روزنامه كارگزاران شماره 617 ، یک شنبه،28 مهر ، 1387 صفحات 10 و 11

دبلیو .W
کارگردان: الیور استون/ فیلمنامهنویس: استنلی وایزر/ تهیهکنندگان: موریتز بورمن، جان کلیک، بیل بلاک و الیور استون / بازیگران: جاش برولین، جیمز کرامول، الن برستین، ریچارد دریفوس، تندی نیوتن، اسکات گلن، جفری رایت، الیزابت بنکز / فیلمبردار: فدن پاپامایکل/ موسیقی: پل کانتلون/ تدوین: جولی مونرو/ محصول: آمریکا، هنگکنگ، آلمان، انگلستان و استرالیا خلاصه داستان: وقایعنگاری زندگی و دوران ریاستجمهوری جورج دبلیو بوش.
نگاهی به فیلم تازه اكران شده «دبلیو»
داستان بیپایان
تاد مككارتی / ترجمه: پریا لطیفیخواه:«دبلیو» با آنكه جذابیت غیرمعمول و غیرقابل اجتنابی دارد، بیشتر به طرح خامی از فیلمی میماند كه احتمالا الیور استون 10 یا 15 سال بعد بهعنوان بازسازی این فیلم خواهد ساخت. سومین فیلم بلندی كه این فیلمساز با دستمایه قرار دادن زندگی یك رئیسجمهور دوران معاصر- بعد از «جیافكی» و «نیكسون»- ساخته، تصویری روشن و قابل قبول از وضعیت روانشناختی رئیسجمهور فعلی و نقابی كه او بر چهرهزده، ارائه داده و با در نظر گرفتن شهرت استون و بیزاری فراگیر از بوش میتوان گفت رویكرد نسبتا بیطرفانه و خوددارانهای نسبت به اوضاع سیاسی معاصر در پیش گرفته است.

«دبلیو» بهعنوان فیلمی كه میتوانست یك هجویه تند و تیز یا یك تراژدی تمام عیار باشد بیش از حد، بهویژه به لحاظ سبكی، پایبند به قواعد است. این فیلم هم ارزش دراماتیك دارد و از جنبه سرگرمی ارزشمند است اما اگر از سینماروهای جدی و كنجكاو درباره چگونگی برخورد استون با این همه مردان و زنان آقای رئیسجمهور بگذریم، نمیتوانیم مطمئن باشیم كه انبوه مردم به سالن سینما بروند تا خود را در داستانی غرق كنند كه هنوز به پایان نرسیده است. فیلم «دبلیو» كه تحقیق و مطالعه فراوان برای ساختن آن انجام شده اما به سرعت تولیدشده- آغاز فیلمبرداری در ماه می بود و برای اكران آن پیش از انتخابات ماه نوامبر بسیار عجله كردند- از انرژی فیلمساز و بازیهای بسیار خوب بازیگران بهره برده است، بازیهای خوبی كه از همان لحظه ظهور جاش برولین در نقش اصلی آغاز میشود. میتوان گفت كه برولین، جورج دبلیو بوش است - گرچه ظاهرش از شخصیت واقعی قابل تشخیص است اما بازیگر بسیار فراتر از تشابه ظاهر فیزیكی میرود و تفسیری از او در قالب یك شخصیت شلوغ و جنجالی و در عین حال مصمم ارائه میدهد كه كاملا متقاعدكننده است. وجوهی از شخصیت این مرد كه عموم مردم با آن آشنا نیستند در این فیلم ارائه میشود كه ممكن است قرین واقعیت باشد یا نباشد اما به قدر كافی برای همراه ساختن تماشاگر با فیلم متقاعدكننده است. استون و نویسنده فیلمنامه «وال استریت» او - استنلی وایزر- فیلم را با جلسه بعد از ماجرای 11 سپتامبر كابینه در دفتر بیضیشكل هیات دولت آغاز میكنند، جلسهای كه در آن عبارت «محور شرارت» ساخته میشود. پس از آن با یك پرش ناگهانی به گذشته و به وقایع كلیدی زندگی این پسر كه با جایگاه ممتازی در حزب جمهوریخواه احساس میكند چیزی در چنته دارد، فیلم بیش از هر چیز به یك داستان پدر و پسری تبدیل میشود. جورج دبلیو بوش جوان كه برای سالیان متمادی نمیداند چه نقشی را میخواهد در زندگی خودش برعهده بگیرد از سوی پدر اشرافمنشاش بهخاطر رفتار بیبند و بار و ولانگارانهاش سرزنش میشود. جورج بوش پدر (جیمز كرامول) فریادش درمیآید كه «فكر میكنی كی هستی؟ یكی از خانواده كندی؟» چون سبكسریهای پسر دائمالخمرش را میبیند اما با این حال نمیتواند او را به حال خود رها كند و فرصتی دیگر به او ندهد و بعدها در دوران رویارویی با صدام در جنگ 1991 موسوم به «جنگ خلیج» هم جرات نمیكند او را تنها بگذارد. فیلم در ادامه میان دوران ریاستجمهوری جورج بوش با محوریت جنگ عراق و تغییر شكل نامحتمل او از یك بچه پولدار دست و پا چلفتی به یك مسیحی از نو متولد شده جدی و بلندپرواز و مصمم عقب و جلو میرود و گاهی نیز به یك تراژدی یا بخشهای ناگفته تاریخ اشاره دارد. اما فیلم نمیتواند به چیزی بیش از یك رشته ارزیابیهای جذاب روانشناختی از یك بازیگر پر ادا و اطوار و آماتور- اگر نگوییم بیاستعداد- نقشهای تاریخی عامهپسند دست پیدا كند چون چشمانداز كامل و روشنی در مورد او وجود ندارد و پرده آخر ماجرای او هم هنوز نوشته نشده است. وقتی فلشبكهای تگزاس بالاخره به پایان میرسد و ماجرای واشنگتن دیسی همه زمان را به خود اختصاص میدهد، فیلم ناگهان به اثری نیمه مستند درباره جنگ عراق تبدیل میشود و لحن فیلم به كلی تغییر میكند و از حالت كاملا خصوصی و شخصی خارج میشود. بوش در دوران جوانی به شكلی زنده و با روح، با همان توصیفی كه همه شنیدهاند، تصویر شده است. «دوبیا» (لقبی كه برای تصغیر جورج بوش پسر به كار میرود-م.) برای عضویت در انجمن اخوت دانشگاه ییل تقلا میكند، نمیتواند كاری را برای خود حفظ كند، به لطف نفوذ پدرش وارد مدرسه تجارت هاروارد میشود و در رقابت نمایندگی كنگره از ایالت تگزاس شكست میخورد در حالی كه رقیب ایالتیاش او را «سیاستمدار وارداتی از كانكتیكات» مینامد. «دبلیو» بعدا در دیالوگی به یادماندنی قول میدهد: «امكان ندارد بعد از این هرگز از تگزاس یا از مسیحیت بیرون بیایم.» او همچنین شانس میآورد كه خیلی زود با زن مناسب روحیاتش، لورا (الیزابت بنكز) ملاقات میكند، زن باهوشی كه در همان نگاه اول نقاط ضعف او را تشخیص میدهد ولی گامبهگام از او حمایت میكند. لحظه تولد دوباره بعد از سالها بیهدفی در نیمه دهه 1980 فرا میرسد، زمانی كه دبلیو بطری را كنار میگذارد و به مسیحیت میگرود. چند سال بعد، او در مقابل مادرش باربارا با بازی الن برستین شاید خندهدارترین لحظه فیلم را به وجود میآورد. وقتی باربارا به نقشه پسرش پی میبرد و فریاد میزند «فرماندار تگزاس؟ شوخی میكنی!» و پدر سعی میكند او را متقاعد سازد كه چهار سال صبر كند تا در سال 1998 برادرش جب (جیسن ریتر) فرمانداری فلوریدا را به او واگذار كند اما دبلیو كه در این زمان میخواهد روی پای خودش بایستد تمایلی ندارد كه با پیروی از دستور پدرش نقش نوازنده ویلن دوم را بر عهده بگیرد و زیر دست برادر بزرگترش باشد كه پدر او را بیشتر دوست دارد. استون و وایزر هیچ تلاشی برای پوشش دادن به همه نقاط مهم تاریخی ندارند؛ اپیزودهای عمده و مهمی از قبیل مبارزات سیاسی، ائتلافها و انتخابات كاملا حذف شده است. بیشتر صحنهها وقف روشن ساختن جنبههای خاصی از شخصیت جورج دبلیو شدهاند، در میان پردههای موجز و پر و پیمانی به بیپروایی، مهارتهای او در مردمداری، ناامنیهای روانی، اتكای او به لورا، ناشكیبایی، اعتقاد به اینكه خیر و نیكی سرانجام غالب میآید و بیمیلی نسبت به تغییر عقیده بعد از تصمیمگیری در این شخصیت پرداخته شده است.
استون حتی در مواقعی كه سعی میكند نقبی به روانشناسی این شخصیت بزند بهگونهای خود را پس میكشد كه گویی مصرانه از قضاوت درباره سوژهاش پرهیز میكند. با این حال در گذرهایی كه به كاخ سفید معاصر زده میشود، پرهیز كامل از تفسیر و از كاریكاتورسازی كار آسانی نیست. صحنههای جالب و گیرای بسیاری در فیلم میتوان پیدا كرد: صرف ناهار با دیك چنی (ریچارد دریفوس) كه طی آن معاون رئیسجمهور سعی میكند با مانور دادن به مسئله رفتار با زندانیان برسد و ناگهان رئیساش خیلی خشك و خشن به او نهیب میزند: «حواست به خودخواهیات باشد»؛ تلاشهای فراوان وزیر امور خارجه كالین پاول (جفری رایت) برای آنكه روشی عاقلانه و محتاطانه در عراق در پیش گرفته شود و با نچنچ كردن استهزاءآمیز وزیر دفاع دونالد رامسفلد (اسكات گلن) روبهرو میشود؛ و پاسخ چنی به پرسشی در مورد استراتژی خروج از عراق كه با گفتن «خروجی در كار نیست. ما میمانیم»
عرق سرد بر تن همه مینشاند. حس مستندوار بخشهای آخر فیلم با استفاده ناگهانی از فیلمهای واقعی مربوط به عراق، عملیات نمایشی ناو هواپیمابر با عنوان «ماموریت به پایان رسید» و سخنرانی بوش در مقابل ساختمان كنگره در حالی كه بازیگران و سیاستمداران واقعی در هم آمیخته شدهاند مورد تاكید قرار گرفته است. این مسئله به ضرر فیلم تمام میشود و آن را به وادی تلویزیون میفرستد و بدین ترتیب استون چارهای جز آن ندارد كه فیلم را با یادداشت تخیلی مبهمی به پایان ببرد كه هرچه خواستید میتوانید از آن برداشت كنید. استون و بازیگرانش در بیشتر زمان فیلم مشغول برطرف كردن نیازهای اولیه طراحی سریع این تصویر تاریخ در حال تغییر و تحول هستند اما یكی از سكانسهای آخر فیلم- سكانسی كه جورج پدر و پسر مشغول آماده شدن برای خروج از دفتر بیضی شكل هستند- نشان از تخیل و صاحب سبك بودن و شاعرانگی تهورآمیزی دارد كه میتواند وزن و اعتبار ویژهای به فیلم ببخشد. برخلاف فیلمهای قبلی استون در اینجا از قرینهسازیهای بصری و فضاسازی براساس تعابیر ذهنی خبری نیست. تصاویر غالب، كلوزآپهایی با خطوط مرزی كج و معوج- بهویژه از برولین- با نورپردازی پر از سایه روشن و فیلمبرداری بهطور كلی كمنور هستند.
برخی از آوارهای برگزیده بهشكلی صریح بیمعنا هستند و خود این كنایه بیش از حد آشكاری است. در كنار برولین، بازیها/ تجسمهای عالی و قدرتمندی در فیلم دیده میشود. الیزابت بنكز در تجسم بخشیدن به لورا بوش مسائل این زن و شوهر را بهخوبی ترسیم میكند؛ جیمز كرامول اگرچه كاملا شبیه جورج اچدبلیو بوش نیست اما در چند صحنه كلیدی نیروی قاطع این شخصیت را با قدرت تمام میرساند؛ توبی جونز در نقش كارول روو مشاور همهجا حاضر جورج بوش خیلی خوب است؛ و ریچارد دریفوس با آنكه میتوانست تصویری كاریكاتوری از چنی ارائه دهد بسیار متقاعدكننده است. گلن در نقش رامسفلد، تندی نیوتن به جای كاندولیزا رایس و برستین به عنوان باربارا بوش اگرچه تاحدی پا در هوا هستند اما نقششان آنقدر كوتاه است كه یا باید به سرعت جا بیفتند یا دیگر هرگز جا نمیافتند. جفری رایت با آنكه بازیگر بزرگی است نمیتواند قالب فیزیكی كالین پاول را بپذیرد. استیسی كچ در نقش واعظی كه به دبلیو در تحول مذهبیاش كمك میكند و بروس مكگیل در نقش جورج تنت رئیس سازمان سیا در چند صحنه بسیار سخت خوب عمل میكند.
منبع: ورایتی
گفتوگو با الیور استون کارگردان فیلم «دبلیو»
بوش تاریخ را نخوانده است

سیلاس لزنیك:الیور استون از چند ماه پیش تاكید كرده كه در فیلم تازهاش تصمیم دارد نگاهی منصفانه و بیغرض به زندگی و دوران جورج بوش بیندازد. حالا كه فیلم او پس از یك دوران تولید سریع و عجولانه به روی پرده رفته، زمان خوبی است برای آنكه به صحت و سقم ادعای او پی ببریم.
به نظرت اگر جورج دبلیو بوش این فیلم را ببیند چه فکری میکند؟
صادقانه میگویم که تحمل تولید یک فیلم بر اساس زندگی شما واقعا دشوار است. هم برای شما و هم برای من. با این حال تنها امیدوارم بوش یک روز بتواند به تماشای این فیلم بنشیند چون فکر میکنم جاش برولین بازی بینظیری ارائه داده است. همینطور الیزابت بنکز در نقش همسر بوش، لورا. صرفا امیدوارم بوش یک روز از این فیلم لذت ببرد و آنقدر عاقل باشد که خود را به آن بسپارد و اعتراضی نکند. با این حال فکر میکنم وی همان هشت سال قبل جایگاه کلی خودش را نسبت به خیلی چیزها مشخص کرد. به همین دلیل گمان نمیکنم وی حداقل تا وقتی در جایگاه فعلی سیاسیاش قرار دارد این فیلم را تایید کند. اما اصل موضوع خود فیلم است نه واکنش بوش به آن. این فیلم سعی میکند از کارهای بوش سردربیاورد؛ بوش خوب، بد و زشت. سعی کردیم اینبار به بوش از دید یک انسان نگاه کنیم و بارها گفتهام که هنگام تولید فیلم همواره سعی کردم از رویکردی منصفانه، متعادل و با ارفاق نسبت به سوژه فیلم پیروی کنم و شخصیت سیاسی خودم را دخالت ندهم. خودم را یک درامپرداز میدانم که رویکردی حرفهای دارد و درامپردازی را به چشم یک شغل میبیند.
در مورد تحقیقاتی که در رابطه با بوش انجام شد توضیح میدهی؟
استنلی وایزر به عنوان فیلمنامهنویس یکی از استوانههای این فیلم است و اولین کسی بود که به سراغ منابع نوشتاری گسترده و البته خام رفت. شخصا معتقدم استنلی کار شگفتانگیزی انجام داده است چراکه کنار هم قرار دادن آن همه مواد خام در یک فیلمنامه واقعا کار سختی بود.
در گذشته فیلمهایی در مورد رؤسای جمهور سابق کارگردانی کردهای. آیا اینبار که جورج بوش هنوز بر مسند قدرت قرار دارد با دشواریهای بیشتری روبهرو بودی؟
قطعا! چرا که در آن وضعیت نمیدانید در آینده چه اتفاقی روی میدهد. چند ماه مشغول تولید فیلم هستید و در این مدت ممکن است خدای نکرده شاهد یک حمله تروریستی دیگر به ایالات متحده باشید. یا شاید بوش متاثر از خط مشی مبتنی بر پیشدستی خود به سراغ جنگ دیگری در خاور میانه و یا حتی جنگ با کشوری مانند ونزوئلا برود. بوش و دولتمردان فعلی، خود را محق میدانند که بر هر جای دنیا بخواهند سرک بکشند: کوبا یا حتی گرجستان.
الیور! آیا هر کدام از فیلمهای زندگینامهای کارنامه خودت که مضامین مشابهی دارند را به چشم بخشی از یک کلیت بزرگ و ترکیبی میدانی یا برای هر فیلم موجودیتی کاملا مجزا قائل هستی؟
فیلمهایم تفکیک شده هستند و هر کدام با دیگری فرق دارد. به لحاظ سوژه هم آقای بوش با آقای نیکسون تفاوت دارد. آقای بوش خود را شایسته سرزنش نمیداند و سیاستهای خود را انکار نمیکند و همچنین خود را در برابر کسی پاسخگو نمیداند. چنین فردی به نظر من فاقد حس مسوولیتپذیری است. وقتی وی به بیمارستان نظامی والتر رید میرود، نمیتواند با کسانی که آنجا بستری شدهاند همدردی کند. درست همانطور که نمیتواند همدرد قربانیان عراقی جنگ اخیر و دیگر مردم دنیا باشد. ظاهرا وی تاریخ را تا همین اواخر نخوانده است تا بداند که باید خود را از بعضی ماجراها دور کند. حتی کسی به من میگفت بوش گرفتار نوعی حس شخصیسازی است و وضعیتهای پیچیده را شخصی میکند و آنها را به «خودش» ربط میدهد. فکر میکنم وی گرفتار یک ضمیر ناخودآگاه بیش از بزرگ باشد و اتفاقا جاش برولین به خوبی این ویژگی را به وی منتقل کرده است. بوش حتی با وجود افرادی مانند دیک چنی هم میگوید «من تصمیم میگیرم» و قدرت برتر اتاق مذاکرات محسوب میشود. مردم خیال میکنند بوش اقتدار زیادی ندارد که تصور کاملا نادرستی است. وی آدم قدرتمندی است که متاسفانه مسائل کاملا پیچیده را شخصی میکند. با گفتن این حرفها آنها را ساده میکنم اما هنگام فیلم دو ساعت فرصت دارید تا به خوبی متوجه اصل ماجرا شوید.
برای حفظ درجه نمایشی PG-13 از چیزی صرف نظر کردی؟
نیازی به درجه نمایشی R نبود. این فیلم یک سوژه تاثیرگذار و فلسفی دارد و فکر میکنم بچهها هم باید آن را ببینند. وقتی 13 ساله بودم به من اجازه دادند به تماشای «دکتر استرنجلاو» «راههای افتخار» بروم. به نظر من یکی از زیباترین روابطی که بچهها میتوانند در این سن با والدینشان داشته باشند بحث بر سر همین موضوعات است.
تصور دیک چنی در زمینه استراتژی خروج از جنگ با ایده فتح و پیروزی اسکندر کبیر قابل مقایسه است. آیا در ذهنت از وجود این رابطه مطلع بودی؟
بله! به نکته کاملا درستی اشاره کردی: دیک چنی هم مانند اسکندر میگوید صحنه جنگ را ترک نمیکنیم تا از منابع موجود در آنجا بهرهبرداری کنیم. اما اسکندر هم تا این حد بر ایدهاش پافشاری نکرد. آقای چنی به تحولات زیستی معتقد است و از جنگ بر سر منابع صحبت میکند و به راحتی از کنار زد و خوردها و کشت و کشتارها میگذرد. شباهت زیادی میان این دو نفر وجود دارد اما ایده آقای چنی در نهایت به ظلم و ستمی منجر میشود که اسکندر هم تا آن حد پیش نرفته است. این ایده در فیلم به صورت مستقیم مورد اشاره قرار نمیگیرد اما آقای چنی در جایی میگوید اصلا نگران خروج از جنگ نیست. وی به جنگهای طویلالمدت برای دست یافتن به منابع انرژی و جغرافیای سیاسی مورد نظرش معتقد است. حتی اخیرا به همین منظور توجهش به اوراسیا جلب شده است. قبلا گفتهام و باز هم تکرار میکنم که افرادی مانند دیک چنی به چنین چیزهایی اعتقاد دارند.
منبع: Coming Soon
------------------------------------------------------------
«دبلیو» از نگاه بازیگران و فیلمنامه نویس
همه مردان رئیسجمهور
بوش به مثابه موش
جاش برولین بازیگر نقش جورج دبلیو بوش: ابتدا خیال میكردم چون كارگردان فیلم الیور استون است احتمال دارد نتیجه نهایی به كاریكاتوری از بوش تبدیل شود. اما كمی كه گذشت فهمیدم این فیلم داستان شگفتانگیز و پیچیده آدمی را تعریف میكند كه مانند موش در یك لابیرنت بوده است. بوش مانند موشی كه در لابیرنت گم میشود سالها به دنبال پنیر میگشت اما چیزی نصیبش نمیشد تا اینكه در نهایت توانست به ریاست جمهوری آمریكا برسد. البته این را هم بگویم كه كارمان در این فیلم چندان دشوار نبود چون بوش هنوز وجود دارد و خصوصیاتش بر هیچكس پوشیده نیست. صرفا سعی كردیم داستان آدمی را تعریف كنیم كه واقعا به هیچ چیزی علاقه ندارد و بدون اینكه آموزشی را از سر گذرانده باشد میتواند به ریاست جمهوری آمریكا برسد و البته در اوج ناباوری دو بار هم این كار را انجام میدهد.
جالب است كه هم من و هم بوش پدران مشهوری داشتیم و اتفاقا هر دویمان توانستیم در بزرگسالی در حرفه خود به موفقیت برسیم. شباهتهایی میان ما وجود داشت اما سعی كردم تفاوتهای موجود را با مطالعه شخصیت و رفتار وی به دست بیاورم. مثلا كتابها و مجلات مختلفی میخواندم و دور هر چیزی لازم میدیدم خط میكشیدم و بعدا در خلال فیلمبرداری از آنها استفاده میكردم. مادرهای ما هم انسانهای تاثیرگذاری در زندگیمان بودند اما شخصا هرگز روابطی مانند بوش با خانوادهام نداشتهام. بوش از نام خانوادگیاش خیلی استفاده كرده است.
تنها مشكلی كه برای بازی در نقش بوش وجود داشت تقلید صدای وی بود. هنگام فیلمبرداری دائما از اطرافیان میخواستم زیر و بمهای صدایم را كنترل كنند و هر جا لازم بود تذكر دهند تا صدایم شبیه صدای بوش شود. حتی گاهی اوقات بیمقدمه به هتلهای تگزاس تلفن میكردم و با به حرف كشیدن افرادی كه گوشی را برمیداشتند سعی میكردم به جزئیات لهجه آنها پی ببرم. البته چون یك دموكرات متعصب نیستم به شخصیت بوش مانند یك انسان، به دور از گرایشهای سیاسی نگاه كردم تا بتوانم به خوبی ادایش را در بیاورم. به علاوه قرار نیست این فیلم به یك كمدی یا تراژدی تبدیل شود و الیور استون عامدانه میخواست صرفا فیلمی غافلگیر كننده و جذاب را كارگردانی كند. با این حال در فیلم هم صحنههای تراژدی وجود دارد هم صحنههای دراماتیك و هم البته صحنههای كمدی؛ صحنههای كمدیای كه واقعا شما را میخندانند.
قرار نیست قهقهه بزنید
الیزابت بنكز بازیگر نقش لورا بوش: فیلم الیور استون درست شبیه زندگی جورج بوش و كلا شبیه زندگی است. در این فیلم مانند زندگی حقیقی انسانها تراژدی وجود دارد، شوخی وجود دارد، كمدی وجود دارد و هر چیز دیگری كه فكرش را بكنید. بیشتر افراد تصوری خندهدار از جورج بوش دارند و خیال میكنند این فیلم هم قرار است صرفا یك كمدی هجوآمیز باشد كه شخصیت و سیاستهای بوش را به بازی گرفته است. اما همینجا به شما اطمینان میدهم كه استون حواسش به همه چیز بود و سعی میكرد به تمام جوانب شخصیتی جورج بوش بپردازد. این نكته در مورد دیگر شخصیتها هم صادق است و مثلا قرار نیست در فیلم با لورا بوش و كاندولیزا رایس مسخره مواجه شوید و هنگام تماشای آنها قهقهه بزنید و دست روی شكمتان بگذارید. تمام این شخصیتهای معروف در فیلم استون از شخصیت سینمایی برخوردارند و فكر میكنم مهمترین ویژگی مثبت فیلم همین نكته است.
سایهروشن زندگی
اسكات گلن بازیگر نقش دونالد رامسفلد: اكران این فیلم در وضعیت كنونی و قبل از انتخابات ریاستجمهوری آمریكا از اهمیت زیادی برخوردار بود چرا كه از همین الان تا زمان انتخابات ما در یك مكالمه صامت قرار گرفتهایم كه در آن حرفی از حقیقت به میان نمیآید. البته هیچكس از آینده خبر ندارد اما با این فیلم میتوان حقایق مهمی در برابر مردم قرار داد. البته از فیلم خوشتان بیاید یا نه، جاش برولین و بقیه موفق شدهاند خاصیتی بشری به داستان زندگی بوش ببخشند و از نقاط تاریك و روش زندگیاش غافل نشدهاند. یادم میآید یكبار كسی از داستین هافمن پرسید آیا نقشی وجود دارد كه او همیشه دوست داشته باشد آن را بازی كند. هافمن جواب داد: «بله! همیشه دوست داشتهام نقش هیتلر را بازی كنم». مصاحبه كننده باز پرسید: «خب! اگر این بخت نصیبتان میشد چگونه در قالب این نقش فرو میروید؟» و هافمن جواب داد: «نقش مردی را بازی میكردم كه یك گیاهخوار سختگیر بود و نمیتوانست بیرحمی در حق كودكان و حیوانات را تاب بیاورد!». البته فكر میكنم وقتی مردم به پایین نگاه كنند و ببینند گنداب تا زیر گردنشان بالا آمده است تمام این چیزها در حاشیه قرار میگیرد.
غول جنگطلب با احساس
تندی نیوتن بازیگر نقش كاندولیزا رایس: الیور استون با پیشنهاد حضور در این فیلم بعد از مدتی بازی در نقشهای كسل كننده واقعا من را سر ذوق آورد. گرچه خودم مطمئن نبودم كه بتوانم از پس نقش كاندولیزا رایس بربیایم اما استون مطمئن بود كه كار خودم است. واقعیت این است كه من هیچ شباهتی به كاندولیزا رایس ندارم و مهمتر اینكه چندین سال هم از او جوانترم. البته من بازیگری انگلیسی هستم و قبول كردن نقشهای آمریكایی آنهم كسی در حد و اندازههای كاندولیزا رایس را چالش بزرگی برای خودم میدانستم. اما چون فیلمنامه واقعا جذاب بود تصمیم گرفتم چشمانم را ببندم و خود را به دست استون بسپارم. به سراغ منابع تصویری و مكتوب رفتم و هر چیزی در مورد كاندولیزا رایس، جورج بوش و دیك چنی به دستم رسید مطالعه كردم و بعد از مدتی تازه فهمیدم این آدمها چه غولهای جنگ طلب عجیب و غریبی هستند. در مورد شخصیت رایس مشهور است كه بیشتر از آنكه به قیافه و ظاهر خود متكی باشد با احساسش مخاطب را تسخیر میكند و وی را به كنترل خویش درمیآورد. همین ریزه كاریها كارم را سخت میكرد چون شخصیت رایس واقعی همه جا حضور دارد و مردم میتوانند با روشن كردن تلویزیون و مشاهده نسخه اصلی به اشتباهات من كه به نوعی بدلش هستم پی ببرند. البته رایس واقعا شخصیت سرسختی دارد و به راحتی نمیتوان رابطه احساسی با وی برقرار كرد. خیلیها به استون اعتراض كردند كه چرا یك بازیگر دورگه بریتانیایی را به انبوهی بازیگر آفریقایی- آمریكایی كه در هالیوود حضور دارند ترجیح داده است. شخصا فكر میكنم وی به دنبال بازیگری بود كه تماشاگران ذهنیت قابل اعتنایی از او نداشته باشند و به راحتی بتوانند وی را در نقش زنی در حد و اندازههای رایس تصور كنند.
ترس و وحشت این سالها
ریچارد دریفوس بازیگر نقش دیك چنی: به اعتقاد من همانطور كه در وجود همه ما یك هیتلر و یك مسیح وجود دارد در وجود همگی ما یك دیك چنی هم وجود دارد. كار بازیگر این است كه این شخصیتها را در وجود خود پیدا كند و ظاهری مناسب به آنها بدهد. در مورد شخصیت دیك چنی باید بگویم به دلیل غنای منابع اطلاعاتی و ویدئویی پیدا كردن وی در وجود خودم كار سختی نبود. شاید اگر این فیلم دو یا سه سال قبل تولید میشد قضیه كمی فرق میكرد اما این روزها كمتر كسی برای بوش دل میسوزاند و با وی همدلی میكند. در این مدت همه ما در ترس و وحشتی زندگی كردهایم كه در تاریخ آمریكا سابقه نداشته است و بوش و دار و دستهاش در به وجود آمدن این وضعیت سهم به سزایی داشتهاند. البته الیور استون سعی كرده است با فیلمش همه را شگفت زده كند و شخصا فكر میكنم چنین فیلمی مانند یك بحث سیاسی درباره یك مسئله جهانی همه را به وجد میآورد. در هشت سال گذشته كارهایی انجام دادهایم و اكنون وقتش رسیده است با نگاهی به گذشته درستی و یا احمقانه بودن آنها را تشخیص دهیم. اما شخصا چون میدانم بوش تاریخ آمریكا را از نو نوشته است و دیگر هر اتفاقی ممكن است بیفتد به بچههایم گفتهام گذرنامههای خود را دم دست بگذارند و هر وقت به آنها تلفن كردند به كانادا بروند!
انسانی مانند همه ما
استنلی وایزر (فیلمنامه نویس): در فیلمنامه شخصیت رئیسجمهوری بوش را كنار گذاشتم و از نزدیك با وی مواجه شدم. اگر شما هم مانند من بعد از خواندن چندین و چند كتاب به سراغ بوش بروید با شخصیتی مواجه میشوید كه مانند همه ما از احساسات خود فرمان میگیرد: وحشت، ترس، عدم اطمینان و چیزهای دیگر. مشكل وی این است كه در احساساتش غوطهور است. قبل از اینكه شروع به نوشتن كنم حتی تصویر بوش در تلویزیون را هم تماشا نمیكردم اما بعدا كه به شخصیتش دقت كردم متوجه شدم او هم انسانی مانند همه ماست. او هم مانند همه ما از ترسها و ناامنیهای نهفته در وجودش رنج میبرد. او هم مانند دیگر انسانها دردهایی دارد و چون مردم بیشتر با وجه مضحك وی مواجه بودهاند میخواستم دردهای شخصیتها به خوبی نمایش داده شوند. حتی فیلم «فارنهایت 11/9» كه البته فیلم درخشانی است تنها به وجه مسخره بوش میپردازد. در حالی كه بوش ویژگیهای دیگری هم دارد كه برای شناخت دقیق وی باید به آنها توجه كرد. از جمله عزم راسخ وی كه نمونهاش را ترك اعتیاد به مشروبات الكلی یا ترك سیگار دیدهایم. با این حال وی آدمی است كه اشتباه پشت اشتباه انجام داده است و با همین كارهایش ملت آمریكا را زیر سوال برده است.
سینمای سیاسی الیور استون
وحشت در حوزه سیاست
مهرزاد دانش:زمانیكه صحبت از عبارت سینمای سیاسی به میان میآید، در كنار نامهایی از قبیل كنستانتین كوستاگاوراس و كن لوچ، قطعا به یاد نام الیور استون نیز میافتیم. البته سینمای سیاسی مفهومی سیال است و از آنجا كه به تعبیر ارسطو، انسان حیوانی سیاسی است، بنابراین میتوان به نوعی دایره تمام فیلمهایی را كه راجع به منویات و كنشهای انسانی است، به سینمای سیاسی نسبت داد؛ منتها اگر به شكل خاصتر به این موضوع نگریسته شود میتوان محدوده این نوع سینما را در سه عرصه در نظر گرفت، نخست بحث وقایعنگاریهای سیاسی، دوم بحثهای ایدئولوژیك كه در پی تبلیغ یا نفی دیدگاهی سیاسی هستند و سوم سینمایی كه بیشتر در پی پژوهش و تبیین عناصر كلیدی سیاست (مثل قدرت) است و شكل و شمایل نابتری در قیاس با دو مورد قبلی دارد، اما سینمای الیور استون در كدامیك از این محدودهها میگنجد؟
استون قبل از ورود به سینما، زندگی پر فراز و نشیبی را تجربه كرده بود. جدایی والدینش (یك پدر تاجر وال استریت- كه بعدها سایهای از او در فیلم وال استریت درونمایه اصلی را شكل داد- و یك مادر كاتولیك)، گرایش به رهیافـتهای ضدكمونیستی (اساسا با همین انگیزه وارد جنگ ویتنام شد)، روند متناقض جاری در جنگ (از یكسو به خاطر دو بار جراحتش، دو نشان شجاعت گرفت و از سویی دیگر به خاطر اعتیاد و اتهام قاچاق مواد مخدر به زندان افتاد) و... او را به سمت و سویی پرتنش و معترضانه نسبت به جهان پیرامون سوق داد و سوالات اساسی در مورد سیاستهای كشورش در قبال جنگ و جهان سوم و... برایش ترسیم شد. این بود كه در كنار امرار معاش از طریق تاكسیرانی به سراغ حوزهای رفت كه میتوانست این خشم و یاس و اعتراض را به شكلی فراگیر بازتاب دهد: سینما.
در ابتدا این تاثیرات در متن فیلمنامه شكل گرفت. قطار سریعالسیر نیمهشب (آلن پاركر)، صورت زخمی (برایان دیپالما) و سال اژدها (مایكل چیمینو) آنقدر اعتبار داشتند كه از این فیلمنامهنویس فارغالتحصیل مدرسه سینمایی نیویورك، وجههای پرتوان معرفی كنند، منتها اولین تجربیات او در زمینه فیلمسازی مانند تصرف و دست- كه در ژانر وحشت بودند- به آن اندازه بها نداشتند. شاید لازم بود استون این مایههای وحشت را نه در دنیای فانتزی، بلكه در حوزه سیاست و عینیتهای واقعی بازتاب دهد و چنین روندی از اولین فیلم مهم او، سالوادور- كه دغدغههای ویتنامی را در آمریكای مركزی جستوجو میكرد- آغاز شد. این دغدغهها در فیلم بعدی او جوخه به عنوان سرآغاز سهگانه جنگ ویتنام شكلی سرراستتر گرفت و از اینجا دیگر نام استون رسما به یكی از سرآمدان سینمای سیاسی با محوریت اعتراض به سیاستهای آمریكا در آسیای شرقی تبدیل شد.
از اینجا بود كه به تدریج دلمشغولیهای الیور استون به حوزههایی مانند تاریخ، جنگ و سیاست عیان شد و فردیت و استقلال و شرافت انسانها- با نمایندگی شخصیتهای اصلی فیلمش- در این حوزهها به بوته آزمون سپرده شد. اینجاست كه پاسخ به آن پرسش بند اول این نوشتار شكل میگیرد: سینمای سیاسی استون تركیبی از حوزههای سهگانه واقعی، ایدئولوژی و انسانشناسانه است. او هم از وقایع سیاسی سخن میگوید و به آنها ارجاع میدهد (مثل سهگانه ویتنامیاش؛- «جوخه»، «مقولد چهارم ژوئیه و آسمانوزمین... یا سهگانه پرزیدنتیاش؛ «جیافكی»، «نیكسون» و همین فیلم آخری كه راجع به جورج بوش است).
او سراغ چهرههای ایدئولوژیك میرود (مثل كاسترو در «فرمانده») و هم در اغلب آثارش مباحث ظریف انسانی را در ارتباط با مفاهیم قدرت زیر ذرهبین قرار میدهد و جالب اینجاست كه این نیز در یك سمتوسوی محدود باقی نمیماند. در این بین هم ارباب و اصحاب قدرت مطرح هستند- فیلمهایی كه راجع به روسای جمهوری آمریكاست- و هم مردم عادی اجتماع یك سر موضع انتقادی او را تشكیل میدهند- مثل فیلم Talk Radio - هم حوزه اقتصاد در نوك حمله او قرار میگیرد- والاستریت- و هم رسانهها به عنوان مروجان خشونت به باد انتقاد گرفته میشوند. قاتلان مادرزاد، هم كنكاش در تاریخ شكل میگیرد. اسكندر- و هم به عمق جنگ نقب زده میشود- سهگانه ویتنام- و...
استون برای تبیین دیدگاههایش شیوه ساختاری خاصی را در نظر نمیگیرد و بسته به حال و هوا و فضای كلی آثارش، از الگوهای متنوعی بهره میگیرد. از همین رو است كه مثلا بین جلوههای بصری جوخه با نیكسون تفاوت فراوانی وجود دارد و یا شیوه روایت در جیافكی متفاوت از آن چیزی است كه در قاتلان بالفطره میبینیم. با این حال عناصری از قبیل تدوین پرشتاب، گفتوگوپردازیهای پرآب و تاب و آكنده از كنایات، بازیهای پرجلوه بازیگران، جهشهای زمانی و مكانی، مستندگرایی و حتی بهرهمندی از تمهیدات منفی متظاهرانه- حتی بك پروجكشن- در اغلب آثارش، جزء مایههای كموبیش آشنا است. چنین روندی كه در برخی آثار مثل جیافكی خوب جواب داده است اما در فیلمی مانند نیكسون نمود خوبی ندارد و البته مانند قاتلان بالفطره نیز هرگز نتوانسته از تبدیلش به یكی از بدترین آثار استون جلوگیری كند. (در كارنامه استون فیلم بد هم كم نیست: اسكندر، مركز تجارت جهانی و والاستریت) البته جالب اینجاست كه یكی از بهترین آثار او، چرخش كامل (U-Turn) است كه از قضا خالی از مضامین سیاسی روشن است و به عنوان یك نئونوآر درخشان بین بلاتكلیفی و گیجی و رودست خوردگیهای مكرر شخصیت اصلیاش در قبال دروغگوییها و توطئههای آدمهای اطرافش و ساختار آشفتهنمای- اما در واقع دقیق- كار همبستگی مثالزدنی ایجاد میكند.
نام استون با جنجال گره خورده است. زمانی كه به سراغ تاریخ میرود پای مسائلی نظیر تحریف تاریخ و حتی جعل سند و واقعیت برایش به میان كشیده میشود و زمانی كه سراغ شخصیتهای واقعی میرود، حرف و حدیثهای پیرامونی فراتر از خود متن، خودنمایی میكنند (حرف و حدیثها كه گاه حتی مانع از ساخت خود اثر میشود: نمونه بارزش ماجرایی است كه همین یكی دو سال پیش بر سر مسئلهای كه قرار بود راجع به رئیسجمهور ایران بسازد پیش آمد و جنجالهایی فراتر از نام و وجهه خود او ایجاد شد) و شاید آنچه مانع از تعمیق اساسی كارهای او میشود همین نور و جلا و فریادهای ظاهری باشد كه از پس این همه جنجال جلوه پیدا میكند. سیاست حوزهای ذاتا جنجالی است و طبعا نمیتواند انعكاس تصویرش در پرده سینما خالی از این وصف باشد، اما این سطح متلاطم، عمقی پرژرف و متین نیز دارد كه در آثار استون، كمتر نشانهای از آن را دیدهایم. آیا پس از دو دهه و نیم فعالیت پر شر و شور سینمایی، میتوان برای درك این ساحت پنهان، به آثار بعدی استون امید بست؟
-------------------------------------
تلفن همراه، شكنجه، جورج بوش و بیگانگی تماشاگران با سالن نمایش فیلم سیاسی
تراژدی آمریكایی
جاناتان رزنبام / ترجمه: یحیی نطنزی:وقتی بالاخره زمان آن برسد كه تاریخ سینمای آمریكا در طول هشت سال حكمرانی جورج دبلیو بوش (2009-2001) نوشته شود ممكن است كسی این فرضیه را مطرح كند كه توسعه تجاری ناشی از پیدایش تلفنهای موبایل در خلال دهه 1980 و 1990 و همچنین معرفی آیپاد در اولین سالی كه بوش به قدرت رسید نقش تعیینكنندهای در شكلگیری برخی كیفیتهای بنیادین این دوران هشت ساله داشتهاند. مسلما تنها در این دوران است كه برای اولین بار یك فرد میتواند در حالی كه با افراد دیگر در عرصه عمومی مشتركی حضور دارد جهل آن افراد و بیتفاوتیشان نسبت به دیگر شهروندان را به آسانی تحمل كند؛ عرصه عمومی مشتركی مانند خیابان و یا مكانهای عمومی كه به شكلی از اشكال انتقال اختصاص یافتهاند: پایانهها، اتوبوسها، متروها، قطارها، هواپیماها، محوطه نمایشگاهها، شهربازیها و فراتر از همه این موارد سینماها. به دلیل همین پدیده رئیسجمهور ایالات متحده كه ظاهرا ترجیح داد برای استمرار منصبش خود را در نعمت (و استراتژی) بیخبری نسبت به اخبار و وضعیت كلی جهان نگاه دارد، جزء لاینفك گرایش رو به رشدی بوده است كه بر اساس آن حوزه عمومی از زندگی آمریكایی حذف شده است و كلیت فرهنگ و جامعه جای خود به «گروههای ذینفع» و بازارهای اختصاصی كوچكتر داده است. البته نمیتوان انتظار داشت اخباری كه در آمریكا گزارش میشوند به تنهایی و الزاما بتوانند از واقعیت رویدادهای جاری پرده بردارند. در فهرست رده بندی آزادی مطبوعات كه هر ساله از طرف گزارشگران بدون مرز و با احتساب 169 كشور اعلام میشود آمریكا از رتبه هفدهم در سال 2002 به رتبه پنجاه و سوم در سال 2006 سقوط كرد و درسال 2007 با صعودی جزئی به رتبه چهل و هشتم رسید (در مقابل بریتانیا در همین بازه زمانی میان رتبه بیست و یكم و بیست و دوم در نوسان بود و كشورهای اسكاندیناوی، ایرلند و كانادا در صدر فهرست قرار داشتند).
در همین دوران شیوه رایج سینما رفتن تا حد زیادی و به تدریج از یك فعالیت اجتماعی به یك فعالیت همگانی برای نوجوانان و گروههای سنی كوچكتر از نوجوانان یا به یك فعالیت خصوصی برای بزرگسالان تبدیل شد كه خانههای افراد را جایگزین سالنهای سینما میكرد. و درست در همین زمان فیلمهای صریحی شیوع پیدا كردند كه اشغال عراق و افغانستان به دست ایالات متحده را مورد نقد قرار میدادند؛ اشغالی كه البته در میان عامه مردم با عنوان «جنگ عراق و افغانستان» شناخته میشود. برخی از این فیلمها مانند «عراق تكه تكه شده»، «نوارهای جنگ»، «مسئله شكنجه» و «قصر سرباز توپخانه» مانند «فارنهایت 11/9» مایكل مور به وظیفه خطیر انتقال اطلاعات اساسی در مورد اشغال پرداختند كه منابع خبری ایالات متحده عمدتا در گزارش آنها ناكام مانده بودند. برخی فیلمهای داستانی مانند «در دره الاه» پل هگیس (كه راجر دیكینز فیلمبردار و تامی لی جونز بازیگر در آن حضور بهتر و پرجزئیاتتری نسبت به فیلم اسكار برده «پیرمردان وطن ندارند» داشتند)، تاثیرات ویرانگر هراس ناشی از اشغال كه به جان نیروهای ارتشی افتاده است را تقبیح كردند. معدود فیلمهای دیگری از جمله «قابل انتشار» برایان دیپالما (كه تا حدی وامدار «تلفات جنگ» محصول سال 1989 است)، در برابر رفتار غیر انسانی سربازان آمریكایی در حق شهروندان بیگناه محلی قد علم كردند. البته فیلمهای مهم دیگری هم به نمایش درآمدند كه به صورت غیر مستقیم مسئله اشغال را دستمایه خود قرار دادند. شاید مهمترین نمونه قابل ذكر زوج «پرچمهای پدران ما» و «نامههایی از ایووجیما» به كارگردانی كلیت ایستوود بودند كه قطعا اگر نیاز به بازاندیشی درباره برخی مسلمات ایدهالیسم آمریكایی در رابطه با جنگاوری را مطرح نمیكردند به چنین جایگاه رفیعی دست نمییافتند.
در میان این فیلمها به استثنای دو مستند شایسته توجه محصول سال 2004 كمتر فیلمی در گیشه با اقبال چشمگیری مواجه شد؛ یكی از آن دو مستند «فارنهایت 11/9» بود كه عنوان موفقترین مستند تاریخ سینما را به خود اختصاص داد و دیگری «رودستخورده: جنگ روپرت مردوخ علیه ژورنالیسم» به كارگردانی رابرت گرینوالد كه برای مدت كوتاهی (و به طور معجزه آسایی) و بدون تنها یك نمایش در سینماها در زمره دیویدیهای پرفروش سایت آمازون قرار گرفت. اما عدم اقبال در گیشه نباید باعث دستكم گرفتن تاثیر این فیلمها شود: گاهی اوقات كیفیت تماشاگران و نفس تماشای یك فیلم ارزش بیشتری از كمیت دارد؛ خصوصا زمانی كه تغییر آگاهی عمومی با خطرپذیری همراه باشد. البته این فیلمسازی اعتراضی نسبت به واكنشهای نحیف سینمایی در رابطه با جنگ قابل مقایسه و بحث انگیز ایالات متحده علیه ویتنام شمالی در فاصله سالهای 1959 تا 1975 از نوعی تضاد دراماتیك برخوردار است. چرا كه واكنشهای نحیف سینمایی در آن زمان اساسا جز یك فیلم در جریان اصلی فیلمسازی بازدهی نداشت («كلاه سبزها» به كارگردانی جان وین محصول سال 1968) و به چند مستند اعتراضی حاشیهای محدود ماند (مستندهایی مانند «در سال خوك» و «سرباز زمستانی») كه در نهایت به مستند اسكار بردهای به نام «قلبها و ذهنها» منجر شد كه درست یكسال قبل از پایان جنگ ویتنام به نمایش درآمد و بعد از این مستند بود كه چندین و چند فیلم پرفروش مانند «شكارچی گوزن»، «اینك آخرالزمان» و «جوخه» وارد گود شدند.
به علاوه در سالهای اخیر انواع به خصوصی از بازارهای اختصاصی در قالب ویدئوها و دیویدیها قسم دیگری از اجتماعات سینمایی را شكل دادهاند (كه بر كاهش آمار فروش گیشهای فیلمها تاثیرگذار بودهاند). بیشتر این اجتماعات سینمایی به جای اینكه حول محور وضعیتهای تماشای اشتراكی فیلمها طرح ریزی شده باشند به تماشای فیلمهای مشابه محدود شدهاند. به تعبیر دیگر تماشاگران در سالهای اخیر كمتر فیلمها را در وضعیت واحدی مانند سال سینما تماشا كردهاند و بیشتر به شیوههای جایگزین مانند تماشا در خانه روی آوردهاند و سپس از طریق اینترنت بهوسیله وبسایتها، وبلاگها و گروههای چت به بحث درباره آنها پرداختهاند. یكی از نشانههای مهم این گرایش كه به شكل جدید كلوپهای سینمایی اشاره دارد حمایتی بود كه Moveon.org نثار نمایشهای خانگی متعدد فیلمهای مستند در ایالات متحده كرد؛ از جمله فیلم «جنگ روپرت مردوخ علیه ژورنالیسم» به كارگردانی رابرت گرینوالد (فیلمهای مستند دیگری هم شامل این حمایت شدند: «بیسابقه: انتخابات ریاستجمهوری سال 2000»، «افشا شده: حقیقت كامل جنگ عراق»، «غیرقانونی» و «وال- مارت: هزینه زیاد یك كالای ارزان قیمت»).
موفقیت فوقالعاده Moveon تا حد زیادی وامدار شیوه عمل آن است كه تقریبا به اینترنت منحصر شده است. البته نمیتوان از تخصص این نهاد در سازمان دادن فعالیتهای محلی از طریق ایمیل و فراخوانهای آنلاین و البته منابع مالیاش چشمپوشی كرد ( (Moveon مجموعهای از سازمانهای چپگراست كه سابقهای 10 ساله دارد و به تعداد اعضای 3.2 میلیون نفری خود و توانایی غیرعادیاش برای جمعآوری سریع پول و جذب آرای عمومی میبالد). تجربه این نهاد یك الگوی بالقوه برای سازماندهی بازارهای اختصاصی معین برای عشاق سینماست كه البته موفقیت گسترده در این مورد صرفا در قلمرو سیاسی و نقد سیاستهای آمریكا به كار برده شد اما همین روند میتواند برای عشاق سینمای جسور و پرتكاپو امكانات آرمانی دیگری فراهم كند؛ امكاناتی از قبیل در دسترس قرار گرفتن فیلمهای هنری و فیلمهای تجربی.
چه چیزی باعث پیدایش این اجتماعات سینمایی رادیكال شده است كه توجه بیشتر تماشاگران سینما را به خود جلب كردهاند و باعث بیگانگی آنها با سالنهای نمایش عمومی شدهاند؟ چه چیزی باعث صحبت از تردید فزاینده نسبت به آینده متفاوت سینما شده است - بیگانگی و تردیدی كه از بعضی جهات با بیعلاقگی عامه مردم به جورج دبلیو بوش همراه شده است؟ بهرغم اینكه كاخ سفید و استودیوهای هالیوودی همواره مواظب سهم خود در رأیگیری هستند اما به نظر میرسد فاصله گرفتن مردم از وظیفه رفتن به سالنهای نمایش عمومی به آسانی میتواند آنقدر استمرار یابد كه به تغییر گفتمان حاكم بر سینما منجر شود. با این حال ظاهرا كمی بعد از اینكه صنعت سینما دریافت كه تماشاگران الزاما علاقهای به پرفروش شدن فیلمها در گیشه نشان نمیدهند گروه همراهیكننده بوش با دستپاچگی به شهروندان فهماند كه حمایت یا عدم حمایت آنها از ایالات متحده در اشغال عراق و افغانستان تاثیر محدودی بر ادامه اشغال میگذارد.
بدیهی است روی آوردن به تهاجم نظامی از قطع تهاجم آسانتر است. یكی از دلایلی كه در به اصطلاح «جنگ خلیج» در سالهای 1990 و 2003 به آسانی برای عامه مردم توجیه شدند بازاریابی مناسب برای آنها بود چراكه ایالات متحده توانست آن دو جنگ را مانند دو فیلم كه یكی دنباله دیگری است در عرصه عمومی مطرح كند – این گرایش به خصوص در لوگوی اخبار تلویزیونهای كابلی و مضامین موسیقایی مورد استفاده آنها در پوشش اخبار هر دو جنگ به خوبی مشهود بود (حتی میتوان استدلال كرد كه صدای جیمز ارل جونز در برنامههای سیانان به این منظور استفاده شد كه تا حدی حضور سابق وی در مجموعه فیلمهای «جنگهای ستارهای» را به یاد آورد. البته شاید اولین رسانه بزرگی كه نشان داد رویكرد كلان به جنگاوری میتواند بدون هیچ احساس گناهی مورد تحسین قرار بگیرد همین سیانان بود؛ خصوصا اگر صحنه نبرد فاصله زیادی از مردم داشته باشد و مانند یك بازی ویدئویی به خون و خونریزی واقعی منتهی نشود).
همانطور كه در مقدمه كتاب لری تای با نام«The Father of Spin: ادوارد ال. برنیز و تولد روابط عمومی» (نیویورك: انتشاران كراون، 1998) ذكر شده است «توجیه حضور آمریكا در جنگ خلیج... از سوی یكی از بزرگترین شركتهای روابط عمومی آمریكایی به نام هیل و نولتون طرح ریزی شد تا در ازای لشكركشی آمریكا مبلغ هنگفتی از طرف كویتیهای ثروتمند كه دشمنان خونی صدام بودند پرداخت شود». به همین صورت آشفتگیهای طراحی شده بعد از حملات 11 سپتامبر و به كار بردن عباراتی از قبیل «جنگ سراسری علیه تروریسم» و «جنگ علیه ترور» به این نكته اشاره میكند كه «جنگ» میتواند یك آغاز داشته باشد اما الزاما پایانی قابل پیشبینی برایش متصور نیست چرا كه این وضعیت كمك میكند كسب و كار مرتبط با جنگ به بهانه استمرار نزاع به یك سرمایهگذاری پررونق تبدیل شود. به همین دلیل جنگ دوم خلیج صرفا به یك دنباله سینمایی برای جنگ اول منحصر نماند و به سریالی تبدیل شد كه قسمتهای متعددی داشت و قرار بود تولیدش تا مدت زمان نامشخصی ادامه پیدا كند؛ یا حداقل تا زمانی ادامه پیدا كند كه سود كافی برای سرمایهگذاری بعدی به دست بیاید.
حملات یازدهم سپتامبر در فیلمهایی مانند فیلم «یونایتد 93» پل گرینگرس و «مركز تجارت جهانی» الیور استون به یادگار گذاشته شدهاند. این فیلمها امكان بیهمتایی در اختیار ایالات متحده قرار دادند تا صرفا با اشاره به پسماندههای هواپیماها و هراس و رنج ناشی از انفجار آنها با خیال راحت گام دیگری به سوی خلق آگاهی جهانی به سبك آمریكایی بردارد. تلاش بوش برای هدایت توده مردم به مسیر معكوس نتایج اسفناك متعددی داشته است؛ از جمله بازتعریف مفهوم «آمریكا» با كمك دو واژه انحصارطلبی و امپراتوری. اگر حملات تروریستی واقعا یك «تراژدی آمریكایی» بودهاند پس تروریستها اجازه یافتهاند شرایط مناظره را به نفع خودشان تعیین كنند و البته در این تراژدی آمریكایی قربانیان «غیر آمریكایی» انهدام برجهای تجارت جهانی كه شهروندان 86 كشور دیگر بودهاند اصلا به حساب نیامدهاند. برتری تلفات آمریكاییان نسبت به تلفات دیگر كشورها در اشغال عراق و افغانستان هم این ادعا را تقویت میكند كه انگیزههای بشردوستانه بیش از پیش پوچ به نظر میرسند.
تلاش برای خلاصه كردن خصوصیات و تمایلات رؤسای جمهور متفاوت ایالات متحده در زمینه سینما به نتایج جالبی منتهی میشود. دوایت دی. آیزنهاور (61-1953) یكی از هواداران اختصاصی «ماجرای نیمروز» (و به طور كلی فیلمهای وسترن) بود؛ در حالی كه جان اف. كندی (63-1961) علاقهمند «اسپارتاكوس» و «كاندیدای منچوری» بود («كاندیدای منچوری» با به اوج رساندن مفهوم ترور سیاسی پیشاپیش ترور سیاسی خود كندی را پیشبینی میكرد و همین مسئله باعث شد فرانك سیناترا به عنوان یكی از رفقای صمیمی كندی تا سالها مانع انتشار طبیعی فیلم شود). جولین بارگر در نشریه گاردین منتشر كرده است كه لیندون بی. جانسون (69-1963) «تنها یك فیلم محبوب داشت كه برای دفعات متوالی و گاهی اوقات شبهای پیدرپی به تماشای آن مینشست. این فیلم یك فیلم تبلیغاتی در مورد خود جانسون بود كه از گفتار متن قدرتمند گریگوری پك سود میبرد و جزء آن چیزهایی به حساب میآمد كه بعد از ترور كندی برای معرفی رئیسجمهور جدید به مردمان بدبین و به دستور مستقیم كاخ سفید تولید شده بودند». گزارشهای دیگری حاكی از این است كه فیلم مورد علاقه ریچارد ام. نیكسون (74 - 1969) «پاتن» بوده است كه در همان هفتهای در سال 1970 به تماشای آن نشسته است كه دستور جنگ سری در كامبوج را صادر كرده است.
نتوانستم به علاقههای سینمایی جرالد فورد (77-1974) و جورج بوش اول (93-1989) پی ببرم اما به این نكته بیارزش رسیدم كه تعداد فیلمهایی كه جیمی كارتر (81-1977) در طول چهار سال تصدی ریاستجمهوریاش دیده است از تمام فیلمهایی كه رونالد ریگان (89-1981) در تمامی هشت سال ریاستجمهوریاش تماشا كرده و تمام فیلمهایی كه رؤسای جمهور قبل و بعد وی مشاهده كردهاند بیشتر بوده است (با این حال ظاهرا ریگان و نانسی دیویس علاقه ویژهای به جیمز استیوارت داشتهاند). بیل كلینتون (2001-1993) جزء مشتاقان «زیبایی آمریكایی»، «باشگاه مشتزنی»، «فهرست شیندلر» و «سه پادشاه» بود. علایق سینمایی جورج دبلیو. بوش پدر هم -اگر واقعا علایقی وجود داشته باشد- ظاهرا در كمدیهای «آستین پاورز»، چند فیلم جنگی («ما سرباز بودیم»، «نجات سرباز رایان» و «سقوط بلك هاوك») و فیلم افغانی «اسامه» خلاصه میشود كه از قرار معلوم غرض از تماشای «اسامه» كسب اطلاعات بوده است تا سرگرمی. اتفاقا «سقوط بلك هاوك» به دستور صدام حسین به همین منظور میان سربازان عراقی توزیع شد؛ احتمالا برای پی بردن به چگونگی غلبه بر سربازان آمریكایی.
به طور كلی میتوان در میان روسای جمهور آمریكا از ابتدا تاكنون بوش دوم را تنها رئیسجمهوری دانست كه اظهار كرده است علاقهای به هیچ نوع هنری از جمله سینما ندارد (در مقام مقایسه باید گفت حتی نیكسون هم جان فورد را ستایش میكرد). اما اگر كسی بخواهد برای سالهای حضور بوش به عنوان رئیسجمهور ایالات متحده مثال سینمایی بیاورد باید به سراغ آگهیهای تبلیغاتی سیگار مارلبورو و كمدی- تریلرهای «آستین پاورز» برود كه نوستالژی و یادگار امپراتوری آمریكایی هستند؛ آمریكایی كه تقریبا نیم قرن پیش قدرت برتر جنگ سرد شناخته میشد. آگهیهای تبلیغاتی سیگار مارلبورو با نمایش مناظری از دشت بیكران تگزاس مردانگی (ماچیسموی) خیالی و مانیفست سرنوشت را به یاد میآوردند («مانیفست سرنوشت» اشاره به یك باور آمریكایی دارد كه بر اساس آن اهالی ایالات متحده متأثر از یك تدبیر الهی حق دارند زمینهای آمریكای شمالی را به دلخواه خود تصرف كنند.م). از سوی دیگر «آستین پاورز» دلقكهایی را به ذهن متبادر میكرد كه ذات پاكی داشتند و به قول معروف مردم خوششان میآمد با آنها نوشیدنی بخورند. در واقع بوش در ذهن آمریكاییهایی كه به او رأی دادند شبیه یكی از همین دلقكها بود!
چون «اره / 2004» یا یكی از سه دنبالهاش را كه همگیشان شكنجه را به عنوان اصلیترین عامل جذابیت به تصویر كشیدهاند ندیدهام نمیتوانم به طور دقیق به ارتباط میان آنها و شكنجه زندانیان در ابوغریب و گوانتانامو اشاره كنم. منظورم همان شكنجههایی است كه تصاویرشان درست همان سالی كه اولین قسمت مجموعه فیلمهای «اره» به نمایش درآمد به عرصه عمومی راه یافتند. اما واقعیت این است كه اوج محبوبیت این فیلمها با اولین دنباله فیلم در سال 2005 همزمان شد («اره 2» به فروش داخلی 87 میلیون دلاری دست یافت)؛ یعنی یك سال بعد از انتشار آنلاین عكسهای رسواكننده زندانیان ابوغریب كه ارتباط غیر قابل انكاری بر محبوبیت این فیلمها داشتند. تصاویر شكنجه زندانیان به سرعت به تخیل عامه مردم راه یافتند و هالیوود هم منتظر بود تا به خوبی از آنها بهرهبرداری كند. با مطرح شدن چنین شكنجههایی این سوال به ذهن میآید كه چرا بوش به خود اجازه داد هر نوع پیمان نظامی و قرارداد بینالمللی را زیر پا بگذارد و با استفاده از بیرحمیهای بیمورد پرستیژ آمریكایی را لكهدار كند. البته وقتی مطبوعات آمریكایی در مواجهه با این وضعیت به یك رضایت همه جانبه روی میآورند شكنجه به پایه و اساس میزان فروش فیلمها تبدیل میشود. با توجه به این نكته مشخص میشود كه چگونه «مصائب مسیح» مل گیبسون كه یك فیلم به زبان آرامی، لاتین و عبری و با زیرنویس انگلیسی بود توانست در سال 2004 بعد از فیلمهای «شرك 2» و «مرد عنكبوتی 2» در رتبه سوم فروش قرار بگیرد چرا كه در وضعیت عادی فیلمی مملو از رنج و بیرحمی كه پر از اسلوموشن و نماهای نقطه نظر مازوخیستی است هرگز نمیتواند به چنین جایگاهی دست یابد.
بر اساس آمار مجله تخصصی تجاری «باكس آفیس» در 30 مارس 2008 ارائه شد «مصائب مسیح» در فهرست «بلاكباسترهای داخلی تمام دورانها» رتبه یازدهم را به خود اختصاص داده است؛ بعد از فیلمهای (به ترتیب نزولی) «تایتانیك / 1997»، «جنگهای ستارهای / 1977»، «شرك 2 / 2004»، «ای.تی / 1982» «جنگهای ستارهای: تهدید شبح / 1999»، «دزدان دریایی كارائیب: صندوقچه مرد مرده / 2006»، «مرد عنكبوتی / 2002»، «جنگهای ستارهای؛ اپیزود سوم: انتقام سیث/ 2005»، «ارباب حلقهها: بازگشت شاه / 2003» و «مرد عنكبوتی 2 / 2004». فهرست فوق به این دلیل تأمل برانگیز است كه شش فیلم آن در طول هشت سال ریاستجمهوری بوش عرضه شده است و دیگر فیلمهای فهرست غیر از آنهایی كه به عنوان تغذیه كودكان شناخته میشوند بقیه محصول دهههای گذشته هستند. عقب مانده و بچگانه بودن فیلمهای فهرست فوق همانقدر كه متاثر از اقبال تماشاگران بوده است از سلیقه صنعت سینما هم تاثیر پذیرفته است و در واقع فیلمها و تماشاگران آشكارا به یك اندازه به جورج دبلیو بوش خدمت كردهاند.
منبع: كتاب راهنمای فیلم تایم اوت/ ویرایش هفدهم/ سال 2009
تاریخ انتشار: اول اكتبر 2008