۹۵۳ را در نقش پدر بزرگ و مادربزرگ نشان مى دهد! ۱۶- قبول دارم كه بيگانه ها در رشته جغرافياى اقتصادى خيلى پيشرفته هستند، اما نه تا اين اندازه -----------------
روزنامه شرق
یكشنبه ۳۰ بهمن ۱۳۸۴ - - ۱۹ فوريه ۲۰۰۶
نگاهى به فيلم «جنگ دنياها» ساخته استيون اسپيلبرگ
اشاره اى به تاريكى
اميد روشن ضمير
پنج سال بعد در ،۱۹۸۲ اسپيلبرگ «ئى-تى» را مى سازد كه باز در آن شاهد يك موجود فرازمينى بسيار بانمك و شوخ هستيم كه توسط والدينش كه با بشقاب پرنده اى به زمين آمده بودند، در زمين جا گذاشته مى شود. پس از رفتن بشقاب پرنده، «ئى- تى» با كودكان يك خانواده آشنا مى شود و عملاً هم بازى آنها مى شود و در نهايت هم با كمك آنها با سياره موطنش تماس مى گيرد و به آنجا بازمى گردد. در طول فيلم تماشاگر عاشق اين ماوراى زمينى شوخ و شنگ مى شود. اما با «جنگ دنياها» اسپيلبرگ به راه كاملاً مجزايى مى رود. موجودات ماوراى زمينى اين فيلم هدفى جز كشت و كشتار و نابود كردن ساكنين كره زمين ندارند. آنها ساختمان ها را نابود مى كنند، افراد وحشت زده را به خاكستر تبديل مى كنند و حتى يك جا خون يك فرد را مى مكند. در طول فيلم كه بيشتر به يك كابوس مى ماند آنها از هيچ جنايتى فروگذار نمى كنند. از دست نيروهاى نظامى هم كارى برنمى آيد تا اينكه در پايان، خود اين موجودات حيوان صفت (كه شكل عجيب و غريبى هم دارند) به علت عدم تطابق با محيط زيست كره زمين از بين مى روند. حالا سئوالى كه پيش مى آيد اين است كه اين تفاوت ديدگاه از كجا ناشى مى شود؟ يعنى اسپيلبرگ چه مسيرى را پيموده كه از موجودات نيك خواه «برخورد نزديك از نوع سوم» و «ئى- تى» به موجودات خونخوار «جنگ دنياها» رسيده است؟ واقعيت اين است كه فيلم هاى علمى/تخيلى آمريكايى هميشه بسيار تحت تاثير محيط اجتماعى شان و جو غالب فرهنگى بوده اند. براى مثال در دهه پنجاه ميلادى كه براى اولين بار موجودات فرازمينى و به خصوص بشقاب هاى پرنده مطرح شدند، جو فرهنگى آمريكا آكنده از ترس از كمونيسم و هر نوع فرهنگ غيرآمريكايى بود. در اين دهه است كه سناتور جوزف مك كارتى با مطرح كردن تهمت كمونيست بودن در مورد بسيارى از شهروندان آمريكايى و حتى سياستمداران، فضاى وحشت و ارعاب عجيبى درست كرده بود. در همين دوره است كه تماشاگران آمريكايى شاهد بسيارى از فيلم هاى علمى/تخيلى بودند كه وحشت از «ديگرى» و «غير» و به طور نمادين ناخودآگاه، وحشت از كمونيسم را در قالب موجودات وحشى فرازمينى كه باعث نابودى شيوه زندگى آمريكايى مى شدند، به نمايش مى گذاشتند. اولين نسخه سينمايى «جنگ دنياها» اثر بايرن هاسكين و با شركت جين بارى محصول همين دوره است. (۱۹۵۳) يا براى نمونه فيلم «هجوم ربايندگان جسد» (۱۹۵۶) اثر دان سيگل با شركت كوين مك كارتى داستان موجودات ماوراى زمينى را نقل مى كند كه خود را در شكل و شمايل انسان هاى يك شهر كوچك، جايگزين آنها مى كنند. در دهه پنجاه ميلادى، فيلم هاى علمى/تخيلى به اين ترتيب به طور غيرمستقيم منعكس كننده ترس ها و هراس هاى اجتماعى آمريكايى ها هستند. ولى در دهه هفتاد و اوايل هشتاد ميلادى كه دوره «هم زيستى مسالمت آميز» با شوروى است و خطر كمونيسم، حداقل براى مدت كوتاهى، كم شده، شاهد موجودات نيك «برخورد نزديك از نوع سوم» و «ئى- تى» هستيم و «ديگرى» و «غير» به صورت ملايمى تصوير مى گردند. آشكار است كه پس از حملات تروريستى ۱۱ سپتامبر، آمريكا دشمن تازه اى براى خود تراشيده و نوعى جانشين براى كمونيسم و ترس از آن پيدا كرده است. البته پس از فروپاشى شوروى در سال ،۱۹۹۱ آمريكايى ها به دنبال تراشيدن غول ديگرى براى مقابله كردن، از چينى ها گرفته تا كره شمالى ها و مسلمانان، بودند. و اين به طور غيرمستقيم در سينما در موجودات فضايى نابودگر در «روز استقلال» (رالاند امه ريك، ۱۹۹۶) منعكس است. به هر حال اسپيلبرگ سوار بر همين موج دست راستى ضدخارجى، ضدديگرى، ضد«غير- از - ما»، از ديدگاه هاى دهه هفتاد و اوايل هشتادش عدول مى كند و موجودات فضايى نيك صفتش تبديل به موجودات خونخوار حيوان صفت مى شوند و به قتل عام افراد كره زمين مى پردازند. البته اين جو دست راستى در آمريكا يك دست نيست و بسيارى از آمريكايى هاى بافكر و معتدل هم هستند كه مخالف اين جريان هستند، ولى جو رسمى و ديدگاه دولت فعلى آمريكا همان ديدگاه افراطى است كه گفته شد و اين آمريكاى معتدل (كه به روايتى تا نيمى از راى دهندگان را تشكيل مى دهد) خارج از حكومت است.اسپيلبرگ با اين فيلم در خدمت آن جريانى است كه مى خواهد با دامن زدن به ترس و هيسترى عمومى، از اين آب گل آلود ماهى بگيرد و به برنامه هاى دست راستى و افراطى اش در زمينه سياست هاى فاشيستى داخلى و جنگ افروزى هاى خارجى، تحقق بخشد. در واقع فيلم «جنگ دنياها» معادل سينمايى و عامه پسند نظريه «برخورد تمدن ها»ى ساموئل هانتينگتون است كه نظريه مورد علاقه دست راستى هاى آمريكايى در زمينه تاريخ و علوم اجتماعى است. اسپيلبرگ هم با جريان آب شنا مى كند، ولى از زاويه ديگر مى توان به نظريه اى قديمى اشاره كرد كه مى گويد افراد در جوانى شان معترض و چپ هستند ولى در ميانسالى و پيرى دست راستى و محافظه كار مى شوند. اسپيلبرگ هم در هنگام ساختن «برخورد نزديك از نوع سوم» و «ئى - تى» سينماگر جوانى بود كه تمايلات ليبرالى و چپ (به خصوص در «سريع السير شوگرلند» محصول ۱۹۷۴) بر او غالب بود ولى در طول دوره ريگان و دهه هشتاد و نود و بعد از ۲۰۰۰ ديگر مرد جاافتاده اى بود كه جزء غول هاى تثبيت شده صنعت سينما شده بود. به عنوان كلام آخر، نظريه سينماگر آمريكايى جان كارپينتر را در مورد فيلم ترسناك نقل مى كنم كه در مورد فيلم علمى/ تخيلى هم صدق مى كند. او مى گويد دو نوع فيلم ترسناك وجود دارد. فرض كنيد افراد يك قبيله در شب دور آتشى نشسته اند و مى ترسند. رئيس قبيله مى گويد او مى داند شيطان صفتان كجا هستند و افراد قبيله را محافظت خواهد كرد. سپس با انگشت به تاريكيِ فراسويِ دايره نور آتش اشاره مى كند و مى گويد: «آنجا، در سياهى، دشمنان ما هستند، كه اصلاً هم شباهتى به ما ندارند.» اين اولين نوع داستان ترسناك است. دومين نوع آن است كه در همان موقعيت (دور آتش شبانه) رئيس قبيله مى گويد كه: «دشمن همين جا است، بين ما است، دور همين آتش نشسته... ما همه قادر به شيطان صفتى هستيم. بايد از اين كارها اجتناب كنيم. بايد آگاهانه انتخاب كنيم كه كارهاى خبيثانه انجام ندهيم و انسانيت ما، ما را نجات خواهد داد.» سپس جان كارپينتر مى گويد: «اين انتخاب دوم در آمريكا سخت ترين انتخاب است چرا كه افراد هميشه مستقيماً به سراغ «ديگرى»، «آنها»، مى روند، آنهايى كه رنگ پوست متفاوتى دارند، كه كلاه هاى غريبى به سر دارند، كه به زبان هاى عجيبى تكلم مى كنند. ما اينجورى هستيم... بدترين چيز در مورد شيطان، وقتى كه به قلب ما وارد مى شود، اين است كه ما به موجودات، به حيوانات، و عملاً به شياطينى تبديل مى شويم كه بدترين رفتار را نسبت به هم روا مى داريم. انتخاب كردن اينكه انسان باشيم، به معناى جست وجو براى همدردى و ترحم، عشق و شيفتگى، به صورت روزمره و به عنوان يك كار درازمدت است.» روشن است كه استيون اسپيلبرگ نوع اول را انتخاب مى كند و با انگشت به وراى نور، به تاريكى اطراف اشاره مى كند. |
||||||||